جام صبوح
صلی الله علیک یا حسن بن علی ایها المجتبی ( علیه السلام) 
قالب وبلاگ

  

در دو بخش گذشته این سلسله بحث‏ها، انتقادهاى امیرمؤمنان علیه السلام را نخست در قالب نقد عام «مربوط به سه خلیفه قبلى‏» و سپس بخشى دیگر از آن را که در قالب نقد خاس «مربوط به خلیفه اول‏» است، از نظر خوانندگان گرامى گذراندیم، اینک دنباله بحث نقد خاص علیهم السلام

 


ب . نقدها و تحلیل‏هاى خاص

 

قبلا گفتیم که نقدهاى امیر مؤمنان علیه السلام به صورت عام، و مربوط به همه خلفا است و بخشى دیگر خاص و مربوط به هر یک از آنان مى‏باشد . اینک در این جا به نقد امام در مورد عملکرد خلیفه اول مى‏پردازیم:

 

بى شک هیچ‏کس در نقدها و تحلیل‏هاى عام و خاص، همانند امیرالمؤمنین علیه السلام خالص و مخلص نبوده است . دلسوزى و اخلاص، در رفتار و گفتار امیرالمؤمنین علیه السلام کاملا متجلى است . آنچه در تقویت دین، بیان و عمل کرد و آنچه در نقدها و تحلیل‏هاى عام و خاص بر زبان آورد، نه از سر تعصب و جهل بود و نه به جهت‏حرص و حسد و بدبینى . یار دیرینه اسلام و کسى که به حکم قرآن، نفس پیامبر صلى الله علیه و آله است، هدفى جز تقویت دین و مبارزه با ضعف‏ها و انحرافها نداشت . به همین جهت‏با رعایت مصالح عالیه اسلام دوران بیست و پنج‏ساله خلافت را زیر ذره‏بین نقد و تحلیل خیرخواهانه قرار داد، بلکه هر یک از خلفاى سه‏گانه را هم با انتقادات واقعى و حق‏خواهانه خود مورد سؤال و چون و چرا قرار داد، تا انسانهاى بصیر و حق جو، راه را از چاه بشناسند و اسیر شهرت و سبقت‏برخى از افراد نشوند .

 

به این ترتیب سزاوار است در مورد هر سه خلیفه پاره‏اى از نقدها و کلمات حضرت را مورد بررسى قرار دهیم . بازهم تکرار مى‏کنیم که مستند ما فقط نهج‏البلاغه است .

 

1 . درباره خلیفه اول

 

ابوبکر که در سن پیرى به خلافت رسید و در حقیقت، نردبان به قدرت رسیدن عمر و عثمان بود، از دیدگاه امیرالمؤمنین علیه السلام بر او چند انتقاد وارد است:

 

الف . علم به شایستگى على علیه السلام .

 

او مى‏دانست که هیچ‏کس جز على علیه السلام شایسته خلافت نیست . این مطلب را، هم از راه نصوص نبوى صلى الله علیه و آله به دست آورده بود و هم از راه شناختى که از شخصیت‏بى‏همتاى امیرالمؤمنین علیه السلام داشت . به همین جهت است که حضرت درباره‏اش فرمود:

 

«اما والله لقد تقمصها ابن ابى قحافة و انه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى ینحدر عنى السیل و لا یرقى الى الطیر ...» (1) .

 

«به خدا، ابوبکر جامه خلافت را به تن کرد; حال آنکه او به‏طور قطع مى‏دانست که جایگاه من نسبت‏به خلافت، همانند جایگاه قطب، نسبت‏به آسیاست . علوم و معارف از سرچشمه فیض من سرازیر مى‏شود و پرنده، در فضاى بى‏کران علم و دانش من به اوج مى‏رسد ...» .

 

ب . کارهاى ضد و نقیض

 

ابوبکر در دوران خلافت‏خود از مردم مى‏خواست که بار مسؤولیت‏خلافت را از دوش او بردارند و بر دوش کسى بگذارند که شایسته است . او مى‏گفت: «اقیلونى فلست‏بخیرکم و على فیکم‏» (2) . «عقد بیعت‏خود را فسخ و مرا رها کنید که من با بودن على در میان شما بهترین شما نیستم‏» .

 

اما همین که وفاتش نزدیک شد، با یک اقدام عجیب، وصیت کرد که بعد از مرگ او، عمر خلیفه است .

 

امیرالمؤمنین علیه السلام با تعجب مى‏فرماید:

 

«. . فیا عجبا، بینا هو یستقیلها فى حیاته اذ عقدها لآخر بعد وفاته ...» (3) .

 

«شگفتا، درحالى که او در دوران حیاتش فسخ خلافت را از مردم درخواست مى‏کرد، خلافت را بعد از وفات براى دیگرى منعقد کرد» .

 

آیا درخواست فسخ بیعت‏به خاطر مردم‏فریبى بود؟ آیا واقعا تحت تاثیر ملامت وجدان قرار داشت؟ آیا او در فشار دو عامل متضاد درونى و بیرونى قرار داشت؟ آیا عامل درونى، او را به استعفا و عامل برونى، او را به ادامه کار و آن وصیت غیر عادلانه، وامى داشت؟ اینها سؤالاتى است که جواب آنها آسان نیست . هرچند احتمال عوام‏فریبى قوى‏تر است .

 

ج . تقسیم قدرت!

 

معلوم مى‏شود در باطن، میان اولى و دومى قرار و مدارى بوده که با دستیارى یکدیگر و با استفاده از نفوذ ظاهرى و موقعیت اجتماعى، خلافت را میان خود تقسیم کنند و پس از آنکه از زندگى مایوس شدند، نگذارند از چنگ جریانى که آنها را پشتیبانى کرده، خارج گردد .

 

امیرالمؤمنین علیه السلام در نقد دیگرى بر ابوبکر - که البته عمر را هم شریک مى‏داند - مى‏فرماید:

 

«. . لشد ما تشطرا ضرعیها ...» (4) «... آرى درحالى که شتر خلافت از آن دیگرى بود، آنها دو پستان آن را محکم چسبیده و هرکدام، یکى را مى‏دوشیدند و مى‏نوشیدند و از آن، کام مى‏گرفتند ...» .

 

به راستى که چه برادروار، به خلافت چسبیده و با یکدیگر تقسیم کرده، صاحب و وارث اصلى را کنار مى‏زدند! آیا این مطلب، دلیل اینکه استعفاى ابوبکر، براى ظاهرسازى و عوام‏فریبى و تحکیم پایه قدرت خود و بعدیها بوده، نیست؟!

 

د . ظلم آشکار

 

معاویه در نامه‏اى جسارت‏آمیز، حضرت را ملامت کرد که او را به زور مى‏کشیدند و به سوى مسجد مى‏بردند تا از او بیعت‏بگیرند . حضرت در پاسخى دندان‏شکن به او نوشت:

 

«... و لعمر الله لقد اردت ان تذم فمدحت و ان تفضح فافتضحت و ما على المسلم من غضاضة فى ان یکون مظلوما ما لم یکن شاکا فى دینه و لا مرتابا بیقینه ...» (5) .

 

«. . به خدا سوگند، تو مى‏خواستى نکوهش کنى، ولى ستایش کردى و مى‏خواستى رسوا کنى، ولى رسوا شدى . بر مسلمان - مادامى که در دینش شک; و در یقینش تردید نباشد - نقص و عیبى نیست که مظلوم باشد ...» .

 

مطابق این بیان، على علیه السلام مظلوم است . چه کسى به او ظلم کرده است؟ قطعا دستگاه خلافت ظالم است . البته اولى، در این ظلم تاریخى تنها نبود . چنانکه على هم در مظلومیت، تنها نبود . مگر ممکن است همسر گرامى و دوستان وفادار و متعهد و فرزندان عزیزش در مظلومیت او شریک نباشند؟ ولى در آنچه رخ داده، محور مظلومیت، على و محور ستمگرى اولى است . او اگر راضى به این ظلم نبود، باید جلوگیرى مى‏کرد و اگر نمى‏توانست‏باید از خلافت کناره مى‏گرفت . آنهم نه به تعارف و ظاهرسازى و عوام‏فریبى; بلکه به جد . مگر معاویه دوم، فرزند یزید خونخوار و جنایتکار، از خلافت ظالمانه کناره‏گیرى نکرد؟ با کناره‏گیرى او هیچ اتفاقى نیفتاد . بعضى از امویان مروانى که در صف انتظار، معطل بودند، خوشحال شدند و برخى، از قبیل مادر و نزدیکانش ملامتش کردند (6) . هر زمامدارى مسؤول ظلمها و اجحافات اطرافیان خویش است، مگر اینکه آنها را مجازات کند و اگر ناتوان است، کنار برود!

 

سرانجام توطئه‏هاى چندین ساله به ثمر رسید . آنکه هموار کننده راه خلافت دومى و سرانجام سومى و بنى‏امیه بود، وفات یافت و بدون هیچ تشریفاتى خلافت را به خلیفه دوم منتقل کرد . گویى از اول هم خلیفه، عمر بود و ابوبکر، بهانه‏اى بیش نبود . در خلافت این خلیفه‏ها خدا و پیامبر نقشى ندارند . اگر در خلافت ابوبکر، مردم نقش بسیار ضعیفى داشتند، در خلافت دومى، مردم هیچ نقشى ندارند . چه کسى جرات داشت که خشونتها و بدزبانیهاى او راتحمل کند و زبان به مخالفت‏بگشاید؟

 

اکنون به مطالعه نقدها و تحلیلهاى امیرالمؤمنین علیه السلام درباره خلیفه دوم مى‏پردازیم:

 

خشونت

 

خشونت، غیر از قاطعیت است . قاطعیت‏با لینت و نرمخوئى سازگار است، ولى خشونت‏با لینت و نرمخویى سازگار نیست . خلیفه دوم مظهر خشونت و على مظهر قاطعیت‏بود . گناه این حاکمیت‏خشونت‏بر دوش ابوبکر است . از اینرو حضرت فرمودند:

 

«فصیرها فى حوزة خشناء یغلظ کلمها و یخشن مسها» (7) .

 

«خلیفه اول خلافت را در حوزه‏اى خشن قرار داد که سخنش درشت و نزدیک شدنش رنج‏آور است‏» .

 

او با این کار خود محرومیت مردم را از قاطعیت علوى که در عین حال، توام با دلسوزى و مهربانى و گذشت‏بود، استمرار بخشید و خشونت‏بى‏سابقه‏اى را بر جامعه اسلامى حاکم ساخت .

 

لغزش

 

نتیجه طبیعى خشونت، لغزش و اشتباه است . اشخاص خشن نمى‏توانند با عقل و درایت کار کنند . حکومت این قبیل افراد، خطرناک است . آنها با تصمیم‏گیریهاى عجولانه و احکام سخت‏گیرانه‏اى که صادر مى‏کنند، براى دولت و مردم، مشکل‏آفرین خواهند بود . خلیفه دوم در واقعه‏اى حکم کرد که زن زناکارى را که محصنه و حامله بود، سنگسار کنند . او با این حکم خشونت‏آمیز خود، طفل معصوم و بى‏گناهى را در معرض قتل قرار داده بود . امیرالمؤمنین علیه السلام به او فرمودند: اگر زن گناه‏کار است، طفل چه گناهى دارد؟ . او گفت: «لولا على لهلک عمر» (8) . «اگر على نبود، عمر هلاک مى‏شد» . و از حکم خود باز گشت .

 

از اینگونه تندرویهاى خشونت‏آمیز کم نبوده است‏به این جهت، حضرت فرمودند: «یکثر العثار فیها و الاعتذار منها» (9) «لغزشهایش بسیار و عذرخواهیش فراوان بود» .

 

عدم اعتدال

 

بدیهى است که خشونت‏با اعتدال سازگار نیست . آدم خشن، بى‏جهت عصبانى و بدون دلیل آرام مى‏گیرد . تعادل در رفتار و گفتار و اعتدال در زندگى، شایسته و در خور کسانى است که از درشتخویى، غفلت، خشونت و سختگیرى به دور باشند .

 

خلیفه دوم چنین نبود و به همین جهت، دوست و دشمن از او گریزان بود .

 

امیرالمؤمنین علیه السلام این حالت‏خلیفه دوم را با تشبیهى زیبا اینگونه بیان کرده است:

 

«فصاحبها کراکب الصعبة، ان اشنق لها خرم، و ان اسلس لها تقحم‏» (10) . «صاحب حوزه خشن خلافت‏به کسى مانند است که بر شترى سرکش سوار است . اگر مهار شتر را سخت‏بگیرد، بینى شتر پاره مى‏شود و اگر رها کند، به رو افتد و هلاک شود» .

 

شرایط زمامداران خشن، همین است . نه از سختگیرى طرفى مى‏بندند و نه از آسان‏گرفتن . سختگیرى آنها مردم را درهم مى‏کوبد و خونهاى ناحق را جارى مى‏سازد و سهل گرفتن آنها موجب سقوط و هلاکتشان مى‏شود .

 

گرفتارى مردم

 

نتیجه عوامل سه‏گانه قبل یعنى خشونت لغزش و عدم اعتدال، گرفتارى و بدبختى و انحراف مردم از صراط مستقیم زندگى بود . مگر نه این که مردم به دین ملوک خویشند؟ چگونه مى‏توان انتظار داشت که تبعات خشونتها، ندانم‏کاریها و افراط و تفریطهاى حکومت، بر مردم فرود نیاید؟ در حقیقت همه بدبختیهاى حکومت، دامنگیر مردم مى‏شود . به همین جهت است که حضرتش فرمودند:

 

«فمنى الناس لعمر الله بخبط و شماس، و تلون، و اعتراض‏» (11) . «سوگند به خدا که مردم گرفتار خبط، اشتباه، تلون و انحراف شده‏اند» .

 

تشکیل شوراى شش نفرى

 

خلیفه دوم با تشکیل شوراى شش نفرى به‏طور دقیق، زمینه را براى خلافت عثمان فراهم کرد . حضرتش از این شورا، دل پرخونى دارد . از این‏رو مى‏فرمایند: «فیا لله و للشورى متى اعترض الریب فی مع الاول منهم، حتى صرت اقرن الى هذه النظائر، لکنى اسففت اذا اسفوا و طرت اذا طاروا، فصغى رجل منهم لضغنه، و مال الآخر لصهره، مع هن و هن الى ان قام ثالث القوم‏» (12) .

 

«بار خدایا از تو یارى مى‏طلبم، براى شورایى که تشکیل شد، چگونه با اولى آنها مورد شک و تردید واقع شدم، تا آنجا که با این افراد قرین گشتم، ولى در فراز و نشیبها از آنها پیروى کردم (و به خاطر مصلحت امت اسلامى صبر و تحمل پیشه خود ساختم) یکى به خاطر کینه دیرینه‏اش از راه راست منحرف شد (سعد بن ابى وقاص) و دیگرى به خاطر دامادش به بى‏راهه رفت (عبدالرحمان بن عوف) و دو نفر بدنام زشت کردار (یعنى طلحه و زبیر که خلیفه دوم اولى را به تکبر و دومى را به خست متهم کرد) تا اینکه سومى برخاست‏» .

 

از آنجا که درباره این شوراى شش نفرى و در حقیقت‏باید بگوییم شوراى سه نفرى، اشاراتى داشته‏ایم، بیشتر از این توضیح نمى‏دهیم .

 

پى‏نوشت:

 

1) فیض الاسلام، ترجمه و شرح نهج‏البلاغه، خطبه 3 (شقشقیه)، ص 46 .

 

2) همان، ص 408 .

 

3) همان، خطبه 3، ص 47 .

 

4) همان .

 

5) همان، ص 898، نامه 28 .

 

6) تتمة‏المنتهى، (کتابفروشى مرکزى)، ص 48 .

 

7) خطبه 3، ص 47 .

 

8) همان، ص 49 .

 

9) همان، ص 47 .

 

10) همان، ص 47 - 48 .

 

11) همان، ص 48 .

 

12) همان، ص 49 .

 

دکتر احمد بهشتى

 

 

منبع

[ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مجموعه ای از پرسشهایی که همیشه در ذهنم بوده و وقت زیادی را برای پیدا کردن آنها صرف کردم و اکنون بدون اتلاف وقت در اختیار شماست .
موضوعات وب
امکانات وب
...... .....