جام صبوح
صلی الله علیک یا حسن بن علی ایها المجتبی ( علیه السلام) 
قالب وبلاگ

 

«تفسیر آیه‌ "افک" از نگاه استاد مطهری»

"به اخلاق خودمان هم برسیم. اخلاق اهمیتش از عمل هم بیشتر است. فراخوان اخلاقی ویژه‌ی رهبری در خطبه‌های نماز عید فطر امسال، تاکنون ذهن‌ها و دل‌های بسیاری را به خود مشغول کرده و واکنش‌های گوناگونی را در میان مردم، نخبگان و مسؤولان برانگیخته است.

فراخوانی که ضمن گلایه از فضاى سوءظن و بدگمانى در جامعه، بر لزوم دور کردن این عادات از خود تأکید دارد: "فضاى جامعه را فضاى برادرى، مهربانى، حسن ظن قرار بدهیم." و در بخشی از آن، به آیه‌ی مشهور "إفک" در قرآن اشاره شده: "فضا را نباید از تهمت و از گمان سوء پر کرد. قرآن کریم می‌فرماید: لولا إذ سمعتموه ظنّ المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم خیراً؛ وقتى می‌شنوید که یکى را متهم می‌کنند، چرا به همدیگر حسن ظن ندارید؟"
رهبری همچنین توصیه‌ی اخلاقی برآمده از این آیه را به کل جامعه‌ تعمیم داده و با ابراز ناخرسندی از نسبت دادن اموری که شایسته و در شأن نظام اسلامی نیست از سوی برخی افراد، خاطر نشان کردند: "تهمت زدن به یک شخص گناه است، تهمت زدن به یک نظام اسلامى، به یک مجموعه، گناه بسیار بزرگ‌ترى است

آنچه در پی می‌آید، تفسیر آیه‌ی افک از دیدگاه استاد شهید مرتضی مطهری است در جلد چهارم از مجموعه‌ی "آشنایی با قرآن" که با اندکی تلخیص می‌خوانیم. با گذشت حدود 40 سال، سخن استاد همچنان تازه است...

***

"إن الذین جاؤوا بالإفک عصبة منکم، لاتحسبوه شراً لکم بل هو خیر لکم؛ لکل امرئ منهم ما اکتسب من الإثم و الذی تولی کبره منهم له عذاب عظیم. لولا إذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم خیراً و قالوا هذا إفک مبین." سوره‌ی نور؛ آیات 11 و 12
"افک" دروغ بزرگی (تهمتی) است که برای بردن آبروی رسول خدا بعضی از منافقین برای همسر رسول خدا جعل کردند. داستانش را قبلاً به تفصیل نقل کردیم.1 اکنون آیات را می‏خوانیم و نکاتی که از این آیات استفاده می‏شود که نکات تربیتی و اجتماعی بسیار حساسی است و حتی مورد ابتلای خود ما در زمان خودمان است بیان می‏کنیم.
آیه می‏فرماید: إن الذین جاؤوا بالإفک عصبة منکم، بدانید آنان که "افک" را ساختند و خلق کردند، یک دسته‌ی متشکل و یک عده افراد به هم وابسته از خود شما هستند. قرآن به این وسیله مؤمنین و مسلمین را بیدار می‏کند که توجه‏ داشته باشید در داخل خود شما، از متظاهران به اسلام، افراد و دسته‌جاتی‏ هستند که دنبال مقصدها و هدف‌های خطرناک می‏باشند. قرآن می‏خواهد بگوید کسانی که این قصه‌ی "افک" را ساختند، از روی غفلت و بی‏‌توجهی و ولنگاری نبود، روی منظور و هدف بود؛ هدف هم بی‌آبرو ساختن‏ پیغمبر و از اعتبار انداختن پیغمبر بود که به هدفشان نرسیدند.

تلخِ شیرین


قرآن‏ می‏گوید آن‌ها یک دسته‌ی به هم وابسته از میان خود شما بودند و بعد می‏گوید این شرّی بود که نتیجه‏اش خیر بود و در واقع این شر نبود: "لاتحسبوه شراً لکم، بل هو خیر لکم"؛ گمان نکنید که این یک حادثه‌ی سوئی‏ بود و شکستی برای شما مسلمانان بود؛ خیر. این داستان با همه‌ی تلخی آن، به‏ سود جامعه‌ی اسلامی بود.
حال چرا قرآن این داستان را خیر می‏داند نه شر و حال آن که داستان بسیار تلخی بود؟ داستانی برای مفتضح کردن پیغمبر اکرم‏ ساخته بودند و روزهای متوالی- حدود چهل روز- گذشت تا این‌که وحی نازل شد و تدریجاً اوضاع روشن گردید. خدا می‏داند در این مدت بر پیغمبر اکرم و نزدیکان آن حضرت چه گذشت!

این را به دو دلیل قرآن می‏گوید خیر است: یک دلیل این‌که این گروه‏ منافق، شناخته شدند. در هر جامعه‏ای یکی از بزرگ‌ترین خطرها این است که‏ صفوف مشخص نباشد، افراد مؤمن و افراد منافق همه در یک صف باشند. تا وقتی که اوضاع آرام است، خطری ندارد. یک تکان که به اجتماع بخورد، اجتماع از ناحیه‌ی منافقین، بزرگ‌ترین صدمه‏ها را می‏بیند. لهذا به واسطه‌ی حوادثی که برای جامعه پیش می‏آید، باطن‌ها آشکار می‏شود و آزمایش پیش می‏آید؛ مؤمن‌ها در صف مؤمنین قرار می‏گیرند و منافق‌ها پرده‌ی نفاقشان دریده می‏شود و در صفی که شایسته‌ی آن هستند، قرار می‏گیرند. این یک خیر بزرگ برای جامعه است. آن منافقینی که این داستان را جعل کرده بودند، آنچه برایشان به تعبیر قرآن ماند، "اثم" بود. اثم یعنی داغ گناه. تا زنده بودند، دیگر اعتبار پیدا نکردند.

فایده دوم این بود که سازندگان داستان، این داستان را آگاهانه جعل‏ کردند نه ناآگاهانه، ولی عامه‌ی مسلمین ناآگاهانه ابزار این "عصبه" قرار گرفتند. اکثریت مسلمین با این‌که مسلمان بودند، با ایمان و مخلص‏ بودند و غرض و مرضی نداشتند، بلندگوی این عُصبه قرار گرفتند؛ ولی از روی عدم آگاهی و عدم توجه که خود قرآن مطلب را خوب تشریح می‏کند. این یک خطر بزرگ است برای یک اجتماع، که افرادش ناآگاه باشند. دشمن اگر زیرک باشد خود این‌ها را ابزار علیه خودشان قرار می‏دهد. یک‏ داستان جعل می‏کند، بعد این داستان را به زبان خود این‌ها می‏اندازد تا خودشان قصه‏ای را که دشمنشان علیه خودشان جعل کرده بازگو کنند. این علتش‏ ناآگاهی است و نباید مردمی این‌قدر ناآگاه باشند که حرفی را که دشمن‏ ساخته، ندانسته بازگو کنند.

بیدارباش: شایعه را دفن کنید!


حرفی که دشمن جعل می‏کند، وظیفه‌ی شما این است‏ که همان‌جا دفنش کنید. اصلاً دشمن می‏خواهد این پخش بشود. شما باید دفنش کنید و به یک نفر هم نگویید تا به این وسیله با حربه‌ی سکوت نقشه‌ی دشمن را نقش بر آب کنید.2
فایده‌ی این داستان این بود که اشتباهی که مسلمین کردند، مشخص شد؛ یعنی حرفی را که یک عُصبه (یک جمعیت و یک دسته‌ی‏ به هم وابسته) جعل کردند، ساده‌لوحانه و ناآگاهانه از آن‌ها شنیدند و بعد که به هم رسیدند، گفتند: چنین حرفی شنیدم، آن یکی گفت: من هم‏ شنیدم، دیگری گفت: نمی‏دانم، خدا عالم است! باز این برای او نقل کرد و نتیجه این شد که جامعه‌ی مسلمان، ساده‌لوحانه و ناآگاهانه بلندگوی یک‏ جمعیت چند نفری شد.
این داستان افک که پیدا شد، یک بیدارباش عجیبی بود. همه‌‏ چشم‌ها را به هم مالیدند: از یک طرف آن‌ها را شناختیم و از طرف دیگر خودمان را شناختیم. ما چرا چنین اشتباه بزرگی را مرتکب شدیم؟ چرا ابزار دست این‌ها شدیم!؟

یک دوست خیلی قدیمی داریم... از آن نقطه‏های خیلی دور دست‏ تهران آمده بود این‌جا. بعد که تفسیر تمام شد و من می‏خواستم به منزل بروم،‏ گفت ما یک ماشین ناقابل داریم، با همدیگر سوار شدیم. در بین راه گفت‏: می‏دانی من برای چه کاری به این‌جا آمدم؟ می‏گفتند در مسجد الجواد "أشهد أن علیاً ولی الله" نمی‏گویند. من گفتم بروم ببینم واقعاً نمی‏گویند؟ گفتم: خدا پدرت را بیامرزد که باز لااقل این‌قدر حرص داشتی‏ که بیایی ببینی آیا می‏گویند یا نمی‏گویند. حال یک کسی می‏آید مثلاً راجع به‏ مسجد الجواد می‏گوید در مسجد الجواد "أشهد أن علیاً ولی الله" نمی‏گویند، آن یکی می‏گوید: من هم شنیدم "اشهد ان علیا ولی الله" نمی‏گویند! یک‏ وقت می‏بینی همه‌ی مردم می‏گویند ما شنیدیم در مسجد الجواد "أشهد أن علیاً ولی الله" نمی‏گویند!
اسلام چه می‏گوید؟ می‏گوید هر وقت چنین چیزی شنیدی، ابداً به زبان نیاور. اگر دغدغه داری، خودت برو تحقیق کن؛ تو که حوصله‏‌ی تحقیق کردن نداری، دیگر چرا بازگو می‏کنی؟! حق بازگو کردن نداری...

بلندگوی شایعات دشمن نباشید!


فایده‌ی دوم همین بود که به مسلمین یک آگاهی و یک‏ هوشیاری داد. در خود قرآن آورده که برای همیشه بماند؛ مردم بخوانند و برای همیشه درس بگیرند که مسلمان! ناآگاهانه ابزار قرار نگیر؛ ناآگاهانه بلندگوی دشمن نباش!
این که قرآن می‏گوید: "لاتحسبوه شراً لکم بل هو خیر لکم" در واقع می‏خواهد بگوید: این‌ها درس است برایتان، مسلمین! قرآنتان را بخوانید و تفسیر کنید که از این‌ها پند بگیرید؛ دیگر ناآگاهانه بلندگوی شایعاتی که دشمنان شما برای شما جعل می‏کنند قرار نگیرید.
"إن‏ الذین جاؤوا بالإفک عصبة منکم لاتحسبوه شراً لکم، بل هو خیر لکم لکل امری‏ء منهم ما اکتسب من الإثم". بعد می‏گوید: آن بدبخت‌ها که این داستان را جعل‏ کرده بودند، هر کدامشان به اندازه‌ی خودشان داغ گناه را کسب کردند؛ عواقب گناه را متحمل شدند. قرآن می‏گوید: یک نفر از این‌ها بود که‏ قسمت معظم این گناه را او به عهده گرفت. (مقصود "عبد الله بن اُبی" است که به او "عبد الله بن اُبی بن سلول" هم می‏گویند.)
"و الذی تولی‏ کبره منهم، له عذاب عظیم" آن‌که قسمت معظم این گناه را به گردن گرفت‏، خدا عذابی بزرگ برای او آماده کرده است. غیر از داغ بدنامی دنیا که تا دنیا دنیاست، به نام "رئیس‌المنافقین" شناخته می‏شود، در آن‏ جهان خداوند عذاب عظیمی به او خواهد چشانید.

مسلمان، من و او ندارد!


"لولا إذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم خیرا". قرآن می‏توانست به این تعبیر بگوید: ای مسلمان‌ها! چرا آن‌وقت که‏ شنیدید، به برادران مسلمانتان گمان بد بردید و گمان خوب نبردید؟ اگر چنین می‏گفت، مطلب ساده‏ای گفته بود. ولی قرآن همین مطلب را با بیان‏ دیگر می‏گوید. نمی‏گوید چرا به برادران مؤمن و خواهران مؤمنتان گمان‏ بد بردید؟ می‏گوید: "چرا به خودتان گمان بد بردید؟" یعنی توجه داشته باشید: شما یک‏ پیکرید، شما به قول مولوی "نفس واحد" هستید:
مؤمنان هستند نفس‏ واحده
همه‌ی مسلمان‌ها و مؤمنین باید این‌طور حساب کنند که اعضای یک‏ پیکرند. اگر تهمتی به یک مؤمن زده می‏شود، آن را به خودشان تلقی کنند. این یک نکته که به جای این‌که بگوید چرا به برادران مؤمن گمان خیر نبردید، می‏گوید چرا به خودتان گمان خیر نبردید؟ یعنی مسلمان "من" و "او" نباید داشته باشد. مسلمان باید بداند عِرض برادر مسلمان عِرض اوست. آبروی برادر مسلمان، آبروی خودش است.

نکته‌ی دوم این‌که باز نمی‏گوید چرا "شما" به خودتان گمان خوب نبردید؟ می‏گوید: چرا "مؤمنین و مؤمنات" به خودشان گمان خوب نبردند؟
اولاً زن و مرد را با هم ذکر می‏کند؛ یعنی زن و مرد ندارد. ثانیاً کلمه‌ی‏ "ایمان" را دخالت می‏دهد. می‏خواهد بگوید ایمان ملاک وحدت و اتحاد است. مؤمنان از آن جهت که مؤمن هستند، نفس واحد هستند؛ یعنی ملاک‏ وحدت و اتحاد را هم بیان می‏کند. در واقع می‏خواهد بگوید: ای مردان مؤمن‏ و ای زنان مؤمن! آیا اگر به شما چنین تهمتی زده بودند، حاضر بودید تهمتی‏ را که به خودتان زده‏اند، بازگو کنید؟ هرجا بنشینید، بگویید به من چنین‏ تهمتی زده‏اند و درباره‌ی من چنین حرفی می‏زنند!؟ هیچ‌وقت درباره‌ی خودتان‏ چنین حرفی می‏گفتید!؟ چطور اگر درباره‌ی شما حرفی بزنند، خودتان می‏فهمید که‏ باید سکوت کنید و حرف بدی را که مردم برای شما جعل کرده‏اند، دیگر خودتان اشاعه نمی‏دهید ولی وقتی که درباره‌ی برادران و خواهران مؤمن‏ خودتان حرفی را می‏شنوید، همان کاری را که درباره‌ی خودتان می‏کنید، درباره‌ی‏ آن‌ها نمی‏کنید؟

باید بگوئیم دروغ است!


"لولا إذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم خیراً و قالوا هذا إفک مبین" آن وقتی که شنیدید، چرا مؤمنین گمان خوب درباره‌ی خودشان نبردند؟ چرا همان‌جا که شنیدند، نگفتند این یک دروغ بزرگ است؟
پیغمبر اکرم یک ماه‏ یا بیشتر سکوت کرد. مسلمانان غافل به جای این‌که روز اول بگویند: "هذا إفک مبین" این واقعه دروغ است، واقعه‌ی جعل شده را بازگو کردند؛ نشستند و گفتند: "شنیدیم" و آن را نقل مجالسشان کردند. قرآن می‏گوید: شما روز اول باید می‏گفتید: "هذا إفک مبین". پس بعد از این‏ آگاه باشید این افک‌ها که در میان شما جعل می‏شود، فوراً بگویید: "هذا إفک مبین".
"لولا جاؤوا علیه بأربعة شهداء فاذ لم یأتوا بالشهداء فاولئک عندالله‏ هم الکاذبون". شما در کارتان قانون و حساب دارید. اسلام برای شما وظیفه معین کرده؛ شرعاً وظیفه دارید که هر تهمتی نسبت به یک مسلمان ‏شنیدید، مادامی که بینه‌ی شرعی اقامه نشده است، بگویید دروغ است؛ در نزد خدا دروغ است. مقصود از جمله‌ی "در نزد خدا دروغ است" این است که‏ در قانون الهی دروغ است.

تکلیف بسیار روشنی است. بعد از این ما باید بدانیم اگر فردی درباره‌ی‏ فردی یا درباره‌ی مؤسسه‏ای حرفی زد، ما چه وظیفه‏ای داریم؟ آیا وظیفه داریم‏ سکوت کنیم؟ آیا وظیفه داریم حتی بگوییم "ما که نمی‏دانیم، خدا عالم‏ است؟"، "من چه می‏دانم، شاید باشد شاید نباشد؟"، آیا وظیفه‏ داریم در مجالس نقل کنیم، بگوییم چنین چیزی می‏گویند؟ وظیفه‌مان‏ چیست؟ مادامی که بینه‌ی شرعی اقامه نشده است و مادامی که شرعاً بر ما ثابت نشده، باید بگوییم دروغ است! فقط وقتی که شرعاً ثابت شد و یقین‏ پیدا کردیم- مثلاً در مورد زنا چهار شاهد عادل و در مورد غیر زنا دو شاهد عادل شهادت‏ دادند، به چشم خودمان دیدیم یا به گوش خودمان شنیدیم (این بینه شرعی‏ است)- آنگاه وظیفه‌ی دیگری داریم. مادامی که بینه‌ی شرعی نیست، نه حق‏ داریم بازگو کنیم، نه حق داریم بگوییم "نمی‏دانیم" یا بگوییم "شاید هست، شاید نیست" و نه حق داریم سکوت کنیم. بلکه وظیفه داریم‏ بگوییم دروغ است.

هر وقت شرعاً ثابت شد، آن وقت وظیفه‌ی ما مبارزه‏ کردن است. البته در هر موردی یک وظیفه‏ای داریم. در بعضی از مسائل‏ باید ما مبارزه کنیم، در بعضی مسائل حاکم شرعی باید وظیفه‏اش را انجام‏ بدهد؛ مثل مورد زنا. قرآن می‏گوید: شما ای مسلمین، شما هم با این زبان‏ به زبان کردن، دهان به دهان کردن، گناه بزرگی مرتکب شدید، ولی خدا از این گناهان می‏گذرد و گذشت. متوجه باشید که بعد از این دیگر این کار را نکنید "و لولا فضل الله علیکم و رحمته" اگر رحمت الهی برای شما مسلمان‌ها در دنیا و در آخرت نبود، "لمسکم فیما افضتم فیه عذاب‏ عظیم" هرآینه به شما به خاطر حرف و نقل‌های بدون دلیل که در آن وارد شدید، عذاب عظیم می‏رسید؛ هم در دنیا و هم در آخرت. فقط لطف خدا جلوی‏ عذاب دنیا و آخرت را گرفت. پس متوجه باشید، دیگر چنین کاری نکنید.

 

 

این گناه را کوچک نشمارید!


کدام گناه و افاضه؟ در چه چیزی ما فرو رفته بودیم و غور می‏کردیم و حرفش را می‏زدیم؟ "إذ تلقونه بألسنتکم" آنگاه که به زبان خودتان‏ تلقی می‏کردید؛ یعنی زبان به زبان در میان شما می‏گشت. "و تقولون‏ بأفواهکم ما لیس لکم به علم". یک چیزی که اصلاً در دل شما جا نداشت، چون نمی‏دانستید "و تحسبونه هیناً" خیال می‏کردید یک امر کوچکی‏ است، اما "و هو عندالله عظیم" و حال آن‌که این در نزد خدا خیلی بزرگ است، صحبت آبروی مسلمین است و این‌جا مخصوصاً آبروی پیغمبر است. "و لولا إذ سمعتموه قلتم ما یکون‏ لنا أن نتکلم بهذا" چرا آن وقتی که شنیدید، نگفتید که ما حق نداریم‏ در این‌باره حرف بزنیم، حق نداریم این را بازگو کنیم؟ (بلکه گفتیم‏ باید منفی سخن بگوییم؛ یعنی اگر کسی گفت، ما بگوییم: دروغ است، نه‏ تنها مثبت حرف نزنیم و خودش را پخش نکنیم، بلکه باید منفی حرف‏ بزنیم؛ یعنی در جواب دیگران بگوییم: دروغ است. این را در جمله‌ی دوم‏ می‏فرماید) باید می‏گفتید: "ما یکون لنا أن نتکلم بهذا "برای ما چنین حقی نیست که در این‌باره سخنی بگوییم؛ بلکه "سبحانک هذا بهتان عظیم" باید بگویم سبحان‌الله؛ این یک بهتان و دروغ بسیار بزرگ است.

"یعظکم الله أن تعودوا لمثله ابداً" خدا موعظه می‏کند شما مسلمان‌ها را که مبادا دیگر به مانند این قضیه برگردید و تکرار کنید، تا دامنه‌ی قیامت متوجه باشید که دیگر ابزار دست یک جمعیت نشوید؛ دروغ‌های دشمنان را علیه خودتان اشاعه ندهید! "یبین الله لکم الآیات‏ و الله علیم حکیم" خدا این‌طور آیات خودش را برای مصلحت شما بیان‏ می‏کند. خدا همه چیز را می‏داند، از خفایا آگاه است و حکیم است و بر اساس حکمتش این آیات را برای شما نازل فرموده است.

اهل بدعت را مبهوت کنید!


حدیثی در کتب حدیث هست که مضمون آن این است که هر وقت اهل بدعت‏ را دیدید، با آن‌ها مبارزه کنید. "بدعت" یعنی کسی در دین خدا چیزی‏ را وارد کند که از دین نیست؛ از پیش خود چیزی را جعل کند که مربوط به‏ دین نیست. همه وظیفه دارند که با بدعت مبارزه کنند. مثلاً صلوات فرستادن، همه وقت خوب است. شما در هر شرایطی که صلوات بفرستید، یک عمل مستحبی را انجام داده‏اید. فرض کنید یک گوینده حرف می‏زند، در وسط حرف خودش، برای این‌که رفع خستگی کرده باشد، به جمعیت می‏گوید: صلواتی بفرستید. این امر خوبی است. اما اگر شما فکر کنید که در اسلام‏ یک چنین سنتی هست که در وسط حرف گوینده، صلوات بفرستید و به عنوان‏ یک امر اسلامی این کار را بکنید، این "بدعت" است. بدانید چنین‏ دستوری در اسلام نرسیده که در وسط موعظه‌ی یک نفر، صلوات بفرستید...

افرادی پیدا می‏شوند که در دین بدعت ایجاد می‏کنند. یک کسی می‏آید می‏گوید من نایب خاص امام زمان هستم، مثل علی‌محمد باب. این را "اهل‏ بدعت" می‏گویند. در حدیث است اگر اهل بدعت پیدا شدند، با اهل‏ بدعت مبارزه کنید. عالِم باید مبارزه کند و حق ندارد ساکت باشد. در یک حدیث تعبیر چنین است: و باهتوهم" یعنی مبهوتشان کنید، بیچاره‏شان کنید؛ یعنی با آن‌ها مباحثه کنید و دلیل‌هایشان را بشکنید. فبهت الذی کفر"3 چنان‌که ابراهیم، آن کافر زمان خودش را مبهوت کرد، شما هم مبهوتش کنید.

بعضی آدم‌های کم‌سواد "باهتوهم" را این‌جور معنی کردند: به آن‌ها تهمت بزنید و دروغ ببندید! بعد می‏گویند: اهل بدعت، دشمن خدا هستند و من دروغ علیه او جعل می‏کنم. با هرکسی هم که دشمنی شخصی داشته باشد، می‏گوید: این ملعون، اهل بدعت است! صغری و کبری تشکیل می‏دهد، بعد هم‏ شروع می‏کند به دروغ جعل کردن علیه او. شما ببینید اگر جامعه‏ای به این‏ بیماری مبتلا باشد که دشمن‌های شخصی خودش را اهل بدعت بداند و حدیث باهتوهم را هم چنین معنی کند که دروغ جعل کن، با دشمن‌های خودش چه می‏کند! آن وقت است که شما می‏بینید دروغ اندر دروغ جعل می‏شود.
... به این‌چنین جامعه‏ای که کارش جعل است، کارش بهتان و تهمت زدن است، قرآن وعده‌ی عذاب داده است.

پی‌نوشت:
1. خلاصه‌ی داستان به نقل اهل سنت این‏ است که عایشه همسر پیامبر هنگام بازگشت مسلمین از یک غزوه، در یکی از منزل‌ها برای قضای حاجت داخل جنگلی شد؛ در آن‌جا طوق (روبند) او به‏ زمین افتاد و مدتی دنبال آن می‏گشت و در نتیجه از قافله بازماند و توسط صفوان که از دنبال قافله برای جمع‌آوری از راه ماندگان حرکت می‏کرد، با تأخیر وارد مدینه شد. به دنبال این حادثه، منافقین تهمت‌هایی را علیه همسر پیامبر شایع کردند. (شیعه این ماجرا را درباره‌ی ماریه‌ی قبطیه یکی دیگر از همسران پیامبر روایت کرده است.)

2. یک وقتی شایع بود و شاید هنوز هم در میان بعضی‌ها شایع است‏، یک وقتی دیدم یک کسی می‏گفت: این فلسطینی‌ها ناصبی هستند. "ناصبی‏" یعنی دشمن علی علیه السلام. ناصبی غیر از سنی است. سنی یعنی کسی که‏ خلیفه‌ی بلافصل را ابوبکر می‏داند و علی علیه السلام را خلیفه‌ی چهارم می‏داند و معتقد نیست که پیغمبر شخصی را بعد از خود به عنوان خلیفه نصب کرده است‏. می‏گوید پیغمبر کسی را به خلافت نصب نکرد و مردم هم ابوبکر را انتخاب‏ کردند. سنی برای امیرالمؤمنین احترام قائل است؛ چون او را خلیفه‌ی چهارم و پیشوای چهارم می‏داند و علی را دوست دارد.

ناصبی یعنی کسی که علی را دشمن می‏دارد. سنی مسلمان است ولی ناصبی کافر است، نجس است. ما با ناصبی نمی‏توانیم معامله‌ی مسلمان بکنیم. حال یک کسی می‏آید می‏گوید: این‏ فلسطینی‌ها ناصبی هستند. آن یکی می‏گوید. این به آن می‏گوید، او هم یک‏ جای دیگر تکرار می‏کند و... اگر ناصبی باشند، کافرند و در درجه‏‌ی یهودی‌ها قرار می‏گیرند. هیچ فکر نمی‏کنند این، حرفی است که یهودی‌ها جعل کرده‏اند. در هر جایی یک حرف جعل می‏کنند برای این‌که احساس هم‌دردی‏ نسبت به فلسطینی‌ها را از بین ببرند. می‏دانند مردم ایران شیعه‏اند و شیعه‏ دوستدار علی و معتقد است هر کس دشمن علی باشد، کافر است. برای این‌که‏ احساس هم‌دردی را از بین ببرند، این مطلب را جعل می‏کنند. در صورتی که‏ ما یکی از سال‌هایی که مکه رفته بودیم، فلسطینی‌ها را زیاد می‏دیدیم. یکی‏ از آن‌ها آمد به من گفت: فلان مسأله از مسائل حج، حکمش چیست؟ بعد گفت‏ من شیعه هستم، این رفقایم سنی‏اند. معلوم شد داخل این‌ها شیعه هم وجود دارد. بعد خودشان می‏گفتند بین ما شیعه و سنی هست. شیعه هم زیاد داریم‏. همین لیلا خالد معروف- چریک فلسطینی که در چند عملیات هواپیماربایی شرکت داشت- شیعه است. در چندین نطق و سخنرانی خودش‏ در مصر گفته من شیعه‏ام. ولی دشمن یهودی یک عده مزدوری را که دارد، مأمور می‏کند و می‏گوید: شما پخش کنید که این‌ها ناصبی‏اند. قرآن دستور داده در این موارد، اگر چنین نسبت‌هایی نسبت به افرادی که جزو شما هستند و مثل شما شهادتین می‏گویند، شنیدید، وظیفه‏تان چیست...

3. سوره‌ی بقره؛ آیه‌ی 25٨

منبع

[ شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مجموعه ای از پرسشهایی که همیشه در ذهنم بوده و وقت زیادی را برای پیدا کردن آنها صرف کردم و اکنون بدون اتلاف وقت در اختیار شماست .
موضوعات وب
امکانات وب
...... .....