جام صبوح
صلی الله علیک یا حسن بن علی ایها المجتبی ( علیه السلام) 
قالب وبلاگ

منظور از مکارم اخلاق آن اعمالى است که از نظر اخلاقى فوق‏العادگى داشته باشد، چون برخى از کارها و اخلاقیات انسان است که به طور عادى براى عموم مردم عادى است مثل آنکه کسى به شما نیکى و احسان کند و شما نیز در برابر به او احسان و نیکى کنید، که این یک امر عادى و طبیعى است، و خلاف این کار غیر طبیعى است که قرآن کریم نیز آن را به عنوان یک اصل طبیعى عنوان کرده و مى‏فرماید:

 

«هل جزاء الاحسان الا الاحسان» (1)

 

اما اگر کسى توانست تا این حد خود را کنترل کند و این اندازه بر نفس خود مسلط گردد که بدى و ظلم را با احسان و نیکى مقابله کند، این کار از نظر اخلاقى یک کار فوق العاده است که هر کس نمى‏تواند چنین کارى را انجام دهد...

 

و به قول شاعر مى‏گوید:

 

بدى را بدى سهل باشد جزا

 

اگر مردى «احسن الى من اساء» !

 

مرحوم شهید آیت الله استاد مطهرى کتابى دارد به نام فلسفه اخلاق که مانند کتابهاى دیگر آن استاد بزرگوار، از تحقیق و عمق بسیارى برخوردار و کتاب بسیار نفیسى است، ایشان در آن کتاب تحقیق جالبى در این باره دارد و پس از آنکه قسمتى از دعاى مکارم الاخلاق صحیفه سجادیه را در این باره نقل کرده که دعا کننده گوید:

 

«اللهم صل على محمد و آل محمد و سددنى ـ لان اعارض من غشنى بالنصح» .

 

(پروردگارا، درود فرست بر محمد و آل محمد و به من توفیق ده که معارضه‏ کنم به نصیحت با آن کسانى که با من بظاهر دوستى می‏کنند، ولى در واقع می‏خواهند با من بدى و دغلى کنند) .

 

«و اجزى من هجرنى بالبر»

 

(خدایا، به من توفیق ده که جزا بدهم آن کسانى را که مرا رها کرده‏ اند و سراغ من نمی‏آیند به احسان و نیکی‏ها).

 

«و اثیب من حرمنى بالبذل»

 

(خدایا، به من توفیق ده که پاداش بدهم آن کسانى را که مرا محروم کرده‏اند به اینکه من به آنها بخشش کنم).

 

«و اکافئ من قطعنى بالصلة»

 

(خدایا، به من توفیق ده که مکافات کنم هر کس که با من قطع صله رحم یا قطع صله مودت مى‏کند مکافات من این باشد که من پیوند کنم).

 

«و أخالف من اغتابنى الى حسن الذکر»

 

(خدایا، به من توفیق ده که مخالفت کنم با آن کسانى که از من غیبت می‏کنند و پشت سر من از من بدگویى می‏کنند و اینکه پشت سر آنها همیشه نیکى آنها را بگویم).

 

«و ان اشکر الحسنة و اغضى عن السیئة»

 

(خدایا، به من توفیق ده که نیکى‏هاى مردم را سپاسگزار باشم و از بدى‏هاى مردم چشم بپوشم) . (2)

 

سپس از خواجه عبد الله انصارى که مرد عارف و وارسته‏اى بوده، این جمله را نقل کرده که گفته است:

 

«بدى را بدى کردن سگسارى است، نیکى را نیکى کردن خرکارى است، بدى را نیکى کردن کار خواجه عبد الله انصارى است» . (3) و سپس اشعارى از دیوان منسوب به امیر المؤمنین (ع) نقل کرده که میفرماید:

 

و ذى سفه یواجهنى بجهل

 

و اکره ان اکون له مجیبا

 

یزید سفاهة و ازید حلما

 

کعود، زاده الاحراق طیبا

 

(شخص سفیهى از روى جهل با من مواجه می‏شود، ولى من از پاسخ او کراهت دارم.او بر جهالت و سفاهت خود می‏افزاید و من بر حلم خود، همانند آن عودى که سوزاندنش عطر آن را زیادتر می‏کند).

 

و در جاى دیگر فرمود:

 

و لقد امر على اللئیم یسبنى

 

فمضیت ثمة قلت ما یعنینى

 

(من بر شخص پست و لئیم می‏گذرم که مرا دشنام میدهد و من از نزد او گذشته و مى‏گویم من مقصودش نبودم).

 

اکنون در زندگانى امام حسن (ع) نمونه این مکارم اخلاق را بخوانید:

 

1.موفق بن احمد خوارزمى در کتاب مقتل الحسین (ع) روایت کرده که امام حسن (ع) گوسفندى داشت که بدان علاقه داشت، روزى مشاهده کرد که پاى آن گوسفند شکسته شده، به غلامش فرمود : چه کسى پاى این گوسفند را شکسته؟

 

پاسخ داد: من!

 

فرمود: چرا؟

 

گفت: مى‏خواستم تا شما را غمگین کنم!

 

امام (ع) فرمود: اما من تو را خوشحال خواهم کرد، و تو در راه خدا آزادى! و در روایت دیگرى است که فرمود:

 

«لا غمن من امرک بغمى»

 

(من نیز غمگین مى‏کنم آن کسى را که به تو دستور داده تا مرا غمگین کنى ـ یعنى شیطان)

 

و به دنبال آن او را آزاد کرد. (4)

 

داستان مرد شامى

 

و داستان مرد شامى هم مشهور است که مبرد در کتاب کامل روایت کرده و ابن شهرآشوب نیز در مناقب از وى نقل نموده و در کتابهاى مقتل الحسین خوارزمى و مطالب السئول محمد بن طلحه شافعى و دیگران نیز چنین روایت شده:

 

مردى از اهل شام می‏گوید: من هنگامى به مدینه رفتم و مردى را دیدم که بر استرى سوار است که زیباتر و خوش لباستر از او ندیده بودم و مرکبى هم بهتر از مرکب او مشاهده نکرده بودم، من از آن مرد خوشم آمد و از شخصى پرسیدم: این مرد کیست؟

 

گفتند: حسن بن على بن ابیطالب است!

 

در این وقت سینه ‏ام پر از کینه شد و نسبت به على بن ابیطالب رشک و حسد بردم که فرزندى اینگونه داشته باشد، از این رو به نزد او رفته و بدو گفتم: تو پسر ابوطالب هستى؟

 

فرمود: من پسر فرزند اویم!

 

در این وقت من شروع کردم به دشنام او و پدرش تا جایى که مى‏توانستم! و چون سخن من تمام شد، آن حضرت رو به من کرده، فرمود: «احسبک غریبا» ؟

 

((بگمانم تو غریب این شهر هستى؟)

 

گفتم: آرى.

 

فرمود:

 

«فان احتجت الى منزل انزلناک، او الى مال آسیناک، او الى حاجة عاوناک» !

 

(اگر نیازمند خانه و منزل هستى به تو منزل دهیم، و اگر نیاز به مالى دارى به تو بدهیم، و اگر نیاز دیگرى دارى کمکت کنیم؟)

 

مرد شامى گوید:

 

«فانصرفت و ما على الارض احد احب الى منه» (5)

 

(من از نزد آن حضرت رفتم در حالى که احدى در روى زمین نزد من از وى محبوبتر نبود).

 

و در مناقب ابن شهرآشوب اینگونه است که چون آن مرد از سخنان خود فراغت یافت، امام (ع) بدو سلام کرده و خندید سپس فرمود:

 

«ایها الشیخ اظنک غریبا و لعلک شبهت فلو استعتبتنا اعتبناک و لو سألتنا اعطیناک، و لو استرشدتنا ارشدناک، و لو استحملتنا حملناک، و ان کنت جائعا اشبعناک، و ان کنت عریانا کسوناک، و ان کنت محتاجا اغنیناک، و ان کنت طریدا آویناک، و ان کان لک حاجة قضیناها لک، فلو حرکت رحلک الینا و کنت ضیفنا الى وقت ارتحالک کان اعود علیک لان لنا موضعا رحبا و جاها عریضا و مالا کبیرا»

 

(اى پیرمرد گمان دارم که غریب این شهر هستى، و شاید اشتباه کرده‏اى، پس اگر در صدد جلب رضایت ما هستى از تو راضى شویم! و اگر چیزى از ما بخواهى به تو می‏دهیم، و اگر راهنمایى و ارشاد خواهى ارشادت کنیم، و اگر براى برداشتن بارت از ما کمک خواهى بارت را برداریم، واگر گرسنه‏اى سیرت کنیم، و اگر برهنه‏اى بپوشانیمت، و اگر نیازمندى بى‏نیازت گردانیم، و اگر آواره‏اى در پناه خویشت گیریم، و اگر خواسته‏اى دارى انجامش دهیم، و اگر مرکب و بار و بنه‏اى را به خانه ما انتقال دهى و تا وقتى که قصد رفتن دارى مهمان ما باشى براى ما آسانتر و محبوبتر است، که ما را جایگاهى وسیع و مقامى منیع و مالى بسیار است) .

 

و به دنبال آن نقل شده که چون آن مرد سخن آن حضرت را شنید گریست و آنگاه گفت:

 

«اشهد انک خلیفة الله فى ارضه، الله اعلم حیث یجعل رسالاته، و کنت انت و ابوک ابغض خلق الله الى و الآن انت احب خلق الله الى»

 

(گواهى دهم که براستى تویى خلیفه خدا بر روى زمین و خدا خود داناتر است که رسالتهاى خود را در چه جایى قرار دهد و تو و پدرت مبغوضترین خلق خدا نزد من بودید و تو اکنون محبوبترین خلق خدا پیش منى!)

 

و سپس آن مرد به خانه امام حسن (ع) رفت و تا وقتى که در مدینه بود مهمان آن حضرت بود، و از دوستداران آن خاندان گردید. (6)

 

پی ‏نوشت‏ها:

 

1.سوره الرحمن، آیه .60

2.صحیفه سجادیه، ص .69

3.استاد در شرح این جمله گوید:

اگر کسى بدى کند و انسان هم در برابر او بدى کند، این سگ رفتارى است، زیرا اگر سگى، سگ دیگرى را گاز بگیرد، این یکى هم او را گاز می‏گیرد، نیکى را نیکى کردن

ـ خرکارى است، اگر کسى به انسان نیکى کند و انسان هم در مقابل او نیکى کند این کار مهمى نیست، زیرا یک الاغ وقتى که شانه یک الاغ دیگر را مى‏خاراند، او هم فورا شانه این یکى را مى‏خاراند، بدى را نیکى کردن کار خواجه است.

4.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 117 و حیاة الامام الحسن (ع)، ج 1، ص .314

5.ملحقات احقاق الحق، ج 11، صص 119 ـ .117

6.مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص .19

 

کتاب: زندگانى امام حسن مجتبى، ص 348

نویسنده: سیدهاشم رسولى محلاتى

 منبع : رسول نور

[ چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

ضرورت الگو گیری

یک اصل در روانشناسی هست به نام اصل محاکات. یعنی آدم دلش می خواهد که یک قهرمانی برای خودش قرار بدهد وخودش را به شکل آن قهرمان در بیاورد افراد به مناسبتهای روحی و اخلاقی خود خواسته و یا ناخواسته افرادی را به عنوان الگوی خود انتخاب می کنند و از ایشان پیروی می کنند مانند برخی افراد که به خاطر علاقه ای که به یک رشته ورزشی دارند قهرمان آن رشته را به عنوان الگو انتخاب می کنند و یا افرادی به دلیل علاقه ای که به سینما دارند شخصیتهای اصلی فیلم را به عنوان الگوی رفتاری خود انخاب و این کشش گاهی چنان قوی است  که میتواند مسیر زندگی را عوض کند.اما وقتی همه این الگوها را کنار هم قرار میدهیم درمی یابیم که این الگوها ناقص هستند و نمیتوانند الگوی کاملی باشندو حداکثر میتوانند در یک برهه زمانی به عنوان الگو باشند .

الگو بودن پیامبر

قرآن با توجه به این نکته ا ست که در هر بخش انسانهای نمونه را معرّفی نموده است و در هر زمان اسوه هایی را معرّفی نموده است. امّا آن اسوه و الگوی که برای ابد می تواند (همچون دین و شریعت اسلامی) به عنوان الگو مطرح بماند و تمام بشریت را به سوی خود جذب نماید، عصاره هستی ، و برترین انسان در عالم وجود یعنی حضرت محمّد بن عبداللّه(ص)، خاتم پیامبران و جامع کمالات انسانی است، به این جهت قرآن کریم می فرماید:

لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی‏ رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَة(احزاب /21)

قطعاً براى شما در [اقتدا به‏] رسول خدا سرمشقى نیکوست

آیه فوق بخوبی نشان می دهد که هر کس در پی سعادت ابدی در تمام جهات و رفتارهاست، پیغمبراکرم(ص) بهترین الگو می تواند باشد. آنچه پیش رو دارید، حرکتی است در این مسیر، که نشان دهد پیامبر اکرم(ص) بهترین الگوی برای تمامی بشریت است در تمام ابعاد.

حضرت رسول را کسی باید معرفی کند که به منزله نفس و جان حضرت است

 

فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءکُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْکَاذِبِینَ (آل عمران/61)

 

 

بگو: بیایید ما پسرانمان را و شما پسرانتان را وما زنانمان را و شما زنانتان را و ما خودمان را و شما خودتان را فراخوانیم. آن گاه به یکدیگر نفرین کنـیم. پـس لعـنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.

راویان اخبار از اهل سنت و مفسران و مورخان معروف آنان و همه علمای شیعه بر این نظرند که حاضران صحنه مباهله پیامبر (ص) علی (ع) فاطمه(علیها السلام) حسن (ع) و حسین(ع) بوده اند . البته مباهله داستانی زیبا و خواندنی و پرنکته است که در این مختصر، مجالی برای طرح آن نیست; اما نکته مهم از آیه مباهله:

مهمتر از همه این که پیامبر به عنوان نفس و جانِ خود علی را آورد; یعنی علی جانِ پیامبر است; و این به معنای اثبات تمام فضایل و کرامت پیامبر اکرم(ص) غیر از نبوت،برای علی (ع) است. زمخشری در تفسیر خود می نویسد: «هیچ دلیلی بر فضیلت اصحاب کساء (پنج تن آل عبا)، که برتر از آیه مباهله باشد، وجود ندارد.»

 و این کسی نیست جز وجود مبارک حضرت امیر درباره پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) فرمود:

 ( بحارالأنوار ج : 29 ص : 596)

 «المجتبی بخلائقه» یعنی در بین تمام مخلوقات خدای سبحان پیامبر را مجتبی کرد اجتبا از جبابیه است جبایه یعنی برچین کردن شما می‌بینید وقتی به یک میوه فروشی رسیدید چهارتا میوه درشت که هست برای مهمانتان برچین ‌می‌کنید آن میوه‌های شاداب شیرین درشت سالم را وقتی سوا کردید برچین کردید این را می‌گویند جبایه این را می‌گویند اجتبا آن میوه‌های برچین شده را می‌گویند مجتبی در بین همه بشر ذات اقدس الهی وجود مبارک پیامبر را برچین کرد اینها میوه درخت انسانیت و باغ انسانیت‌اند فرمود بوستان انسانیت بالأخره باید میوه بدهد ﴿وَ اللّهُ أَنْبَتَکُمْ مِنَ اْلأَرْضِ نَباتًا﴾ فرمود شما در بوستان الهی به دنیا آمدید باغبانتان هم خداست این را در آیه قرآن فرمود: ﴿وَ اللّهُ أَنْبَتَکُمْ مِنَ اْلأَرْضِ نَباتًا﴾ شما جزء درختانی هستید که خدای سبحان شما را غرس کرده شما باید میوه بدهید همه این درختانی که میوه بدهند در بین همه این میوه‌ها وجود مبارک پیامبر برچین شده است «المجتبی من خلائقه و المعتام لشرح حقائقه» اعتام یعنی اختار اعتیم یعنی اختیر یعنی ذات اقدس الهی در بین همه پیامبر را اختیار کرده که حقایق الهی را شرح بدهد برای مردم «و المعتام لشرح حقائقه» حقیقت هم گفتند نظیر گوهر عمق دریاست بعضیها سوار کشتی می‌شوند در دریا راه می‌روند تجارت می‌کنند اینها دیگر از گوهرهای دریا با خبر نیستند چون این کشتی‌ها روی آب راه می‌رود نه داخل آب بعضی از کشتی‌ها تحت البحری است در داخل آب می‌رود اما به آن عمق نمی‌رسد اینها از ماهیهای داخل دریا از خیلی از برکات و کرامتهای داخل دریا با خبرند بعضیها اما می‌روند عمق دریا و آن گوهر‌ها را درمی‌آورند پس ما یک سفینه داریم یک دریا داریم یک گوهر داریم این سفینه‌ها را خیلیها همین احکام الهی همین‌طور است دیگر بعضیها احکام الهی را سوار می‌شوند روی دریا حرکت می‌کنند اینها فیضشان این است که از جهنم نجات پیدا می‌کنند اهل سعادتند بهشت می‌روند اما حالا آن معارف نصیبشان بشود نیست بعضیها کشتی‌هایشان تحت البحری است اما به عمق می‌روند و گوهر بگیرند نیست بعضیها تحت البحری است و به عمق می‌روند فرمود وجود مبارک رسول گرامی «المعتام لشرح حقائقه» چون این‌‌چنین است .

 

همچنین امیرمؤمنان(ع) پیامبر خدا را الگوى شایسته پیروى مى شناساند. الگوپذیرى از ایشان را براى همگان بسنده مى داند, چنان که مى فرماید:( نهج‏البلاغة ص :228 / خطبه 160)

ففَتَأَسَّ بِنَبِیِّکَ الْأَطْیَبِ الْأَطْهَرِ ص فَإِنَّ فِیهِ أُسْوَةً لِمَنْ تَأَسَّى وَ عَزَاءً لِمَنْ تَعَزَّى وَ أَحَبُّ الْعِبَادِ إِلَى اللَّهِ الْمُتَأَسِّی‏

(روش پیامبر خدا براى الگو بودن تو بسنده است و پیامبر در نکوهش دنیا و کاستیهاى آن و رسواییها و بدیهاى فراوان آن راهنماى تو مى باشد. پس, به پیامبر پاک و پاکیزه چنگ بینداز که راه و رسم او الگویى براى همه الگو خواهان و مایه بزرگى است براى کسى که خواهان بزرگوارى باشد و دوست ترین بنده نزد خدا کسى است که از پیامبرش پیروى کند و گام بر جاى پاى او نهد.

تأسی و اقتدا در رفتار و گفتار و آداب و اخلاق

نکته دیگری که در تفسیر آیه «اسوه» قابل توجه است آن است که تأسی و اقتدا به اسوه و الگو در چیزهایی متصور است که قابل پیروی و تأسی باشد؛ یعنی رفتار و گفتار و آداب و اخلاق رسول الله صلی الله علیه و آله که میتوان آن را تقلید کرد و سرمشق قرار داد.

و اما صفات و فضایل و مناقب موهبتی از قبیل نبوت و ولایت و عصمت و علم غیب و وحی که از اختصاصات مقام رسالت و نبوت است، قابل تقلید نیست که انسان بر آن شود که با ریاضت و عبادت به مقام نبوت و ولایت مطلقه و عصمت برسد. اینها مقامات اختصاصی و موهبتی است که خدا میداند و به هر کس بخواهد عنایت میفرماید که « اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ ») الانعام / 124.(

بنابراین تأسی و تقلید از رسول الله در اموری است که الگوپذیری و تقلید در آن امکان داشته باشد. خداوند فرمود:

 

« وَمَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا ») الحشر/ 7.(

آنچه را فرستاده به شما داد آن را بگیرید و از آنچه شما را باز داشت بازایستید

 

آن چه را که پیامبر برای شما آورده بگیرید و آن چه را که نهی کرده و از آن بازتان داشته رها کنید. پس گسترة تأسی و پیروی محدود به چیزهایی است که پیامبر به عنوان دستور الهی و ادب دینی آورده است و احکام اختصاصی پیامبر و نیز امور عادی و معمولی که مربوط به زندگی شخصی و عادی پیامبر است، ظاهراً از دایرة اسوه و الگو بودن بیرون است؛ برای مثال اگر پیامبر بر اسب یا استر یا شتر سوار میشدند و یا آن که از میان غذاها فلان غذا را دوست میداشتند، این گونه امور ظاهراً ربطی به مسأله «اسوه» بودن ندارد. مگر آن که قرائن و شواهدی وجود داشته باشد که پیامبر این امور را به عنوان ادب دینی انجام میداده است.

 

نکته بعدی

قرآن کریم نخواسته که ما در تمام جهات و در جمیع مراحل و مراتب کمال و فضیلت همانند پیامبر باشیم و سر مویی با او فرق نداشته باشیم، بلکه بر ما لازم است که سیره و روش او را پیش رو قرار دهیم و به آن سو جهتگیری کنیم. قرآن کریم دربارة قبله تعبیری دارد که میتواند مطلب ما را روشن کند.

خداوند میفرماید:

 « وَحَیْثُ مَا کُنتُمْ فَوَلُّواْ وُجُوِهَکُمْ شَطْرَهُ ») البقره / 144(

هر جا باشید روی خود به سوی مسجد الحرام بگردانید.

آنها که در مسجد الحرام نماز میخوانند واجب است عین کعبه را قبله خویش قرار دهند و از این رو برای نمازگزاردن در مسجد الحرام به صورت دایره به صف میایستند تا همه رو به سوی کعبه داشته باشند. آنها که در مکه بیرون از مسجد الحرام نماز میگذارند،لازم است که مسجد الحرام را قبله قرار دهند و به سوی آن نماز بخوانند؛ و هر چه نمازگزاران از مسجد الحرام و مکه دور میشوند، دیگر نمیتوانند به عین مسجد الحرام نماز خوانند؛ چنانکه اگر خطی از پیشانی هر یک از نمازگزاران ترسیم شود، به یقین تمام خطوط به کعبه و مسجد الحرام برخورد نمیکند. بنابراین آنچه امکان دارد جهت کعبه و مسجد الحرام است. از این روی خداوند فرموده: « فولوا وجوهکم شطره» بدان سو نماز گزارید که مسجد الحرام در آن جاست.

هر چند زمین کروی است ولی ممکن نیست که همه عیناً به سوی کعبه و مسجد الحرام نماز بگزارند. آن چه ممکن است جهت مسجد الحرام است؛ یعنی همه به سویی که مسجد الحرام در آن قرار گرفته است، متوجه شوند. اگر مسجد الحرام در جهت جنوب شهر ما باشد ما هم به جهت جنوب نماز میخوانیم. اگر در جهت شرق ماست ما هم به سوی شرق نماز میخوانیم و هکذا.

ما نیز در تأسی به «اسوه حسنه» یعنی تأسی به روش رسول الله صلی الله علیه و آله و سرمشق قرار دادن آن حضرت به آن سو میرویم و کوشش میکنیم که حتی المقدور به او نزدیک شویم ولی نمیتوانیم پا به پای او گام برداریم. چنان که امیر المؤمنین علی علیه السلام با آن همه نزدیکی به پیامبر اکرم خود را در مرتبهای نازلتر از او میدید و میگفت:

 

« انا عبد من عبید محمد») اصول کافی، ج3، ص 90.( من بندهای از بندگان محمدم.

 

همچنین امامان شیعه عبادات خود را در برابرعبادت مولی امیر المؤمنین و زهدخود را در برابر زهد حضرت علی ناچیز میشمردند و او را برتر میدیدند در چنین وضعی معلوم است که عامه مردم نسبت به پیامبر و اولیای خدا در چه جایگاهی قرار دارند و تا چه حدی میتوانند پرواز کنند.

 

امیر المؤمنین علیه السلام در نامهای که به عثمان بن حنیف فرماندار بصره مینویسد، پس از آن که او را مورد عتاب و خطاب قرار میدهد و شرکت او را در میهمانی اشراف بصره نکوهش میکند، میگوید: بدانید که هر مأمومی پیشوایی دارد که به او اقتدا میکند و از نور علمش بهره میگیرد، شما خود میدانید که امام شما از دنیایش به دو پیراهن کرباس کهنه و از خوراکش به دو قرض نان بسنده کرده است. سپس میفرماید: البته شما توان این گونه زندگی را ندارید.

 

 « أَلَا وَ إِنَّکُمْ لَا تَقْدِرُونَ‏ عَلَى‏ ذَلِکَ‏ وَ لَکِنْ أَعِینُونِی بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَاد ») نهج البلاغه/ نامه 45 (

یعنی اکنون که نمیتوانید مانند من زندگی کنید، پس لااقل با التزام به چهار خصلت مرا یاری دهید:

1-     گناه نکنید

2-      در راه خدا و اجرای عدالت کوشا باشید،

3-     دامن و شکم خود را به حرام و شبهه آلوده نسازید

4-      در زندگی درست و راست کردار باشید.

امیرالمؤمنین طبق این بیان اعتراف دارد که پیروان و حتی کارگزارانش نمیتوانند مانند او زاهدانه زندگی کنند و از لذایذ آن بگذرند.

در این نامه که به عثمان بن حنیف فرماندار بصره مینویسد، صریحاً اعلام میدارد که شماها نمیتوانید مانند علی رفتار کنید ولی مواظب باشید که آلوده نشوید وبا شرکت در میهمانیهای کذایی و طرح دوستی با اعیان و اشراف از تودة مردم فاصله نگیرید و در برنامهها از حقوق و منافع فقر و ضعفا غافل نشوید وهمواره حقوق عامه را بر حقوق خواص مقدم بدارید. در هر حال امیرالمؤمنین با تمام اصرار و تأکیدی که بر ساده زیستی دارد ولی روش خود را بر دیگران حتی مسؤولان و کارگزاران الزام نمیکند.

 

امیر المؤمنین وقتی به دیدار یکی از پیروانش به نام علاء بن زیاد حارثی میرود، مطلع میشود که برادر علاء «عاصم» ترک زن و فرزند کرده و خرقه عبادت پوشیده و شب و روزش را به عبادت میگذراند، دستور داد او را آوردند و به او گفت: وای بر تو! این چه روشی است که در پیش گرفتی و نعمتهای الهی را بر خود حرام کرده و بر خانواده و فرزندانت سخت گرفتهای. تو گمان داری خدایی که این همه نعمتهای خوب را بر تو حلال کرده دوست ندارد تو از آنها بهرهمند شوی؟ تو کوچکتر از آنی که نسبت به خداوند چنین گمانی داشته باشی.

عاصم عرض کرد: ای امیر المؤمنین پس شما چرا این گونه به خود سخت میگیرید، با این لباس خشن و با این خوراک ناگوار و ناجور؟

حضرت فرمود: وای برتو! من با تو تفاوت دارم. خداوند متعال بر پیشوایان عدل الزام کرده که زندگی خود را با تهیدستان وضعفا موازنه و مقایسه کنند یعنی سطح زندگیشان را با اعیان و اشراف مقایسه نکنند تا فقر و تنگدستی بر فقرا سنگینی نکند. و تو چنین وظیفهای نداری

ملاحظه میفرمایید که حضرت امیر علیه السلام مرتبه اعلی از زهد را مخصوص به خود و امامان عدل میداند که در زمان حاکمیّت این گونه زندگی کنند. ولی به دیگران حتی کارگزاران و مسؤولان چنین روشی را الزام نمیکند و در فرمان مالک اشتر نیز چنین سخت گیری دیده نمیشود؛ بلکه به مالک دستور میدهد نسبت به حقوق قضات و ارتش توسعه بیشتری قائل شود و سعة صدر داشته باشد مبادا آنها در اثر سختی زندگی به سستی و خطا و رشوهگرفتار شوند. پس بایستی مطالب و موضوعات را از هم تفکیک کرد و مسایل حقوقی را با مسایل اخلاقی و فضایل و کرامات معنوی از قبیل ایثار و مواسات و زهد و قناعت خلط نکرد؛ البته همان گونه که حضرت در نامه عثمان بن حنیف تصریح کردهاند، مسؤولان و کارگزاران بایستی از زندگی اشرافی بپرهیزند و خرج خود را از عامه مردم جدا نکنند. اکنون که همه برای خود اسوه و الگویی دارند و به او اقتدا میکنند و از او سرمشق میگیرند، پروردگار مهربان نیز برای شما مؤمنان خداجو اسوه نیکویی معرفی میکند که از هر حیث در رفتار و گفتار و آداب و اخلاق حجت و سرمشق میباشد.

 

او نه به عنوان فرشتهای آسمانی که به عنوان انسانی وحیانی) اشاره به آیه شریفه« قل انما انا بشر مثلکم یوحی الیّ.» (الکهف/ 110) در میان شماست او از سنخ فرشتگان نیست تا شما به بهانة عدم سنخیت و عدم تشابه در خلقت از اقتدا به او بگریزید و از پیروی او سرباز زنید؛ او بشری است همانند شما که راه میرود و غذا میخورد و سخن میگوید و استراحت میکند و مانند شما فرزند آدم است و دارای زن و فرزند. او پیامبر خدا و شاهد بر اعمالتان میباشد، پس میتوانید به او تأسی کنید و در زندگی او را الگو قرار دهید و همواره آداب و اخلاق او را سرمشق خود کنید و به راه و روش او ملتزم باشید. او غمخوار و دلسوز مردم بود و در هدایت و دستگیری از آنها حریص و جدّی. ناراحتیها و سختیهای مردم بر دوشش سنگینی میکرد و نسبت به مؤمنان به خصوص رأفت و رحمت داشت

بدون شک، کسى نمى تواند سیره اخلاقى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)را آن گونه که هست معرفى نماید; زیرا انسانى که از لحاظ معنویت، به «سدرة المنتهى» قدم گذارده و معراجش وى را بر مقام (دَنَا فَتَدَلَّى فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَى)(نجم: 8ـ9) نشانده، و خداوندى که تمام نعمت هاى دنیا را اندک مى شمارد (قُلْ مَتَاعُ الدَّنْیَا قَلِیلٌ)(نساء: 77) اخلاق آن رادمرد ملکوت را با واژه «عظیم» یاد مى کند، به یقین، زوایاى وجود درخور شأنش قابل توصیف نیست.

آنگاه که از حضرت على(علیه السلام)خواستند تا اخلاق پیامبر را وصف کند، فرمود: شما متاع دنیا را براى من بشمارید. گفتند: نعمت هاى دنیا قابل شمارش نیست; چون قرآن مى فرماید:

 (وَ إِن تَعُدُّواْ نِعْمَتَ اللّهِ لاَ تُحْصُوهَا)(ابراهیم: 34) امام(علیه السلام)هم فرمود: شما متاع دنیا را، که قلیل است، نمى توانید بشمارید، من چگونه مى توانم اخلاق محمّدى را، که قرآن از آن به «عظیم» یاد نموده است (وَإِنَّکَ لَعَلى خُلُق عَظِیم)(قلم: 4) برایتان شمارش نمایم؟! ولى همین قدر بدانید که اخلاق نیکوى تمام پیامبران به وسیله رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) تمام شد. آن حضرت تمام اخلاق پسندیده را در خود جمع کرد. از این رو، فرمود: «اِنّی بُعِثتٌ لِاُتَمِمَّ مَکارِمَ اَلاخلاق» من برانگیخته شدم تا اخلاق نیکو را تمام کنم.

بنابراین، باید اعتراف نمود که سخن گفتن درباره اخلاق پیامبر از سوى افراد عادى اگر نگویم محال است، دست کم کار بسیار مشکلى است.

عنوان «عظیم» در مواردى به کار مى‌رود که چیزى قابل توصیف و ادراک نباشد. در خصوص تفسیر «خلق عظیم» موارد چندى بیان شده است؛ از جمله تحمل سختى‌ها و صبر پیامبر در برابر ناملایمات که بر اساس روایات و تصریح خود پیامبر مشهور است. بر اساس برداشت دیگر، منظور از خلق عظیم پیامبرآن است که ایشان جامع مکارم اخلاقى بوده‌اند. نمونه‌هاى چندى از ویژگى‌هاى اخلاقى پیامبردر روایات و متون تاریخى مورد اشاره قرار گرفته است.

در خصوص خلق عظیم پیامبرو تفسیر و تبیین آن تحقیق مستقلى صورت نگرفته، اما مفسّران و دانشمندان اسلامى در ذیل تفسیر آیه (إِنَّکَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِیمٍ) و برخى از دیگر آیات، در این‌باره به اظهارنظر پرداخته‌اند، همچنین در سخنان معصومان : بخصوص در نهجالبلاغه درباره ویژگى‌هاى پیامبر داورى شده است، علّامه طباطبائى در کتاب سنن النبى در مورد ویژگى‌ها و خصوصیات پیامبر نگاشته و در این‌باره از روایات بهره جسته است. در منابع تاریخى هم نکاتى درباره ویژگى‌هاى پیامبرو خلق عظیم ایشان مورد اشاره قرار گرفته است.

 

مفهوم خلق

«خلق» در اصطلاح،( علم اخلاق اسلامى (ترجمه جامع‌السعادات مهدى نراقى)،ترجمه جلال‌الدین مجتبوى، ج 1، ص 60. ) عبارت است از ملکه یا  کیفیت راسخ در نفس که به خاطر آن از انسان افعالى بدون فکر و تأمّل سر بزند.

«ملکه» حالت و کیفیتى نفسانى است که به کندى و دیر زوال مى‌یابد. در مقابل، «حال» کیفیتى نفسانى است که به سرعت از بین مى‌رود. خلق از طریق مزاج و عادت به انجام کارى بدون فکر و تأمّل و نیز با تکلیف و صبر و پایدارى بر انجام کارى به وجود مى‌آید. مثلا، خُلق سخاوت وقتى به این صورت باشد که انسان در هنگام بخشش دچار تردید نشود و به خودى خود آن را انجام دهد، در این صورت، فضیلت سخاوت در انسان شکل گرفته است.

اخلاق فردى از مجموع غرایز انسان تشکیل شده است که برخى از آنها ذاتى یا وراثتى یا فطرى بوده و در اصل خلقتش نهفته است، اما برخى از آنها کسبى است که از طریق تمرین و تقلید در انسان شکل مى‌گیرد و پس از استقرار در نفس و ملکه شدن براى انسان، اعمال و رفتار وى بر اساس ملکه یادشده صورت مى‌گیرد، به گونه‌اى که نمى‌تواند عمل به مقتضاى آن را ترک کند.

اصول صفات پسندیده در انسان عبارتند از : حکمت، شجاعت، عفت و عدل. و پیامبر اکرم به کامل‌ترین حالت اعتدال این صفات موفق شده است. ( ملّامحسن فیض کاشانى، اخلاق حسنه، ترجمه محمدباقرساعدى، ص 12 )  از همین روى است که خداوند او را با  (وَإِنَّکَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِیمٍ) ستوده است. اما مردم دیگر در رسیدن به این صفات متفاوت مى‌باشند، به گونه‌اى که برخى از مردم به آنها نزدیک و برخى از آنها دور هستند. با وجود این، پیامبر اکرم که داراى خلق عظیم بوده و بعثتش براى تتمیم مکارم اخلاقى صورت گرفته است، بهترین الگو براى بشریت بخصوص مسلمانان مى‌باشد.

 

 

خلق عظیم پیامبر

خلق نیکو از مهم‌ترین چیزهایى است که مصلحان و پیامبران به آن نیاز دارند. از همین‌روى است که قرآن مى‌فرماید:

 (وَلَوْ کُنتَ فَظّآ غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُواْ مِنْ حَوْلِکَ) (آل‌عمران: 159)

به موجب این آیه، از جمله رحمت خداوند بر مردم آن است که پیامبر نسبت به مسلمانان مهربان است و همواره با خوشرویى و ملایمت رفتار مى‌کند. در غیر این صورت، از گرد او پراکنده مى‌شدند.

از همین‌روست که سه چیز مایه و موجب پیشرفت اسلام دانسته شده: مال خدیجه براى طمع به مال، شمشیر على  براى ترس و اخلاق پیامبر براى طالبان حق.( اطیب البیان، ج 6، ص 154. )

داستان

1) همچنین پس از فتح مکه و تسلط بر سران قریش فرمودند: با شما همان معامله‌اى مى‌کنم که برادرم یوسف با برادرانش کرد؛ شما را عفو کردم. ایشان حتى وحشى را که شکم حمزه را در احد پاره کرده بود ـ در هنگامى که براى مسلمان شدن به حضور پیامبر رسید ـ بخشیدند.

2) ابن عبّاس درباره نیکوخویى پیامبرچنین نقل مى‌کند: روزى حضرت با اصحاب در مسجد نشسته بود که اعرابى با شمشیر حمایل و سوسمارى در دامن وارد شد و گفت: محمّد ساحر کذاب کجاست؟ اصحاب برخاستند تا او را بزنند، اما پیامبر  فرمودند: شما را سوگند مى‌دهم که دسته نگه‌دارید. پیامبر به آن مرد اعرابى فرمودند: اى برادر عرب! که را مى‌جویى؟ گفت: محمّد ساحر کذاب را! پیامبر فرمودند: محمّد منم، اما ساحر و کذاب نیستم و بلکه رسول خدا هستم. اعرابى گفت: سوگند به لات و عزى اگر جمال رویت نبود به روى تو شمشیر مى‌کشیدم. به لات سوگند که به تو ایمان نمى‌آورم تا آنکه این سوسمار به تو ایمان آورد! پیامبر فرمودند: اى سوسمار، سوسمار گفت : لبیک یا رسول‌اللّه! پیامبر فرمودند: من که هستم؟ سوسمار گفت: تو رسول خدا هستى. اعرابى از دل پاک ایمان آورد و گفت: اى رسول خدا در این مسجد وارد شدم در حالى که در همه روى زمین کسى به من دشمن‌تر از تو نبود، حال که باز مى‌گردم در همه روى زمین کسى به من از تو دوست‌تر نیست.( تفسیر نورالثقلین، ج 5، ص 390، به نقل از امام صادق 7/ اطیب البیان، ج 10، ص97. )

 به تعبیر یکى از بزرگان، خداوند خلق را به چند دسته آفرید و در هر دسته خوبانى را قرار داد و از خوبان، افراد خالص یعنى پیامبران و از میان پیامبران چکیده آنها، یعنى پیامبران اولوالعزم را برگزید و از میان چکیده پیامبران (اولوالعزم) چکیده آنها، یعنى محمّد را انتخاب نمود.( تفسیر الکاشف، ج 7، ص 387 / تفسیر المبین، ص 758. )

 

منظور از خلق عظیم داشتن پیامبر

چنان‌که گذشت، پیامبر  به اعتراف صحابه و نزدیکانشان، خوش‌اخلاق‌ترین مردم و حتى خوش‌خلق‌ترین پیامبران بوده‌اند. از سویى، در قرآن بالاترین مدح در خصوص خلق آن حضرت صورت گرفته و خداوند با عبارت (وَإِنَّکَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِیمٍ) از ایشان تعریف و تمجید نموده است. اینک جاى این پرسش است که منظور از «خلق عظیم» چیست و تعبیر یادشده چگونه مى‌تواند مدح و ستایش پیامبر باشد؟ در پاسخ باید گفت: عنوان «عظیم» در مواردى به کار مى‌رود که چیز غیرقابل توصیف و ادراک به وسیله آن توصیف گردد،( اطیب البیان، ج 1، ص 283.)  در قرآن هر جا که عنوان عظیم به کار رفته به نوعى مدعاى یادشده را ثابت مى‌کند. چنان‌که هدهد در بیان تخت بلقیس گفته: (وَلَهَا عَرْشٌ عَظِیمٌ.) (نمل: 23) این توصیف از آن‌روى صورت گرفته که تخت بلقیس براى هدهد قابل توصیف نبوده. همچنین خداوند فرموده: (لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ) (نمل: 26) از همین‌روست که امام صادق مى‌فرماید: « إِنَّ اللَّهَ عَظِیمٌ رَفِیعٌ لَا یَقْدِرُ الْعِبَادُ عَلَى صِفَتِهِ وَ لَا یَبْلُغُونَ کُنْهَ عَظَمَتِهِ.»( کافى، ج 1،ص 103. )

 از سوى دیگر، در آیه (وَإِنَّکَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِیمٍ)، کلمه «عظیم» به دلیل نکره بودن عظمتى را بیان مى‌کند که بزرگتر آن وجود ندارد. از همین‌روى، عظیم مکارم اخلاق پیامبر که در کتاب‌ها نقل شده حیرت‌آور دانسته شده است. علاوه بر نکره بودن کلمه «عظیم» و مفهوم آن که اوج عظمت اخلاق پیامبر را اثبات مى‌کند، تأکیدهاى دیگرى همچون استفاده از کلمه «انّ» که مفهوم تأکید را مى‌رساند و نیز «على» که استیلا و تسلط را نشان مى‌دهد عظمت اخلاق پیامبر را اثبات مى‌کند؛ چه آنکه کلمه «على» با توجه به معنایى که برایش بیان شد، بیانگر آن است که پیامبر بر خلق پسندیده و صفات خوبى که دارا بوده مسلط بوده و از این‌رو، براى پیامبر به منزله امرى طبیعى بوده است. از این‌رو، در قرآن درباره پیامبر آمده است: (قُلْ مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفِینَ) (ص: 86) براساس این آیه، پیامبر در مورد اخلاقیات و ویژگى‌هاى خوبى که دارا بوده تکلف نداشته و خصوصیات یادشده برایشان امرى طبیعى بوده است.

علی(ع) درباره اخلاق نیک می فرماید: «پیغمبر سخی ترین مردم از نظر انفاق، شجاعترین مردم، راستگوترین مردم، وفا کننده ترین آنان به وعده، و نرمترین آنها از نظر خوی و بزرگوارترین آنها از نظر برخورد بود، هر کس در ابتدا او را می دید، ابهتش او را می گرفت، و کسی که با او برخورد داشت و او را می شناخت به او عشق می ورزید، « لَمْ أَرَ قَبْلَهُ وَ لَا بَعْدَهُ مِثْلَه( مستدرک‏الوسائل ج : 8 ص : 239) هرگز مانند او را قبل و بعد از او ندیدم.»

برخی افراد در جامعه از اخلاق خوبی برخورداراند ولی در درون منزل و با اهل و عیال خویش اخلاق نیکو ندارند، امّا حضرت ختمی مرتبت در همه جا دارای اخلاق نیک و رفتار انسانی بود. از عایشه سؤال شد که اخلاق پیامبر در خانه (و با خانواده چگونه بود) در جواب گفت:

 «کان أَحْسَنُ النَّاسِ خُلُقا، لم یکن فاحشاً...؛( بحارالأنوار ج : 16 ص : 167)نیکوترین مردم از نظر اخلاق (در خانواده) بود هرگز بد زبانی نمی کرد»

 

 

عبداللّه بن حارث نیز می گوید: «ما رأیت احداً اکثر تبسّماً من رسول اللّه(ص)؛(6) هیچ کسی را مانند رسول خدا متبسّم ندیدم.»

 

ابوبکر حارثى با اسناد از عایشه روایت کرده که کسى از پیامبر خوش‌اخلاق‌تر نبود و هریک از اصحاب یا اهل خانه حضرت را صدا مى‌کردند در جواب لبیک مى‌فرمود.( اسباب النزول، ترجمهعلیرضا ذکاوتى، ص 234. )

در نقل دیگرى از عایشه، به نقل از پدرش آمده که رسول خدا به پسندیده‌ترین اخلاق و رضایتمندترین کارها و کامل‌ترین ادب‌ها آراسته بود.( بیان المعانى، ج 1، ص 77.)

  همچنین از انس نقل شده است: «من ده سال در خدمت رسول خدا بودم. هرگز به من اف (کمترین کلمه‌اى که موجب رنجش مى‌شود) نگفت و براى کارى که انجام داده بودم نفرمود چرا آن را انجام دادى؟ و در خصوص کارى که انجام نداده بودم نفرمود چرا آن را انجام نمى‌دهى؟ رسول خدا خوش‌اخلاق‌ترین مردم بود.»( تفسیر القرآن العظیم، ج 8، ص 208.) 

همچنین احمدبن حنبل با چند واسطه به نقل از عایشه آورده است: «رسول خدا هرگز با دست خودشان خادمشان و نیز زنى را نزدند و با دست خودشان چیزى را نزدند، مگر در راستاى جهاد در راه خدا.( تفسیر القرآن العظیم، ج 8، ص 208. )

 

[ سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

بعضى از ناآگاهان چنین پنداشته‏اند که انتظار ظهور مهدى (ع) بر اساس آیات فوق(که درمقاله قبل آمده است) ممکن است سبب رکود و عقب ماندگى یا فرار از زیر بار مسؤولیتها و تسلیم در برابر ظلم و ستم گردد، چرا که اعتقاد به این ظهور بزرگ مفهومش قطع امید است از اصلاح جهان قبل از او حتى کمک کردن به گسترش ظلم و فساد است تا زمینه ظهور آن حضرت فراهم گردد.

این سخنى است که سالهاست بر سرزبان مخالفان و منکران قیام مهدى (ع) است و ابن خلدون به آن اشاره کرده است، درحالى که مطلب کاملا برعکس است و انتظار این ظهور بزرگ آثار بسیار سازنده‏اى دارد که در ذیل به طور فشرده مى‏آوریم تا معلوم شود آنها که چنین قضاوت کرده‏اند قضات عجولانه و حساب نشده‏اى است در برابر مساله‏اى که هم در قرآن مجید به آن شاره شده و هم در احادیث متواتره که در کتب معروف اهل سنت و منابع مشهور شیعه آمده با صراحت مطرح شده است .

 

* * *

حقیقت انتظار و آثار سازنده آن

سخن در این بود که آیا ایمان به ظهور مهدى (ع) با آن برنامه جهانیش که عالم را پر از عدل و داد مى‏کند و ریشه‏هاى ظلم و ستم را قطع مى‏نماید اثر سازنده تربیتى دارد یا آثار منفى ؟

آیا ایمان به چنین ظهورى انسان را چنان در افکار رؤیایى فرو مى‏برد که از وضع موجود خود غافل مى‏گردد و تسلیم هرگونه شرایط مى‏کند ؟

 

و یا این که به راستى این عقیده یک نوع دعوت به قیام و سازندگى فرد و اجتماع است ؟

آیا ایجاد تحرک مى‏کند یا رکود؟

آیا مسئولیت آفرین است یا مایه فرار از زیر بار مسئولیتها ؟

وبالاخره آیامخدر است یا بیدار کننده ؟

 

ولى قبل از توضیح و بررسى این سؤالات توجه به یک نکته کاملاً ضرورى است و آن این که سازنده‏ترین دستورات و عالیترین مفاهیم هرگاه بدست افراد نا وارد یا نالایق یا سوء استفاده چى بیفتد ممکن است چنان مسخ شود که درست نتیجه‏اى بر خلاف هدفى اصلى بدهد و در مسیرى بر ضد آن حرکت کند و این نمونه‏هاى بسیار دارد و مسئله «انتظار» بطورى که خواهیم دید در ردیف همین مسائل است .

 

بهر حال براى رهایى از هر گونه اشتباه در محاسبه در این گونه مباحث باید به اصطلاح آب را از سرجشمه گرفت تا آلودگیهاى احتمالى نهرها و کانالهاى میان راه در آن اثر نگذارد.

یعنى ما در بحث انتظار مستقیما به سراغ اصلى اسلامى رفته و لحن گوناگون روایاتى راکه روى مسئله انتظار تاکید مى‏کند مورد بررسى قرار مى‏دهیم تا از هدف اصلى آگاه شویم .

اکنون با دقت با این چند روایت توجه کنید:

 

1- کسى از امام صادق (ع) پرسید: چه مى‏گوئید درباره کسى که داراى ولایت پیشوایان است و انتظار ظهور حکومت حق را مى‏کشد و در این حال از دنیا مى‏رود؟

امام (ع) درپاسخ فرمود: هو بمنزله من کان مع القائم فى فسطاطه - ثم سکت هنیئه - ثم قال هو کمن کان مع رسول الله:«او همانند کسى است که با رهبر این انقلاب در خیمه او(ستاد ارتش او) بوده باشد - سپس کمى سکوت کرد - و فرمود مانند کسى است که با پیامبر اسلام (ص) در «مبارزاتش» همراه بوده است».(606)

 

عین این مضمون در روایات زیادى با تعبیرات مختلفى نقل شده است .

 

2- در بعضى «بمنزله الضارب بسیفه فى سبیل الله»:« همانند شمشیر زنى در راه خدا».

3- و در بعضى دیگر «کمن قارع مع رسول الله بسیفه»: «همانند کسى است که در خدمت پیامبر با شمشیر بر مغز دشمن بکوبد».

4- در بعضى دیگر «بمنزله من کان قاعدا تحت لواء القائم»: «همانند کسى است که زیر پرچم قائم بوده باشد».

5- و در بعضى دیگر«بمنزله المجاهد بین یدى رسول الله (ص): «همانند کسى است که پیش روى پیامبر جهاد کند».

6- و بعضى دیگر «بمنزله من استشهد مع رسول الله : «همانند کسى است که با پیامبر شهید شود».

 

این تشبیهات هفتگانه که در موردانتظار ظهور مهدى (ع) در این شش روایت وارد شده روشنگر این واقعیت است که یک نوع رابطه و تشابه میان مسئله «انتظار از یک سو، و «جهاد»، و مبارزه با دشمن در آخرین شکل خود از سوى دیگر وجود دارد.

7- در راویت متعددى نیز انتظار چنین حکومتى را داشتن، به عنوان بالاترین عبادت معرفى شده است .

این مضمون در بعضى از احادیث از پیامبر و در بعضى از امیر مؤمنان على (ع) نقل شده است، در حدیث مى‏خوانیم که پیامبر فرمود: افضل اعمال امتى انتظار الفرح من الله عزوجل»: «بالاترین اعمال امت من انتظار فرج از ناحیه خدا کشیدن است».(607)

 

و در حدیث دیگرى از پیامبر مى‏خوانیم « افضل العباده انتظار الفرج»:(608)

این تعبیرات همگى حاکى از این است که انتظار چنان انقلابى داشتن همیشه توام با یک جهاد وسیع و دامنه دار است این را در نظر داشته باشید تابه سراغ مفهوم انتظار رفته سپس از مجموع آنها نتیجه‏گیرى کنیم .

 

مفهوم انتظار

 

(انتظار» معمولا به حالت کسى گفته مى‏شود که از وضع موجود ناراحت است و براى ایجاد وضع بهترى تلاش مى‏کند .

 

فى المثل بیمارى که انتظار بهبودى مى‏کشد، یا پدرى که در انتظار بازگشت فرزندش از سفر است، از بیمارى و فراق فرزند نارحتند و براى وضع بهترى مى‏کوشند.

همچنین تاجرى که از بازار آشفته ناراحت است و در انتظار فرو نشستن بحران اقتصادى مى‏باشد این دو حالت را دارد «بیگانگى با وضع موجود» و «تلاش براى وضع بهتر».

بنابراین مسئله انتظار حکومت حق و عدالت مهدى و قیام مصلح جهانى در واقع از دو عنصر است عنصر نفى و عنصر اثبات عنصر نفى همان بیگانگى است با وضع موجود و عنصر اثبات خواهان وضع بهترین بودن است .

 

و اگر این دو جنبه در روح انسان به صورت ریشه دار حلول کند سرچشمه دو رشته اعمال دامنه دار خواهد شد

 

این دو رشته اعمال عبارتند از ترک هر گونه همگارى و هماهنگى با عوامل ظلم و فساد و حتى مبازره با آنها از یک سو، و خود سازى و خودیارى و جلب آمادگیها جسمى و روحى و مادى و معنوى براى شکل گرفتن آن حکومت واحد جهانى و مردمى از سوى دیگر .

 

و خوب که دقت کنیم مى‏بینم هر دو قسمت آن سازنده‏و عامل تحرک و آگاهى و بیدارى است .

 

با توجه به مفهوم اصلى «انتظار» معنى روایات متعددى ه در بالا درباره پاداش و نتیجه کار منتظران نقل کردیم به خوبى درک مى‏شود. اکنون مى‏فهمیم چرا منتظران واقعى گاهى همانند کسانى شمرده شده‏اند که در خیمه حضرت مهدى (ع) یا زیر پرچم او هستند یا کسى که در راه خدا شمشیرى مى‏زند، یا به خون خود آغشته شده، یا شهید گشته است .

 

آیا اینها اشاره به مراحل مختلف و درجات مجاهده در راه حق و عدالت نیست که متناسب با مقدار آمادگى و درجه انتظار افراد است ؟

یعنى همانطور که میزان فداکارى مجاهدان راه خدا و نقش آنهابا هم متفاوت است، انتظار و خود سازى و آمادگى نیز درجات کاملا متفاوتى دارد که هر کدام از اینها با یکى از آنها از نظر مقدمات و نتیجه‏گیرى شباهت دارد هر دو جهادند و هر دو آمادگى مى‏خواهند و خود سازى کسى که در خیمه رهبر چنان حکومتى قرار گرفته یعنى در مرکز ستاد فرماندهى یک حکومت جهانى است نمى‏تواند یک فرد غافل و بیخبر و بى تفاوت بوده باشد آنجا جاى هر کس نیست جاى افرادى است که به حق شایستگى چنان موقعیت و اهمیتى را دارند.

 

همچنین کسى که سلاح در دست دارد ودر برابر رهبر این نقلاب با مخالفان حکومت صلح و عدالتش مى‏جنگد آمادگى فراوان روحى و فکرى ورزمى باید داشته باشد .

 

براى آگاهى بیشتر از اثرات واقعى انتظار ظهور مهدى (ع) به توضیح زیرتوجه کنید .

 

انتظار یعنى آماده باش کامل

من اگر ظالم و ستمگرم چگونه ممکن است در انتظار کسى باشم که طعمه شمشیرش خون ستمگران است ؟

من اگر آلوده و ناپاکم چگونه مى‏توانم منتظر انقلابى باشم که شعله اولش دامان آلودگان را مى‏گیرد؟

ارتشى که در انتظار جهاد بزرگى است آمادگى رزمى نفرات خود را بالا مى‏برد و روح انقلاب در آنها مى‏دمد و هرگونه نقطه ضعفى را اصلاح مى‏کند.

زیرا چگونگى انتظار همواره متناسب با هدفى است که در انتظار آن هستیم .

انتظار آمدن یک مسافر عادى از سفر .

انتظار بازگشت یک دوست بسیار عزیز.

انتظار فرارسیدن چیدن میوه از درخت و درو کردن محصول .

هر یک از این انتظارها آمیخته با یک نوع آمادگى است، در یکى باید خانه را آماده کرد و وسایل پذیرایى فراهم ساخت، در دیگرى ابزار لازم و داس و کمباین و... .

 

اکنون فکر کنید آنها که انتظار قیام یک مصلح بزرگ جهانى را مى‏کشند در واقع انتظار انقلاب و دگرگونى و تحولى را دارند که وسیعترین و اساسى‏ترین انقلابهاى انسانى در طول تاریخ بسر است .

انقلابى که بر خلاف انقلابهاى پیشین جنبه منطقه‏اى نداشته بلکه هم عمومى و همگانى است و هم تمام شئون و جوانب زندگى انسانهارا شامل مى‏شود، انقلابى است سیاسى، فرهنگى ، اقتصادى و اخلاقى .

 

نخستین فلسفه - خود سازى فردى

چنین تحولى قبل از هر چیز نیازمند به عناصر آماده و با ارزش انسانى است که بتوانندبار سنگین چنان اصلاحات وسیعى را در جهان بدوش بکشند و این در درجه اول محتاج به بالا بردن سطح اندیشه و آگاهى و آمادگى روحى و فکرى براى همکارى در پیاده کردن آن برنامه عظیم است. تنگ نظریها، کوته بینیها، کج فکریها، حسادتها، اختلافات کودکانه و نابخردانه و بطور کلى هر گون نفاق و پراکندگى با موقعیت منتظران سازگار نیست

نکته مهم این است که منتظر واقعى براى چنان برنامه مهمى هرگز نمى‏تواند نقش تماشاجى را داشته باشد باید از هم اکنون حتما در صف انقلابیون قرار گیرد.

من اگر فاسد و نادرستم چگونه مى‏توانم در انتظار نظامى که افراد فاسد و نادرست در آن هیچگونه نقشى ندارند بلکه مطرود و منفور خواهند بود روز شمارى کنم .

آیا این انتظار براى تصفیه روح و فکر و شستشوى جسم و جان از لوث آلودگیها کافى نیست ؟

ارتشى که در انتظار جهاد آزادگى بخش به سر مى‏برد حتمابه حالت آماده باش کامل در مى‏آید سلاحى را که براى چنین میدان نبردى شایسته است بدست مى‏آورد، سنگرهاى لازم را مى‏سازد آمادگى رزمى افراد خود را بالا مى‏برد.

روحیه افراد خود را تقویت مى‏کند و شعله عشق و شوق براى چنین مبارزه‏اى را در دل فرد فرد سربازانش زنده نگه مى‏دارد ارتشى که داراى چنین آمادگى نیست هرگز در انتظار به سر نمى‏برد و اگر بگوید دروغ مى‏گوید.

انتظار یک مصلح جهانى به معناى آماده باش کامل فکرى و اخلاقى، مادى و معنوى براى اصلاح همه جهان است فکر کنید چنین آماده باشى چقدر سازنده است .

براى تحقق بخشیدن به چنین انقلابى مردانى بسیار بزرگ و مصمم و بسیار نیرومند و شکست‏ناپذیر، فوق العاده پاک و بلندنظر کاملا آماده و داراى بینش عمیق لازم است .

و خود سازى براى چنین هدفى مستلزم به کاربستن عمیق‏ترین برنامه‏هاى اخلافى و فکرى و اجتماعى است، این است معناى انتظار واقعى آیا هیچکس مى‏تواند بگوید چنین انتظارى سازنده نیست ؟

 

فلسفه دوم - خویاریهاى اجتماعى

منتظران راستین در عین حال وظیفه دارند تنها به خویش نپردازند بلکه مراقب حال یکدیگر باشند و علاوه بر اصلاح خویش در اصلاح دیگران نیز بکوشند زیرا برنامه عظیم و سنگینى که انتظارش را مى‏کشند یک برنامه فردى نیست برنامه‏اى است که تمام عناصر انقلاب باید در آن شرکت جویند، باید کار به صورت دسته جمعى و همگانى باشد، کوششها و تلاشها باید هماهنگ گردد و عمق و وسعت این هماهنگى باید به عظمت همان برنامه انقلاب جهانى باشد که انتظار آن را دارند.

 

دریک میدان وسیع مبارزه دسته جمعى هیچ فردى نمى‏تواند از حال دیگران غافل بماند بلکه موظف است هر نقطه ضعفى را در هر کجا ببیند اصلاح کند و هر موضع آسیب پذیرى را ترمیم نماید و هر قسمت ضعیف را تقویت کند زیرا بدون شرکت فعالانه و هماهنگ تمام مبارزین، پیاده کردن چنان برنامه‏اى امکان‏پذیر نیست .

 

بنابراین منتظران واقعى علاوه بر اینکه به اصلاح خویش مى‏کوشند وظیفه خود مى‏دانندکه دیگران را نیز اصلاح کنند.

این است اثر سازنده دیگرى‏براى انتظار قیام یک مصلح جهانى واین است فلسفه آن همه فضیلتها که براى منتظران راستین شمرده شده است .

 

فلسفه سوم - منتظران راستین در فساد محیط حل نمى‏شوند

اثر مهم دیگرى که انظار مهدى دارد حل نشدن در مفاسد محیط و عدم تسلیم در برابر آلودگیها است .

توضیح این که هنگامى که فساد فراگیر مى‏شود و اکثریت یا جمع کثیرى رابه آلودگى مى‏کشاند گاهى افراد پاک در یک بن بست سخت روانى قرار مى‏گیرند، بن بستى که از یأس اصلاحات سرچشمه مى‏گیرد.

گاهى آنها فکر مى‏کنند که کار از کار گذشته و دیگر امیدى به اصلاح نیست و تلاش و کوشش براى پاک نگاهداشتن خویش بیهوده است این نومیدى و یاس ممکن است آنها را تدریجا به سوى فساد و همرنگى با محیط بکشاند و نتوانند خود را به صورت یک اقلیت صالح در برابر اکثریت ناسالم حفظ کنند و همرنگ جماعت نشدن را موجب رسوایى بدانند.

 

تنها چیزى که مى‏تواند در آنها امید بدمد و به مقاومت و خویشتن دارى دعوت کند و نگذارد در محیط فاسد حل شوند امید به اصلاح نهایى است تنها در این صورت است که آنها دست از تلاش و کوشش براى حفظ پاکى و اصلاح دیگران بر نخواهند داشت .

و اگر مى‏بینیم در دستورات اسلامى یأس از آمرزش یکى از برزگترین گناهان شمرده شده است و ممکن است افراد ناوارد تعجب کنند که چرا یأس از رحمت خدا اینقدر مهم تلقى شده است حتى مهمتر از بسیارى از گناهان، فلسفه‏اش در حقیقت همین است که گناهگار مأیوس از رحمت هیچ دلیلى ندارد که به فکر جبران بیفتد و یا لااقل دست از ادامه گناه بردارد و منطق او این است اکنون که آب از سر من گذشته است چه یک قامت چه صد قامت، من که رسواى جهانم غم دنیا هیچ است. بالاتر از سیاهى رنگ دیگر نیست، آخرش جهنم است من که هم اکنون آنرا براى خود خریده‏ام از چه مى‏ترسم و مانند این منطقها...

اما هنگامى که روزنه امید براى او گشوده شود، امید به عفو پروردگار، امید به تغییر وضع موجود نقطه عطفى در زندگى او خواهدشد و او را به توقف کردن در مسیر گناه و بازگشت به سوى پاکى و اصلاح دعوت مى‏کند .

به همین دلیل امید را مى‏توان همواره به عنوان یک عامل موثر تربیتى در مورد افراد فاسد شناخت همچنین افراد صالحى که در محیطهاى فاسد گرفتارند بدون امید نمى‏توانند خویشتن را حفظ کنند.

نتیجه این که انتظار ظهور مصلحى که هر قدر دنیا فاسدتر مى‏شود امید ظهورش بیشتر مى‏گردد اثر فزاینده روانى در معتقدان دارد و آنهارا در برابر امواج نیرومند فساد بیمه مى‏کند آنهانه تنها با گسترش دامنه فساد محیط مأیوس نمى‏شوند بلکه به مقتضاى «وعده وصل چون شود نزدیک * آتش عشق تیزتر گردد» وصول به هدف را در برابر خویش مى‏بینند و کوششان براى مبارزه با فساد و یا حفظ خویشتن با شوق و عشق زیادترى تعقیب مى‏گردد.

از مجموع بحثهاى گذشته چنین نتیجه مى‏گیریم که اثر تخدیرى انتظار تنها در صورتى است که مفهوم آن مسخ یا تحریف شود همانگونه که جمعى از مخالفان تحریفش کرده‏اند و جحمعى از موافقان مسخش - اما اگر به مفهوم واقعى در جامعه و فرد پیاده شود یک عامل مهم تربیت و خود سازى و تحرک و امید خواهد بود.

 

از جمله مدارک روشنى که این موضوع را تایید مى‏کند این است که در ذیل آیه وعدالله الذین آمنوا منکم وعملوا الصالحات لیستخلفنهم فى الارض...)

«خداوند به آنها که ایمان دارند و عمل صالح انجام مى‏دهند وعده داده است که حکومت روى زمین را در اختیارشان بگذارد» از پیشوایان بزرگ اسلام نقل شده است که منظوراز این آیه « هو القائم و اصحابه»: مهدى و یاران او هستند». (609)

و در حدیث دیگرى مى‏خوانیم (نزلت فى المهدى) :این آیه درباره مهدى (ع) نازل شده است».

 

در این آیه مهدى (ع) و یارانش به عنوان (الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات) «آنها که ایمان و عمل صالحى دارند» معرفى شده‏اند بنابراین تحقق این انقلاب جهانى بدون ایمان مستحکم که هر گونه ضعف وزبونى و ناتوانى را دور سازد و بدون اعمال صالحى که راه را براى اصلاح جهان بگشاید اماکن‏پذیر نیست و آنها که در انتظار چنین برنامه‏اى هستند هم باید سطح آگاهى و ایمان خود را بالا ببرند و هم در اصلاح اعمال خویش بکوشند.

تنها چنین کسانى هستند که مى‏توانند نوید شرکت در حکومت او بخود دهند، نه آنها که باظلم و ستم همکارى دارند و نه آنها که از ایمان و عمل صالح بیگانه‏اند. نه افراد ترسو وزبونى که بر اثر ضعف ایمان از همه چیز حتى از سایه خود مى‏ترسند.

 

ونه افراد سست و بى حال و بیکاره‏اى که دست روى دست گذارده و در برابر مفاسد محیط و جامعه شان سکوت اختیار کرده و کمترین تلاش و کوششى در راه مبارزه با فساد ندارند.

این است اثر سازنده قیام مهدى (ع) در جامعه اسلامى .

 

606- محاسن برقى طبق نقل بحارالانوار، چاپ قدیم، ج 13، ص 136.

607- کافى بنا به نقل بحار، ج 13، ص 137.

608- کافى بنا به نقل بحار، ج 13، ص 136.

609- بحارالانوار قدیم، ج 13، ص 14.

پیام قرآن ،جلدنهم ،آیة الله مکارم شیرازى با همکارىجمعىازفضلاء‏

 

منبع

[ پنجشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

حرام خواری، بر عقاید، اخلاق واعمال آدمی تأثیری بسیار زیانبار دارد وراه سعادت وخیر وفلاح را بر او می بندد وچنان او را سرگرم دنیا وسر سپرده ی شیطان می کند که حتی حاضر نمی شود به سخنان حق که از سوی بهترین افراد ایراد می گردد، گوش فرا دهد.

 

لقمه ی حرام، مانع پند پذیری

حرام خواری، بر عقاید، اخلاق واعمال آدمی تأثیری بسیار زیانبار دارد وراه سعادت وخیر وفلاح را بر او می بندد وچنان او را سرگرم دنیا وسر سپرده ی شیطان می کند که حتی حاضر نمی شود به سخنان حق که از سوی بهترین افراد ایراد می گردد، گوش فرا دهد.

آنان به دستور یزید به جنگ امام حسین (ع) برخاستند، به «حرام خواری» آلوده بودند.این حرام خواری، چشم ودل واندیشه ی آنان را در هم نوردیده ونقش حقیقت وصداقت را ازذهنشان زدوده بود. امام حسین (ع) در روز عاشورا کوشید تا با نصیحت وموعظه، لشکر عبیدالله بن زیاد را از زشتکاری شان آگاه کند واز ادامه ی راهی که در آن لغزیده اند، باز دارد؛ اما آنان با غوغا و جنجال، مانع رسیدن صدای امام (ع) به گوش خود شدند. امام رو به آنان کرد وفرمود:

«ادعوکم الی سبیل الرشاد فمن اطاعنی کان من المرشدین ومن عصانی کان من المهلکین و کلکم عاص لامری غیر مستمع قولی فقد ملئت بطونکم من الحرام وطبع علی قلوبکم ویلکم الا تنصتون الا تسمعون؛ (1) شما را به راه رشد فرا می خوانم؛ هر که اطاعتم کند، رستگار است وهر که نافرمانی ام کند، در زمره ی هلاک شدگان قرار می گیرد. همه ی شما فرمان مرا سرپیچی می کنید، به سخنم گوش فرا نمی دهید؛ البته (حق دارید، چرا که) شکم هایتان ازحرام پر شده است، درنتیجه خداوند بردل های شما مهر زده است (و هرگز حقایق رادرک نمی کنید) . شما چرا ساکت نمی شوید، چرا گوش نمی دهید ونمی شنوید؟!»

 

2. غذای حرام و عدم قبولی عبادات

برای قبولی نماز، شرایط زیادی لازم است، از جمله حضور قلب وپاکی دل؛ اما غذای حرام، پاکی قلب وصفای دل را از انسان می گیرد. درحدیثی از پیامبراکرم (ص) آمده است:

«من اکل لقمه حرام لم تقبل له صلوه اربعین لیله، ولم تستجب له دعوه اربعین صباحاً وکل لحم ینبته الحرام فالنار اولی به و ان اللقمه الواحده تنبت اللحم؛ (2) هر کسی لقمه ای از غذای حرام بخورد، تا چهل شب نماز او قبول نمی شود وتا چهل روز دعای او مستجاب نمی شود وهر گوشتی که از حرام بروید، آتش دوزخ برای آن سزاوارتر است وحتی یک لقمه نیز باعث روییدن گوشت می شود.»

 

3. غذای حرام وحضرت موسی(ع)

شاید این سؤال مطرح شود: حال که لقمه ی حلال وحرام درجسم وروان افراد اثرات مثبت و منفی دارد، پس چگونه بود که حضرت موسی (ع) درقصر فرعون رشد ونمو نمود واز لقمه ی دستگاه فرعونی تغذیه کرد وبه مقام نبوت هم رسید؟ آیا آن لقمه ها در روح و جانش تأثیری نداشت؟

درپاسخ می گوییم: دراینکه حضرت موسی (ع) درقصر فرعون در چه موقعیتی وبا چه امکاناتی وتحت چه شرایطی رشد کرده بود، چیزی در دسترس نیست. نه از آیات قرآنی می توان چیزی فهمید ونه در روایات چیزی آمده است که بیان کننده ی این مطلب باشد که به طور تفصیل ومشخص ایشان در چه شرایطی بودند. اینکه درمورد تغذیه، ازکجا وبه چه وسیله ای نیاز خود را برطرف می کرد؟ آیا ایشان درخوراک خود از جایی غیر از دستگاه فرعونی تغذیه می کرد؟ این ها به روشنی برای ما نقل نشده است.

از آیات قرآن فهمیده می شود تربیت حضرت موسی(ع) به عهده خداوند بود. خدا که می خواهد

پیامر اولوالعزمی را - که دارنده ی مقام های نبوت رسالت وامامت باشد- در آینده مبعوث نماید، و تمام اینها نیازمند به روحی والا ومتعالی است، خود می داند که چگونه در دربار ودستگاه دشمن خویش او را تربیت کند.

از مطالعه ی آیات قرآن دررابطه ی با داستان حضرت موسی(ع) برمی آید که حضرت (ع) تحت تربیت مستقیم خدا قرار داشت. در سوره ی قصص وقتی داستان کودکی حضرت موسی (ع) را متذکر می گردد، می فرماید:

(واوحینا الی ام موسی ان ارضعیه...)؛(3)

«وبه مادر موسی وحی کردیم: او را شیر ده و چون براو بیمناک شدی، او را در نیل بینداز ومترس واندوه مدار که ما او را به تو بازمی گردانیم ودر[زمره ی] پیامبرانش قرار می دهیم».

(وحرمنا علیه المراضع من قبل...)؛(4)

«واز پیش، شیر دایگان را بر او حرام گردانیده بودیم؛ پس [خواهرش آمد و ] گفت: آیا شما را برخانواده ای راهنمایی کنم که برای شما از وی سرپرستی کنند وخیر خواه او باشند؟* پس او را به مادرش باز گردانیدیم تا چشمش [بدو] روشن شود و غم نخورد وبداند که وعده ی خدا درست است؛ ولی بیشترشان نمی دانند * وچون به رشد وکمال خویش رسید، به او حکمت ودانش عطا کردیم ونیکوکاران را چنین پاداش می دهیم».

همه ی این آیات، دلیل براین است که حضرت موسی (ع) ازکودکی تحت تربیت ویژه ومستقیم خدا بود- که این گونه تربیت، لازمه ی وظیفه ی سنگینی مانند نبوت می باشد- پیامبری که قرار است وظیفه ی هدایت امت را به عهده بگیرد، باید از ابتدا با غذای حلال تغذیه شود. به همین دلیل، خداوند شیر زنان آل فرعون بلکه شیر تمام زنان دیگر را بر او حرام گردانید تا او از مادری الهی و پاک شیر دریافت کند.

بعد از این هم طبق ظاهرآیات، تحت تربیت آسیه (همسر فرعون) که زنی مؤمن وپاکدامن بود، قرار گرفت. می توان گفت امر تغذیه هم از مسیری پاک تأمین می شد؛ مانند این که شاید آسیه اموالی داشت که نیاز زندگی اش را مرتفع می نمود واز اموال فرعون بی نیاز بود.

اگر هم از دستگاه فرعونی تغذیه می شد، دلیل نداریم که تمام اموال وی حرام بود؛ چرا که ممکن است حتی در بین اموال ستمگران، اموالی باشد که از راه زور وستم اخذ نکرده باشند.

یا شاید حق بنی اسرائیل دراین اموال بود و حضرت موسی (ع) نیز به عنوان فردی که از بین اسرائیل حق استفاده از آن اموال غصبی را داشت وبرای او حلال وپاکیزه بود

بنابراین لازمه ی زندگی در دستگاه فرعونی، این نبود که حضرت (ع) از غذای حرام تغذیه می کرد.

 

4. پرهیز ازغذای حرام واستجابت دعا

در روایات متعددی آمده که یکی از شرایط استجابت دعا، پرهیز از غذای حرام می باشد. شخصی نزد پیامبر(ع) آمد وعرض کرد: دوست دارم دعای من مستجاب شود.حضرت فرمود:

«طهر ماکلک و لاتدخل بطنک الحرام؛(5) غذای خود را پاک کن واز غذای حرام پرهیز نما».

نیز فرمود:

«من احب ان یستجاب دعاوه فلیطیب مطعمه و مکسبه؛(6) کسی که دوست دارد دعایش مستجاب شود، طعام وکسب خود را از حرام پاک کند».

 

5. غذای حرام و روی گردانی از حق

غذای حرام، آدمی را از حق وراه درست جدا می کند ونور درک حقایق را از او می ستاند.

درمورد نقش وتأثیر غذای حرام برجان واخلاق فرد، به داستانی که در «مروج الذهب» آمده است، توجه نمایید:

فضل بن ربیع نقل میکند که شریک بن عبدالله روزی وارد بر مهدی (خلیفه عباسی) شد، مهدی به او گفت: باید یکی از سه کار را انجام دهید، شریک سؤال کرد: کدام سه کار؟ گفت: یا قضاوت را از سوی من بپذیر، یا تعلیم فرزندم را بر عهده بگیر و یا غذایی (باما)بخور! شریک فکری کرد وگفت: سومی از همه آسان تر است. مهدی او را نگه داشت وبه آشپز گفت: انواعی از خوراک مغز آمیخته با شکر وعسل برای او فراهم ساز.

هنگامی که «شریک» از خوردن آن غذای بسیار لذیذ [وحرام] فارغ شد، آشپز رو به خلیفه کرد وگفت: این پیرمرد بعد از خوردن این غذا، هرگز بوی رستگاری را نخواهد دید!

فضل بن ربیع می گوید: مطلب همین گونه شد وشریک بن عبدالله بعد از این ماجرا، هم به تعلیم فرزندان آنها پرداخت وهم منصب قضاوت را از سوی آنها پذیرفت.(7)

 

6. فلسفه حرمت خوردن خون، شراب و...

امام صادق (ع) در پاسخ به اینکه: چرا خداوند خوردن خون راحرام کرده است، می فرماید:

«واما الدم فانه یورث الکلب وقسوه القلب وقله الراقه والرحمه لایومن ان یقتل ولده و والدیه؛(8) خداوند خوردن خون را حرام کرده، به

خاطر آن که سبب جنون وسنگدلی وکمبود مهربانی می شود؛ تاآن جا که ممکن است فرزند ویا پدر ومادرش را به قتل برساند!».

امام صادق(ع) درمورد علت حرمت شراب فرمود:

«ان مدمن الخمر کعابد وثن وتورثه الارتعاش وتهدم مروته وتحمله علی ان یجسر علی المحارم من سفک الدماء ورکوب الزناء حتی لا یومن اذا سکر ان یثب علی حرمه وهو لا یعقل ذلک والخمر لا تزید شاربها الاکل شر؛(9) شخص دائم الخمر مانند بت پرست است وبدنش دچار ارتعاش می شود. شراب خواری، نور(معنویت) او را از بین می برد، شخصیت او را ویران می سازد واو را بر محارمش می شوراند تا خون آن ها را بریزد. تا آن جا که چون مست شود، ایمن نباشد که بر محرم خود بجهد و زشتی آن را درک نکند. شراب برای نوشنده ی خود جز بدی نیفزاید».

«حرم الله عز وجل الدم کتحریم المیته لما فیه من فساد الابدان ولانه یورث الماء الا صفر و یبخر الفم وینتن الریح و یسیی الخلق ویورث القسوه للقلب وقله الرافه والرحمه حتی لا یومن ان یقتل ولده و والده وصاحبه.(10)

پی نوشت ها :

1- بحارالانوار، ج45، ص1.

2- همان، ج63، ص313و 314.

3- قصص /7.

4- همان/ 12-14.

5- عده الداعی ونجاح الساعی، ص 139.

6- بحارالانوار، ج90، ص367.

7- اخلاق در قرآن، ناصر مکارم شیرازی، ج1، ص149.

8- البرهان، ج2، ص222.

9- امالی، ص666.

10- بحارالانوار،ج6، ص100.

منبع

[ سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مجموعه ای از پرسشهایی که همیشه در ذهنم بوده و وقت زیادی را برای پیدا کردن آنها صرف کردم و اکنون بدون اتلاف وقت در اختیار شماست .
موضوعات وب
امکانات وب
...... .....