جام صبوح
صلی الله علیک یا حسن بن علی ایها المجتبی ( علیه السلام) 
قالب وبلاگ

وحدت؛ تقویت ملاکهای مشترک

 

آیا معرفی اهل‌بیت و مواضع و تاریخ ایشان اگر به طور صحیح، علمی و تحقیقی بیان شود با وحدت مخالفت دارد؛ یا بر عکس، آنچه اساساً عامل وحدت امت اسلامی است مسأله امامت و ولایت است؟ با توجه به این‌گونه سؤالات، لازم است که بحث جامعی نسبت به مسأله «وحدت و اختلاف» مطرح شود و در خلال بحث سؤالاتی مطرح شود تا عزیزانی که اهل تحقیق‌اند آنها را دنبال کنند و به سرانجام برسانند.

 

معنای حقیقی وحدت بدیهی است و جای ابهامی ندارد؛ اما برای جامع بودن بحث احتمالاتی را مطرح می‌کنیم. اگر منظور از ایجاد وحدت این باشد که انسان‌ها کاملاً یکی شوند یعنی هیچ تعددی میانشان نباشد، همه می‌دانند چنین چیزی امکان ندارد. دو انسان دو موجودند و هیچ وقت یکی نمی‌شوند. امکان ندارد که بین همه افراد جامعه وحدت حقیقی به وجود آید.

 

مسأله‌ای را علمای علم‌الاجتماع مطرح کرده‌اند و آن این‌که آیا مجموعه انسانهایی که یک جامعه را تشکیل می‌دهند می‌توانند یک وحدت حقیقی داشته باشند؛ یعنی یک هویت جدیدی غیر از هویت افراد به وجود آید. این هم بحثی است که در فلسفه اجتماعی باید طرح کرد. این مسائل محل بحث ما نیست. وحدتی که محل بحث است این است که ما انسانهای کثیری که در یک جامعه هستیم و هر کدام یک وجود مستقلی داریم، با این اختلافاتی که داریم تا چه اندازه باید سعی کنیم که گرایش به وحدت پیدا کنیم؟ معنای این ایجاد وحدت، وحدت حقیقی فلسفی نیست؛ بلکه منظور این است که ملاکهای مشترکی شناسایی کنیم و آن ملاکهای مشترک را تقویت و چیزهایی که باعث پراکندگی و دشمنی می‌شود را کم و ضعیف کنیم. منظور از ایجاد وحدت وحدتی است که به اصطلاح اعتباری است. منظور این نیست که کثرتها و اختلافات به کلی حذف شود. شبیه آنچه که در وحدت حوزه و دانشگاه، وحدت شیعه و سنی،  و‌وحدت همه طوایفی که در کشور زندگی می‌کنند دنبال آن هستیم، یعنی ملاکهای مشترکی را شناسایی کنیم و سعی کنیم آن ملاکها بیشتر مورد توجه قرار گیرد و تقویت شود و در سایه تقویت آن ملاکها، چیزهایی که موجب اختلاف می‌شود کم‌رنگ شود.

 

این اندازه از معنای وحدت معلوم است؛ اما گاهی مسائلی مطرح می‌شود که نمی‌دانیم آیا وحدت اقتضا می‌کند که ما از آنها صرف نظر کنیم یا چیز دیگری مطلوب است. یکی از مسائلی که به بحث ما مربوط می‌شود و دغدغه ذهنی ما هم بوده همین است که ما وقتی صحبت از وحدت شیعه و سنی می‌کنیم معنایش این است که باید مسائل شیعه و سنی اصلاً حذف شود و فقط از اصل حقانیت اسلام و نبوت و معاد بحث کنیم به این بهانه که وقتی مسائل اختلافی مطرح می‌شود دلها از هم جدا می‌شود؛ پس اصلاً اینها را ترک کنیم؟ آیا معنای وحدت این است؟!

 

 

 

انواع اختلاف

 

در مباحث عقلی، وحدت در مقابل کثرت مطرح می‌شود؛ اما در این‌جا وحدت در مقابل اختلاف مطرح می‌شود. وحدت در این‌جا یعنی نبودِ اختلاف. وقتی دعوت به وحدت می‌کنیم یعنی می‌خواهیم که اختلافات کنار گذاشته شود؛ پس در واقع باید مفهوم وحدت و مفهوم اختلاف را با همدیگر بسنجیم. حال که در این بحث، وحدت در مقابل اختلاف به کار می‌رود اول معنای اختلاف را بررسی می‌کنیم.

 

1- ممکن است دو موجود داشته باشیم که کاملاً مثل هم باشند؛ مثل کالاهایی که معمولاً در کارخانه‌ها با اصول فنی ساخته می‌شود. خیلی به زحمت می‌شود تشخیص داد که کدام الف است و کدام ب. کثرت هست اما اختلافی نیست و مثل هم هستند؛ پس وحدت در این‌جا وحدتی است که نه با مثل بودن منافات دارد نه با کثرت و تعدد. اختلاف آن است که مثل هم نباشند دو چیز وقتی مثل هم نبودند می‌گوییم با هم اختلاف دارند. معنای اختلاف جنگ و نزاع نیست؛ بلکه معنای آن وجود تفاوت است. آیا وجود اختلاف چیز بدی است؟ آیا اگر دو موجود تکویناً با هم فرق داشته باشند بد است؟ من سؤال می‌کنم اگر اختلاف وجود نداشت اصلاً عالَمی به وجود می‌آمد؟ اگر اختلافات تکوینی نباشد اصلاً انسانی نمی‌تواند زندگی کند و اصلاً جامعه انسانی شکل نمی‌گیرد. اساس این عالم هم همین‌طور است؛ اگر اختلافات تکوینی نباشد این عالم تحقق پیدا نمی‌کند. تا اختلافات تکوینی بین مرد و زن نباشد نسل انسان قابل بقاء نیست. پس اصل اختلافات تکوینی که ربطی به اعمال و اختیارات ما ندارد لازمه وجود این عالم است؛ اگر نباشد راه فیض الهی مسدود می‌شود. بقاء این عالم با این زیباییها همه به خاطر اختلافات آن است و آن عین زیبایی است؛ الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ.( سجده، 7)  بنابراین این معنا از اختلاف محل بحث نیست.

 

2- نوع دیگری از اختلاف وجود دارد که فی‌الجمله اختیار افراد در آن نقش دارد. نمونه بارز آن در استفاده از مواهب طبیعی این عالم است که نتیجه‌اش این می‌شود که عده‌ای ثروتمند و عده‌ای فقیر باشند. صرف نظر از مسائل ارزشی دیگر، آیا خود این‌که توانایی انسانها مختلف است و آن اختلافات منشأ این می‌شود که بهره‌های اختیاری و اکتسابی جدیدی پیدا کنند، خوب است یا بد؟ اراده و فعل خودشان هم مؤثر است؛ اما منشأ آن اختلافات طبیعی خدادادی است. کسی هوش بیشتری داشته توانایی بیشتری داشته قوای بدنی‌اش را بیشتر به کار گرفته است خلاقیتش بیشتر بوده ابتکارش بیشتر بوده و این زمینه را فراهم کرده تا بهره‌های مادی بیشتری در اختیار بگیرد. این صددرصد جبری نیست؛ اما در عین حال در نظام خلقت و در تدبیر عالم منظور است. خدا می‌فرماید:

 

 «وَ هُوَ الَّذی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَکُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِیَبْلُوَکُمْ فی‏ ما آتاکُم‏؛( انعام، 165) خداوند شما را از لحاظ مواهب تکوینی با هم مختلف قرار داد، بعضیها را بالاتر از بعضی‌ دیگر قرار داد برای این‌که زمینه‌هایی برای امتحان شما فراهم شود.»

 

 اگر کسانی مواهب مادی بیشتری دارند تکالیف خاصی به آنها تعلق می‌گیرد و آن زمینه امتحانش را فراهم می‌کند. اصل این عالم برای این است که انسانها در معرض امتحانهای مختلف قرار بگیرند تا خودشان مسیرشان را انتخاب کنند تا معلوم شود چه قدر خدا را اطاعت می‌کنند. آنچه که خدا به من داده استعداد ذاتی است. این اختلافات خدادادی زمینه می‌شود که افراد در جامعه موقعیتهای مختلفی پیدا کنند. این موقعیتها تکالیف مختلفی را اقتضا می‌کنند و این یعنی زمینه‌های امتحان. این یک نوع اختلاف است. آیا این اختلاف خوب است یا بد؟ اگر چنین زمینه‌هایی نباشد، این امتحانات انجام نمی‌گیرد. وقتی امتحانات انجام نگرفت تکاملی پیدا نمی‌شود. در این صورت غرض خلقت تحقق پیدا نمی‌کند. اصلاً خدا انسان را آفریده تا با اختیار و انتخاب خودش مسیرش را تعیین کند و به آن کمالی که خدای متعال در سایه بندگی و اطاعت خودش قرار داده نایل شود. اگر این امتحانها نباشد این کمالات هم پیدا نمی‌شود. اختیار انسان در وجود این اختلافات فی‌الجمله مؤثر است. اینها هم جزء زیباییهای خلقت است که در اصل هدف آفرینش منظوراست و باید باشد.

 

3- نوع دیگری از اختلافات هم پیش می‌آید که سهم انتخاب و اختیار انسان در آنها بیشتر است. این نوع از اختلافات به هدف نهایی آفرینش که مسأله عبادت و اطاعت خداست مربوط می‌شود. در این‌جا مسأله دین مطرح می‌شود. اختلافاتی که تکوینی و جبری نیست؛ یعنی این طور نیست که کسی که به دنیا می‌آید ابتدائاً با یک دین خاصی جبراً متولد شود. انتخاب یک دین و یک روش به انتخاب و اختیار خود افراد بستگی دارد. این‌جا عوامل زیادی مؤثر است و فرمولهای بسیار پیچیده‌ای وجود دارد. منظور ما از دین یک سلسله باورهایی است که به دنبال آن ارزشهایی مطرح می‌شود و آن ارزشها اعمال و رفتاری را ایجاب می‌کند؛ مقصود از دین، باورها و ارزش‌هاست و رفتارهایی که ناشی از آنها می‌شود. به هر حال این‌جا که پای انتخاب عقاید، ارزشها و احکام و عمل به احکام مطرح می‌شود، اختلافات خیلی زیاد می‌شود و هر روز دامنه‌اش گسترده‌تر می‌شود. در کشورهای غربی شاید روزی نباشد که فرقه مذهبی جدیدی به وجود نیاید. معمولاً هر سال صدها فرقه مذهبی در مغرب زمین به خصوص در آمریکا به وجود می‌آید! در این‌جا پای مؤاخذه و تکالیف شرعی هم به میان می‌آید.

 

قرآن می‌فرماید:

 

 کانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فیمَا اخْتَلَفُوا فیهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فیهِ إِلاَّ الَّذینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ بَغْیاً بَیْنَهُم‏َ؛( بقره، 213)

 

 مردم امت واحدی بودند و از لحاظ فطری اقتضائات واحدی داشتند؛ اما بین آنها اختلاف ایجاد شد. این اختلافات کم‌کم باعث می‌شود که صرف نظر از مسائل اعتقادی، مسائل ارزشی هم مطرح شود؛ زیرا عده‌ای در اثر انگیزه‌ها و اغراض شخصی می‌خواهند منافع بیشتری کسب کنند و به دیگران تجاوز کنند. در این‌جا مسأله عدل، ظلم، قانون و ... مطرح می‌شود. حال کسانی که می‌خواهند قانون وضع کنند خودشان از انگیزه‌های اختلاف خالی نیستند. این انگیزه‌ها در قانونهایشان منعکس می‌شود. کسی می‌تواند قانون واقعی وضع کند که خودش از انگیزه‌های اختلاف خالی باشد و نیاز به اینها نداشته باشد. فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ ... ؛ خدا پیامبران را مبعوث کرد. خداست که پیامبران را مبعوث می‌کند تا این اختلافات را رفع کنند.

 

از آن‌جا که آدمی‌زاد موجود عجیبی است در همین عواملی که رفع‌کننده اختلاف است، اختلاف ایجاد می‌کند. خدا پیغمبرانی را فرستاد و کتاب آسمانی نازل کرد برای این‌که اختلاف مردم را رفع کند؛ یعنی این کار را کرد تا همه تن به قانون دهند؛ حق را اعمال کنند و به همدیگر ظلم نکنند تا زندگی سعادتمندانه‌ای داشته باشند؛ اما این انسانِ ناسپاس، در خود دین اختلاف ایجاد کرد

 

 (وَ مَا اخْتَلَفَ فیهِ إِلاَّ الَّذینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ بَغْیاً بَیْنَهُم).

 

تأکید آیه روی اختلافی است که از روی بغی و تجاوز و سرکشی و به ناحق پدید می‌آید. «بغی» این‌جا در مقابل حق است. کسانی به ناحق در دین اختلاف ایجاد کردند. این افراد از راه‌های مختلفی اختلاف ایجاد می‌کنند. یک راه این است که می‌گویند مقصود خدا این بود و دیگری می‌گوید نه مقصود خدا آن است! حتی کار به جایی رسید که چیزی را که خودشان درست کردند به خدا نسبت دادند؛

 

 «فَوَیْلٌ لِّلَّذِینَ یَکْتُبُونَ الْکِتَابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هَـذَا مِنْ عِندِ اللّهِ؛(بقره، 79) خودشان کتابی را نوشتند و گفتند این را خدا فرستاده است.» آنچه که از این تحریفاتی که در کتاب خدا ایجاد کردند شایعتر است تحریف معنوی است؛ یعنی در مقصود آیات الهی تحریف ایجاد کردند. این چیزی است که امروز با عنوان تعدد قرائات بازارش رواج دارد. این هنر جناب ابلیس است که این چنین شاگردانی را پرورش داده است که همان چیزی را که خدا برای وحدت و رسیدن به حق و سعادت قرار داد همان را ابزاری برای اختلاف، کینه‌توزی و جنگ و بدبختی دنیا و آخرت قرار دادند.

 

 فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللّهِ کَذِبًا أَوْ کَذَّبَ بِآیَاتِهِ ؛( اعراف، 37) دیگر چه کاری بدتر از این می‌توان انجام داد؟ تا قبل از نزول دین و کتاب، عذری داشتند و می‌توانستند بگویند ما نمی‌دانیم حق چیست و باطل کدام است و خدا به چه چیزی راضی است؛ اما وقتی خدا کتاب نازل کرد، پیغمبر فرستاد و پیغمبران مردم را هدایت کردند، چرا در همین وسیله وحدت اختلاف ایجاد کردند؟! این بدترین اختلافی است که در عالم به وجود آمد.

 

مرتبه نازل‌تر این است که دین را قبول دارند و واقعاً هم در موقع فتوا دادن حاضرند بگویند حق چیست؛ اما در مقام عمل رعایت نمی‌کنند. موقع عمل که می‌رسد هوای نفس نمی‌گذارد انسان به دانسته‌هایش عمل کند. اینها اختلافاتی است که در جامعه به وجود می‌آید.

 

 

 

توصیه قرآن؛ وحدت حول محور حق

 

حال با توجه به این اختلافات چه باید کرد؟ یک راه اساسی که قرآن در برابر ما قرار می‌دهد وحدت بر اساس حق است. قرآن کسانی را که درصدد اصلاح جامعه‌اند و دلشان هم برای خودشان و هم برای دیگران، هم برای دنیایشان و هم برای آخرتشان می‌سوزد و از ناهنجاریها رنج می‌برند و می‌خواهند با آن مقابله کنند، به وحدت براساس حق دعوت می‌کند. آیات زیادی در قرآن هست که می‌فرماید: همه انبیایی را که فرستادیم سرلوحه‌ دینشان این بود: «أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِیهِ؛( شوری، 13) دین را به پا دارید و در دین اختلاف به وجود نیاورید». دین را با مضامین واحد و شفاف و قواعد مسلم غیرقابل تشکیک عرضه کنید تا این دیگر منشأ اختلاف مردم نشود. اگر دین واحد سالمی وجود داشته باشد می‌تواند اختلافات مردم را حل کند و مشکلات را برطرف کند؛ اما با وجود اختلاف در خود دین، دیگر چه عاملی برای حفظ وحدت باقی می‌ماند؟

 

وحدت مطلوب، وحدتی است که براساس حق باشد، نه هر وحدتی. آیا اگر همه مردم متحد بر ظلم شوند کار خوبی است؟ آیا این همان چیزی است که انبیا می‌گویند؟ این همان وحدتی است که همه عقلا می‌گویند؟ چون وحدت است دیگر اشکالی ندارد؟! وحدت در واقع وسیله‌ای است برای این‌که حق گسترش پیدا کند و از آن بیشتر استفاده شود و کسی مانع استفاده از این نعمت الهی که خدا برای همه بندگان مقرر فرموده نشود. آیا این نصیحت خدا عملی شد؟ همه می‌دانیم که در همان آغاز اختلافات پدید آمد و بالأخره در دین خاتم هم که آخرین موهبت الهی برای انسانها تا روز قیامت است و باید علاج همه دردهای اجتماعی انسانها تا روز قیامت باشد از همان روز وفات پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در آن اختلاف شد.

 

حالا اگر کسی بخواهد به این دین وفادار باشد و جلوی این اختلافات را بگیرد چه راهی را باید در پیش بگیرد؟ این اختلافات از آن‌جا پدید آمد که رگه‌های ناحقی در دین پدید آمد؟ اگر حق صرف باشد اختلافی ندارد. اگر بخواهند رفع اختلاف کنند باید آن رگه‌های ناحق را قطع کنند تا دین خالص و آن دینی که خدا فرستاده برای همه مردم روشن و حاکم شود؛ وحدت آن وقتی مطلوب است که بر اساس حق باشد. ما باید تلاش کنیم حق را تبیین کنیم و در اختیار مردم بگذاریم و رگه‌های باطل را معرفی کنیم تا کسی به آنها مبتلا نشود. این یک ایده کلی و اساسی است که باید اول خود انبیاء (أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فیه) و دوم پیروان انبیاء (وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ) در صدد عمل به آن باشند.

 

گاهی چنین القاء می‌شود که وحدت یک ارزش مطلق است و هر چه انسانها با هم متحدتر باشند بدون هیچ قید و شرطی مطلوب خواهد بود؛ اما غالباً این احکام قیودی دارد که در کلام ذکر نمی‌شود. اینها از قضایای مسلمه یا از آراء محموده‌اند، درحالی که برای بکارگیری در برهان لازم است موضوع این‌گونه قضایا قید زده شود. خوبی راستگویی و بدی دروغ اینگونه است؛ این طور نیست که مطلقاً بگوییم: «هر راستی خوب است، اگرچه موجب به شهادت رسیدن مؤمن بی‌گناهی شود»، یا «هر دروغی بد است، اگرچه موجب نجات انسان بی‌گناهی شود.» از دیدگاه اسلام این‌گونه نیست؛ اگر دروغ موجب نجات جان مؤمنی شود واجب است؛ ولی آن قضیه‌ای که مشهور است و همه به آن تمسک می‌کنند این است که دروغ بد است. در واقع این قضیه قید دارد.

 

 حُسن وحدت و اتحاد هم از این قبیل است. وحدت خیلی خوب است؛ اما در صورتی که در راه هدفی ارزنده باشد. اگر عده‌ای بر پایمال کردن حقی متحد شوند، این وحدت و اتحاد به اندازه‌ همان گناه، بد است؛ پس حُسن وحدت و اتحاد از قضایای مشهوره یا از آراء محموده است که یک قید خفی دارد؛ یعنی وحدتی خوب است که در راه حق و برای تحقق هدفی عقلانی باشد، نه هر وحدتی. اگر هر وحدتی خوب بود نباید اصلاً انبیاء قیام می‌کردند؛ زیرا اکثریت قریب‌ به اتفاق جامعه بت‌پرست بودند و قیام ایشان وحدت جامعه را به هم می‌زد. اتفاقاً باید گفت: چنین اختلافی بسیار مبارک است و باید ایجاد شود تا تدریجاً دامنه فساد برچیده شود؛ پس ارزش وحدت، ارزشی ذاتی و مطلق نیست. وحدت و اتحادی مطلوب است که بر محور حق باشد.

 

 بحث منطقی؛ بهترین روش حل اختلاف

 

اگر در جامعه اختلافی پدید آمد چه باید کرد؟ گاهی این اختلاف در اموری سلیقه‌ای است و هیچ کدام از طرفین ارزش اخلاقی، دینی یا عقلی ثابتی ندارند؛ این اختلافات خیلی مهم نیستند. مثلاً اهل یک شهر یک مد لباس را و اهل شهر دیگر یک مد دیگر را می‌پسندند و یا در ساختمان‌سازی در گذشته یک شکل ساختمان را می‌پسندیدند به گونه‌ای که گاهی هزار متر زمین را اشغال می‌کرد؛ ولی حالا با هفتاد، هشتاد متر می‌خواهند یک خانه بسازند و شرایط اقتضا می‌کند که شکل ساختمان عوض شود. اینها خیلی مهم نیست و تا عناوین ثانویه بر آنها عارض نشود، حلال و حرامی ندارند.

 

گاهی اختلاف به گونه‌ای است که به آن ارزشهای واقعی که دین روی آنها تأکید دارد برمی‌گردد. انبیاء می‌گویند: «اگر از این راه بروید و این رفتار را پیشه خود کنید تا ابد خوشبخت و اگر ضد آن را انتخاب کنید تا ابد بدبخت خواهید شد!» این‌جا صحبت سلیقه نیست؛ بلکه مسأله خیلی جدی است.

 

 قرآن می‌فرماید: إِنَّا أَعْتَدْنا لِلْکافِرینَ سَلاسِلَ وَ أَغْلالاً وَ سَعیراً؛( انسان، 4) اگر بیراهه بروید نتیجه‌اش غل و زنجیر و آتشِ برافروخته است. این‌جا نمی‌توان گفت: «خیلی مهم نیست؛ هر کس به سلیقه خودش عمل کند!» عقل انسان اجازه نمی‌دهد که در مقابل این احتمال ـ اگرچه ضعیف باشد ـ بی‌تفاوت باشد، زیرا محتمل خیلی قوی است. وقتی محتمل قوی باشد احتمال یک درصد هم منجز است. حاصل ضرب احتمال در پایه محتمل، تعیین‌کننده ارزش احتمال است. اگر اختلاف در این‌گونه امور بود، لازم است راه صحیح را شناخت.

 

اگر اختلاف بر سر مصداق سخن انبیاء پیش آید، یعنی عده‌ای بگویند روش ما مصداق سخن انبیاء است و عده دیگری بگویند روش ما مصداق آن است، قاعده اولی این است که انسان بر اساس منطق و استدلال عقلی مصداق حقیقی را اثبات کند؛ چون ما معتقدیم آنچه انبیا آورده‌اند حجت را بر مردم تمام کرده است؛ رُسُلاً مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُل‏.( نساء، 165) راه انبیا آن قدر روشن و دارای دلایل متقن است که دیگر کسی نمی‌تواند بهانه‌ای بیاورد؛ با این حال ممکن است شیاطین آب را گل‌آلود کرده و به مرور زمان با ایجاد شبهه‌ها و بدعتها باعث مشتبه شدن راه شده باشند. قرآن هم می‌فرماید: وَ مَا اخْتَلَفَ فیهِ إِلاَّ الَّذینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ بَغْیاً بَیْنَهُم‏؛( بقره، 213) عده‌ای عمداً اختلاف ایجاد کردند تا برای خود دکان درست کنند. گفتند: «منظور فلان پیغمبر این بوده است» تا فرقه‌ای درست کنند و رئیس شوند و دیگران را بدوشند! بعد از این اختلاف‌افکنی‌ها، آیندگان در شرایطی واقع می‌شوند که تشخیص حق برایشان بسیار مشکل می‌شود. در این شرایط چه باید کرد؟ در این شرایط عقل حکم می‌کند بهترین راه این است که کسانی که با هم اختلاف دارند بنشینند و عاقلانه با هم بحث کنند تا معلوم شود کدام دلیل درست و کدام دلیل نادرست است.

 

اما عرض کردیم که عده‌ای عمداً اختلاف ایجاد می‌کنند و دلشان نمی‌خواهد که حق روشن شود. بسیاری از بزرگان فرقه‌های باطل حاضر نیستند بحث کنند و مطلب را روشن کنند؛ چون آنها همین‌ ابهام را می‌خواهند تا در سایه آن یک مشت مرید داشته باشند. در برخورد با این نوع از اختلافات، باید توجه داشت که آنچه اهمیت دارد این است که در بین اتباع این شیادان کسانی هستند که واقعاً طالب حقند؛ ولی در اشتباه افتاده‌اند. آن‌چنان به اینها اعتماد داشته‌اند که روش باطل آنها را باور کرده‌اند. در بین فرق مختلف اسلامی، مسیحیان و دیگر ادیان، واقعاً افرادی بودند که اگر برایشان ثابت می‌شد که اسلام و مذهب اهل‌بیت علیهم‌السلام تنها مذهب حق است حتماً آن‌را می‌پذیرفتند. همه اینطور نیستند؛ اشتباه نشود؛ بلکه کسانی هم هستند که واقعاً عناد خاصی با اهل‌بیت علیهم‌السلام و شیعه دارند. آن‌قدر عناد دارند که اگر در کتابی، داستان یا روایتی به نفع شیعه ببینند در چاپ بعد آن‌را حذف می‌کنند. این چه قدر زشت است! این خیانت به تاریخ و به اسناد تاریخی و حقیقت و بشریت است.

 

 

 

تسلیم در برابر حق؛ راز سعادت

 

باید از این‌که در مقابل حق بایستیم به خدا پناه ببریم! قرآن می‌فرماید:

 

 تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یُریدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقین‏؛( قصص، 83)

 

 اگر این خوی شیطانی را از جوانی در خودمان تغییر دهیم، تمرین کنیم که همیشه تابع حق باشیم، وقتی فهمیدیم یک جایی اشتباه کرده‌ایم بگوییم اشتباه کردم؛ به خدا قسم هیچ ضرری به ما نمی‌خورد. امتحان کنید! عزیزتر می‌شوید؛ اما شیطان نمی‌گذارد. گاهی می‌فهمیم اشتباه کرده‌ایم باز هم بر آن اصرار می‌کنیم. این صفت در حد رؤسا، رهبران و اداره‌کنندگان جامعه خیلی فساد ایجاد می‌کند. به هر حال انسانهای معاند هم هستند. قرآن می‌فرماید: إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ * خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِیمٌ،( بقره، 6 و7)

 

 و یا در سوره یس می‌فرماید: وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ * وَسَوَاء عَلَیْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ * إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَخَشِیَ الرَّحْمَن بِالْغَیْبِ.( یس، 9-11)

 

این طور نیست که همه تابع دلیل و برهان باشند؛ اما نباید گمان کنیم که همه معاندند. شاید اکثریت مردم این گونه‌اند که اگر حقیقت را بشناسند، به آن ایمان می‌آورند. مقداری کوتاهی از ماست که آن طوری که باید و شاید حقایق را برای دیگران بیان نکرده‌ایم.

 

راه صحیح و منطقی در این اختلافات این است که سعی کنیم با دلیل و منطق و با شیوه‌ای که تعصبات طرف را تحریک نکند حقیقت را به طرف مقابل بشناسانیم. آنها هم آدمی‌زاد هستند. اگر کسی با زبان منطقی و ملایم با خود ما صحبت کند اشتباهاتمان را قبول می‌کنیم؛ اما اگر از اول با تندی و پرخاش و احیاناً با توهین با ما حرف بزند ما هم در مقابلش موضع می‌گیریم. اگر با مردم با بیانی منطقی و روشی صحیح حرف بزنیم بسیاری از اختلافات برداشته می‌شود.

 

 

 

نقل خاطره

 

مرحوم آیت‌الله ‌بهجت رضوان‌الله‌علیه به مناسبتی فرمودند: این صحیح نیست که ما از اول با یک نفر سنی مذهب درباره مسائلی که موجب ناراحتی‌شان می‌شود با شدت و حدت بحث کنیم. ایشان می‌فرمودند: بهترین راه این است که ما به آنها بگوییم شما در فقه تابع چهار نفر از علمای بزرگ هستید؛ ابوحنیفه، شافعی، مالک و احمدبن‌حنبل. ابوحنیفه و مالک مستقیما شاگرد امام صادق علیه‌السلام بودند. خودشان هم افتخار می‌کردند. از ابوحنیفه نقل شده که گفته‌ است: «ما رایت أفقه من جعفر بن محمد» و درجای دیگر می‌گوید: «لولا السنتان لهلک النعمان»! (نعمان اسم ابوحنیفه بوده است). آیا تقلید کردن از شاگرد مانع از تقلید کردن از استاد می‌شود؟ ما از استاد اینها تقلید می‌کنیم و شما از شاگرد تقلید می‌کنید. چرا شما مذهب شیعه را در کنار سایر مذاهب معتبر نمی‌دانید؟ در مقابل این مطلب هیچ راهی جز قبول ندارند. آیا در جایی که شاگرد اعتراف کند که استاد از من خیلی بالاتر است و من هر چه دارم از اوست، تقلید از شاگرد جایز است و تقلید از استاد او جایز نیست؟! هیچ منطقی این را نمی‌پذیرد. این همان راهی است که مرحوم شیخ محمود شلتوت آن ‌را مطرح کرد و مذهب شیعه را در مصر معتبر دانست و این از برکات اقدام مرحوم آیت الله بروجردی (رضوان‌الله‌تعالی‌علیه) بود که دارالتقریب را تأسیس کردند. اگر این باب باز شود و آنها حاضر شوند در کنار ابوحنیفه برای امام صادق (علیه‌السلام) هم اعتبار قائل شوند این رسمیت بخشیدن به شیعه است. این باعث می‌شود که کتابهای ما در کشورهای آنها از حالت قاچاق در آید. اگر آنها با معارف اهل‌بیت آشنا شوند، افرادی که طالب حقیقتند تدریجاً شیعه خواهند شد. کم نیستند کسانی که طالب حقیقتند و شیاطینی مانع راهشان شده‌اند. ما اگر راه مسالمت‌آمیزی باز کنیم آنها راه را پیدا خواهند کرد.

 

 

برخورد با معاندان؛ بحث منطقی توأم با ادب

 

اما در برابر معاندین و یا کسانی که آن‌چنان تحت تأثیر تبلیغات اینان قرار گرفته‌اند که یقین کرده‌اند که مذهبشان حق و مذهب شیعه باطل است، چه وظیفه‌ای داریم؟ اگر ما در بیان حق و اثبات بطلان مذاهبِ باطل، کوتاهی کنیم به خدا، به پیغمبر، به انسانیت، به شهدا، به گذشتگان و به آیندگان خیانت کرده‌ایم. در این صورت ما هم عملاً جز شیاطینی شده‌ایم که راه حق را مسدود می‌کنند؛

 

وَ إِنَّهُمْ لَیَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبیلِ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُون‏.( زخرف، 37)

 

وقتی حقیقت را بیان نکنیم آنها سوءاستفاده می‌کنند و می‌گویند: «اگر مطلبی داشتند می‌گفتند و از خودشان دفاع می‌کردند.» پس وظیفه برابر این افراد چیست؟

 

اصل مسأله حفظ وحدت در این جاست. اگر ما با اینها برخورد پرخاشگرانه و تند و متعصبانه داشته باشیم چه نتیجه‌ای دارد؟ نتیجه‌اش این است که بر عناد آنهایی که معاند هستند افزوده می‌شود و برای آنهایی که در اثر جهل به باطل مبتلا شده‌اند بهانه‌ای پیدا می‌شود که از ما رو برگردانند و بگویند: «اگر حق بودند چرا باید درشتی کنند و فحش بدهند؟! مطلب حقشان را با دلیل بیان می‌کردند.» چنین روشی باعث می‌شود ما را باطل محسوب کنند. پس برخورد متعصبانه، یعنی اظهار مطلبی بدون دلیل و توأم با پرخاش اگر نتیجه معکوس ندهد نتیجه مطلوب هم نخواهد داشت. حرف منطقی است که نتیجه دارد. جلوی حرف منطقی نباید گرفته شود. هیچ دلیل منطقی وجود ندارد که جلوی حرف منطقی گرفته شود؛ اما رفتار پرخاشگرانه، متعصبانه، خصومت‌برانگیز و کینه‌توزانه نه دلیل عقلی دارد و نه دلیل شرعی.

 

ممکن است گفته شود که: «در بعضی زیارتها برخی افراد لعن شده‌اند، و ما بر اساس همین زیارات مصادیق آنها را لعن می‌کنیم.» ولی در این روایات و زیارات گفته نشده است که بروید بالای مناره بایستید و لعن کنید، یا بروید پشت بلندگو لعن کنید! لزومی ندارد در حضور دیگران کاری کنید که آنها تحریک شوند و نتیجه‌اش این شود که شیعیان در جاهای دیگر مشکل پیدا کنند؛ خونشان را مباح بدانند و آنها را ترور کنند و هیچ پیشرفتی هم عاید شما نشود! این کار چه دلیل عقلی و شرعی دارد؟! بله، قرآن هم خیلی جاها صریحاً افرادی را لعن کرده است؛ بلکه می‌گوید:

 

«أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ ؛( بقره، 159)

 

 خداوند آنها را لعن می‌کند و لعنت همه لعن‌کنندگان بر این افراد باد!»

 

 این لعن قرآن است؛ اما هیج وقت لزوم ندارد که ما در مقابل کسانی که مثلا در صد مسأله با هم اتفاق نظر داریم و مقدسات همدیگر را محترم می‌شماریم و فقط در چند مسأله اختلاف داریم، آنها را ‌چنان تحریک کنیم که از هر دشمنی برای ما دشمن‌تر شوند! چه دلیل عقلی برای این کار داریم؟ با این حال این حق را برای خودمان قائلیم که در محافل علمی، در محیط سالم، دور از تعصبات و در محیط تحقیقی بنشینیم و حقایق را بررسی کنیم؛ ببینیم کدام تاریخ درست و کدام خطا است. اگر این کار را نکنیم، به زبان امروزی‌ها، به علم خیانت کرده‌ایم، و به زبان دین، به خدا، پیغمبر، امام، شهدا و حقیقت خیانت کرده‌ایم. اگر این حقایق بیان و اثبات نشود آیندگان از کجا حقیقت را بفهمند؟ من و شما در مجالس مذهبی، مساجد، حسینیه‌ها، روضه‌خوانیها، مجالس عزاداری، مجالس سرور و ... حق را فهمیدیم. اگر اینها نبود از کجا حقیقت را می‌فهمیدیم؟ اگر این وظیفه را انجام ندهیم، امانتداری نکرده‌ایم و حق را به اهلش نرسانده‌ایم. تحقیق درباره مسائل اعتقادی و مسائل تاریخی که نتایج اعتقادی، دینی و مذهبی دارد یک وظیفه عقلی و شرعی است. این باب نباید مسدود شود؛ ولی باید احترام طرفمان را حفظ کنیم و بی‌جهت احساساتشان را تحریک نکنیم. بی‌جهت چیزهایی نگوییم که هیچ نتیجه‌ای برای اثبات حق ندارد؛ بلکه بر عناد و لجاج لجبازان می‌افزاید و احیاناً دشمنی‌هایی به بار می‌آورد که موجب کشته شدن افراد بی‌گناه می‌شود.

 

تاریخ تشیع نشان می‌دهد که چه قدر شیعه به دست این افراد نادان یا معاند در اثر حرفهایی که شیعه دیگری در یک شهر دیگری زده است به شهادت رسیده‌اند. صرف نظر از جهت دینی، آیا این کار، کار عاقلانه‌ای است که آدم کاری کند که عده‌ای از دوستان و عزیزان خودش را که مثل جان عزیزند، به کشتن بدهد؟! بنابراین ما دو وظیفه داریم که نباید با هم خلط شوند؛ یکی این که کاری نکنیم که آن کسانی که امر بر آنها مشتبه شده یا خدای ناکرده اهل عنادند احساساتشان علیه ما تحریک شود و دشمنی‌ آنها را زیاد کنیم؛ این می‌شود حفظ وحدت. دوم این‌که در محافل علمی از بیان حقایق و اثبات آنها خودداری نکنیم.

 

یکی از بزرگ‌ترین خدماتی که در قرن اخیر برای احیای مذهب شیعه و اثبات حقانیت آن انجام گرفت، کاری بود که در هندوستان مرحوم صاحب عبقات الانوار انجام داد.

 

{کتاب عبقات الانوار میر حامد حسین پاسخی است علمی، مستند و منطقی به کتاب تحفه اثناعشریه عبد العزیز دهلوی. مولوی عبد العزیز (1159-1239ه.ق) از علمای برجسته سنی، که به تعصب شهره بود و به «سراج الهند» شهرت داشت.}

 

 و در نجف مرحوم علامه امینی رضوان‌الله‌علیهما با نوشتن کتاب الغدیر. چه خدمات بزرگی این دو بزرگوار انجام دادند و چه فداکاری‌هایی کردند! چه خون‌دلهایی خوردند تا این دو کتاب را نوشتند! علامه امینی چه عشقی به اهل‌بیت و امیرالمؤمنین علیهم‌السلام داشت که با شنیدن اسم امیرالمؤمنین علیه‌السلام اشک از چشمانش جاری می‌شد! اما در کتابش حتی یک‌جا نسبت به شخصیتهای مورد احترام اهل تسنن بی‌احترامی نکرده؛ بلکه همه جا به دنبال اسم آنها رضی‌الله‌عنه آورده است. با این روش، انسان هم حقیقت را تبیین می‌کند و هم بهانه به دست مخالف نمی‌دهد و اگر کسی هم طالب حقیقت باشد حق را می‌پذیرد. باید این حجاب حاجز که شیطان میان ما ایجاد کرده است از بین شیعه و سنی برداشته شود. باید کاری کرد که آنها حاضر شوند کتابهای ما را مطالعه و ما را هم مسلمان حساب کنند؛ البته یک مقدار هم رفتار نسنجیده بعضی از شیعیان در شکل‌گیری این مانع دخالت دارد. ما اگر خودمان را مسئول می‌دانیم که مذهب تشیع را ترویج کنیم و حقیقت آن‌را برای آیندگان حفظ کنیم باید از یک طرف بر اساس دلایل عقلی و منطقی و شواهد تاریخی آن‌را اثبات کنیم و از طرف دیگر متعرض کسانی که حساسیت آنها را تحریک می‌کند نشویم. دلایل آن چنان روشن است که مرحوم ماموستا شیخ‌الاسلامی، نمایندة شهید کردستان در مجلس خبرگان، می‌گفت: «من عقیده‌ام این است و صریحاً هم می‌گویم که اگر کسی به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها جسارت کند کافر است!»

 

به هر حال مسأله تحقیق در مسایل اعتقادی و تاریخی در جهت اثبات حقانیت مذهب شیعه و بالعرض در جهت ابطال سایر مذاهبِ مخالف یکی از وظایف قطعی شرعی ماست که هیچ جانشین‌پذیر نیست؛ اما بشرطها و شروطها و آن این‌که با رعایت ادب توأم باشد و آنها را تحریک نکنیم که باعث شود حجاب میان ما قویتر شود و اختلاف، جای اتحاد را بگیرد و نگذارد که مسلمانها بیشتر به هم نزدیک شوند و در مقابل دشمنان یکپارچه شوند.

 

 

 

تقویت حق؛ هدف ما از وحدت

 

نکته دیگری که باید به آن توجه داشت این است که متحد و هماهنگ شدن، در رفتار میسّر است و گرنه در فکر، اعتقاد و ایمان نمی‌توان بنا را بر تبعیت از غیر گذاشت؛ همان‌طور که در دین ـ چه حق و چه باطل ـ اکراه معنا ندارد. اگر اکراهی هم صورت گیرد، اکراه بر انجام یا ترک عملی است؛ حداکثر کاری که مکرِه می‌تواند انجام دهد این است که مانع شود که شخص طبق اعتقادش عمل کند یا او را وادار کند که عملی بر خلاف مقتضای اعتقادش انجام دهد.

 

 داستان یاسر و سمیه و عمار این بود که از طرف مشرکین بر برائت از اسلام اکراه شدند؛ اما هیچ یک از مشرکین نتوانستند اعتقاد آنها را سلب کنند. یاسر و سمیه مقاومت کردند و حاضر نشدند از اسلام اظهار برائت کنند. مشرکین هم آنها را به قتل رساندند. عمار در لفظ اظهار برائت کرد و جانش را نجات داد؛ ولی خیلی مضطرب بود که آیا کار درستی کرده است یا نه. با حالت اضطراب خدمت رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) مشرف شد و عرض کرد: «می‌ترسم هلاک شده باشم» و بعد جریان را نقل کرد. این آیه نازل شد:

 

 مَنْ کَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إیمانِهِ إِلاَّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإیمان.‏( نحل، 106)

 

 حضرت فرمودند: تو کار درستی کردی؛ تقیه کردی و جان خود را حفظ کردی؛ ولی اضطراب و شکی در ایمانت پیدا نشد.

 

نمی‌توان اعتقاد قلبی را به خاطر دیگری یا برای حفظ وحدت عوض کرد. این شدنی نیست. اعتقاد و ایمان تابع مبادی خاصی است؛ اگر آن مبادی وجود داشته باشد ایمان پیدا می‌شود و اگر نبود پیدا نمی‌شود. آن چه موضوع بحث است هماهنگی در «رفتار» برای حفظ وحدت و اتحاد است. رفتار، موضوع تقیه و ائتلاف عملی قرار می‌گیرد. این ائتلاف در بعضی موارد می‌تواند صحیح باشد و آن در جایی است که برای تحقق یک هدف ارزشمندی باشد.

 

در اسلام یک سلسله احکامی داریم که تابع عناوین خاصی است که در فقه به عناوین ثانوی معروف است و احکامی هم که به تبع آنها ثابت می‌شود احکام ثانوی است. اکثر این عناوین در متن قرآن یا احادیث آمده است؛

 

 مثل اضطرار؛ «إِنَّما حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزیرِ وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَیْرِ اللَّهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَیْه‏ِ؛( بقره، 173)

 

اگر کسی اضطرار پیدا کرد به خوردن حرام در صورتی که ستمگر و متجاوز نباشد گناهی بر او نیست»؛ یعنی حکم اولی به واسطه اضطرار برداشته می‌شود. این را حکم ثانوی می‌گویند.

 

 در آیه دیگری می‌فرماید: «لا یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکافِرینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنینَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اللَّهِ فی‏ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاة؛( آل‌عمران، 28) خدا اجازه نمی‌دهد که با کفار روابط دوستانه داشته باشید، مگر این‌که از آنها بپرهیزید.» تُقاة به معنای تقیه است.

 

 تقوا، تقیه و تقاه هر سه لغت اسم مصدر از فعل «اتّقی» هستند و یک معنا دارند. این نیز عنوانی ثانوی است و حکمی ثانوی دارد.

 

در مبانی فقهی ما آمده است که بین خود مسلمانان نیز گاهی تقیه لازم می‌شود. داستان عمار تقیه از مشرکین بود؛ ولی در روایات ما بیان شده که این تقیه در بین خود مسلمین هم جاری است و آن در جایی است که مسلمین با هم اختلاف پیدا کرد‌ه‌اند و این اختلافات به گونه‌ای تشدید شده است که اگر مسلمانی از مسلمان دیگر عملاً تبعیت نکند جانش در خطر می‌افتد. این مضمون التَّقِیَّةَ دِینِی وَ دِینُ آبَائِی‏( بحارالانوار، ج2 ص 74) که از همه حضرات معصومین صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین نقل شده موضوعش همین است. حقیقت این مسأله این است که امر انسان دایر می‌شود بین این‌که عمل واجبی را مانند فرقه خاصی انجام دهد، مثلاً نماز را دست بسته بخواند و جانش سالم بماند، یا این‌که مطابق حکم اولی انجام دهد اما جانش به خطر بیافتد. در این‌گونه مسائل، مصلحت عناوین ثانوی با مصلحت حکم اولی تزاحم پیدا می‌کند و شارع مقدس آن مصلحتی را که مانع عمل به حکم اولی است اهم می‌داند؛ از این‌روست که می‌فرماید: از حکم اولی صرف نظر کن و حکم ثانوی را انجام بده. این همان تقیه‌ای است که همه فقها به آن فتوا داده‌اند و همه آن را می‌شناسیم.

 

نوع دیگری از تقیه هم داریم که حضرت امام رضوان‌الله‌علیه به خصوص روی آن تکیه فرمودند و بعضی از فقهای دیگر هم به آن فتوا داده‌اند و آن «تقیه مداراتی» است؛ یعنی اگر انسان بخواهد طبق فتوای مذهب خودش عمل کند جانش به خطر نمی‌افتد، اما یک مصلحت اجتماعی اسلامی به خطر می‌افتد؛ افترا و دشمنی و کدورت و پراکندگی بین مسلمانان به وجود می‌آید و این باعث می‌شود که دشمنان سوءاستفاده کنند و عزت و مصالح جامعه اسلامی از بین برود. امام رضوان‌الله‌علیه استدلالات زیادی برای این مسأله بیان فرموده‌اند. تحلیل آن این است که در این‌جا بین مصلحت حکم اولی و مصلحتی اجتماعی مانند حفظ عزت اسلامی و قدرت مسلمانان در مقابل دشمنان تزاحم واقع می‌شود. امام استدلالاتی کرده‌اند که بسیاری از روایاتِ تقیه ناظر به یک چنین چیزی است و همه آنها فقط به «تقیه خوفی» مربوط نیستند.

 

تا این‌جا روشن شد که ارزش تقیه، یعنی ارزش عمل به حکم ثانوی، تابع آن مصلحتی است که در حکم ثانوی است؛ بنابراین اگر تقیه، موجب از دست رفتن مصلحت اقوایی باشد جایز نیست. امام رضوان‌الله‌علیه می‌فرمایند: در صورتی تقیه ـ چه خوفی و چه مداراتی ـ مشروع است که موجب تفویت مصلحت اقوایی نباشد. تعبیر ایشان این است که می‌فرمایند: «تقیه در مهامّ امور نیست»؛ بنابراین اگر جان پیغمبر یا امام معصومی در خطر باشد یا خطر حمله به خانه خدا وجود داشته باشد تقیه جایز نیست. در این موارد حفظ جان موجب تفویت مصلحت اقوی می‌شود. امام رضوان‌الله‌علیه در جریان مبارزات فرمودند: «امروز تقیه حرام است ولو بلغ ما بلغ!» و این حکم ایشان برای این بود که اسلام را در خطر می‌دیدند. ارزش جان ما بیشتر است یا اسلام؟ ایشان تشخیص داده بودند که اسلام در خطر است. از این‌رو فرمودند: «تقیه حرام است ولو بلغ ما بلغ!» اگر برای حفظ اسلام لازم باشد صدها یا هزاران نفر هم کشته شوند باید کشته شوند تا اسلام محفوظ بماند.

 

همه اینها به خاطر این است که خود تقیه ارزش ذاتی ندارد. ارزش تقیه به خاطر آن نتیجه‌ای است که بر آن مترتب می‌شود. اگر بنا باشد نتیجه تقیه از دست رفتن چیزی باشد که ارزش آن از جان ما و وحدت ما و همه این‌ها بیشتر باشد، این تقیه چه ارزشی دارد؟! البته تشخیص این‌گونه موارد به عهده فقیه آگاه به زمان است که شرایط اجتماع را درک می‌کند. او می‌تواند حکم دهد که تقیه دیگر جایز نیست. به هر حال در اسلام چنین مطلبی وجود دارد که گاهی حکمی به عنوان اولی ثابت می‌شود و گاهی مصلحتی اقوا عارض می‌شود و برای حفظ آن مصلحت مهم‌تر، عنوانی ثانوی بر موضوع مترتب می‌شود و حکم تغییر می‌کند. این مسأله در مسائل اجتماعی هم مصادیقی دارد و از جمله مصادیق آن تقیه است؛ بنابراین اگر تقیه باعث شود که اصل تشیع از بین برود و به خاطر دفاع نکردن ما از معارف آن، تدریجاً حقیقت تشیع فراموش شود، در این‌جا تقیه معنا ندارد. آیا جان ما عزیزتر از حقیقت تشیع است؟! البته اگر دو خطر داشته باشیم که یکی متوجه اصل اسلام باشد و یکی متوجه مذهب تشیع، این‌جا صحیح است که انسان از مذهب تشیع هم به کلی صرف نظر کند تا اصل اسلام و قرآن محفوظ بماند؛ البته این فرض بسیار نادری است و معلوم نیست حتی یک بار هم تحقق پیدا کند.

 

پس تصور نکنیم خود وحدت ارزش مطلقی است و اتحاد باید به هر قیمتی و در همه جا حفظ شود. از این‌جا معلوم می‌شود که وحدت با کسانی که راه باطلی را رفته و اکنون که در مبارزات سیاسی شکست خورده‌اند و در ضعف به سر می‌برند، برای حفظ و تقویت خودشان دعوت به وحدت می‌کنند، ارزشی ندارد. این افراد می‌گویند: «برای حفظ وحدت باید تابع ما شوید! وحدت یک اصل است و از آن‌جا که ما تابع شما نمی‌شویم برای حفظ وحدت باید شما تابع ما شوید!» این وحدت چه ارزشی دارد؟ ما باید ببینیم از این وحدت چه نتیجه‌ای به دست می‌آید. آیا باعث می‌شود که حق بیشتر قدرت پیدا کند و تقویت شود یا باطل؟ پس ارزش وحدت و اتحاد ـ به معنای هماهنگی در عمل ـ ارزش وسیله‌ای دارد؛ یعنی تابع آن هدفی است که بر این وحدت مترتب می‌شود. اگر آن نتیجه‌ای که بر این وحدت مترتب می‌شود نه تنها فایده‌ای ندارد بلکه ضرر هم دارد،‌ این وحدت نه تنها هیچ ارزشی نخواهد داشت، بلکه ارزش منفی خواهد داشت. باید ببینیم از این‌که ما عملاً از وظیفه خودمان صرف نظر می‌کنیم و با رفتار دیگران موافقت می‌کنیم چه نتیجه‌ای حاصل می‌شود؟ آیا مصلحت آن نتیجه اقوا و به حق نزدیکتر است و بیشتر موجب عزت جامعه اسلامی می‌شود یا نه، با این وحدت، حق تدریجاً فراموش می‌شود و مردم دیگر حق را نمی‌شناسند و ارزشها از بین می‌رود و اعتقادات فاسد می‌شود؟ اگر موجب تضعیف حق می‌شود این وحدت ارزش ندارد.

 

 

 

تعصب و بی‌ادبی ممنوع!

 

حال در مواردی که تشخیص داده شده که وحدت مصلحت اقوا دارد چه باید کرد؟ در این‌جا باید برخی رفتارها را تغییر داد. آنچه که ما باید به آن توجه داشته باشیم این است که رفتار اجتماعی ما باید به صورتی باشد که سایر فرق اسلامی را علیه شیعه نشوراند و به شیعه بدبین نکند و کینه ودشمنی‌شان را نسبت به شیعه بیشتر نکند. نباید رفتار ما به‌گونه‌ای باشد که جان عده‌ای از شیعیان به خطر بیافتد. نباید کاری کرد یا حرفی زد که احساسات آن‌ها را تحریک کند و در صورت لزوم باید در رفتارهای فقهی هم طبق فتوای آن‌ها عمل کرد. حضرت امام به استناد روایات فرمودند: «حضور در جماعت مخالفین و نماز خواندن در صف اول آن‌ها مثل نماز خواندن در مسجد الحرام پشت سر امام معصوم است.» حرفی هم از اعاده نماز نزدند. این همان تقیه مداراتی است که حضرت امام روی آن تأکید دارند. بعضی از فقها آن را ذکر نکرده‌اند یا خیلی به آن اهمیت نداده‌اند؛ ولی ایشان خیلی به این مسأله پرداخته‌اند.

 

 

 

تعطیل کردن بیان حقیقت هم ممنوع ‍!

 

سؤال دیگری که در این‌جا مطرح می‌شود این است که آیا معنای تقیه و جلوگیری از تحریک احساسات دیگران این است که بحث علمی و تحقیقی هم نکنیم؟ جواب این است که نزد عقلا چنین چیزی مقبول نیست؟ بله، نزد صهیونیستها مقبول است. آنها در چند کشور اروپایی قانونی وضع کردند که تشکیک در هلوکاست را جرم می‌داند. اگر کسی بگوید که در آلمان نازی یهودیها دسته‌جمعی کشته نشدند یا در این مطلب تشکیک کند مجازاتش می‌‌کنند؛ لذا اگر کسی بگوید: تحقیق درباره حقانیت شیعه جرم است، این یک گرایش صهیونیستی است. تحقیق در هیچ مذهب و ملتی ممنوع نیست. تحقیق کاری عقلایی است. عاقل آن است که به دنبال شناخت حق و باطل باشد تا حق را قبول و باطل را رد کند.

 

بنابراین ما می‌گوییم: ما حاضریم درباره مذاهب مختلف اهل تسنن تحقیق کنیم و هر جا ثابت شد که یکی از مذاهب اهل‌تسنن حق است بنده شخصاً در حضور شما و همه کسانی که بعدها می‌شنوند قول می‌دهم، مذهبم را تغییر دهم و سنی شوم. ما تابع حقیم؛ هر چه را بفهمیم حق است آن را روی سر می‌گذاریم. توقع داریم که دیگران هم همین طور باشند. آن‌ها هم بیایند تحقیق کنند؛ اگر در مذهب ما مطالب صحیحی هست قبول کنید. إِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلى‏ هُدىً أَوْ فی‏ ضَلالٍ مُبین‏( سبأ، 24) اگر در مذهب شما مطلب صحیحی بود ما قبول می‌کنیم و اگر در مذهب ما هم مطلبی بود که دلیل متقن داشت شما قبول کنید. این کار معقولی است و هر جا مطرح شود عقلا تحسین می‌کنند. همان‌طور که کتابخانه‌های ما پر از کتابهای شماست شما هم اجازه دهید کتابهای شیعه در کشورهای سنی به خصوص در عربستان آزاد باشد تا حق‌طلبان مطالعه کنند. مادامی که یکی از این دو مذهب اثبات نشده سعی می‌کنیم با هم با رعایت ادب و در محیطی آرام و دوستانه بحث کنیم. این یک تاکتیک است. همه می‌دانیم با پرخاش، با فحش و با بدگویی هیچ کس به نظر کسی علاقه‌مند نمی‌شود.

 

بنابراین ما دو وظیفه داریم؛

 

یک وظیفه، وظیفه علمی است که باید در فضای علمی و تحقیقی مبانی تشیع را اثبات کنیم؛ چون معتقدیم اسلام حقیقی تشیع است و آنچه که اهل‌بیت علیهم‌السلام پذیرفته و عمل کرده‌اند همان چیزی است که پیغمبر اسلام فرموده‌اند. دوست داریم که دیگران هم از این خوان کرم الهی بهره‌مند شوند و گمراه و محروم نشوند. اگر فداکاریهای علمای شیعه در طول قرن‌ها نبود معارف اهل‌بیت علیهم‌السلام به ما نمی‌رسید. اگر تاریخش نوشته شود یک دائره‌المعارف می‌شود. این معارف را از کتابهای خطی در کتابخانه‌های مختلف دنیا جمع‌آوری و حفظ کردند و به ما رساندند. در این باره داستانهای عجیبی نقل شده است. من چند سال پیش سفری به هندوستان داشتم و در آن‌جا داستان عجیبی را شنیدم. عالمی شیعه مشغول نوشتن کتابی می‌شود و برای اثبات حقانیت شیعه و ابطال بعضی از نظرهای مخالفین احتیاج به کتابی پیدا می‌کند که یک نسخه بیشتر نداشت و در کتابخانه عالمی سنی بود. دوستانه از او درخواست می‌کند که کتاب را در اختیارش قرار دهد ولی او قبول نمی‌کند. این عالم شیعه از شهر خود مهاجرت می‌کند و به عنوان کارگر به شهر آن عالم سنی می‌رود. آن عالم برای خودش دستگاه وسیعی داشته است. به آن‌جا می‌رود و با تواضع می‌گوید: من غریب هستم و راه درآمدی ندارم. اجازه بدهید این‌جا جارویی بزنم، ظرفی بشویم و لقمه نانی هم بخورم. آنها ترحم می‌کنند و او را به عنوان نوکر قبول می‌کنند. مدتی آن‌چنان خوش خدمتی می‌کند که صاحب بیت به او خیلی علاقه‌مند می‌شود. بعد از مدتی اجازه می‌خواهد که از کتابخانه استفاده کند. صاحبخانه که به او علاقه‌مند شده بود به او اجازه می‌دهد. ایشان نیمه‌های شب زیر نور یک شمع شروع به استنساخ آن کتاب می‌کند. پس از ماه‌ها موفق می‌شود کتاب را استنساخ کند. بعد پیش صاحب‌خانه می‌رود و به بهانه دلتنگی برای بستگانش اجازه رفتن می‌گیرد. و بالأخره به هر قیمتی بود از آنها خداحافظی می‌کند و با کتاب از آن شهر می‌رود. وقتی به شهر خودش می‌رسد نامه‌ای به صاحب آن کتابخانه می‌نویسد و پس از شرح ماجرا از او حلالیت می‌طلبد. آن شخص هم با این‌که خیلی ناراحت می‌شود ولی از همت ایشان تعجب می‌کند و در جواب می‌نویسد: تو کار خوبی نکردی که بدون اجازه من این کار را کردی؛ اما من به خاطر این همتی که تو داشتی تو را بخشیدم.

 

این نمونه کاری است که در طول تاریخ عالمان شیعه در زمینه کارهای فرهنگی انجام داده‌اند تا امروز من و شما حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها را بشناسیم. اگر این کارها انجام نگرفته بود گمان می‌کردیم که در صدر اسلام چند نفری با هم دعوایی داشته‌اند و اکنون تمام شده است. اگر نبود این فداکاریها، من و شما اسم امام حسین علیه‌السلام را هم بلد نبودیم؛ حق پایمال می‌شد و اصلاً هدف اصلی فراموش می‌شد. لذا ترک و تعطیل کار علمی و تحقیقی توجیهی ندارد.

 

وظیفه دوم رفتار مناسب داشتن است. پرخاشگری، بی‌ادبی، بی‌احترامی کردن کار صحیحی نیست. این کارها باعث می‌شود که هدف ما به تأخیر بیافتد یا نقض شود. این راهی است که شیطان به انسان نشان می‌دهد و او گمان می‌کند که چنین رفتاری شجاعت است. آیا زمانی که شیعه نسبتاً قدرتی داشت و امام صادق علیه‌السلام جلسات درس وسیعی داشتند به طوری که علمای اهل‌سنت به وفور پای درس ایشان می‌آمدند با پرخاشگری و بی‌احترامی با آنها برخورد می‌کردند؟ چه طور آنها حاضر می‌شدند پای درس ایشان بیایند؟ ما باید این روش‌ها را یاد بگیریم. آن‌جا که تقیه خوفی لازم است، تقیه خوفی و آن‌جا که تقیه مداراتی لازم است، تقیه مداراتی داشته باشیم؛ اما در هیچ حالی راه تحقیق را مسدود نکنیم و به دیگران هم این فرهنگ را بیاموزیم. به کتابهای آنها هم احترام بگذاریم. شما تفسیر المیزان را ملاحظه بفرمایید. در بحثهای روایی همان‌طور که از کافی نقل می‌فرمایند، می‌نویسند: فی الدر المنثور ... و هیچ فرقی در نقل و در احترام به منقول‌‌عنه نمی‌گذارد.

 

بسیاری از مطالبی که ما برای اثبات مذهب و عقاید فقهی یا اعتقادات کلامی خودمان در مقابل آنان به کار می‌بریم از منابع آنهاست. آن منابع بیشتر برای طرف قانع‌کننده است؛ چون مدارک ما خیلی برای آنها اعتباری ندارد؛ لذا مرحوم صاحب عبقات‌الانوار و بعد صاحب الغدیر اصرار داشتند که از کتابهای اهل‌سنت مطالب حق را جمع‌آوری کنند تا آنها حجتی نداشته باشند. ما هم باید این روش را یاد بگیریم و تکرار کنیم و کاری نکنیم که احساسات آنها تحریک شود و مانعی شود برای این‌که آنها حق را بشناسند. ما وظیفه داریم که معارف اهل‌بیت علیهم‌السلام را برای نسلهای آینده و برای همه دنیا حفظ کنیم و هر چه بیشتر گسترش دهیم تا مردم با این حقایق آشنا ‌شوند. باید موانع آن را برداریم و خودمان نیز مانع ایجاد نکنیم. کاری نکنیم که آنها اصلاً رغبت نکنند کتابهای ما را بخوانند و یا حرفهای ما را بشنوند. این کار عاقلانه‌ای نیست. همان‌طور ‌که تعطیلِ تحقیق هم کار عاقلانه‌ای نیست.

 

 از سخنرانیهای علامه مصباح یزدی

 

 

[ دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ ] [ ٩:۱٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

اجمالاً می‌دانیم که این مطلب از محکمات، بلکه از ضروریات همه ادیان الهی است که سعادت حقیقی انسان، که همان سعادت آخرت است، در گرو ایمان به خداست، و اعمال صالح زمانی مفید است که ناشی از ایمان باشد؛ بدون ایمان اگر کسی کار خیری انجام دهد نتیجه‌اش را در همین دنیا خواهد دید و بعد از آن دیگر خبری نیست؛

وَمَا لَهُ فِی الآخِرَة مِنْ نَصِیبٍ( شوری/ 20)

در آخرت او را نصیبى نیست

              

در ساختار اخلاق اسلامی، ایمان به عنوان عالی ترین صفت نفسانی هدایت گر مورد تأکید فراوان واقع شده و به همین دلیل تحصیل مبادی و مقدمات آن همانند علم و یقین نیز به شدت مورد ترغیب و تشویق قرار گرفته است و ابزارها و راه هایی که می تواند آدمی را به این صفات نفسانی ارزشمند برساند، همانند تفّکر و خواطر و الهامات پسندیده، جایگاه ویژه ای در نظام اخلاقی اسلام دارند. در مقابل صفات نفسانی معارض و مانع پیدایش ایمان در آدمی، از قبیل «جهل» اعم از بسیط و مرکب، «شک و حیرت»، «جُربزه» و «خاطرات نفسانی نکوهیده» و «وسوسه های شیطانی» همواره مورد مذمّت و نهی واقع شده اند.

 

در بیان منزلت و جایگاه رفیع ایمان همین بس که پیامبر ( صلی الله علیه و آله ) در نصایح خویش به ابوذر می فرماید:

ای ابوذر، هیچ چیز در نزد خداوند، محبوب تر از ایمان به او و خودداری از آنچه نهی می کند، نیست.[ شیخ طوسی، امالی، ص 531، ح 1162]

روشن است که خودداری از نواهی خداوند فقط در سایه ایمان به او مقدور است و در واقع از برکات ایمان به خداوند است.

 امام صادق (علیه السّلام) نیز در این باره می فرماید:

خداوند دنیا را هم به کسانی که دوستشان دارد و هم به کسانی که بر آنها غضبناک است، می دهد ولی ایمان را نمی دهد مگر به آنان که دوستشان می دارد.[ کافی، ج 2، ص 215، ح 4]

 

این همه منزلت و جایگاه بلندی که در روایات برای ایمان بیان شده است، به دلیل نقشی است که ایمان در سعادت و کمال آدمی دارد. ایمان

از یک سو آخرین حلقه وصل به مقام خلیفه الهی و جوار قرب معنوی است و از سوی دیگر بر اساس آنچه در قرآن و روایات آمده است، مبدأ و مفتاح همه‌صفات پسندیده نفسانی و نیکی های رفتاری، ایمان است.

 

2 . ماهیت ایمان

اولاًَ، ایمان عبارت است از تصدیق و اذعان قلبی که نوعی صفت و حالت نفسانی نسبت به یک امر است. بنابراین با صِرفِ شناخت و معرفت، متفاوت است.

.[ ر.ک: سید مرتضی: الذّخیره، ص 536؛ شیرازی: صدرالدین: تفسیر القرآن، ج 1، ص 249؛ شیخ مفید: اوائل المقالات، ص 48، همچنین جهت اطلاع کامل تر از دیدگاه ها در این باره ر.ک: جوادی، محسن: نظریه ایمان در عرصه کلام و قرآن، ص 119 ـ‌158. ]

ثانیاً، جایگاه تحقق ایمان نفس و قلب است و اگرچه آثاری قولی و فعلی دارد، تحقق حقیقت آن متوقّف بر قول یا عمل نیست.

 ثالثاً، نسبت میان اسلام و ایمان عام و خاص مطلق است؛ یعنی هر مؤمنی مسلمان است، ولی ممکن است برخی از مسلمانان فقط در ظواهر تسلیم حق باشند.

در قرآن کریم و روایات که دو منبع اصلی اخلاق اسلامی اند، در بیان اهمیت و جایگاه ایمان گفته های فراوانی وجود دارد.

برای پیمودن مسیر تکامل اولین گام این است که انسان از غفلت بیرون بیاید و بفهمد در کجاست چه کسی و برای چه او را آفریده است و چه باید بکند. تا انسان غرق در التذاذات مادی است و تمام توجه و حواسش به شکم و شهوت است راه به جایی نخواهد برد.

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

 

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم؟

 

 

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا!

یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم!

 

نه به خود آمدم این جا که به خود باز روم

آن که آورد مرا باز بَرَد در وطنم

 

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.

 

انسان برای اینکه در پیچ و خم زندگی گم نشود باید هراز چند گاهی اعمال و کردار خود را از بالا و از نمایی کلی نگاه کند . مثل طراحی که هر چند دقیقه یکبار طرح خود را از دور نظاره می کند تا اندازه ها از دستش در نرود.

قول حضرت علی : (معانی الأخبار-ترجمه محمدى، ج‏2، ص: 354)

   

سراسر زندگانى بعضی حدّ فاصلى است بین خوردن و دفع آنچه که خورده.

 

بزرگترین مشکلی که امروز دنیای غرب و همفکران آنها در سرتاسر دنیا با آن مواجهند این است که ایمان به خدای متعال را گنار گذاشته و می خواهند با مدیریت بشری دنیا را اداره کنند و تا این فکر هست دنیا شاهد جنایاتی هولناک تر خواهد بود.اگر هم  به ظاهر تلاشی بر ضد این شیوه انجام پذیرد در واقع به فکر نجات بشریت نیستند بلکه به فکر حفظ منافع و اعتبارات خود در دنیا هستند.

نمونه بارز و عینی آن جنگ عراق است که طبق آمار رسمی از سایتهای معتبر دنیا بیش از یک میلیون نفر کشته و بیش از 5 میلیون نفر طی هشت و نه سال اشغال این کشور آواره شده اند . اما وقتی هم در ایالات متحده و یا اروپا تظاهراتی علیه جنگ امجام می شود نمی گویند که یک میلیون بیگناه کشته شده بلکه می گویند جنگ را تمام کنید چون برای ما ضرر اقتصادی دارد و این یعنی انسانیت را از بین بردن ، نمیگویند که چون چندصد هزار کودک کشته شده جنگ را تمام  کنید بلکه می گویند جنگ را تمام کنید چون روحیه مردم خراب میشود و افسردگی میگیرند.

باید به این نتیجه برسیم که آنچه باعث سعادت حقیقی انسان است ایمان به خدا است و هر کاری خوبی که انجام دهیم اما ایمان به خدا نداشته باشیم ذره ای  برای آخرت ما ارزش ندارد و خدای متعال در همین دنیا از نعمت‌های دنیا پاداشش را خواهد داد؛ اما بعد از رفتن از این عالم و در حیات ابدی، که اصل حیات حقیقی انسان است، دست خالی خواهد بود. اگر کسی قرآن را مرور کند به صدها آیه برخورد می‌کند که نشان می‌دهد ایمان و عمل صالح ملاک سعادت است:

فَمَن یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَا کُفْرَانَ لِسَعْیِهِ(انبیا/94)

هرکه کارهای شایسته انجام دهد و مومن هم باشد برای تلاش او ناسپاسی نخواهد شد.

آیه بعد سوره نحل آیه 97:

مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ

هر کس از مرد یا زن کار شایسته کند و مؤمن باشد

 فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً

قطعا او را با زندگى پاکیزه‏اى حیات [حقیقى] بخشیم

 وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ

و مسلما به آنان بهتر از آنچه انجام مى‏دادند پاداش خواهیم داد .

 

 و متقابلا ً آیات دیگری که می‌فرماید: اگر ایمان نباشد و کسی مبتلا به کفر شود هر کار خوبی انجام دهد برایش نتیجه‌ای نخواهد داشت.

  خاکستری در باد
دو آیه این مطلب را به صراحت بیان می‌کند:

 اولین آیه در سوره ابراهیم آیه 18 است که می‌فرماید:

مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمَالُهُمْ

کسانی که کفر ورزیدند کارهایی که انجام می‌دهند

 کَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّیحُ فِی یَوْمٍ عَاصِفٍ

مثل خاکستریست که به دست طوفان سپرده می‌شود؛ یعنی اعمال چنین کسانی مثل مشتی از خاکستر است که باد شدیدی به آن بوزد؛

 لاَ یَقْدِرُونَ مِمَّا کَسَبُوا عَلَى شَیْءٍ

 تمام زحمت‌هایی که کشیده‌اند و کارهایی که انجام داده‌اند، به باد خواهد رفت؛ چیزی عایدشان نمی‌شود و نمی‌توانند به آنها برسند و از آن‌ها استفاده کنند؛

ذَلِکَ هُوَ الضَّلاَلُ الْبَعِیدُ( ابراهیم / 18)

 این گمراهی خیلی دوری است؛ یعنی هرگز به هدایت نخواهند رسید.

 کفر، ظلمت محض

 آیه دوم هم در سوره نور است که می‌فرماید:

مثل تشنه‌ای که در بیابانی به دنبال آب می‌گردد و از دور سرابی را می‌بیند و خیال می‌کند آب است؛ با شتاب بدنبال آب می‌رود که رفع تشنگی کند؛ اما وقتی به آنجا می‌رسد، می‌بیند آبی در کار  نیست.

وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ

کسانی که کفر ورزیدند کارهایی که انجام می‌دهند

 کَسَرَابٍ بِقِیعة یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً

مثل سرابی است که گمان میکنند آب است

 حَتَّى إِذَا جَاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئًا

وقتی به آن میرسند چیزی عایدشان نمی شود

 وَوَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسَابَهُ وَاللَّهُ سَرِیعُ الْحِسَابِ *

این جا تعبیر لطیفی هم دارد که وقتی به آن جا می‌رسد آبی نمی‌بیند؛ ولی خدا را آنجا می‌یابد، در حالی که به حساب اعمال او رسیدگی می کند و کیفرش را هم می‌دهد.

 أَوْ کَظُلُمَاتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ

یا در تاریکی دریایی عمیق(خود عمق دریا باعث می‌شود کسی که در آن قرار می‌گیرد نور به او نرسد)

 یَغْشَاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحَابٌ

علاوه بر این تاریکی، روی سطح دریا موج شدیدی وجود دارد که روی آن هم موج دیگری سوار است؛ روی این دو موج را هم ابر تیره‌ای فرا گرفته است،

 ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ؛

 انواع ظلمت‌هایی که بعضی روی بعضی دیگر سوار شده و هیچ جایی برای نفوذ نور باقی نگذاشته است. کسی که در چنین موقعیتی واقع شده، حتی دست خودش را هم نمی‌بیند؛ چون نوری نیست که چیزی را ببیند؛

 وَمَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ؛

کسی که خدا برایش نوری قرار ندهد، از کجا نور پیدا کند؟ چون کفر ظلمت است و نور از ایمان است، که کافر بهره‌ای از آن ندارد.

پس از آنکه انسان از غفلت بیرون آمد و راه را شناخت برای رسیدن به مقصد باید کارها و اعمالی را انجام دهد . سوال این است که این کارها کدامند و انسان برای نیل به قرب الهی که همان مقصد انسان است چه اعمالی را باید انجام دهد .ایمان و عمل صالح از جمله چیزهایی هستند که  خدای متعال آنها را از ما مطالبه کرده و شرط رسیدن به کمال و سعادت بشر دانسته است . این دو مفهوم در قرآن کریم در بسیاری از موارد در کنار هم ذکر شده اند و بر تلازم آنها با یکدیگر تاکید گردیده است.

ایمان عملی است اختیاری و مربوط به قلب و دل است در درون انسان اتفاق می افتد و تعریف آن مشکل است. مثل محبت و عشق که یک حالت درونی و امری مربوط به قلب و دل است. اگر از ما بخواهند عشق و دوست داشتن را تعریف کنیم نمی توانیم حقیقت آن را تعریف کنیم ولی می توانیم علایم، نشانه ها و لوازم آن را بیان کنیم.

ایمان به یک چیز هنگامی در قلب ما پیدا می شود که ما پس از پی بردن به حقیقتی، بنا بگذاریم و ملتزم شویم که به لوازم آن پای بند باشیم و عمل کنیم. این جاست که می گوییم به آن چیز ایمان آورده ایم .اگر چیزی را می دانیم اما بنا نداریم به لوازم آن ملتزم باشیم این جا فقط علم وجود دارد و ایمان نیست.

بالاترین کفر در جایی است که کسی می داند و فهمیده که خدا هست اما چون نمیخواهد به لوازم آن ملتزم باشد آن را انکار می کند. کفر در لغت به معنی پوشاندن است و به کافر هم از آن جهت کافر گفته شده که روی حقیقت را می پوشاند. علت ان هم این است که می بیند اگر بخواهد به خدا ایمان بیاورد باید محدودیت هایی را بپذیرد به دستوراتی عمل کند، خدا را عبادت کند و .... انسان طالب بی بند و باری و آزادی مطلق است و این با ایمان به معاد سازگار نیست. اگر حساب و کتابی در کار باشددیگر نمی توان هر کاری را انجام داد و باید بسیاری از خواسته ها و تمایلات نفس را صرف نظر کند چون چنین است از این رو اصل آن را انکار میکند.

 

 

[ شنبه ٤ دی ۱۳۸٩ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مجموعه ای از پرسشهایی که همیشه در ذهنم بوده و وقت زیادی را برای پیدا کردن آنها صرف کردم و اکنون بدون اتلاف وقت در اختیار شماست .
موضوعات وب
امکانات وب
...... .....