جام صبوح
صلی الله علیک یا حسن بن علی ایها المجتبی ( علیه السلام) 
قالب وبلاگ

 

«تفسیر آیه‌ "افک" از نگاه استاد مطهری»

"به اخلاق خودمان هم برسیم. اخلاق اهمیتش از عمل هم بیشتر است. فراخوان اخلاقی ویژه‌ی رهبری در خطبه‌های نماز عید فطر امسال، تاکنون ذهن‌ها و دل‌های بسیاری را به خود مشغول کرده و واکنش‌های گوناگونی را در میان مردم، نخبگان و مسؤولان برانگیخته است.

فراخوانی که ضمن گلایه از فضاى سوءظن و بدگمانى در جامعه، بر لزوم دور کردن این عادات از خود تأکید دارد: "فضاى جامعه را فضاى برادرى، مهربانى، حسن ظن قرار بدهیم." و در بخشی از آن، به آیه‌ی مشهور "إفک" در قرآن اشاره شده: "فضا را نباید از تهمت و از گمان سوء پر کرد. قرآن کریم می‌فرماید: لولا إذ سمعتموه ظنّ المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم خیراً؛ وقتى می‌شنوید که یکى را متهم می‌کنند، چرا به همدیگر حسن ظن ندارید؟"
رهبری همچنین توصیه‌ی اخلاقی برآمده از این آیه را به کل جامعه‌ تعمیم داده و با ابراز ناخرسندی از نسبت دادن اموری که شایسته و در شأن نظام اسلامی نیست از سوی برخی افراد، خاطر نشان کردند: "تهمت زدن به یک شخص گناه است، تهمت زدن به یک نظام اسلامى، به یک مجموعه، گناه بسیار بزرگ‌ترى است

آنچه در پی می‌آید، تفسیر آیه‌ی افک از دیدگاه استاد شهید مرتضی مطهری است در جلد چهارم از مجموعه‌ی "آشنایی با قرآن" که با اندکی تلخیص می‌خوانیم. با گذشت حدود 40 سال، سخن استاد همچنان تازه است...

***

"إن الذین جاؤوا بالإفک عصبة منکم، لاتحسبوه شراً لکم بل هو خیر لکم؛ لکل امرئ منهم ما اکتسب من الإثم و الذی تولی کبره منهم له عذاب عظیم. لولا إذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم خیراً و قالوا هذا إفک مبین." سوره‌ی نور؛ آیات 11 و 12
"افک" دروغ بزرگی (تهمتی) است که برای بردن آبروی رسول خدا بعضی از منافقین برای همسر رسول خدا جعل کردند. داستانش را قبلاً به تفصیل نقل کردیم.1 اکنون آیات را می‏خوانیم و نکاتی که از این آیات استفاده می‏شود که نکات تربیتی و اجتماعی بسیار حساسی است و حتی مورد ابتلای خود ما در زمان خودمان است بیان می‏کنیم.
آیه می‏فرماید: إن الذین جاؤوا بالإفک عصبة منکم، بدانید آنان که "افک" را ساختند و خلق کردند، یک دسته‌ی متشکل و یک عده افراد به هم وابسته از خود شما هستند. قرآن به این وسیله مؤمنین و مسلمین را بیدار می‏کند که توجه‏ داشته باشید در داخل خود شما، از متظاهران به اسلام، افراد و دسته‌جاتی‏ هستند که دنبال مقصدها و هدف‌های خطرناک می‏باشند. قرآن می‏خواهد بگوید کسانی که این قصه‌ی "افک" را ساختند، از روی غفلت و بی‏‌توجهی و ولنگاری نبود، روی منظور و هدف بود؛ هدف هم بی‌آبرو ساختن‏ پیغمبر و از اعتبار انداختن پیغمبر بود که به هدفشان نرسیدند.

تلخِ شیرین


قرآن‏ می‏گوید آن‌ها یک دسته‌ی به هم وابسته از میان خود شما بودند و بعد می‏گوید این شرّی بود که نتیجه‏اش خیر بود و در واقع این شر نبود: "لاتحسبوه شراً لکم، بل هو خیر لکم"؛ گمان نکنید که این یک حادثه‌ی سوئی‏ بود و شکستی برای شما مسلمانان بود؛ خیر. این داستان با همه‌ی تلخی آن، به‏ سود جامعه‌ی اسلامی بود.
حال چرا قرآن این داستان را خیر می‏داند نه شر و حال آن که داستان بسیار تلخی بود؟ داستانی برای مفتضح کردن پیغمبر اکرم‏ ساخته بودند و روزهای متوالی- حدود چهل روز- گذشت تا این‌که وحی نازل شد و تدریجاً اوضاع روشن گردید. خدا می‏داند در این مدت بر پیغمبر اکرم و نزدیکان آن حضرت چه گذشت!

این را به دو دلیل قرآن می‏گوید خیر است: یک دلیل این‌که این گروه‏ منافق، شناخته شدند. در هر جامعه‏ای یکی از بزرگ‌ترین خطرها این است که‏ صفوف مشخص نباشد، افراد مؤمن و افراد منافق همه در یک صف باشند. تا وقتی که اوضاع آرام است، خطری ندارد. یک تکان که به اجتماع بخورد، اجتماع از ناحیه‌ی منافقین، بزرگ‌ترین صدمه‏ها را می‏بیند. لهذا به واسطه‌ی حوادثی که برای جامعه پیش می‏آید، باطن‌ها آشکار می‏شود و آزمایش پیش می‏آید؛ مؤمن‌ها در صف مؤمنین قرار می‏گیرند و منافق‌ها پرده‌ی نفاقشان دریده می‏شود و در صفی که شایسته‌ی آن هستند، قرار می‏گیرند. این یک خیر بزرگ برای جامعه است. آن منافقینی که این داستان را جعل کرده بودند، آنچه برایشان به تعبیر قرآن ماند، "اثم" بود. اثم یعنی داغ گناه. تا زنده بودند، دیگر اعتبار پیدا نکردند.

فایده دوم این بود که سازندگان داستان، این داستان را آگاهانه جعل‏ کردند نه ناآگاهانه، ولی عامه‌ی مسلمین ناآگاهانه ابزار این "عصبه" قرار گرفتند. اکثریت مسلمین با این‌که مسلمان بودند، با ایمان و مخلص‏ بودند و غرض و مرضی نداشتند، بلندگوی این عُصبه قرار گرفتند؛ ولی از روی عدم آگاهی و عدم توجه که خود قرآن مطلب را خوب تشریح می‏کند. این یک خطر بزرگ است برای یک اجتماع، که افرادش ناآگاه باشند. دشمن اگر زیرک باشد خود این‌ها را ابزار علیه خودشان قرار می‏دهد. یک‏ داستان جعل می‏کند، بعد این داستان را به زبان خود این‌ها می‏اندازد تا خودشان قصه‏ای را که دشمنشان علیه خودشان جعل کرده بازگو کنند. این علتش‏ ناآگاهی است و نباید مردمی این‌قدر ناآگاه باشند که حرفی را که دشمن‏ ساخته، ندانسته بازگو کنند.

بیدارباش: شایعه را دفن کنید!


حرفی که دشمن جعل می‏کند، وظیفه‌ی شما این است‏ که همان‌جا دفنش کنید. اصلاً دشمن می‏خواهد این پخش بشود. شما باید دفنش کنید و به یک نفر هم نگویید تا به این وسیله با حربه‌ی سکوت نقشه‌ی دشمن را نقش بر آب کنید.2
فایده‌ی این داستان این بود که اشتباهی که مسلمین کردند، مشخص شد؛ یعنی حرفی را که یک عُصبه (یک جمعیت و یک دسته‌ی‏ به هم وابسته) جعل کردند، ساده‌لوحانه و ناآگاهانه از آن‌ها شنیدند و بعد که به هم رسیدند، گفتند: چنین حرفی شنیدم، آن یکی گفت: من هم‏ شنیدم، دیگری گفت: نمی‏دانم، خدا عالم است! باز این برای او نقل کرد و نتیجه این شد که جامعه‌ی مسلمان، ساده‌لوحانه و ناآگاهانه بلندگوی یک‏ جمعیت چند نفری شد.
این داستان افک که پیدا شد، یک بیدارباش عجیبی بود. همه‌‏ چشم‌ها را به هم مالیدند: از یک طرف آن‌ها را شناختیم و از طرف دیگر خودمان را شناختیم. ما چرا چنین اشتباه بزرگی را مرتکب شدیم؟ چرا ابزار دست این‌ها شدیم!؟

یک دوست خیلی قدیمی داریم... از آن نقطه‏های خیلی دور دست‏ تهران آمده بود این‌جا. بعد که تفسیر تمام شد و من می‏خواستم به منزل بروم،‏ گفت ما یک ماشین ناقابل داریم، با همدیگر سوار شدیم. در بین راه گفت‏: می‏دانی من برای چه کاری به این‌جا آمدم؟ می‏گفتند در مسجد الجواد "أشهد أن علیاً ولی الله" نمی‏گویند. من گفتم بروم ببینم واقعاً نمی‏گویند؟ گفتم: خدا پدرت را بیامرزد که باز لااقل این‌قدر حرص داشتی‏ که بیایی ببینی آیا می‏گویند یا نمی‏گویند. حال یک کسی می‏آید مثلاً راجع به‏ مسجد الجواد می‏گوید در مسجد الجواد "أشهد أن علیاً ولی الله" نمی‏گویند، آن یکی می‏گوید: من هم شنیدم "اشهد ان علیا ولی الله" نمی‏گویند! یک‏ وقت می‏بینی همه‌ی مردم می‏گویند ما شنیدیم در مسجد الجواد "أشهد أن علیاً ولی الله" نمی‏گویند!
اسلام چه می‏گوید؟ می‏گوید هر وقت چنین چیزی شنیدی، ابداً به زبان نیاور. اگر دغدغه داری، خودت برو تحقیق کن؛ تو که حوصله‏‌ی تحقیق کردن نداری، دیگر چرا بازگو می‏کنی؟! حق بازگو کردن نداری...

بلندگوی شایعات دشمن نباشید!


فایده‌ی دوم همین بود که به مسلمین یک آگاهی و یک‏ هوشیاری داد. در خود قرآن آورده که برای همیشه بماند؛ مردم بخوانند و برای همیشه درس بگیرند که مسلمان! ناآگاهانه ابزار قرار نگیر؛ ناآگاهانه بلندگوی دشمن نباش!
این که قرآن می‏گوید: "لاتحسبوه شراً لکم بل هو خیر لکم" در واقع می‏خواهد بگوید: این‌ها درس است برایتان، مسلمین! قرآنتان را بخوانید و تفسیر کنید که از این‌ها پند بگیرید؛ دیگر ناآگاهانه بلندگوی شایعاتی که دشمنان شما برای شما جعل می‏کنند قرار نگیرید.
"إن‏ الذین جاؤوا بالإفک عصبة منکم لاتحسبوه شراً لکم، بل هو خیر لکم لکل امری‏ء منهم ما اکتسب من الإثم". بعد می‏گوید: آن بدبخت‌ها که این داستان را جعل‏ کرده بودند، هر کدامشان به اندازه‌ی خودشان داغ گناه را کسب کردند؛ عواقب گناه را متحمل شدند. قرآن می‏گوید: یک نفر از این‌ها بود که‏ قسمت معظم این گناه را او به عهده گرفت. (مقصود "عبد الله بن اُبی" است که به او "عبد الله بن اُبی بن سلول" هم می‏گویند.)
"و الذی تولی‏ کبره منهم، له عذاب عظیم" آن‌که قسمت معظم این گناه را به گردن گرفت‏، خدا عذابی بزرگ برای او آماده کرده است. غیر از داغ بدنامی دنیا که تا دنیا دنیاست، به نام "رئیس‌المنافقین" شناخته می‏شود، در آن‏ جهان خداوند عذاب عظیمی به او خواهد چشانید.

مسلمان، من و او ندارد!


"لولا إذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم خیرا". قرآن می‏توانست به این تعبیر بگوید: ای مسلمان‌ها! چرا آن‌وقت که‏ شنیدید، به برادران مسلمانتان گمان بد بردید و گمان خوب نبردید؟ اگر چنین می‏گفت، مطلب ساده‏ای گفته بود. ولی قرآن همین مطلب را با بیان‏ دیگر می‏گوید. نمی‏گوید چرا به برادران مؤمن و خواهران مؤمنتان گمان‏ بد بردید؟ می‏گوید: "چرا به خودتان گمان بد بردید؟" یعنی توجه داشته باشید: شما یک‏ پیکرید، شما به قول مولوی "نفس واحد" هستید:
مؤمنان هستند نفس‏ واحده
همه‌ی مسلمان‌ها و مؤمنین باید این‌طور حساب کنند که اعضای یک‏ پیکرند. اگر تهمتی به یک مؤمن زده می‏شود، آن را به خودشان تلقی کنند. این یک نکته که به جای این‌که بگوید چرا به برادران مؤمن گمان خیر نبردید، می‏گوید چرا به خودتان گمان خیر نبردید؟ یعنی مسلمان "من" و "او" نباید داشته باشد. مسلمان باید بداند عِرض برادر مسلمان عِرض اوست. آبروی برادر مسلمان، آبروی خودش است.

نکته‌ی دوم این‌که باز نمی‏گوید چرا "شما" به خودتان گمان خوب نبردید؟ می‏گوید: چرا "مؤمنین و مؤمنات" به خودشان گمان خوب نبردند؟
اولاً زن و مرد را با هم ذکر می‏کند؛ یعنی زن و مرد ندارد. ثانیاً کلمه‌ی‏ "ایمان" را دخالت می‏دهد. می‏خواهد بگوید ایمان ملاک وحدت و اتحاد است. مؤمنان از آن جهت که مؤمن هستند، نفس واحد هستند؛ یعنی ملاک‏ وحدت و اتحاد را هم بیان می‏کند. در واقع می‏خواهد بگوید: ای مردان مؤمن‏ و ای زنان مؤمن! آیا اگر به شما چنین تهمتی زده بودند، حاضر بودید تهمتی‏ را که به خودتان زده‏اند، بازگو کنید؟ هرجا بنشینید، بگویید به من چنین‏ تهمتی زده‏اند و درباره‌ی من چنین حرفی می‏زنند!؟ هیچ‌وقت درباره‌ی خودتان‏ چنین حرفی می‏گفتید!؟ چطور اگر درباره‌ی شما حرفی بزنند، خودتان می‏فهمید که‏ باید سکوت کنید و حرف بدی را که مردم برای شما جعل کرده‏اند، دیگر خودتان اشاعه نمی‏دهید ولی وقتی که درباره‌ی برادران و خواهران مؤمن‏ خودتان حرفی را می‏شنوید، همان کاری را که درباره‌ی خودتان می‏کنید، درباره‌ی‏ آن‌ها نمی‏کنید؟

باید بگوئیم دروغ است!


"لولا إذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم خیراً و قالوا هذا إفک مبین" آن وقتی که شنیدید، چرا مؤمنین گمان خوب درباره‌ی خودشان نبردند؟ چرا همان‌جا که شنیدند، نگفتند این یک دروغ بزرگ است؟
پیغمبر اکرم یک ماه‏ یا بیشتر سکوت کرد. مسلمانان غافل به جای این‌که روز اول بگویند: "هذا إفک مبین" این واقعه دروغ است، واقعه‌ی جعل شده را بازگو کردند؛ نشستند و گفتند: "شنیدیم" و آن را نقل مجالسشان کردند. قرآن می‏گوید: شما روز اول باید می‏گفتید: "هذا إفک مبین". پس بعد از این‏ آگاه باشید این افک‌ها که در میان شما جعل می‏شود، فوراً بگویید: "هذا إفک مبین".
"لولا جاؤوا علیه بأربعة شهداء فاذ لم یأتوا بالشهداء فاولئک عندالله‏ هم الکاذبون". شما در کارتان قانون و حساب دارید. اسلام برای شما وظیفه معین کرده؛ شرعاً وظیفه دارید که هر تهمتی نسبت به یک مسلمان ‏شنیدید، مادامی که بینه‌ی شرعی اقامه نشده است، بگویید دروغ است؛ در نزد خدا دروغ است. مقصود از جمله‌ی "در نزد خدا دروغ است" این است که‏ در قانون الهی دروغ است.

تکلیف بسیار روشنی است. بعد از این ما باید بدانیم اگر فردی درباره‌ی‏ فردی یا درباره‌ی مؤسسه‏ای حرفی زد، ما چه وظیفه‏ای داریم؟ آیا وظیفه داریم‏ سکوت کنیم؟ آیا وظیفه داریم حتی بگوییم "ما که نمی‏دانیم، خدا عالم‏ است؟"، "من چه می‏دانم، شاید باشد شاید نباشد؟"، آیا وظیفه‏ داریم در مجالس نقل کنیم، بگوییم چنین چیزی می‏گویند؟ وظیفه‌مان‏ چیست؟ مادامی که بینه‌ی شرعی اقامه نشده است و مادامی که شرعاً بر ما ثابت نشده، باید بگوییم دروغ است! فقط وقتی که شرعاً ثابت شد و یقین‏ پیدا کردیم- مثلاً در مورد زنا چهار شاهد عادل و در مورد غیر زنا دو شاهد عادل شهادت‏ دادند، به چشم خودمان دیدیم یا به گوش خودمان شنیدیم (این بینه شرعی‏ است)- آنگاه وظیفه‌ی دیگری داریم. مادامی که بینه‌ی شرعی نیست، نه حق‏ داریم بازگو کنیم، نه حق داریم بگوییم "نمی‏دانیم" یا بگوییم "شاید هست، شاید نیست" و نه حق داریم سکوت کنیم. بلکه وظیفه داریم‏ بگوییم دروغ است.

هر وقت شرعاً ثابت شد، آن وقت وظیفه‌ی ما مبارزه‏ کردن است. البته در هر موردی یک وظیفه‏ای داریم. در بعضی از مسائل‏ باید ما مبارزه کنیم، در بعضی مسائل حاکم شرعی باید وظیفه‏اش را انجام‏ بدهد؛ مثل مورد زنا. قرآن می‏گوید: شما ای مسلمین، شما هم با این زبان‏ به زبان کردن، دهان به دهان کردن، گناه بزرگی مرتکب شدید، ولی خدا از این گناهان می‏گذرد و گذشت. متوجه باشید که بعد از این دیگر این کار را نکنید "و لولا فضل الله علیکم و رحمته" اگر رحمت الهی برای شما مسلمان‌ها در دنیا و در آخرت نبود، "لمسکم فیما افضتم فیه عذاب‏ عظیم" هرآینه به شما به خاطر حرف و نقل‌های بدون دلیل که در آن وارد شدید، عذاب عظیم می‏رسید؛ هم در دنیا و هم در آخرت. فقط لطف خدا جلوی‏ عذاب دنیا و آخرت را گرفت. پس متوجه باشید، دیگر چنین کاری نکنید.

 

 

این گناه را کوچک نشمارید!


کدام گناه و افاضه؟ در چه چیزی ما فرو رفته بودیم و غور می‏کردیم و حرفش را می‏زدیم؟ "إذ تلقونه بألسنتکم" آنگاه که به زبان خودتان‏ تلقی می‏کردید؛ یعنی زبان به زبان در میان شما می‏گشت. "و تقولون‏ بأفواهکم ما لیس لکم به علم". یک چیزی که اصلاً در دل شما جا نداشت، چون نمی‏دانستید "و تحسبونه هیناً" خیال می‏کردید یک امر کوچکی‏ است، اما "و هو عندالله عظیم" و حال آن‌که این در نزد خدا خیلی بزرگ است، صحبت آبروی مسلمین است و این‌جا مخصوصاً آبروی پیغمبر است. "و لولا إذ سمعتموه قلتم ما یکون‏ لنا أن نتکلم بهذا" چرا آن وقتی که شنیدید، نگفتید که ما حق نداریم‏ در این‌باره حرف بزنیم، حق نداریم این را بازگو کنیم؟ (بلکه گفتیم‏ باید منفی سخن بگوییم؛ یعنی اگر کسی گفت، ما بگوییم: دروغ است، نه‏ تنها مثبت حرف نزنیم و خودش را پخش نکنیم، بلکه باید منفی حرف‏ بزنیم؛ یعنی در جواب دیگران بگوییم: دروغ است. این را در جمله‌ی دوم‏ می‏فرماید) باید می‏گفتید: "ما یکون لنا أن نتکلم بهذا "برای ما چنین حقی نیست که در این‌باره سخنی بگوییم؛ بلکه "سبحانک هذا بهتان عظیم" باید بگویم سبحان‌الله؛ این یک بهتان و دروغ بسیار بزرگ است.

"یعظکم الله أن تعودوا لمثله ابداً" خدا موعظه می‏کند شما مسلمان‌ها را که مبادا دیگر به مانند این قضیه برگردید و تکرار کنید، تا دامنه‌ی قیامت متوجه باشید که دیگر ابزار دست یک جمعیت نشوید؛ دروغ‌های دشمنان را علیه خودتان اشاعه ندهید! "یبین الله لکم الآیات‏ و الله علیم حکیم" خدا این‌طور آیات خودش را برای مصلحت شما بیان‏ می‏کند. خدا همه چیز را می‏داند، از خفایا آگاه است و حکیم است و بر اساس حکمتش این آیات را برای شما نازل فرموده است.

اهل بدعت را مبهوت کنید!


حدیثی در کتب حدیث هست که مضمون آن این است که هر وقت اهل بدعت‏ را دیدید، با آن‌ها مبارزه کنید. "بدعت" یعنی کسی در دین خدا چیزی‏ را وارد کند که از دین نیست؛ از پیش خود چیزی را جعل کند که مربوط به‏ دین نیست. همه وظیفه دارند که با بدعت مبارزه کنند. مثلاً صلوات فرستادن، همه وقت خوب است. شما در هر شرایطی که صلوات بفرستید، یک عمل مستحبی را انجام داده‏اید. فرض کنید یک گوینده حرف می‏زند، در وسط حرف خودش، برای این‌که رفع خستگی کرده باشد، به جمعیت می‏گوید: صلواتی بفرستید. این امر خوبی است. اما اگر شما فکر کنید که در اسلام‏ یک چنین سنتی هست که در وسط حرف گوینده، صلوات بفرستید و به عنوان‏ یک امر اسلامی این کار را بکنید، این "بدعت" است. بدانید چنین‏ دستوری در اسلام نرسیده که در وسط موعظه‌ی یک نفر، صلوات بفرستید...

افرادی پیدا می‏شوند که در دین بدعت ایجاد می‏کنند. یک کسی می‏آید می‏گوید من نایب خاص امام زمان هستم، مثل علی‌محمد باب. این را "اهل‏ بدعت" می‏گویند. در حدیث است اگر اهل بدعت پیدا شدند، با اهل‏ بدعت مبارزه کنید. عالِم باید مبارزه کند و حق ندارد ساکت باشد. در یک حدیث تعبیر چنین است: و باهتوهم" یعنی مبهوتشان کنید، بیچاره‏شان کنید؛ یعنی با آن‌ها مباحثه کنید و دلیل‌هایشان را بشکنید. فبهت الذی کفر"3 چنان‌که ابراهیم، آن کافر زمان خودش را مبهوت کرد، شما هم مبهوتش کنید.

بعضی آدم‌های کم‌سواد "باهتوهم" را این‌جور معنی کردند: به آن‌ها تهمت بزنید و دروغ ببندید! بعد می‏گویند: اهل بدعت، دشمن خدا هستند و من دروغ علیه او جعل می‏کنم. با هرکسی هم که دشمنی شخصی داشته باشد، می‏گوید: این ملعون، اهل بدعت است! صغری و کبری تشکیل می‏دهد، بعد هم‏ شروع می‏کند به دروغ جعل کردن علیه او. شما ببینید اگر جامعه‏ای به این‏ بیماری مبتلا باشد که دشمن‌های شخصی خودش را اهل بدعت بداند و حدیث باهتوهم را هم چنین معنی کند که دروغ جعل کن، با دشمن‌های خودش چه می‏کند! آن وقت است که شما می‏بینید دروغ اندر دروغ جعل می‏شود.
... به این‌چنین جامعه‏ای که کارش جعل است، کارش بهتان و تهمت زدن است، قرآن وعده‌ی عذاب داده است.

پی‌نوشت:
1. خلاصه‌ی داستان به نقل اهل سنت این‏ است که عایشه همسر پیامبر هنگام بازگشت مسلمین از یک غزوه، در یکی از منزل‌ها برای قضای حاجت داخل جنگلی شد؛ در آن‌جا طوق (روبند) او به‏ زمین افتاد و مدتی دنبال آن می‏گشت و در نتیجه از قافله بازماند و توسط صفوان که از دنبال قافله برای جمع‌آوری از راه ماندگان حرکت می‏کرد، با تأخیر وارد مدینه شد. به دنبال این حادثه، منافقین تهمت‌هایی را علیه همسر پیامبر شایع کردند. (شیعه این ماجرا را درباره‌ی ماریه‌ی قبطیه یکی دیگر از همسران پیامبر روایت کرده است.)

2. یک وقتی شایع بود و شاید هنوز هم در میان بعضی‌ها شایع است‏، یک وقتی دیدم یک کسی می‏گفت: این فلسطینی‌ها ناصبی هستند. "ناصبی‏" یعنی دشمن علی علیه السلام. ناصبی غیر از سنی است. سنی یعنی کسی که‏ خلیفه‌ی بلافصل را ابوبکر می‏داند و علی علیه السلام را خلیفه‌ی چهارم می‏داند و معتقد نیست که پیغمبر شخصی را بعد از خود به عنوان خلیفه نصب کرده است‏. می‏گوید پیغمبر کسی را به خلافت نصب نکرد و مردم هم ابوبکر را انتخاب‏ کردند. سنی برای امیرالمؤمنین احترام قائل است؛ چون او را خلیفه‌ی چهارم و پیشوای چهارم می‏داند و علی را دوست دارد.

ناصبی یعنی کسی که علی را دشمن می‏دارد. سنی مسلمان است ولی ناصبی کافر است، نجس است. ما با ناصبی نمی‏توانیم معامله‌ی مسلمان بکنیم. حال یک کسی می‏آید می‏گوید: این‏ فلسطینی‌ها ناصبی هستند. آن یکی می‏گوید. این به آن می‏گوید، او هم یک‏ جای دیگر تکرار می‏کند و... اگر ناصبی باشند، کافرند و در درجه‏‌ی یهودی‌ها قرار می‏گیرند. هیچ فکر نمی‏کنند این، حرفی است که یهودی‌ها جعل کرده‏اند. در هر جایی یک حرف جعل می‏کنند برای این‌که احساس هم‌دردی‏ نسبت به فلسطینی‌ها را از بین ببرند. می‏دانند مردم ایران شیعه‏اند و شیعه‏ دوستدار علی و معتقد است هر کس دشمن علی باشد، کافر است. برای این‌که‏ احساس هم‌دردی را از بین ببرند، این مطلب را جعل می‏کنند. در صورتی که‏ ما یکی از سال‌هایی که مکه رفته بودیم، فلسطینی‌ها را زیاد می‏دیدیم. یکی‏ از آن‌ها آمد به من گفت: فلان مسأله از مسائل حج، حکمش چیست؟ بعد گفت‏ من شیعه هستم، این رفقایم سنی‏اند. معلوم شد داخل این‌ها شیعه هم وجود دارد. بعد خودشان می‏گفتند بین ما شیعه و سنی هست. شیعه هم زیاد داریم‏. همین لیلا خالد معروف- چریک فلسطینی که در چند عملیات هواپیماربایی شرکت داشت- شیعه است. در چندین نطق و سخنرانی خودش‏ در مصر گفته من شیعه‏ام. ولی دشمن یهودی یک عده مزدوری را که دارد، مأمور می‏کند و می‏گوید: شما پخش کنید که این‌ها ناصبی‏اند. قرآن دستور داده در این موارد، اگر چنین نسبت‌هایی نسبت به افرادی که جزو شما هستند و مثل شما شهادتین می‏گویند، شنیدید، وظیفه‏تان چیست...

3. سوره‌ی بقره؛ آیه‌ی 25٨

منبع

[ شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

مفسران براى «قَلْب سَلِیم» تفسیرهاى متعددى بیان کرده اند که هر کدام به یکى از ابعاد این مسأله اشاره مى کند:

 

قلبى، که پاک از شرک باشد.

قلبى، که خالص از معاصى و کینه و نفاق بوده باشد.

قلبى، که از عشق دنیا تهى باشد، که حب دنیا سرچشمه همه خطاها است.

و بالاخره قلبى، که جز خدا در آن نباشد!

 

حقیقت این است که: «سلیم» از ماده «سلامت» است، و هنگامى که سلامت به طور مطلق مطرح مى شود، سلامتى از هر گونه بیمارى اخلاقى و اعتقادى را شامل مى شود.

 

قرآن مجید درباره منافقان، مى گوید:

 

فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً:

«در دل هاى آنها یک نوع بیمارى است و خداوند نیز (بر اثر لجاجت و گناهشان) بر این بیمارى مى افزاید».(1)

 

جالب ترین تفسیر براى «قلب سلیم» را امام صادق(علیه السلام) بیان فرموده: آنجا که مى خوانیم:

 

الْقَلْبُ السَّلِیمُ الَّذِی یَلْقَى رَبَّهُ وَ لَیْسَ فِیهِ أَحَدٌ سِوَاهُ:

«قلب سلیم قلبى است که خدا را ملاقات کند، در حالى که هیچ کس جز او در آن نباشد».

 

و این تعبیر، جامع همه اوصاف گذشته است.

و نیز در روایت دیگرى از همان امام(علیه السلام) آمده است که:

 

صاحِبُ النِّیَّةِ الصّادِقَةِ صاحِبُ الْقَلْبِ السَّلِیْمِ، لِأَنَّ سَلامَةُ الْقَلْبِ مِنْ هَواجِسِ الْمَحْذُوراتِ بِتَخْلِیْصِ النِّیَّةَ لِلّهِ فِى الاُمُورِ کُلِّها:

 

«کسى که نیت صادقى دارد صاحب قلب سلیم است، چرا که سلامت قلب از شرک و شک، نیت را در همه چیز خالص مى کند».

درباره اهمیت قلب سلیم همین بس، که قرآن مجید آن را تنها سرمایه نجات روز قیامت شمرده، چنان که در سوره «شعراء» آیات 88 و 89 از زبان همین پیامبر بزرگ ابراهیم(علیه السلام)مى خوانیم:

 

یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ * إِلاّ مَنْ أَتَى اللّهَ بِقَلْب سَلِیم:

«روزى که اموال و فرزندان سودى به حال انسان نمى بخشند * جز کسى که با قلب سلیم در پیشگاه خداوند حضور یابد».(2)

 

 

1 ـ بقره، آیه 10.

2. تفسیر نمونه، جلد 19، 102.

منبع

[ جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

ماه قبل چند روزی تو بیمارستان مسیح دانشوری  بستری بودم یکی از هم اتاقی ها که بچه اصفهان بود و خیلی مقید به این جور مسائل نبود یک شب چند تا شبهه مطرح کرد و من با اینکه خیلی حال و روز درست و حسابی نداشتم جوابهای مختصری دادم و تصمیم گرفتم وقتی از بیمارستان مرخص شدم جواب تفصیلی اون شبهات رو کامل تو وبلاگم بذارم حالا این یکی از شبهات است :

 

طرح شبهه:

علی که شیر خدا و اسد الله الغالب بود و در قلعه خیبر را با یک دست بلند کرد، چگونه حاضر مى‌شود ببیند همسرش را در مقابل چشمانش کتک بزنند؛ اما هیچ واکنشى از خود نشان ندهد؟!

نقد و بررسی:

یکى از مهمترین شبهاتى که وهابی‌ها با تحریک احساسات مردم، به منظور انکار قضیه هجوم عمر بن خطاب و کتک زدن فاطمه زهرا سلام الله علیها مطرح مى‌کنند، این است که چرا امیرمؤمنان علیه السلام از همسرش دفاع نکرد؟ مگر نه این که او اسد الله الغالب و شجاع‌ترین فرد زمان خود بود و...

عالمان شیعه در طول تاریخ از این شبهه‌ پاسخ‌هاى گوناگونى داده‌اند که به اختصار به چند نکته بسنده مى‌کنیم.

عکس العمل تند حضرت در برابر عمر بن خطاب:

امیرمؤمنان علیه السلام در مرحله اول و زمانى که آن‌ها قصد تعرض به همسرش را داشتند، از خود واکنش نشان داد و با عمر برخورد کرد، او را بر زمین زد، با مشت به صورت و گردن او کوبید؛ اما از آن جایى که مأمور به صبر بود از ادامه مخاصمه منصرف و طبق فرمان رسول خدا صلى الله علیه وآله صبر پیشه کرد. در حقیقت با این کار مى‌خواست به آن‌ها بفهماند که اگر مأمور به شکیبائى نبودم و فرمان خدا غیر از این بود، کسى جرأت نمى‌کرد که این فکر را حتى از مخیله‌اش بگذراند؛ اما آن حضرت مثل همیشه تابع فرمان‌هاى الهى بوده است.

سلیم بن قیس هلالى که از یاران مخلص امیرمؤمنان علیه السلام است، در این باره مى‌نویسد:

وَدَعَا عُمَرُ بِالنَّارِ فَأَضْرَمَهَا فِی الْبَابِ ثُمَّ دَفَعَهُ فَدَخَلَ فَاسْتَقْبَلَتْهُ فَاطِمَةُ علیه السلام وَصَاحَتْ یَا أَبَتَاهْ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَرَفَعَ عُمَرُ السَّیْفَ وَهُوَ فِی غِمْدِهِ فَوَجَأَ بِهِ جَنْبَهَا فَصَرَخَتْ یَا أَبَتَاهْ فَرَفَعَ السَّوْطَ فَضَرَبَ بِهِ ذِرَاعَهَا فَنَادَتْ یَا رَسُولَ اللَّهِ لَبِئْسَ مَا خَلَّفَکَ أَبُو بَکْرٍ وَعُمَرُ.

فَوَثَبَ عَلِیٌّ (علیه السلام) فَأَخَذَ بِتَلابِیبِهِ ثُمَّ نَتَرَهُ فَصَرَعَهُ وَوَجَأَ أَنْفَهُ وَرَقَبَتَهُ وَهَمَّ بِقَتْلِهِ فَذَکَرَ قَوْلَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) وَمَا أَوْصَاهُ بِهِ فَقَالَ وَالَّذِی کَرَّمَ مُحَمَّداً بِالنُّبُوَّةِ یَا ابْنَ صُهَاکَ لَوْ لا کِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ وَعَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَیَّ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) لَعَلِمْتَ أَنَّکَ لا تَدْخُلُ بَیْتِی.

عمر آتش طلبید و آن را بر در خانه شعله‏ور ساخت و سپس در را فشار داد و باز کرد و داخل شد! حضرت زهرا علیها السّلام به طرف عمر آمد و فریاد زد: یا ابتاه، یا رسول اللَّه! عمر شمشیر را در حالى که در غلافش بود بلند کرد و بر پهلوى فاطمه زد. آن حضرت ناله کرد: یا ابتاه! عمر تازیانه را بلند کرد و بر بازوى حضرت زد. آن حضرت صدا زد:

یا رسول اللَّه، ابوبکر و عمر با بازماندگانت چه بد رفتار مى‌کنند»!

علی علیه السّلام ناگهان از جا برخاست و گریبان عمر را گرفت و او را به شدت کشید و بر زمین زد و بر بینى و گردنش کوبید و خواست او را بکشد؛ ولى به یاد سخن پیامبر صلى الله علیه وآله و وصیتى که به او کرده بود افتاد، فرمود: اى پسر صُهاک! قسم به آنکه محمّد را به پیامبرى مبعوث نمود، اگر مقدرّات الهى و عهدى که پیامبر با من بسته است، نبود، مى‏دانستى که تو نمى‏توانى به خانه من داخل شوى»

الهلالی، سلیم بن قیس (متوفای80هـ)، کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ص568، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولی، 1405هـ.

همچنین آلوسى مفسر مشهور اهل تسنن مى‌نویسد:

أنه لما یجب على غضب عمر وأضرم النار بباب على وأحرقه ودخل فاستقبلته فاطمة وصاحت یا أبتاه ویا رسول الله فرفع عمر السیف وهو فى غمده فوجأ به جنبها المبارک ورفع السوط فضرب به ضرعها فصاحت یا أبتاه فأخذ على بتلابیب عمر وهزه ووجأ أنفه ورقبته

عمر عصبانی شد و درب خانه علی را به آتش کشید و داخل خانه شد، فاطمه سلام الله علیها به طرف عمر آمد و فریاد زد: «یا ابتاه، یا رسول الله»! عمر شمشیرش را که در غلاف بود بلند کرد و به پهلوى فاطمه زد، تازیانه را بلند کرد و بر بازوى فاطمه زد، فریاد زد: « یا ابتاه » (با مشاهده این ماجرا) علی (ع) ناگهان از جا برخاست و گریبان عمر را گرفت و او را به شدت کشید و بر زمین زد و بر بینى و گردنش کوبید.

الآلوسی البغدادی، العلامة أبی الفضل شهاب الدین السید محمود (متوفای1270هـ)، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم والسبع المثانی، ج3، ص124، ناشر: دار إحیاء التراث العربی بیروت.

آلوسى این روایت را بدون هیچ حاشیه و نقدى نقل کرده و رد نکرده است که حکایت از پذیرفتن آن دارد.

تسلیم وصیت پیامبر اکرم (ص):

امیرمؤمنان علیه السلام در تمام دوران زندگی‌اش، مطیع محض فرمان‌هاى الهى بوده و آن‌چه او را به واکنش وامى‌داشت، فقط و فقط اوامر الهى بود و هرگز به خاطر تعصب، غضب و منافع شخصى از خود واکنش نشان نمى‌داد.

آن حضرت از جانب خدا و رسولش مأمور به صبر و شکیبائى در برابر این مصیبت‌هاى عظیم بوده است و طبق همین فرمان بود که دست به شمشیر نبرد.

مرحوم سید رضى الدین موسوى در کتاب شریف خصائص الأئمه (علیهم السلام) مى‌نویسد:

أَبُو الْحَسَنِ فَقُلْتُ لِأَبِی فَمَا کَانَ بَعْدَ إِفَاقَتِهِ قَالَ دَخَلَ عَلَیْهِ النِّسَاءُ یَبْکِینَ وَارْتَفَعَتِ الْأَصْوَاتُ وَضَجَّ النَّاسُ بِالْبَابِ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَالْأَنْصَارِ فَبَیْنَا هُمْ کَذَلِکَ إِذْ نُودِیَ أَیْنَ عَلِیٌّ فَأَقْبَلَ حَتَّى دَخَلَ عَلَیْهِ قَالَ عَلِیٌّ (علیه السلام) فَانْکَبَبْتُ عَلَیْهِ فَقَالَ یَا أَخِی... أَنَّ الْقَوْمَ سَیَشْغَلُهُمْ عَنِّی مَا یَشْغَلُهُمْ فَإِنَّمَا مَثَلُکَ فِی الْأُمَّةِ مَثَلُ الْکَعْبَةِ نَصَبَهَا اللَّهُ لِلنَّاسِ عَلَماً وَإِنَّمَا تُؤْتَى مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ وَنَأْیٍ سَحِیقٍ وَلَا تَأْتِی وَإِنَّمَا أَنْتَ عَلَمُ الْهُدَى وَنُورُ الدِّینِ وَهُوَ نُورُ اللَّهِ یَا أَخِی وَالَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ لَقَدْ قَدَّمْتُ إِلَیْهِمْ بِالْوَعِیدِ بَعْدَ أَنْ أَخْبَرْتُهُمْ رَجُلًا رَجُلًا مَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنْ حَقِّکَ وَأَلْزَمَهُمْ مِنْ طَاعَتِکَ وَکُلٌّ أَجَابَ وَسَلَّمَ إِلَیْکَ الْأَمْرَ وَإِنِّی لَأَعْلَمُ خِلَافَ قَوْلِهِمْ فَإِذَا قُبِضْتُ وَفَرَغْتَ مِنْ جَمِیعِ مَا أُوصِیکَ بِهِ وَغَیَّبْتَنِی فِی قَبْرِی فَالْزَمْ بَیْتَکَ وَاجْمَعِ الْقُرْآنَ عَلَى تَأْلِیفِهِ وَالْفَرَائِضَ وَالْأَحْکَامَ عَلَى تَنْزِیلِهِ ثُمَّ امْضِ [ذَلِکَ‏] عَلَى غیر لائمة [عَزَائِمِهِ وَ] عَلَى مَا أَمَرْتُکَ بِهِ وَعَلَیْکَ بِالصَّبْرِ عَلَى مَا یَنْزِلُ بِکَ وَبِهَا [یعنی بفاطمة] حَتَّى تَقْدَمُوا عَلَیَّ.

امام کاظم علیه السلام مى‌فرماید: از پدرم امام صادق علیه السلام پرسیدم: پس از به هوش آمدن رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم چه اتفاق افتاد؟ فرمود: زنها داخل شدند و صدا به گریه بلند کردند، مهاجرین و انصار جمع شده و اظهار غم و اندوه مى‌کردند، علی فرمود: ناگهان مرا صدا زدند، وارد شدم و خودم را روى بدن پیغمبر انداختم، فرمود:

برادرم، این مردم مرا رها خواهند کرد و به دنیاى خودشان مشغول خواهند شد؛ ولى تو را از رسیدگى به من باز ندارد، مثل تو در بین این امت مثل کعبه است که خدا آن را نشانه قرار داده است تا از راههاى دور نزد آن بیایند... پس چون از دنیا رفتم و از آنچه به تو وصیت کردم فارغ شدى و بدنم را در قبر گذاشتی، در خانه‌ات بنشین و قرآن را آنگونه که دستور داده‌ام، بر اساس واجبات و احکام و ترتیب نزول جمع آورى کن، تو را به بردبارى در برابر آنچه که از این گروه به تو و فاطمه زهرا سلام الله علیها خواهد رسید سفارش مى‌کنم، صبر کن تا بر من وارد شوی.

الشریف الرضی، أبی الحسن محمد بن الحسین بن موسى الموسوی البغدادی (متوفای406هـ) خصائص‏الأئمة (علیهم السلام)، ص73، تحقیق وتعلیق: الدکتور محمد هادی الأمینی، ناشر: مجمع البحوث الإسلامیة الآستانة الرضویة المقدسة مشهد إیران، 1406هـ

المجلسی، محمد باقر (متوفای 1111هـ)، بحار الأنوار، ج 22، ص 484، تحقیق: محمد الباقر البهبودی، ناشر: مؤسسة الوفاء - بیروت - لبنان، الطبعة: الثانیة المصححة، 1403 - 1983 م.

در روایت دیگرى سلیم بن قیس هلالى نقل مى‌کند:

ثُمَّ نَظَرَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) إِلَى فَاطِمَةَ وَإِلَى بَعْلِهَا وَإِلَى ابْنَیْهَا فَقَالَ یَا سَلْمَانُ أُشْهِدُ اللَّهَ أَنِّی حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَهُمْ وَسِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَهُمْ أَمَا إِنَّهُمْ مَعِی فِی الْجَنَّةِ ثُمَّ أَقْبَلَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه وآله) عَلَى عَلِیٍّ (علیه السلام) فَقَالَ یَا عَلِیُّ إِنَّکَ سَتَلْقَى [بَعْدِی‏] مِنْ قُرَیْشٍ شِدَّةً مِنْ تَظَاهُرِهِمْ عَلَیْکَ وَظُلْمِهِمْ لَکَ فَإِنْ وَجَدْتَ أَعْوَاناً [عَلَیْهِمْ‏] فَجَاهِدْهُمْ وَقَاتِلْ مَنْ خَالَفَکَ بِمَنْ وَافَقَکَ فَإِنْ لَمْ تَجِدْ أَعْوَاناً فَاصْبِرْ وَکُفَّ یَدَکَ وَلا تُلْقِ بِیَدِکَ إِلَى التَّهْلُکَةِ فَإِنَّکَ [مِنِّی‏] بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى وَلَکَ بِهَارُونَ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ إِنَّهُ قَالَ لِأَخِیهِ مُوسَى إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کادُوا یَقْتُلُونَنِی‏.

پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم به فاطمه و همسر او و دو پسرش نگاهى کرد و فرمود: اى سلمان! خدا را شاهد مى‏گیرم افرادى که با اینان بجنگند با من جنگیده‌اند، افرادى که با اینان روى صلح داشته باشند با من صلح کرده‌اند، بدانید که اینان در بهشت همراه منند.

سپس پیامبر صلى الله علیه وآله نگاهى به علی علیه السلام کرد و فرمود: اى علی! تو به زودى پس از من، از قریش و متحد شدنشان علیه خودت و ستمشان سختى خواهى کشید. اگر یارانى یافتى با آنان جهاد کن و به وسیله موافقینت با آنان بجنگ، و اگر کمک کار و یاورى نیافتى صبر کن و دست نگهدار و با دست خویش خود را به نابودى مینداز. تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى، هارون براى تو اسوه خوبى است، به برادرش موسى گفت: إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِى وَ کادُوا یَقْتُلُونَنِی؛ این قوم مرا ضعیف شمردند و نزدیک بود مرا بکشند.

الهلالی، سلیم بن قیس (متوفای80هـ)، کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ص569، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولی، 1405هـ.

همچنین در ادامه روایت پیشین که از سلیم نقل شد، امیرمؤمنان علیه السلام خطاب به عمر فرمود:

یَا ابْنَ صُهَاکَ لَوْ لا کِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ وَعَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَیَّ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) لَعَلِمْتَ أَنَّکَ لا تَدْخُلُ بَیْتِی.

اى پسر صحّاک! اگر مقدرات خداوندى و پیمان و سفارش رسول خدا صلى الله علیه وآله نبود، هر آینه مى‌فهمیدى که تو قدرت ورود به خانه مرا نداری.

الهلالی، سلیم بن قیس (متوفای80هـ)، کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ص568، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولی، 1405هـ.

البته روایات در این باب بیش از آن است که در این مختصر بگنجد؛ از این رو به همین چند روایت بسنده مى‌کنیم.

به راستى چه کسى جز حیدر کرّار مى‌تواند از چنین امتحان سختى بیرون بیاید؟! زمانى ارزش این کار مشخص مى‌شود که بدانیم علی علیه السلام همان کسى است که در میدان نبرد، همچون شیر ژیان بر دشمن حمله مى‌کرد و پهلوانان و یلان کفر را یکى پس از دیگرى از سر راه بر مى‌داشت، روزى پشت پهلوانى همچون عمر بن عبدود را به خاک مى‌مالد و روزى دیگر فرق سر مرهب یهودى را همراه با کلاه خودش مى‌شکافد.

آن روز فرمان خداوند این بود که دشمنان از ترس ذوالفقارش خواب آسوده نداشته باشند؛ ولى روز دیگر فرمان این است که همان ذوالفقار در نیام باشد تا اساس اسلام حفظ شود و دشمنان اسلام از نابود کردن آن مأیوس شوند.

احتمال شهادت حضرت زهرا علیها السلام هنگام درگیری:

دفاع از ناموس، از مسائل فطرى و مشترک میان همه انسان‌ها است؛ اما روشن است که اگر کسى بداند که قصد دشمن از تعرض به ناموس وى این است که او را به واکنش وادار کنند تا به مقصود مهمتر و شوم‌ترى دست یابند؛ انسان عاقل، با تدبیر و مسلط بر نفس خویش، هرگز کارى نخواهد کرد که دشمن به مقصودش برسد.

قصد مهاجمین به خانه وحى این بود که امیرمؤمنان علیه السلام را به واکنش وادار کنند و با استفاده از این فرصت، ثابت کنند که شخصى همانند علی علیه السلام براى رسیدن به حکومت دنیوى حاضر شد که افراد زیادى را از دم شمشیر بگذراند.

و نیز اگر امیرمؤمنان علیه السلام از خود واکنش نشان مى‌داد و با آن‌ها درگیر مى‌شد، ممکن بود که فاطمه زهرا در این درگیری‌ها کشته شود، سپس دشمنان شایع مى‌کردند که علی علیه السلام براى به دست آوردن حکومت دنیایى، همسرش را نیز فدا کرد و در حقیقت او بود که سبب کشتن همسرش شد؛ چنانچه در باره عمار یاسر، یار وفادار امیرمؤمنان علیه السلام چنین کردند.

هنگام ساختن مسجد مدینه، عمار یاسر برخلاف دیگران که یک خشت برمى‌داشتند، او دو تا دو تا مى‌آورد، پیامبر اسلام او را دید، با دست مبارکش، غبار را از سر و صورت نازنین عمار زدود و پس فرمود:

وَیْحَ عَمَّارٍ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِیَةُ، یَدْعُوهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ، وَیَدْعُونَهُ إِلَى النَّار.

عمار را گروه ستمگر مى‌کشند، او آنان را به بهشت مى‌خواند وآنان او را به جهنّم.

البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای256هـ)، صحیح البخاری، ج 1، ص172، ح436، کتاب الصلاة،بَاب التَّعَاوُنِ فی بِنَاءِ الْمَسْجِدِ، و ج3، ص1035، ح 2657، الجهاد والسیر، باب مَسْحِ الْغُبَارِ عَنِ النَّاسِ فِی السَّبِیلِ، تحقیق: د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن کثیر، الیمامة - بیروت، الطبعة: الثالثة، 1407هـ 1987م.

صدور این روایت از رسول خدا صلى الله علیه وآله در حق عمّار قطعى بود و تمام مردم از آن آگاه بودند و نیز ثابت مى‌کرد که معاویه و دار و دسته‌اش همان گروه نابکار هستند؛ از این رو هنگامى که معاویه شنید عمار کشته شده و لرزه بر دل بسیارى از مردم انداخته، و این فرمایش پیغمبر اکرم صلى الله علیه وآله سر زبان‌ها افتاده است، عمرو عاص را به حضور طلبید و پس از مشورت با او شایع کردند که علی علیه السلام او را کشته است و این گونه استدلال کردند که چون عمار در جبهه علی وهمراه او بوده است و علی او را به جنگ فرستاده است؛ پس او قاتل عمار است.

احمد بن جنبل در مسندش مى‌نویسد:

مُحَمَّدِ بْنِ عَمْرِو بْنِ حَزْمٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ لَمَّا قُتِلَ عَمَّارُ بْنُ یَاسِرٍ دَخَلَ عَمْرُو بْنُ حَزْمٍ عَلَى عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ فَقَالَ قُتِلَ عَمَّارٌ وَقَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِیَةُ فَقَامَ عَمْرُو بْنُ الْعَاصِ فَزِعًا یُرَجِّعُ حَتَّى دَخَلَ عَلَى مُعَاوِیَةَ فَقَالَ لَهُ مُعَاوِیَةُ مَا شَأْنُکَ قَالَ قُتِلَ عَمَّارٌ فَقَالَ مُعَاوِیَةُ قَدْ قُتِلَ عَمَّارٌ فَمَاذَا قَالَ عَمْرٌو سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ یَقُولُ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِیَةُ فَقَالَ لَهُ مُعَاوِیَةُ دُحِضْتَ فِی بَوْلِکَ أَوَنَحْنُ قَتَلْنَاهُ إِنَّمَا قَتَلَهُ عَلِیٌّ وَأَصْحَابُهُ جَاءُوا بِهِ حَتَّى أَلْقَوْهُ بَیْنَ رِمَاحِنَا أَوْ قَالَ بَیْنَ سُیُوفِنَا.

ابو بکر بن محمد بن عمرو بن حزم از پدرش نقل مى‌کند که گفت: هنگامى که عمار یاسر به شهادت رسید، عمرو بن حزم نزد عمرو عاص رفت و گفت: عمار کشته شد، رسول خدا صلى الله علیه وآله فرموده است: گروه ستمگر، عمار را مى‌کشند، عمرو عاص ناراحت شد و جمله «لا حول ولا قوة الا بالله» را مى‌گفت تا نزد معاویه رفت،‌ معاویه پرسید: چه شده است؟ گفت: عمار کشته شده است. معاویه گفت:‌ کشته شد که شد، حالا چه شده است؟ عمرو گفت: از رسول خدا صلى الله علیه وآله شنیدم که مى‌فرمود: عمار را گروه باغى وستمگر خواهد کشت، معاویه گفت: مگر ما او را کشته‌ایم، عمار را علی و یارانش کشتند که او را همراه خویش وادار به جنگ کردند و او را بین نیزه‌ها و شمشیرهاى ما قرار دادند.

الشیبانی، أحمد بن حنبل أبو عبدالله (متوفای241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج4، ص199، ح 17813، ناشر: مؤسسة قرطبة مصر؛

البیهقی، أحمد بن الحسین بن علی بن موسى أبو بکر (متوفای 458هـ)، سنن البیهقی الکبرى، ج8، ص189، ناشر: مکتبة دار الباز - مکة المکرمة، تحقیق: محمد عبد القادر عطا، 1414 - 1994؛

الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفای748هـ)، سیر أعلام النبلاء، ج 1، ص 420 و ص 426، تحقیق: شعیب الأرناؤوط، محمد نعیم العرقسوسی، ناشر: مؤسسة الرسالة - بیروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.

هیثمى پس از نقل روایت مى‌گوید:

رواه أحمد وهو ثقة.

الهیثمی، علی بن أبی بکر (متوفای 807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج7، ص242، ناشر: دار الریان للتراث/‏ دار الکتاب العربی - القاهرة، بیروت 1407هـ.

و حاکم نیشابورى پس از نقل روایت مى‌‌گوید:

هذا حدیث صحیح على شرط الشخین ولم یخرجاه بهذه السیاقة.

این حدیث با شرائطى که بخارى و مسلم قبول دارند، صحیح است؛‌ ولى آن‌ها به این صورت نقل نکرده‌اند.

الحاکم النیسابوری، محمد بن عبدالله أبو عبدالله (متوفای 405 هـ)، المستدرک على الصحیحین، ج2، ص155، تحقیق: مصطفى عبد القادر عطا، ناشر: دار الکتب العلمیة - بیروت الطبعة: الأولى، 1411هـ - 1990م.

مناوى به نقل از قرطبى مى‌نویسد:

وهذا الحدیث أثبت الأحادیث وأصحّها، ولمّا لم یقدر معاویة على إنکاره قال: إنّما قتله من أخرجه، فأجابه علیّ بأنّ رسول اللّه صلى اللّه علیه وسلم إذن قتل حمزة حین أخرجه.

قال ابن دحیة: وهذا من على إلزام مفحم الذی لا جواب عنه، وحجّة لا اعتراض علیها.

این حدیث از محکم‌ترین و صحیح‌ترین احادیث است و چون معاویه قدرت بر انکارش نداشت، گفت: عمار را کسى کشت که او را همراه خود آورده است و لذا علی (ع) در پاسخش فرمود: پس بنابراین حمزه را هم در جنگ احد پیامبر کشته است؛ چون آن حضرت بود که حمزه را همراه خودش آورده بود.

ابن دحیه مى‌گوید: این پاسخ علی چنان کوبنده است که حرفى براى گفتن باقى نمى‌گذارد ودلیلى است که انتقادى بر آن نیست.

المناوی، عبد الرؤوف (متوفای: 1031هـ)، فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، ج 6، ص 366، ناشر: المکتبة التجاریة الکبرى - مصر، الطبعة: الأولى، 1356هـ

چرا امیر المؤمنین در هیچ جنگی در زمان خلفاء شرکت نکرد؟

این که امیرمؤمنان علیه السلام شجاعترین فرد زمان خودش بود، هیچ شک و شبهه‌اى در آن نیست؛ آن قدر شجاع و دلاور بود که شنیدن نامش خواب را از چشمان پهلوانان دشمن مى‌پراند؛ تا جایى که عمر بن خطاب مى‌گفت:

والله لولا سیفه لما قام عمود الاسلام.

به خدا سوگند! اگر شمشیر علی علیه السلام نبود‌، عمود خیمه اسلام استوار نمى‌شد.

إبن أبی الحدید المدائنی المعتزلی، أبو حامد عز الدین بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفای655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 12، ص 51، تحقیق محمد عبد الکریم النمری، ناشر: دار الکتب العلمیة - بیروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.

حتى در زمانى که تمام یاران بی‌وفاى رسول خدا صلى الله علیه وآله در جنگ احد و حنین آن حضرت را رها و از معرکه گریختند، امام علی علیه السلام پروانه وار اطراف شمع وجود پیامبر گرامى چرخید و از او دفاع مى‌کرد.

 اما چرا همان علی علیه السلام در هیچ یک از جنگ‌هاى زمان خلفاء شرکت نکرد؟

همان کسى که در زمان رسول خدا صلى الله علیه وآله در تمام نبردهاى مسلمانان علیه کفار، یهودیان و... شرکت فعال داشت و پیشاپیش تمام سربازان پرچم اسلام را به دوش مى‌کشید و پهلوانان دشمن را یکى پس از دیگرى بر زمین مى‌کوبید، چه اتفاقى افتاده بود که در زمان خلفاء در هیچ نبردى حضور نمى‌یافت؟

آیا شجاعتش را از دست داده بود، یا جنگ در رکاب خلفاء را جهاد نمى‌دانست؟ یا این که خلفاء، بر خلاف سنت رسول خدا صلى الله علیه وآله قصد استفاده از آن حضرت را نداشتند؟

امیر المؤمنین علیه السلام بهترین تصمیم را گرفت:

امر دائر بود بین این که امیرمؤمنان علیه السلام اساس اسلام را حفظ نماید و از حق خود بگذرد؛ یا این که بر آن عده اندک حمله نموده و آن‌ها را از دم تیغ بگذراند و در عوض دشمنان اسلام و منافقین با استفاده از این فرصت اساس اسلام را به خطر بیندازند، امیرمؤمنان علیه السلام راه دوم را برگزید و با این فداکارى دین اسلام را براى همیشه حفظ و دشمنان اسلام را نا امید کرد و به طور قطع این تصمیم عاقلانه‌تر بوده است.

در خطبه سوم نهج البلاغه مى‌فرماید:

وَطَفِقْتُ أَرْتَئِی بَیْنَ أَنْ أَصُولَ بِیَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْیَةٍ عَمْیَاءَ. یَهْرَمُ فِیهَا الْکَبِیرُ وَیَشِیبُ فِیهَا الصَّغِیرُ وَیَکْدَحُ فِیهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى یَلْقَى رَبَّهُ. فَرَأَیْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى. فَصَبَرْتُ وَفِی الْعَیْنِ قَذًى وَفِی الْحَلْقِ شَجًا. أَرَى تُرَاثِی نَهْباً.

در این اندیشه فرو رفته بودم که: با دست تنها (با بى یاورى) به پا خیزم (و حق خود و مردم را بگیرم) و یا در این محیط پر خفقان و تاریکیى که پدید آورده‏اند صبر کنم، محیطى که: پیران را فرسوده، جوانان را پیر، و مردان با ایمان را تا واپسین دم زندگى به رنج وا مى‏دارد.

(عاقبت) دیدم بردبارى و صبر به عقل و خرد نزدیکتر است؛ لذا شکیبائى ورزیدم؛ ولى به کسى مى‏ماندم که: خاشاک چشمش را پر کرده، و استخوان راه گلویش را گرفته، با چشم خود مى‏دیدم، میراثم را به غارت مى‏برند.

و در خطبه پنجم نهج البلاغه، هنگامى که شخصى همانند ابوسفیان به قصد گرفتن ماهى از آب گل آلود و استفاده از موقعیت به دست آمده، نزد آن حضرت آمد و پشنهاد بیعت و جنگ با أبوبکر را داد، امام علیه السلام خطبه خواند و فرمود:

أَیُّهَا النَّاسُ شُقُّوا أَمْوَاجَ الْفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجَاةِ... أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَنَاحٍ أَوِ اسْتَسْلَمَ فَأَرَاحَ... فَإِنْ أَقُلْ یَقُولُوا حَرَصَ عَلَى الْمُلْکِ وَإِنْ أَسْکُتْ یَقُولُوا جَزِعَ مِنَ الْمَوْتِ هَیْهَاتَ بَعْدَ اللَّتَیَّا وَالَّتِی وَاللَّهِ لابْنُ أَبِی طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْیِ أُمِّهِ. بَلِ انْدَمَجْتُ عَلَى مَکْنُونِ عِلْمٍ لَوْ بُحْتُ بِهِ لاضْطَرَبْتُمْ اضْطِرَابَ الْأَرْشِیَةِ فِی الطَّوِیِّ الْبَعِیدَةِ.

اى مردم امواج کوه پیکر فتنه‏ها را، با کشتی‌هاى نجات در هم بشکنید... (دو کس راه صحیح را پیمودند) آن کس که با داشتن یار و یاور و نیروى کافى به پا خاست و پیروز شد، و آن کس که با نداشتن نیروى کافى کناره‏گیرى کرد و مردم را راحت ساخت. اگر سخن گویم (و حقم را مطالبه کنم) گویند: بر ریاست و حکومت حریص است، و اگر دم فرو بندم (و ساکت نشینم) خواهند گفت از مرگ مى‏ترسد. (اما) هیهات پس از آن همه جنگ‌ها و حوادث (این گفته بس ناروا است). به خدا سوگند علاقه فرزند ابوطالب، به مرگ از علاقه طفل شیرخوار به پستان مادر بیشتر است؛ اما من از علوم و حوادثى آگاهم که اگر بگویم همانند طناب ها در چاه‌هاى عمیق به لرزه درآئید.

چرا رسول خدا (ص) از سمیه و دیگر زنان مسلمان دفاع نکرد؟

امیرمؤمنان علیه السلام، به همان دلیل از خود واکنش نشان نداد که رسول خدا صلى الله علیه وآله در هنگام کشته شدن سمیه، مادر عمار یاسر توسط مشرکان و تعرض آن‌ها به وی، از خود واکنشى نشان نداد.

ابن حجر عسقلانى در الإصابة مى‌نویسد:

( 11342 ) سمیة بنت خباط... والدة عمار بن یاسر کانت سابعة سبعة فی الاسلام عذبها أبو جهل وطعنها فی قبلها فماتت فکانت أول شهیدة فی الاسلام... عذبها آل بنی المغیرة على الاسلام وهی تأبى غیره حتى قتلوها وکان رسول الله صلى الله علیه وسلم یمر بعمار وأمه وأبیه وهم یُعذّبون بالأبطح فی رمضاء مکة فیقول صبرا یا آل یاسر موعدکم الجنة.

سمیه دختر خباط... مادر عمار یاسر هفتمین کسى است که اسلام آورد، ابوجهل او را اذیت مى‌کرد و آن قدر نیزه بر پایین شکمش زد تا به شهادت رسید، و او نخستین زن شهید در اسلام است. آل بنومغیره، چون مسلمان شده بود و دست بردارد نبود او را آزار و اذیت کردند؛ تا کشته شد. رسول خدا (ص)، منظره شکنجه شدن عمار و مادر و پدرش را در مکه مى‌دید و مى‌فرمود: اى خاندان یاسر! صبور باشید که وعده‌گاه شما بهشت است.

العسقلانی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل الشافعی، الإصابة فی تمییز الصحابة، ج 7، ص 712، تحقیق: علی محمد البجاوی، ناشر: دار الجیل - بیروت، الطبعة: الأولى، 1412 - 1992.

با این که رسول خدا صلى الله علیه وآله مى‌دید کافرى همچون ابوجهل متعرض ناموس مسلمانان مى‌شود؛ ولى در عین حال هیچ واکنشى از خود نشان نمى‌داد و به آنان نیز فرمان مى‌داد که صبر نمایند.

مگر نه این که رسول خدا صلى الله علیه وآله غیورترین و شجاع‌ترین فرد عالم است، پس چرا از ناموس مسلمانان دفاع نکرد؟ چرا شمشیرش را برنداشت تا گردن ابوجهل را از تنش جدا کند؟

و نیز زمانى که عمر بن خطاب، متعرض زنان مسلمان مى‌شد و آن‌ها را به خاطر اسلام آوردنشان کتک مى‌زد، چرا رسول خدا صلى الله علیه وآله از خود واکنشى نشان نمى‌داد.

ابن هشام در السیرة النبویة، مى‌نویسد:

ومر [ابوبکر] بجاریة بنى مؤمل، حی من بنى عدى بن کعب، وکانت مسلمة، وعمر بن الخطاب  یعذبها لتترک الاسلام، وهو یومئذ مشرک، وهو یضربها ،

حتى إذا مل قال: إنی أعتذر إلیک، إنی لم أترکک إلا ملالة، فتقول: کذلک فعل الله بک.

ابوبکر مى‌دید که کنیز مسلمان شده از بنو مؤمل از خاندان عدى بن کعب،‌ عمر او را کتک مى‌زد تا دست از اسلام بردارد و مسلمان بودن را ترک کند (چون عمر هنوز مشرک بود) آن قدر او را زد تا خسته شد، گفت: اگر تو را کتک نمى‌زنم براى این است که خسته شده‌ام، از این جهت مرا ببخش. کنیز در پاسخ گفت: بدان که خدا نیز این گونه با تو رفتار خواهد کرد.

الحمیری المعافری، عبد الملک بن هشام بن أیوب أبو محمد (متوفای213هـ)، السیرة النبویة، ج 2، ص 161، تحقیق طه عبد الرءوف سعد، ناشر: دار الجیل، الطبعة: الأولى، بیروت 1411هـ؛

الشیبانی، أحمد بن حنبل أبو عبد الله (متوفای241هـ)، فضائل الصحابة، ج 1، ص 120، تحقیق د. وصی الله محمد عباس، ناشر: مؤسسة الرسالة - بیروت، الطبعة: الأولى، 1403هـ 1983م؛

الکلاعی الأندلسی، أبو الربیع سلیمان بن موسى (متوفای634هـ)، الإکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله والثلاثة الخلفاء، ج 1، ص 238، تحقیق د. محمد کمال الدین عز الدین علی، ناشر: عالم الکتب - بیروت، الطبعة: الأولى، 1417هـ؛

الانصاری التلمسانی، محمد بن أبی بکر المعروف بالبری (متوفای644هـ) الجوهرة فی نسب النبی وأصحابه العشرة، ج 1، ص 244؛

الطبری، أحمد بن عبد الله بن محمد أبو جعفر (متوفای694هـ)، الریاض النضرة فی مناقب العشرة، ج 2، ص 24، تحقیق عیسى عبد الله محمد مانع الحمیری، ناشر: دار الغرب الإسلامی - بیروت، الطبعة: الأولى، 1996م؛

النویری، شهاب الدین أحمد بن عبد الوهاب (متوفای733هـ)، نهایة الأرب فی فنون الأدب، ج 16، ص 162، تحقیق مفید قمحیة وجماعة، ناشر: دار الکتب العلمیة - بیروت، الطبعة: الأولى، 1424هـ - 2004م.

چرا رسول خدا صلى الله علیه وآله جلوى عمر را نگرفت و او را از این کار منع نکرد؟ چرا شمشیرش را برنداشت و گردن عمر را نزد؟

اهل تسنن، هر پاسخى دادند، ما نیز عین همان را در باره صبر امیرمؤمنان علیه السلام و شمشیر نکشیدن آن حضرت خواهیم داد.

چرا عثمان از زنش دفاع نکرد؟

هنگامى که یاران رسول خدا صلى الله علیه وآله به خانه عثمان ریختند و همسر او را زده و انگشتش را قطع کردند، او از همسرش دفاع نکرد، شما از این عملکرد عثمان چه پاسخى دارید؟

 طبری،‌ در تاریخش مى‌نویسد:

وجاء سودان بن حمران لیضربه فانکبت علیه نائلة ابنة الفرافصة واتقت السیف بیدها فتعمدها ونفح أصابعها فأطن أصابع یدها وولت فغمز أوراکها وقال أنها لکبیرة العجیزة وضرب عثمان فقتله.

سودان بن حمران آمد تا او را کتک بزند، نائله دختر فرافصه (زن عثمان) خود را بر روى او انداخت، سودان شمشیر را گرفت و انگشت او را قطع کرد و سپس دست به پشت او زد و گفت: عجب پشت بزرگى دارد، سپس عثمان را زد و کشت.

الطبری، أبی جعفر محمد بن جریر (متوفای310)، تاریخ الطبری، ج 2، ص 676، ناشر: دار الکتب العلمیة - بیروت.

همچنین ابن أثیر در الکامل فى التاریخ مى‌نویسد:

وجاء سودان لیضربه فأکبت علیه امرأته واتقت السیف بیدها فنفح أصابعها فأطن أصابع یدیها وولت فغمز أوراکها وقال أنها لکبیرة العجز وضرب عثمان فقتله.

الجزری، عز الدین بن الأثیر أبی الحسن علی بن محمد (متوفای630هـ) الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 68، تحقیق عبد الله القاضی، ناشر: دار الکتب العلمیة - بیروت، الطبعة الثانیة، 1415هـ.

ابن کثیر دمشقى سلفى مى‌نویسد:

ثم تقدم سودان بن حمران بالسیف فمانعته نائلة فقطع أصابعها فولت فضرب عجیزتها بیده وقال: أنها لکبیرة العجیزة. وضرب عثمان فقتله.

القرشی الدمشقی، إسماعیل بن عمر بن کثیر أبو الفداء (متوفای774هـ)، البدایة والنهایة، ج 7، ص 188، ناشر: مکتبة المعارف بیروت.

چرا عثمان از زنش دفاع نکرد، مگر نه این که او مرد بود، غیرت داشت و باید از زنش دفاع مى‌کرد؟ پس چرا هیچ واکنشى از خود نشان نداد و حاضر شد که ببیند یاران رسول خدا به همسر او اهانت کرده و متعرض همسر او شوند؟

چرا عمر از زنش دفاع نکرد؟

اهل سنت اصرار دارند که امّ‌کلثوم دختر امیر مؤمنان علیه السلام همسر عمر بوده است؛ اما مى‌بینیم که هنگامى که مغیرة بن شعبه اهانت زشتى به امّ‌کلثوم کرده و او را با امّ‌جمیل، زنا کار مشهور عرب تشبیه و قیاس مى‌‌کند،‌ عمر هیچ عکس العملى از خود نشان نمى‌دهد.

ابن خلکان در وفیات الأعیان مى‌نویسد:

ثم إن أم جمیل وافقت عمر بن الخطاب رضی الله عنه بالموسم والمغیرة هناک فقال له عمر أتعرف هذه المرأة یا مغیرة قال نعم هذه أم کلثوم بنت علی فقال له عمر أتتجاهل علی والله ما أظن أبا بکرة کذب علیک وما رأیتک إلا خفت أن أرمى بحجارة من السماء.

ام جمیل (کسى که سه نفر شهادت دادند مغیره با او زنا کرده است، و به خاطر امتناع شاهد چهارم از شهادت، از حد رهایى یافت) در حج، با عمر همراه شده و مغیره نیز در آن زمان در مکه بود. عمر به مغیره گفت: آیا این زن را مى‌شناسی؟

مغیره در پاسخ گفت: آرى این امّ‌کلثوم دختر علی است!

عمر گفت: آیا خودت را به بى خبرى مى‌زنى؟ قسم به خدا من گمان مى‌کنم که ابوبکرة‌ در باره تو دروغ نگفته است؛ و هر زمان که تو را مى‌بینم مى‌ترسم که از آسمان سنگى بر سر من فرود آید!

إبن خلکان، أبو العباس شمس الدین أحمد بن محمد بن أبی بکر (متوفای681هـ)، وفیات الأعیان و انباء أبناء الزمان، ج6، ص366، تحقیق احسان عباس، ناشر: دار الثقافة - لبنان.

و ابوالفرج اصفهانى مى‌نویسد:

حدثنا ابن عمار والجوهری قالا حدثنا عمر بن شبة قال حدثنا علی بن محمد عن یحیى بن زکریا عن مجالد عن الشعبی قال کانت أم جمیل بنت عمر التی رمی بها المغیرة بن شعبة بالکوفة تختلف إلى المغیرة فی حوائجها فیقضیها لها قال ووافقت عمر بالموسم والمغیرة هناک فقال له عمر أتعرف هذه قال نعم هذه أم کلثوم بنت علی فقال له عمر أتتجاهل علی والله ما أظن أبا بکرة کذب علیک وما رأیتک إلا خفت أن أرمى بحجارة من السماء.

ام جمیل همان کسى است که مغیره را به زناى با او متهم کردند و در کوفه به نزد مغیره رفته و کارهاى او را انجام مى‌داد! این زن در زمان حج با مغیره و عمر همراه شد. عمر به مغیره گفت: آیا این زن را مى‌شناسى؟ پاسخ داد: آرى این امّ‌کلثوم دختر علی است!

عمر گفت‌: آیا در مقابل من خود را به بی‌خبرى مى‌زنی؟ قسم به خدا من گمان ندارم که ابوبکرة در باره تو دروغ گفته باشد! و تو را نمى‌بینم، مگر آنکه مى‌ترسم از آسمان سنگى بر سر من فرود آید!

الأصبهانی، أبو الفرج (متوفای356هـ)، الأغانی، ج 16، ص 109، تحقیق: علی مهنا وسمیر جابر، ناشر: دار الفکر للطباعة والنشر - لبنان.

زنا کردن مغیره با امّ‌جمیل، مشهور و معروف و امّ‌جمیل به بدکاره بودن شهره شهر و انگشت نماى عام و خاص بود. چرا هنگامى که مغیرة بن شعبه، دختر رسول خدا را با چنین زنى زناکارى مقایسه مى‌کند، خلیفه دوم او را مجازات نمى‌کند؟

اهل تسنن از این مطلب هر پاسخى دادند، ما نیز همان پاسخ را به آن‌ها خواهیم داد.

 

 

 

گروه پاسخ به شبهات مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر (عج)

 

 

[ چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مجموعه ای از پرسشهایی که همیشه در ذهنم بوده و وقت زیادی را برای پیدا کردن آنها صرف کردم و اکنون بدون اتلاف وقت در اختیار شماست .
موضوعات وب
امکانات وب
...... .....