جام صبوح
صلی الله علیک یا حسن بن علی ایها المجتبی ( علیه السلام) 
قالب وبلاگ

  

فاطمه زهرا سلام الله علیها هنگامیکه آن ظالمین میخواستند فدک را از ایشان غصب کنند حضرتش ضمن خطبه ای فرمودند:

ای مردم آیا از پیامبر صلی الله علیه و آله نشنیده اید که فرمود دخترم فاطمه سیده زنان اهل بهشت است....؟

گفتند : آری به خدا قسم این را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شنیدیم.

فرمود: آیا سیده زنان اهل بهشت ادعای باطل می نماید و آنچه مالکش نیست تصرف میکند؟

چه میگوید اگر چهار نفر بر علیه من به کار زشتی شهادت دهند یا دو نفر نسبت سرقت به من دهند. آیا سخنان آنان را تصدیق میکنید؟

ابوبکر سکوت کرد- ولی عمر گفت: آری و حد بر تو جاری میکنم !!

حضرت فرمود:

دروغ گفتی و پستی خود را ثابت کردی مگر آنکه اقرار کنی بر دین محمد نیستی. کسیکه بر علیه سیده زنان اهل بهشت شهادتی را بپذیرد یا حدی را بر او جاری کند ملعون است و به آن چه خدا بر محمد صلی الله علیه و آله نازل کرده کافر شده است زیرا آنانکه (خدای متعال پلیدیها را از آنان برده و ایشان را پاکیزه گردانیده) شهادتی بر علیه شان جایز نیست چرا که معصومند و از هر زشتی و بدی پاک اند.

ای عمر درباره اهل آیه تطهیر به من خبر بده که اگر عده ای بر علیه آنان یا یکی از آنان به شرک یا کفر یا کار زشتی شهادت دهند آیا مسلمانان باید از آنان بیزاری جویند و آنان را حد بزنند ؟؟؟

عمر گفت : آری - آنان با سایر مردم یکسانند.

حضرت فرمود:

دروغ گفتی و کافر شدی- آنان با سایر مردم مساوی نیستند چراکه خدا آنان را معصوم قرار داده و آیه عصمت و طهارت آنان نازل کرده و پلیدیها را از آنان دور نموده هر کس بر علیه آنان سخنی را بپذیرد در واقع خدا و رسول را تکذیب کرده است ...

( فاطمه الزهرا سلام الله علیها بهجة قلب المصطفی : 307 - فصل 19 – رقم83)

 

 

منبع

[ جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۸:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

 

مولا علی علیه السلام در خطبه معروف شقشقیه در رابطه با خلافت غاصبانه عمر میفرمایند:

با آنکه ابوبکر در زندگیش بارها می‏خواست جامه‏ی خلافت از تن درآورد، چگونه آن را پس از مرگش بر اندام دیگری افکند!

این دو زورمندانه خلافت را چون دو پستان شتر میان خویش بخش کردند!

این گونه بود که ابوبکر خلافت را در جایگه بس ناهنجاری قرار داد، که زخمش بس ستبر و برخوردش بس سنگین و ناگوار و لغزش و ریزش در آن و پوزش از آنها بسیار بود، زمام‏دارش چون سوار شتری بدخو بود که اگر مهارش را کشد بینیش بچاکد و اگر رهایش گذارد بتازد و تباه شود!

به خدا سوگند که مردم دچار کژخویی و واژگونی و دگرگونی و کژ روی شدند!

بر این روزگار بس بلند و رنج و شکنج بس سخت، پایداری کردم! تا که عمر درگذشت، خلافت را در گروهی نهاد و وانمود کرد که من هم یکی از آنانم! پناه بر خدا از این شورا!

 

همچنین امیرالمومنین علیه السلام در بخش پایانى خطبه ى دوّم نهج البلاغه راجع به ابوبکر ، عمر و عثمان مى فرماید:

زرعوا الفجور، وسقوه بالغرور، وحصدوا الثبور

تخم گناه کاشتند، و با آب تکبّر و غرور آبیارى اش کردند، و عذاب و هلاکت درو کردند.

 

و نیز در صحیح مسلم آمده است که خود عمر در جمع تعداد زیادى از صحابه خطاب به امیرالمومنین علیه السلام وعبّاس عموى پیامبر گفت : شما دونفر ، ابوبکر و مرا دروغگو و گنه‏کار ونیرنگ ‏باز مى‏دانید.

 

منبع

[ جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

  

علمای ثقه و مورد اعتماد ما و جمعی که نزد نواصب ثقه هستند روایت کرده اند. حتی صاحب کشاف در تفسیرش و حمیدی در (جمع بین الصحیحین) روایت نموده اند که:

 

روزی عمر بن خطاب خطبه می خواند گفت: هر که بر مهریه زن مغالات (زیاده روی) کند و از چهارصد درهم بیشتر مهر نماید او را حد می زنم ( تنبیه میکنم) !!! و آنچه بر چهارصد درهم افزوده باشد را داخل بیت المال می کنم !!!

پیر زنی در آنجا حاضر بود. برخاست و گفت: ای عمر! کلام تو اولی (بهتر) به قبول است یا کلام خداوند تبارک و تعالی ؟؟؟ عمر گفت: کلام خداوند. پیر زن گفت: حق تعالی در قرآن مجید فرموده که :

و ان آتیتم احدیهن قنطار افلا تاخذوا من شیئا. یعنی چنانچه کابین زنی را بار طلا قرار دادید مانعی ندارد .. (نساء /20 )

عمر گفت: کلکم افقه من عمر حتی المخدرات فی الحجال !!! یعنی جمیع شما فقیه تر و داناتر از عمرید حتی پیر زن در خانه ها و یا زنان مخدره در حجله ها !!!

 

این در حالیستکه حتی مردان آن زمان سواد نداشتند چه برسد به زنان. پس سخن عمر به این معناست که حتی زنان و پیرزنان بیسواد که در حجله هاشان هستند نیز از عمر باسوادترند !!!

 

(سیره عمر ابن جوزی ص 129- تفسیر ابن کثیر ج 1 ص467 - تفسیر کشاف ج 1 ص 357 تاریخ بغداد ج3ص257 - مجمع الزوائد هیثمی ج 4 ص 284- الدر المنثور سیوطی ج 2ص 133- جمع الجوامع ج8 ص 298- فتح القدیر ج1 ص407 و...)

 

 

منبع

[ جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۸:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

به روایت بخاری ابن عباس گوید:

به هنگامیکه عمر ضربه خورده بود بر وی وارد شدم و او را در حال پریشانی و وحشت زدگی دیدم. پس گفتم: باکی بر تو نباشد ای امیرالمومنین. عمر گفت: ای ابن عباس اگر به اندازه ظرفیت زمین برای من طلا بود همه را از ترس عذاب الهی فدیه میکردم. پیش از آنکه آن را ببینم. (1)

 


ادامه مطلب
[ جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۸:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

پژوهشگران در تحلیل شخصیت خلیفه دوم و اثبات خشونت بی حد و حصر عمر به موارد ذیل استناد کرده اند:

 


ادامه مطلب
[ جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۸:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

علامه مجلسی رحمه الله از بعضی از اصحاب، از محمد بن شهر آشوب و غیر او مطلبی را نقل کرده که مطابق با حدیث منقول از حضرت صادق علیه السلام است و آن حدیث چنین است که مجلسی فرموده: در کتاب عقدالدرر از یکی از اصحاب دیدم که روایت کرده به اسنادش از علی بن ابراهیم بن هاشم از پدرش از حسن بن محبوب از ابن زیات از حضرت صادق علیه السلام که آن حضرت فرمود: صهاک کنیز عبدالمطلب بود و صاحب کفل، شترچران و از اهل حبشه. این کنیز به نکاح مایل بود، نفیل جد عمر او را خواست و عاشق او شد، در چراگاه شتران با صهاک نزدیکی کرد. صهاک به دختری به نام حنتمه باردار شد. چون حنتمه را زایید از اهل و نزدیکان ترسید، او را در پارچه ای پشمین پیچید و بین حشم داران مکه انداخت. هشام بن مغیرة بن ولید او را پیدا کرد و به منزلش برد و تربیت کرد و او را حنتمه نام گذاشت.

و اخلاق عرب بود که هر کس یتیمی را بزرگ می کرد او را به فرزندی می گرفت. چون حنتمه بزرگ شد خطاب به او نظر انداخت و میل کرد و ارا از هشام خواستگار شد و با او تزویج کرد و عمر از او متولد. پس خطاب پدر و جد مادری و دایی عمر است و حنتمه مادر و خواهر و عمه اوست و در این معنی شعری به حضرت صادق علیه السلام نسبت داده شده است.

 

منبع

[ جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۸:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

در کتاب شاخه طوبی صفحه 1 عالم جلیل القدر شیخ یوسف بحرانی و محمد بن السایب کلبی و ابی مخنف لوط بن یحیی ازدی در کتاب صلاة در معرفت صحابه و کتاب التنقیح در نسب صریح روایت کرده اند از عبدالله بن سیابه که او گفت: نکاح شبه از اقسام نکاح حلال است و متولد از شبهه و زنا نجیبتر است از ولد فراش و گاه در بعضی نسبتها کراماتی اتفاق می افتد که مناسب حال و سزاوار شان اوست از ارتباط نسبت بعضی به بعض و عرب فخر می کرد اگر این قسم نسبت در خودشان یا در چهارپایان ایشان بود. شاعری در تعریف شتر خود گفت: ...


ادامه مطلب
[ جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۸:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

عمر بن خطاب بن نفیل از قبیله قریش بود. او در سال 13 ( عام الفیل ) در مکه به دنیا آمد. کنیه‌اش ابوحفص و مادرش، حنتمه بود. تا پیش از مسلمان شدن ظاهری، از دشمنان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به شمار می‌رفت.

 


ادامه مطلب
[ جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

  

صدای عمر از مدینه تا فسا رسید

 

این قصه آن قدر معروف است که حتی کتاب‌های لغت نیز آن را نقل کرده‌اند . ما آن را از کتاب البدایة و النهایة ابن کثیر نقل می‌کنیم :

 


ادامه مطلب
[ جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

مناظره شیخ مفید با عمر بن خطاب

 

 

در قرآن در آیه 40، سوره توبه می‌خوانیم:

 

« الاّ تَنْصُروُهُ فَقَدْ نَصَرهُ اللّهُ اِذْ اَخْرَجَهُ الَّذینَ کَفَروُا ثانِیَ اثْنَیْنِ اْذْ هُما فی الْغارِ اِذْ یَقُولُ لِصاحِبِهِ لاتَحْزَنْ اِنَّ اللّهَ مَعَنا فَاَنْزَلَ اللّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَ اَیَّدَهُ بِجُنُود لَمْ تَرَوْها ...:

 

 


ادامه مطلب
[ جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]


به راستی به چیزی اقرار کردیم که با شمشیر به آن مجبور شدیم در حالی که سینه ها از کینه به شدت گرم بود و جانها می لرزید . و نیت ها و دیده ها دچار شک و تردید بود از این که ما را بر چیزی که مورد انکارمان بود می خواندند و بدان جهت از او اطاعت کردیم که قوم و قبیله یمنی شمشیر زور خود را از بالای سرمان بردارد و آن کسانی از قریش که دست از دین اجدادی خود برداشته بودند مزاحم ما نشوند .

 


ادامه مطلب
[ جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

  

الحَمدُ لِلّهِ أهلِ الحَمدِ وَ أحلاهُ، وَ أسعَدُ الحَمدِ وَ أسراهُ، وَ أکرَمُ الحَمدِ وَ أولاهُ.

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٦:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

روزی جمعی از اصحاب پیغمبر بحث می نمودند در اطراف این موضوع که کدام حرف است در حروف که از همه بیشتر در کلام موجود است؟ معلوم شد حرف الف از همه بیشتر است و هیچکس نمی نتواند کلامی بگوید که الف در آن نباشد. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) حضور داشتند. بدون تأمّل و فی البداهه خطبه ای فرمودند. چنانکه عقلها حیران ماند و نام این خطبه را مونقه گذاشتند؛ یعنی در حسن و نیکویی و بلاغت، شگفت آور است.

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٦:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

فوکویاما کیست ؟!

 

فرانسیس فوکویاما( متولد 1952 در شیکاگو) فیلسوف پرآوازه آمریکایی و استاد در رشته اقتصاد سیاسی بین الملل است که هم اکنون در دانشگاه جان هاپکینز واشینگتن به تدریس اشتغال دارد .

 

وی همچنین دارای سابقه کار در اداره امنیت امریکا و نیز تحلیلگر نظامی در شرکت (رند) از شرکتهای وابسته به پنتاگون می باشد .

 

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٦:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

  بسمه تعالی

یکی از چهره های نورانی که علماً و عملاً جزء وجاهتهای جامعه ما و حسنات زمان به حساب می آیند، آیت الله حاج شیخ عزیزالله خوشوقت می باشند.

 این بزرگوار در بعد نقلی، عقلی، معرفتی، عملی و خودساختگی، برجستگی دارد. در بعد علمی، بحمدالله از درجه ی بالا و والای فقاهت و اجتهاد برخوردارند و در بعد عرفان، اخلاق و سیر و سلوک، جزء اولین کسانی هستند که مرحوم آیت الله علامه بزرگوار، آیت الله سیدمحمد حسین طباطبایی، صاحب تفسیر المیزان را یافتند. این بزرگوار و مرحوم آیت الله شیخ علی آقای پهلوانی، قبل از تمام شاگردانی که در مراحل بعد با مراتب سیر باطنی و عرفانی مرحوم علامه طباطبایی (ره) آشنا شدند و رسیدن به خدا را در گرو شناخت و معرفت نفس دانستند، ایشان را یافتند. آیت الله خوشوقت، جزء نفرات اول شاگردان علامه هم از حیث زمانی و هم از نظر رتبی و کیفیت بودند. ایشان انصافآً نفر اول بودند.

 مدتهای مدیدی قبل از انقلاب، آیت الله خوشوقت در میان خواص، به عنوان یک عنصر خودساخته و رهیافته به قله کشف و شهود شناخته شده بود. اما اینجور اشخاص خیلی عمومی نبودند و مردم، آنان را به این خصوصیتها نمی شناختند. اما بعد از انقلاب که خون زلال شهیدان، چشمه عرفان را به جوشش و جریان درآورد و حضرت امام راحل (ره) هم گوشه ای از پرده ها را کنار زدند و این مسائل خصوصی را در میان عموم هم مطرح کردند، عطش در میان برخی مردم، خصوصاً گروهی از جوانان پاکدلی که صفای باطن داشتند، رو به فزونی گذارد و دنبال چهره ها می گشتند. یکی از این چهر ه های ناب آیت الله خوشوقت بود.

زمانی که هنوز انقلاب واقع نشده بود، مرحوم آیت الله قدوسی که یک مدیر با کفایت و یک مربی نورانی بودند و با علامه طباطبایی از نزدیک ارتباط داشتند، از بین شخصیتهای موجود در آن زمان نسبت به دو نفر طمع داشتند. در مورد این دو شخصیت آرزومند بودند و قدمهایی هم برداشتند.

 یکی آرزو داشتند که مرحوم آیت الله علامه شهید مطهری(ره)  را از تهران به قم برگردانند تا این شخصیت علمی و فلسفی در حوزه قم مستقر شوند و کرسی تدریس داشته باشند و به ساختن چهره های علمی و شکوفایی استعدادهای درخشان افراد مستعد بپردازند. در آن جهت فی الجمله، توفیقی پیش آمد و مرحوم شهید مطهری(ره) بین تهران و قم در تردد بودند و هفته ای یک تا دو روز را برای تفسیر اسفار به قم می آمدند. دیگر از آرزوهای مرحوم شهید قدوسی این بود که آیت الله خوشوقت را برای تربیت نفوس مستعد و ساختن انسانها در بعد کمال انسانی به حوزه ی قم برگردانند که در این آروز، علیرغم تلاششان موفق نشدند.

 آیت الله خوشوقت، علیرغم آنکه اهل سکوت بوده و به انس عمومی چندان تمایل نداشتند، اما با خراباتیهای زمان خویش؛ با تمام آنهایی که مردم به صفای باطن آنها را شناختند و خواص آنها را به نورانیت می شناسند، با تمام آنها از نزدیک انس داشته است و از نزدیک «در یک خرابات، می ها به سر کشیدند»

 با داشتن این موقعیت باطنی و سیر در معرفة النفس و همچنین سیر عملی علاوه بر سیر علمی؛ آیت الله خوشوقت، در همان زمانها حساسیت خاصی نسبت به دستگاه طاغوت و هم نسبت به کسانی که به هر کیفیتی با دستگاه طاغوت ارتباط داشتند، داشت. هرکس در آن زمان با آیت الله خوشوقت ارتباط فی الجمله ای داشت، در برابر جریانهای انحرافی و طاغوتی، شامه حساسی پیدا می کرد و ظلمت زدایی، انحراف زدایی و دوری از ظلم و ظالم، قطعاً شیوه او قرار می گرفت.

 کسی که در ظاهر فکر می شد که اهل سیاست نیست و در گور سیاست، عَلَمی به پا نکرده؛ معذلک دست پرورده های ایشان، همه انقلابی، علاقمند و مجری فرامین امام راحل (ره) بودند. آیت الله خوشوقت در خفا و گوشه و کنار، تربیت برخی دانشجویان که در دروس جدید اشکال داشتند و به ایشان برمی خوردند را هم بر عهده می گرفتند و از کتابهای حوزوی برای آنها تدریس می کردند.

 گروهی از فضلای قم که از افراد مفید و بابرکت حوزه علمیه هم بودند، به حق عرض می کنم که نسبت به آیت الله خوشوقت سرسپرده بودند تا آنجا که حتی در ابعاد مختلف و جزئیات زندگی خود، با ایشان به عنوان کارشناسی امین، خبره و آگاه مشورت می کردند. از عجایب ویژگی آیت الله خوشوقت، اطلاعات وسیع از جریانات مختلف عرفاست. از نوشته های آنها و نسبت به اشخاص، سوابق، تفکرات سیاسی ونقطه ضعفهای گذشته آنها اطلاعات بسیار زیادی دارند که من هیچکس را سراغ ندارم که اینگونه باشد و در بعد شناخت شخصیتهای آسمان عرفان، معرفت، اخلاق، علم و فقاهت، اینقدر اطلاعات داشته باشد.

 گاهی که ما در محضرشان بر روی منبر، ذکری از شخصیتها کردیم، قطعه هایی تاریخی نقل کردیم یا از شنیده های خودمان از بزرگان، نکته ای را درباره شخصیتی نقل کردیم، پایین که آمدیم، دیدیم ایشان مطلب جدیدتری دارند، مطالبی می دانند که ما آن را نمی دانیم.

 همینطور نسبت به کسانی که در زمان طاغوت بوده اند و به خارج فرار کردند و یا با سوابق منفی بعدها خودشان را در مناصب مختلف نظام نفوذ دادند. نسبت به برخی روحانیون و سوابق فکری آنها که حالا بعضی از آنها، چهره انقلابی هم پیدا کرده اند و مطرح هم شده اند هم ایشان از قبل با تفکر آنها آشنا بود. ایشان قبل از انقلاب هم رابطه اش را با آنها که بعد از انقلاب هم به آن وفادار نماندند قطع کرده بود. این واقعیت، صحت برداشت ایشان از اشخاص در قبل از انقلاب را تأیید می کرد.

 این صحت برداشت ایشان هم ناشی از این امر است که ایشان اُذُن خیر بودند و از هر گروهی افرادی را به حضور پذیرفته و به سخنان آنان به دقت گوش فرا می دادند و هم اینکه جزء اشخاصی هستند که خدای متعال، یک نیرویی به ایشان داده که با اوضاع و اصول آشنا هستند، چه بسا این برداشتها از الهامات الهی است و یا دریافتهای ذهن نورانی و باطن نورانی ایشان است. ایشان در شناخت افراد، پیچ و خمهای عقیدتی، سیاسی و اخلاقی آنها فوق العادگی زیادی دارند. بعد دیگر ایشان، همچنین نظر بدیعی است که نسبت به آیات قرآن دارند. نسبت به ایشان یک عنایت غیبی شده است و بعد از آن تحول قرآنی عمیقی در وجود ایشان پیدا شده که یک فهم بدیع نسبت به آیات قرآن در وجود ایشان پدیدار کرده است. ایشان توجهشان به این است که قرآن در متن زندگی بشر، کارساز و ناظر به جریانات کلی زندگی انسانهاست. از هر آیه ای درسی برای زندگی، قابل فهم برای همه و به صورت خیلی ساده مطرح می کنند، بی آنکه جنبه های انحرافی داشته باشند.

 چون بالاخره برخی از این روشنفکران هم پیدا می شوند که چیزهای جدیدی از قرآن می گویند، لیکن ظلمت در آن هست، مادیت در آن هست، دور کردن از خدا در آن هست. اما آیت الله خوشوقت همان تعبد و ارتباط با خدا را در متن زندگی افراد پیاده می کند. همین طور نسبت به دعاها؛ برداشتهایی بسیار عمیق، نورانی و دلنشین نسبت به آنها؛ مانند مناجات شعبانیه، صحیفه نورانی سجادیه و سایر متون دارند. گاهی ما در محضر ایشان که بوده ایم برداشت های ایشان نسبت به حدیث معراج پیامبر (ص) را بسیار سازنده، مفید و نورانی دیده ایم.

 در کنار همه این امتیازات، ایشان یک امتیاز دیگری دارند و آن این است که قبل از انقلاب با پرچمدار انقلاب ما، حضرت آیت الله خامنه ای که گرایش های خاص معنوی با اخلاقیون جامعه و با آنان مراوده و ارتباط داشتند، از قدیم الایام (از زمان مدرسه حجتیه) ارتباط داشتند. این رفاقت و انس و اینکه آقا ایشان را از نزدیک دیده بودند، سبب آن شده تا مقام معظم رهبری یک اعتقاد ویژه ای نسبت به معنویت آیت الله خوشوقت داشته باشند و گهگاهی دیده شده که ایشان اشخاص را در امور خودسازی و اخلاقی به آیت الله خوشوقت حواله داده اند.

 بحمدالله، ایشان از حسنات زمانه ما هستند، از گنجینه های زمانه ما هستند، مفیدند، مبارکند.

 

 

[ پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

آیت الله العظمی  خامنه ای با کد قم 0251  

 

 

7743232

 

7746666

 

دفتر رهبری تهران با کد تهران

 

6441200

 

آیت الله العظمی  بهجت    با کد قم 0251  

 

 

3-7743271

 

2-7740221

 

7740219

 

آیت الله العظمی  سبحانی با کد قم 0251  

 

2915152

 

 

آیت الله العظمی  سیستانی با کد قم 0251  

 

7836464

 

7836363

 

آیت الله العظمی  صافی با کد قم 0251  

 

6-7705511

 

آیت الله العظمی  علوی گرگانی با کد قم 0251  

 

7741132

 

آیت الله العظمی  فاضل (ره )با کد قم 0251  

 

2-7720500

 

7716006

 

آیت الله العظمی  مدنی تبریزی با کد قم 0251  

 

7744120

 

آیت الله العظمی  مکارم شیرازی با کد قم 0251  

 

3-7743110

 

آیت الله العظمی  نوری همدانی با کد قم 0251  

 

7741850

 

 

آیت الله العظمی  وحید خراسانی با کد قم 0251  

 

7740611

 

[ پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

آیا می توان گفت: واقعه عاشورا معلول تعارضات قومی و قبیله ای و نتیجه خشونت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در جنگ های بدر و احد و ... است. همچنان که در هنگام آمدن کاروان اسیران کربلا به کاخ یزید، وی می گفت: »کاش بزرگان من که در بدر حاضر شدند و گزند تیرهای خزرج را دیدند امروز در چنین مجلسی حاضر بودند«.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

در کربلا چه کسانی با زن و بچه خود آمده بودند؟ آیا در سپاه دشمن هم زن بوده است؟ زنان دشمن در کربلا)اگر بوده اند( چه کار می کردند؟

 

نهضت امام حسین( ع )دو چهره داشت و بر اساس هر یک از آنها، یک تقسیم کار صورت گرفت: یکى فداکارى و جانبازى و »شهادت« و دیگرى »ابلاغ پیام«.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:۳٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 چرا محمد حنفیه و ابن عباس و عبد الله جعفر، حضرت حسین (علیه السلام) را یاری نکردند و به کربلا نیامدند؟

در ابتدا اشاره چند نکته شایان توجه است:



ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:۳٤ ‎ق.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

شیخ طوسى در کتاب مصباح المتهجد و سلاح المتعبد زیارت عاشورا را با سند یاد شده در زیر نقل مى‏کند و مى‏گوید:

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:۳۱ ‎ق.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

چرا کوفیانى که با آن همه شور و شوق از امام حسین(علیه السلام) دعوت کرده بودند، امام(علیه السلام) را یارى نکرده و بلکه علیه ایشان جنگیدند؟

 

پاسخ به این سؤال در گرو پاسخ تفصیلى به دو سؤال دیگر است.


 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

چه ضرورتى داشت امام حسین(علیه السلام) درمیان سپاه دشمن، روز عاشورا نماز ظهر بخواند تا عده‏اى از یارانشان به این خاطر شهید شوند؟

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:٢٦ ‎ق.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

آیا شهربانو دختر یزدگرد سوّم مادر امام سجاد(علیه السلام) بوده؟ و در سرزمین کربلا حضور داشته؟ و فرار او به سمت ایران به دستور امام حسین(علیه السلام) و مدفون شدنش در آرامگاهى که هم‏اکنون در تهران به بى‏بى‏شهربانو شهرت دارد، صحیح است؟

 

در بعضى از نوشته‏هاى متأخّر- که به خیال خود از تاریخ‏هاى معتبر نقل قول کرده- چنین آمده است:

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

معناى «ثارالله» چیست؟ آیا اطلاق این کلمه به امام حسین(علیه السلام)، ریشه قرآنى و روایى دارد؟

«ثار» از ریشه «ثأر» و «ثؤرة» به معناى انتقام و خونخواهى و نیز به معناى خون آمده است.(1)
1. براى «ثارالله» معانى و وجوه مختلفى ذکر شده که هر یک تفسیر خاص خود را مى‏طلبد. در مجموع به این معنا است که: خداوند، ولىّ دم آن حضرت است و خود او خون آن بزرگوار را از دشمنانش طلب مى‏کند چرا که......


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:٢۱ ‎ق.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

رنگ سیاه از جهات گوناگون، آثار و خواص مختلف دارد و به اعتبار هر یک از این خواص، در مورد یا مواردى خاص، فرد یا گروهى مخصوص براى منظور ویژه خویش از آن بهره مى‏گیرند. رنگ سیاه از جهتى رنگ پوشش است یعنى، رنگ تیره سبب استتار و اختفا مى‏گردد و گاه براى چنین امرى به کار گرفته مى‏شود.(1)

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:۱٦ ‎ق.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

حجت الاسلام سید محمدمهدی میرباقری

 

در قوس صعود نیز معصومین(ع) تنها مجرای جریان عبودیت و بندگی خدای متعال هستند. تنها راه بندگی و عبودیّت خداوند، تولی و تسلیم در مقابل ولایت ایشان است. با تولی به این انوار مقدس است که خداوند پرستیده میشود و این نیز به نوبۀ خود اراده و مشیت الهی است. لذا در روایات داریم که: «بِنا عُبِدَ اللهُ و بِنا عُرِفَ اللهُ»

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:۱٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 چکیده

تاریخ رسمى اسلام، بر پایه گردش ماه استوار است که در اصطلاح تاریخ هجرى قمرى نامیده مى شود. رویدادهاى تاریخى، برنامه هاى عبادى، قراردادهاى حقوقى و... با این تاریخ محاسبه مى شود. اما از دیرباز، تاریخ ایران زمین بر میزان گردش خورشید پایه گذارى شده است. و چون گردش و چرخش کره زمین به دور خورشید از ثبات بیشترى برخوردار است امروزه استوارترین تاریخ ها را بر پایه گردش خورشید (در واقع زمین) محاسبه مى کنند. از ره گذر پژوهش در تطبیق تاریخ هجرى قمرى بر تاریخ هجرى شمسى و بالعکس، نکته هاى زیبا، جالب و دل نشینى فراهم مى آید که در خور اندیشه است. نوشته حاضر، این هدف را تعقیب مى کند که زاد روز حضرت اباعبدالله الحسین(علیه السلام)و شهادت آن سرور را از دیدگاه محاسبات شمسى بکاود.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:٠٦ ‎ق.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

پاسخ :

 

 ولادت امیر مؤمنان علیه السلام در کعبه از دیدگاه شیعیان قطعی و متواتر است ، و این که کسی غیر از آن حضرت در داخل خانه کعبه به دنیا نیامده نیز اجماعی است .

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

در روابط  اجتماعی کشورهای توسعه یافته، اصل بر حفظ حیثیت و شأن اجتماعی افراد است اما نگرانی از زمانی آغاز می‌شود که تعدی به حقوق افراد  رواج پیدا کند و در نتیجه حیثیت افراد مخدوش شود.

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

در کشور ما ایران احترام به حقوق انسانها و رعایت حقوق بشر از دیر باز در حکومتها مطرح بوده. بطوری که منشور حقوق بشر کورش اولین اعلامیه حقوق بشر در تاریخ  عنوان شده و این منشور در دنیای مدرن امروز زینت افزای خانه ملل و اساس نامه اعلامیه جهانی حقوق بشر شده.

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

چکیده:

 

در تمدنهای سنتی امر قدسی در همه ی شئون حیات بشری متجلی است ولی امروزه متأسفانه همه ی امور را از دیدگاه ناقص علوم ناسوتی بشری می نگرندو جایگاه امر قدسی را در شئون حیات بشری لحاظ نمی کنند .ما در اینجا قصد کرده ایم تا دیدگاه سنتی را در ارتباط با بحث حقوق شهروندی احیا کنیم .از دید ما حقوق شهروندی ناظر به حقوق فطری انسان است و سلب ناپذیر، غیر قابل تخلف و ازلی و ابدی است.

 

 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

یکی از ابعاد توسعه و اصلاحات قضایی در کشور ما، توجه به مفهوم "حقوق شهروندی" است. تولد این مفهوم در حقوق رم سالها گذشته است و تاکنون تحولات بسیار یافته است. در حقوق امروزی، فرانسه احیاکننده  این حقوق بوده است با انتشار اعلامیه "حقوق بشر و شهروندی" در سال 1789 آن را دوباره زنده کرد. اما در حقوق ما (لااقل با این عنوان) سابقه چندانی ندارد.

 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

حضرت آیت الله العظمی حاج سید علی حسینی خامنه ای

 

حضرت آیت الله العظمی حاج سید روح الله الموسوی الخمینی

 

حضرت آیت الله العظمی سید علی سیستانی

 

حضرت آیت الله العظمی جعفر سبحانی

 

حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی

 

حضرت آیت الله العظمی فاضل گلپایگانی

 

حضرت آیت الله العظمی  حسین مظاهری

 

حضرت آیت الله العظمی وحید خراسانی

 

حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

 

حضرت آیت الله العظمی  میرزا جواد تبریزی

 

حضرت آیت الله العظمی محمد تقی بهجت

 

آیت الله العظمی  سید ابوالقاسم خویی

 

 حضرت آیت الله ابراهیم امینی

 

پایگاه اطلاع رسانی استاد خسروشاهی

 

پایگاه اطلاع رسانی استاد مصباح یزدی

 

پایگاه اطلاع رسانی استاد حسین انصاریان

 

پایگاه اطلاع رسانی استاد محمد تقی فلسفی

 

پایگاه اطلاع رسانی استاد شهید مرتضی مطهری

 

پایگاه اطلاع رسانی استاد مهدی هادوی تهرانی

 

پایگاه اطلاع رسانی استاد محمد جواد فاضل لنکرانی

 

پایگاه اطلاع رسانی حجه السلام صدیقی

 

موسسه فرهنگی تبلیغاتی امام موسی صدر

 

[ چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٩:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]
[ چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

نهم ربیع الاول، روزی است که به عیدالزهرا(س) معروف شده و عموماً به برگزاری مجالس شادی می‌گذرد. اما آنچه درباره این روز شنیده‌ایم تا چه اندازه صحیح است و آیا این روش‌هایی که در مجالس جشن و سرورمان بکار می‌بریم، مورد تأیید اهل بیت است یا...؟


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در سال سوم هجرت به معراج رفتند، در قرآن کریم هم به این مسئله اشاره شده است:  «سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ البَصِیرُ»

 

.....حضرت در معراج بهشت و جهنم را مشاهده فرمودند و


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

حضرت امام موسى بن جعفر علیهما السّلام ، امام هفتم شیعیان در سال 128 هجرى در ابواء (منزلى است بین مکه و مدینه و از دهات های اطراف مدینه به شمار می رود و آمنه مادر رسول خدا (ص) نیز در آن جا دفن شده‏) هفتم ماه صفر متولد و در 25 رجب سال 183 در زندان سندى بن شاهک در بغد اد  به شهادت رسید . مادرش کنیزى فرزنددار به نام حمیده بربریه بود او را حمیده پاک نهاد می گفتند . مدت امامت آن جضرت 35 سال بود که در بیست سالگى به امامت و در 55 سالگی به شهادت رسید .

مجلسی ، علامه محمد باقر ، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار ، ج‏48 ، ص 2 .

ما در این مقاله ، سعی داریم که به گوشه‌هایی از فضائل آن حضرت از دیدگاه دانشمندان اهل سنت اشاره کنیم .

 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٥:٢٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

 

در ادامه مطلب صد سخن گهربار از حضرت آورده ام امیدوارم مورد استفاده قرار گیرد.

 

 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٥:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

السلام عَلیک یا ثاراللّه وابْنَ ثاره

 

مقدمه

 

امروزه بحمدالله هر کوى و برزن حسینیه دلها و کعبه جانها شده است، ترنم الهى و قدسى زیارت عاشورا از منزلها و مسجدها به گوش می رسد و بزمهاى عاشورا وعدهگاه عاشقان پاکباخته است.

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٤:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

چرا امام حسین(علیه السلام) با اینکه مى‏دانستند به شهادت مى‏رسند، خانواده خود را به همراه بردند؟ جایگاه و نقش زنان در انقلاب عاشورایى حسین(علیه السلام) چه بود؟

 

نهضت امام حسین (ع) دو چهره داشت و بر اساس هر یک از آنها، یک تقسیم کار صورت گرفت: یکى فداکارى و جانبازى و «شهادت» و دیگرى «ابلاغ پیام». البته ابلاغ پیام جز با فداکارى‏ها و زحمات طاقت‏فرسا ممکن نبود. جایگاه و نقش اصلى زنان در عمل به وظیفه دوم، تبلور یافت. گرچه زنان در تربیت رزمندگان، تهییج آنان و سایر اقدامات پشتیبانى نقش ایفاء کردند اما وظیفه اصلى آنان، «پیام‏رسانى» بود.
براى بحث راجع به نقش زنان در تبلیغ نهضت حسینى و اسلام، ابتدا دو مقدمه را باید بیان کرد.


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

آیا امام حسین(علیه السلام) مى‏دانستند شهید مى‏شوند؟ اگر چنین است، چرا با پاى خویش به سوى قتلگاه رفتند؟

بر اساس احادیث و روایات شیعى، امامان (ع) از علم غیب موهبتى از سوى خداوند بهره‏مندند. خداوند متعال مى‏فرماید: «عالم الغیب فلا یظهر على غیبه‏أحداً إ لا من ارتضى من رسول».(1)
این آیه نشان مى‏دهد که علم غیب اختصاص به خداوند دارد و کسى جز خدا آن را نمى‏داند. اما ممکن است پیامبر با رضایت پروردگار متعال، بداند و نیز ممکن است دیگر انسان‏ها از سوى خدا و یا به تعلیم پیامبران، از آن آگاهى یابند.

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٩:٥۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

مقصود امام حسین(علیه السلام) از این جمله «من براى امر به معروف و نهى از منکر قیام کردم» چیست؟

این سخن، جایگاه اساسى و اصلى امر به معروف و نهى از منکر را نشان مى‏دهد.
امام حسین (ع) با این عبارت، مى‏خواهند نقش محورى امر به معروف و نهى از منکر را نشان دهند به گونه‏اى که هدف نهایى قیام خویش را تحقق این امر مى‏دانند. اگر توجهى به جایگاه اصیل امر به معروف و نهى از منکر شود، مقصود حضرت از این سخن روشن‏تر خواهد شد.


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٩:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

درباره محلّ دفن سر مبارک امام حسین (ع) به خصوص و سرهاى دیگر شهداى کربلا به صورت عموم، در کتاب‏هاى تاریخى شیعه و اهل سنّت و نیز منابع روایى شیعه اختلاف فراوانى مشاهده مى‏شود. البته اقوال نقل شده نیاز به بررسى دارد اما هم اکنون مشهورترین قول- که مورد قبول جامعه شیعى قرار گرفته- آن است که سر مبارک پس از چندى به بدن ملحق شد و در سرزمین کربلا مدفون گردید.


براى آگاهى بیشتر به بیان این اقوال مى‏پردازیم:

 

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٩:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]


قیام امام حسین براى اصلاح در میان امت اسلام بود و براى آن بزرگوار مهم نبود که چه نتیجه اى مى گیرد. اگر پیروز مى شد و حکومت را اسلامى مى کرد خوب بود و اگر با شهادت خویش و یاران خود و اسارت خاندان خود چهره باطل و حاکمان غاصب را بیش از پیش رسوا مى سازد حرکت ایشان سزاوار بود.


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

چگونه است با اینکه حضرت زینب(علیها السلام) خود دارای شوهر و فرزند بوده اند ولی در حادثه کربلا به همراه امام حسین(علیه السلام) حضور داشتند؟


براى روشن شدن جواب به چند مطلب باید توجه شود:


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

چرا امام سجاد(علیه السلام) در کربلا در معرکه جنگ حضور نداشتند ؟مگر بیماری ایشان چقدر مهلک بود؟


حضرت امام سجاد )ع( در کربلا بیمار بود و پرستار آن حضرت زینب کبرى )س( بود.(1) روز عاشورا وقتى که همه یاران و خویشان امام حسین )ع( به شهادت رسیدند و امام کسى از یاران و خویشان را ندید، حضرت امام سجاد وقتى این صحنه را دید......


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 
از گزارش‏هاى معتبر تاریخى، چنین به دست مى‏آید که سه روز قبل از شهادت امام حسین )ع( )در روز هفتم محرّم( دستورى از عبیداللَّه بن زیاد از این قرار به عمر بن سعد ابلاغ شد که: »بین حسین و آب فاصله انداز و مگذار که قطره‏اى از آن بنوشند« و این عمل را نوعى انتقام در مقابل بستن آب بر عثمان تلقى کرد(1)

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

بنا بر ذکر برخی کتب تاریخی روز پنجم صفر، روز شهادت حضرت رقیه(علیه السلام) دختر سه یا چهار ساله امام حسین(علیه السلام) است.

در برخی کتب تاریخی آمده است....


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

قدیمترین ماءخذ تاریخى دربارة حضرت رقیّه علیهاالسلام


1
مرحوم آیة الله حاج میرزا هاشم خراسانى (متوفّاى سال 1352 هجرى قمرى ) در منتخب التواریخ مى نویسد:

عالم جلیل ، شیخ محمّد على شامى که از جملة علما و محصّلین نجف اشرف است به حقیر فرمود: جدّ امّى بلاواسطه من ، جناب آقا سیّد ابراهیم دمشقى ، که نسبش منتهى مى شود به سیّد مرتضى علم الهدى و سن شریفش از نود افزون بوده و بسیار شریف و محترم بودند، سه دختر داشتند و اولاد ذکور نداشتند.

شبى دختر بزرگ ایشان جناب رقیّه بنت الحسین علیهماالسلام را در خواب دید که فرمود به پدرت بگو به والى بگوید میان قبر و لحد من آب افتاده ، و بدن من در اذیّت است ؛ بیاید و قبر و لحد مرا تعمیر کند.


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

درباره سنّ شریف حضرت رقیه (علیهاالسلام) در میان تاریخ نگاران اختلاف نظر وجود دارد. اگر اصل تولد ایشان را بپذیریم، مشهور این است که ایشان سه یا چهار بهار بیشتر به خود ندیده و در روزهای آغازین صفر سال 61 ه .ق، پرپر شده است.

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

 

محمدامین پورامینی 

 

پس از انتقال اهل‏بیت به شام، ایشان را در ویرانه‏اى جاى دادند که موجب وارد آمدن اذیت‏هاى فراوان به ایشان شد. عموم محدّثان و تاریخ نگاران از این مکان به عنوان مکانى یاد می‌کنند که تغییراتی را در پوست بدن ایشان پدید می‌آورد، سخنان برخى از ایشان را در این زمینه مى‏آوریم:

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

نویسنده: ابوالفضل هادی منش

 

اشاره:

 

در واپسین سال‏های عمر معاویه، روزگاری که زیاده‏خواهی‏های او سایه‏ای سنگین از فساد و تباهی بر جامعه مسلمین انداخته بود، تولد نوزادی دختر به نام رقیه (علیهاالسلام) شادی و شعف را به خانه گلین و ساده امام حسین (علیه‏السلام) فرا خواند و اشک شوق را مهمان نگاه‏های منتظر کرد و امام، آرامش کوتاه و زودگذری در سایه خرسندی از مولود خجسته خود پیدا کرد .......


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

  

نوشتارى که پیش رو دارید بیان برخى انتظارات و توصیه هاى امام حسن مجتبی(ع) است به امت اسلامى بخصوص شیعیان و کسانى که خواهان دستیابى به هدایت الهى و صراط مستقیم هستند. با هم این مطلب را از نظر مى گذرانیم

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

بررسی اسناد ساواک در خصوص مرحوم حجت‌الاسلام والمسلمین سید احمد خمینی نشان می‌دهد ساواک در پی آن بوده که با نزدیک کردن آیت‌الله شریعتمداری به وی، راهی برای کنترل سید احمد و اطرافیان او و احتمالا نفوذ به بیت امام بیابد ، به گونه‌ای که یک بار آقای شریعتمداری پیغام داده بود که :‌ مأمور اینجا نباشند و اظهار نمودند که کنترل احمد خمینی را می توانم تقبل نمایم.

 

به گزارش خبرنگار آینده به نقل از سایت کتابخانه تاریخ اسلام و ایران، سید احمد خمینی دومین فرزند امام بود که در 24 اسفند 1324 به دنیا آمد و به ویژه پس از شهادت حاج آقا مصطفی نقش محوری را در دفتر امام بر عهده گرفت و در یک دوره تاریخی حساس نقش مهمی در تصمیم گیری ها بر عهده داشت.

اما زندگی وی تا پیش از این دوره به ویژه بخش سیاسی آن و آنچه که ساواک در مراقبت از وی به دست آورده در پرونده ساواک ایشان ثبت و ضبط شده است.

بسیار بدیهی است که بخش عمده فعالیت های آن مرحوم از چشم ساواک به دور بوده و نباید معیار را همین گزارشها دانست.

پس از دومین سفر سید احمد به نجف که از طریق آبادان و غیررسمی بود، وی در بازگشت در بهار سال 1346 دستگیر شده و برای مدت دوماه در زندان بود. متن بازجویی از وی در این پرونده آمده است که حاوی اطلاعاتی درباره زمان اقامت و برخی از کارهای عمومی وی در نجف است. در همین سفر است که وی معمم شده است. این بازجویی در صفحات 42 – 54 منعکس شده است. زیرکی وی در پاسخها کاملا روشن است.

جالب است که همانجا از قول شیخ غلامحسین جعفری آمده است که وقتی خبر زندان احمد به امام رسید، فرموده بودند که «بگذارید در زندان باشد و پخته شود» (ص 71). سید احمد در 24 مرداد 46 آزاد شد و پس از آن بود که انقلابیون به دیدار وی رفته و به تدریج بر موقعیت وی به عنوان فرزند امام خمینی افزوده شد. گزارشهای زیادی درباره دیدار چهره های مختلف از وی در پرونده ساواک منعکس شده است.

سندی از تلاش آیت الله حکیم برای آزادی برخی علمای زندانی در ایران از جمله غلامحسین جعفری، حسینعلی منتظری، محی‌الدین انواری و شماری دیگر در این پرونده موجود است که اشارتی هم به این دارد که نه تنها آن تلاش نتیجه نداده که سید احمد خمینی هم به زندان افتاده است. (ص 80)

در این کتاب برای نخستین بار تعدادی از نامه های خصوصی سید احمد به پدر و مادرش و به خصوص چندین نامه از سوی مادر ایشان به وی و همسرش فاطمه طباطبایی درج شده که برای شناخت روحیات خانوادگی بیت حضرت امام اهمیت زیادی دارد. این نامه ها ادبیات ویژه ای هم دارد که آنها نیز جالب است.

در یکی از این نامه ها، سید احمد گزارش زندانش را نوشته و گفته است که «به قدری خوش گذشت که در عرض عمرم این قدر خوشی نکرده بودم و عقیده داداش که می گفتند زندان خوب جائی است تأیید کردم» (ص 85). نامه قدری طنز آمیز است.

 

در یکی از گزارش ها از رفت و آمد سید احمد به مجلس درس تفسیر محمد صادقی در نجف یاد شده است که به مناسبت در پاورقی هم شرح حالی از وی آمده است(ص 95).

احمد در قم در منزل امام و طبق معمول مجلس روضه ای هم برپا کرده و طبعا به دلیل این که پدر و برادر نبودند خود اداره می کرده است. ساواک از یکی از این مجالس گزارش تهیه کرده و مطالب سخنران را که یاد از امام بوده و مردم با شنیدن نام ایشان صلوات می فرستادند، گزارش کرده است (ص 102).

اشاراتی در یکی دو سند به مرحوم آیت الله شیخ عبدالرسول قائمی در آبادان شده است که احمد نیز با کمک وی از مرز خارج شده است. این شخصیت در طول سالها به انقلابیون خدمت کرد، اما همچنان یاد درستی از او نشده است (ص 108). نگارش یک تک نگاری برای آن مرحوم ضروری است.

اشارتی هم به بردن کتابهای امام خمینی با حضور علی اکبر آزاد نماینده دادسرای شهرستان قم شده است واین که همه آنها تحویل ساواک گردیده است. (ص 109). امام خمینی کتابخانه ای در خیابان حجتیه قم – پیش از تأسیس کتابخانه مرعشی – تأسیس کردند که ساواک کتابهای آن را برد که در این گزارش ها اشارتی هم به آن شده است (ص 112). وقتی مادر سید احمد در سال 49 به ایران آمد در محل قبلی کتابخانه حجتیه که امام آن را تأسیس کرده و ساواک کتابها را برده بود، اقامت کرد (ص 181).

درباره رابطه سید احمد با آیت الله شریعتمداری هم جسته گریخته مطالبی هست. اولا این که آقای شریعتمداری از ساواک درخواست کرده است چون سید احمد خمینی چند بار به دیدن من آمده «اجازه دهند که بازدیدی از احمد خمینی بشود» (ص 115).

ساواک در پی آن بوده است تا با نزدیک کردن آنها به یکدیگر راهی برای کنترل سید احمد و اطرافیان او داشته باشد که در همان سند اشاره شده است. لذا تیمسار ساواک در باره درخواست آقای شریعتمداری گفت: اگر با این عمل اطرافیان خمینی را می تواند به طرف خود جلب نماید مانعی ندارد (ص 116). اشارات دیگری هم در این باره هست که برای افراد علاقه مند جالب خواهد بود (ص 118) و بالاخره دیدار آقای شریعمتداری به اتفاق شیخ غلامرضا زنجانی از سید احمد. (ص 119). یک بار هم آقای شریعتمداری پیغام داده بود که :‌ مأمور اینجا نباشند و اظهار نمودند که کنترل احمد خمینی را می توانم تقبل نمایم (ص 153). یک گزارش دیگر ساواک هم در باره رفت و آمد سید احمد و آقای شریعتمداری حکایت از این دارد که نزدیکی احمد خمینی با شریعتمداری خوبست و نتایج مفیدی دارد ولی پدر احمد به طور قطع با این ارتباط مخالف است (ص 161).

یک بار وقتی کسی به سیداحمد می گوید که مأمور دایما مراقب خانه شماست می گوید: اینها نمک آش مبارزه است. من راهی می روم که پدر و برادرم رفته اند و این ناراحتی ها برایمان تأثیری ندارد (ص 132).

در این کتاب اشارات فراوانی به مرحوم سید نصرالله خلخالی دوست صمیمی امام در نجف وجود دارد. این اشارات در دیگر خاطرات انقلابیون مقیم نجف و همین طور اسناد وجود داردو ای کاش مرکز اسناد انقلاب اسلامی طرحی برای نگارش زندگینامه این مرد تدارک می دید.

یک اتفاق جالب که گزارش شده از فروردین 48 از جوانان منتظر المهدی است که می گوید سید احمد گروسی از این هیئت گفته بود که «پارسال در روز عاشورا نعشی درست کرده بودیم و در کوچه و پس کوچه های امامزاده یحیی می گرداندیم. این نعش شاه بود ولی به نام یارو اسم می بردیم و برایش گریه می کردیم»! (ص 139). خیلی مقصود روشن نشد.

 

بحث شهریه امام برای طلاب یکسره در اسناد انعکاس دارد و ساواک دنبال آن است که عوامل آن را شناسایی کند. این خودش برای مسائل داخلی حوزه یک موضوع قابل پژوهش است. ساواک حس کرده است که آقای شریعمتداری تسهیلاتی برای این کار در اختیار می گذارد و به طور غیر مستقیم از وی خواسته است تا از کمک و فراهم کردن تسهیلات جهت پرداخت شهریه خمینی خودداری نماید (ص 168).

اما از جمله نامه های خانم ثقفی به سید احمد که عین خط هم درج شده، یکی نامه ای است که اندکی پس از ازدواج سید احمد با خانم فاطمه طباطبائی فرستاده است و سفارش خانواده یک زندانی را می کند. (ص 191). یک نامه دیگر که مفصل است علاقه خاص همسر امام را به عروسش نشان می دهد: دختر عزیزم فاطی جان مهربانم! ای بسا افسوس که خیلی زود از تو جدا شدم و از دیدار روی ماهت محروم ماندم. حالا باید به تو فکر کنم و یا خیلی تو را در نظرم مجسم سازم و دستم به وصال تو نرسد و همچنین پسر عزیزم حسن ضعیفم (سید حسن خمینی ) برای تسکین خاطرم حرف های او را تکرار نمایم. (ص 287) و در نامه دیگر خطاب به احمد: تصدقت شوم این سومین نامه است که برایت می فرستم. زیرا از مکاتبه با تو لذتها می برم و دایما به تو و زن و فرزندت فکر می کنم. «باشه باشه حسن»‌همه روزه تکرار می شود (ص 288).

گاه همسر امام نامه می نوشت و امام پس از اتمام نامه و امضای مادر چند سطری اضافه می کردند (ص 330 – 331).

جسته گریخته اطلاعاتی هم در باره رابطه خانواده امام با امام موسی صدر در این کتاب هست که هر زمانی که آنان به بیروت می رفتند، میهمان وی بودند (ص 242 و نگاه کنید ص 341).

گزارشی هم از برخورد اطلاعات و امنیت عراق با حوزه علمیه نجف در این کتاب هست که طی آن چندین پرسش از مراجع نجف کرده اند از جمله این که چرا درسهای شما پایان ندارد؟ چرا محصول درسهای شما معلوم نیست؟ چرا عمامه به سر گذاشتن حساب و کتاب ندارد؟ چرا در کارهای دولت مداخله می کنید؟ پولهایی که به شما می رسد از کجاست؟ (ص 267 و نگاه کنید ص 277 برای برخی از پاسخهای علما).

گزارشی هم از ملاقات شریعتی و سید احمد خمینی و شهید مفتح و شهید بهشتی در خانه مرحوم مانیان هست که در آنجا شریعتی نسبت مقالات کیهان را به خود انکار می کند «نه تنها این مقالات از من نیست بلکه این سؤال را من برای خود اهانت می دانم». (ص 322). معلوم می شود مرحوم شریعتی درس تقیه را خیلی خوب فراگرفته بود.

مرحوم سید احمد پس از سالها تلاش در کنار پدرش و گذران 5 سال پس از آن در 25 اسفند 1373 درگذشت. رحمة‌ الله علیه رحمة واسعة.

 

منبع

 

[ شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٩:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

یکی از رفقا تو در وبلاگ خود پرسشی مطرح کرده بود که چرا قرآن قرآن محجور است سعی کردم چند مقاله در این زمینه آماده کنم تا شاید در رفع این محجوریت قدمی برداشته باشم

 

 

مهجوریت قرآن

 

قرآن، کلام حق، اعجاز حضرت محمد مصطفی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و سرمایه معنوی مسلمانان است و همان‏گونه که امام خمینی؛ فرمود: «اگر قرآن نبود، باب معرفة اللّه‏ بسته بود الی الابد.»

آری! قرآن، بهترین وسیله شناخت خداوند است. قرآن، سخن آرامش بخش الهی در گستره هستی است. قرآن، منبع تمام دانش‏های بشری است. کتابی است که انسان را از خاک به افلاک می‏رساند و روح آدمی را به عالم قدس و ملکوت می‏برد؛ ولی ما از این ودیعه الهی، به شایستگی استفاده نمی‏کنیم.

شیخ عبدالکریم حائری یزدی؛، موسسه حوزه علمیه قم، می‏فرمود:

رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله برای ما دو چیز را به ودیعه گذاشت: قرآن و اهل‏بیت اما اهل تسنن، قرآن را گرفتند و اهل بیت را رها کردند و ما نیز اهل‏بیت را گرفتیم و قرآن را رها کردیم.

آری، قرآن در میان ما مهجور گشته است، چنان که در قرآن کریم نیز از زبان رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏خوانیم:

یا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا(فرقان/30)

پروردگارا! قوم من قرآن را کنار گذاشتند و از آن دوری جستند.

روزها، ماه‏ها و سال‏ها می‏گذرد و عده‏ای حتی آیه‏ای از قرآن را قرائت نمی‏کنند و کاربرد قرآن برای آنها منحصر است در زینت بخشی سفره عقد، بدرقه مسافر، ورود به خانه جدید، بوسیدن و استخاره کردن، سوگند خوردن و به سر گرفتن قرآن در شب‏های احیاء.

از سوی دیگر، بعضی افراد مقید به قرائت قرآن هستند و از این نظر، با قرآن در ارتباطند، ولی هیچ‏گاه در صدد درک مفاهیم آیات قرآن برنمی‏آیند. اینان که هدف اصلی‏شان کسب ثواب است، پیوسته الفاظ قرآن را به زبان می‏آورند، بدون آنکه معنای آنچه را می‏خوانند بفهمند. عده‏ای نیز قر ان را می‏خوانند و در فهم معانی آن می‏کوشند، ولی در عمل به آیات قرآن، سست و بی‏توفیقند و در این میان، تنها اندکی از انسان‏ها هستند که مفاهیم و معانی قرآن را درک و همواره آن را تلاوت می‏کنند و با عمل به آیه‏های آن، سرنوشت سعادت باری را برای دنیا و آخرت خود رقم می‏زنند.

 

پیام متن:

 

1. قرآن کریم با همه عظمتی که دارد، میان پیروانش مهجور است.

2. هدف اصلی نزول قرآن، سعادت انسان‏هاست که این امر، تنها در سایه عمل به آیات آن به دست می‏آید.

 

عوامل مهجوریت قرآن

 

1. پیروی از هوای نفس

 

در برخی از آیات قرآن کریم، پیروی از هوای نفس، در تعارض با هدایت در راه خدا معرفی می‏شود، از جمله این آیه که خداوند خود می‏فرماید:

وَلا تَتَّبِعِ الهَوی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبیلِ اللّه‏ِ(صاد/26)

و از هوای نفس پیروی نکن که تو را از راه خدا گمراه می‏کند.

قرآن، کتابی است که خداوند متعال آن را برای هدایت انسان به راه مستقیم نازل فرموده است. بدیهی است که بهره بردن از این هدایت الهی، در گرو تلاش خود فرد برای ایجاد شرایطی لازم است. یکی از این شرایط، پیروی نکردن از هواهای نفسانی است. بنابراین، کسی که پیروی از خواسته‏های نفسانی را مقصود خود قرار می‏دهد، ارتباط مؤثری با قرآن پیدا نخواهد کرد.

 

پیام متن:

 

آن گاه که نفس پیروی می‏شود، قرآن مهجور می‏ماند.

 

2. جاذبه‏های مادی و دنیوی

جاذبه‏های مادی، همواره سرگرم کننده و مانعی بر سر راه سعادت و تعالی است. بدین ترتیب، شیرینی ذکر و یاد خدا از نظر پنهان می‏ماند و آدمی از امور معنوی روی گردان می‏شود و جاذبه‏های مادی، عاملی جدی برای مهجوریت قرآن به شمار می‏آیند. خداوند متعال در کلام وحی خویش، بارها با هشدار به انسان، می‏فرماید: نَلا تَغُرَّنَّکم الحیوةُ الدُّنیا؛ پس زندگی دنیا شما را فریب ندهد».

البته بسیاری مجذوب جلوه‏های دلفریب، ولی ناپایدار دنیا و ظواهر مادی آن می‏شوند و کتاب و سخن خدا را از یادها می‏برند. همان گونه که در قرآن کریم نیز بدان اشاره می‏شود که:

نَبَذَ فَریقٌ مِنَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ کِتابَ اللّهِ وَراءَ ظُهُورِهِمْ... (بقره/101)

گروهی از کسانی که به آنها کتاب (آسمانی) داده شد، کتاب خدا را پشتشان افکندند.

 

پیام متن:

 

کسی که مسحور جاذبه‏های مادی است، نمی‏تواند با قرآن ارتباط درستی برقرار سازد.

 

3. شیطان

 

خداوند متعال در قرآن کریم می‏فرماید:

فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ(نحل/98)

هنگامی که قرآن می‏خوانی پس، از شیطان رانده شده به خداوند پناه ببر.

از این آیه درمی‏یابیم که شیطان، همواره درصدد است انسان را از تلاوت آیه‏های قرآن باز دارد. خداوند نیز به بندگانش هشدار می‏دهد که در این هنگام، به خدا پناه ببرید. البته منظور این آیه، این نیست که تنها به گفتن استعاذه بسنده کنیم، بلکه باید این ذکر را تبدیل به فکر و فکر را تبدیل به یک حالت درونی کنیم و به هنگام خواندن هر آیه، به خدا پناه ببریم، از اینکه وسوسه های شیطان، حجابی میان ما و کلام حیاتبخش او شود.

 

پیام متن:

 

تا زمانی که شیطان از کنار انسان نگریخته است، قرآن همچنان مهجور است.

4. ناشناخته ماندن جایگاه قرآن در زندگی

از عواملی که مردم را به قرآن بی‏رغبت می‏سازد، این است که ارزش و جایگاه قرآن نزد آنان ناشناخته است و از آثار شگرف آن بی‏خبرند.

آنها قرآن را تنها در حد کتابی آسمانی و مقدس می‏شناسند و در نتیجه، از محتوای متعالی آن ناآگاه و بی‏بهره‏اند.

از این رو، مبلغان موظفند در زمینه معرفی جایگاه قرآن و بازگویی اهمیت و آثار آن در زندگی، بیشتر بکوشند. در این میان، رسانه‏های جمعی به ویژه صدا و سیما نقش و رسالت بسیار موثری در این‏باره برعهده دارند. از دیگر نهادهای آگاه سازی افراد جامعه، مدارس و والدین هستند که با راهنمایی دقیق فرزندان خود، می‏توانند آنها را با قرآن آشنا و مأنوس سازند.

 

پیام متن:

 

شناخت جایگاه قرآن گامی مهم در راه بهره‏برداری از مضامین آسمانی آن است.

 

5. نقش قرآن در نظام آموزشی

 

بی‏تردید آموزش و پرورش، نقش اساسی در ایجاد شناخت‏ها، باورها و گرایش‏ها در افراد دارد. چه بسا اشخاصی با تعلیم علوم در محیط آموزشی، نگرشی بر خلاف محیط خانوادگی خود می‏یابند که این امر، گویای تأثیر فراوان مواد درسی و معلمان بر دانش‏آموزان است.

اگر در نظام آموزشی ما، از دبستان گرفته تا حوزه و دانشگاه، به آموزش قرآن پیش از بعضی دروس مانند ریاضی، زبان انگلیسی و فقه و اصول بها داه می‏شد، مهجوریت نمی‏ماند و در اجتماع، حضور و نفوذ چشم‏گیری می‏یافت.

 

پیام متن:

نظام آموزشی کشور با بها دادن لازم به قرآن، به منظور حاکمیت احکام قرآنی در میان جامعه، گامی موثر برمی‏دارد.

 

6. کمبود ترجمه و تفسیرهای روان و همه‏فهم

 

بیشتر ترجمه‏های قرآن به گونه‏ای است که مخاطب به فهم روشنی از معانی آیات نمی‏رسد و تنها دسته‏ای از کلمات در ذهن او نقش می‏بندد، در حالی‏که ارتباطی میان آنها نمی‏تواند برقرار کند. در زمینه تفسیر قرآن نیز بیشتر کتاب‏های تفسیر قرآن، در سطح بالایی از فهم قرآنی نگاشته شده و تنها اهل علم و خبر می‏توانند از آن بهره گیرند و عموم افراد از استفاده آنها بی‏نصیبند. بنابراین، فراگیر ساختن قرآن، اهتمام به ترجمه روشن و سلیس کلام وحی و نیز ارائه تفسیرهایی که در عین استواری و استحکام آن، عموم مردم از فهم و درک آن ناتوان باشند، لازم است.

 

پیام متن:

 

ترجمه درست و روان قرآن و تفسیر همه فهم آن، در معرفی جایگاه حقیقی قرآن، نقش تأثیرگذار و ارزنده‏ای دارد.

 

7. کم‏توجهی به مسابقات و برگزیدگان قرآنی

 

مقام معظم رهبری؛ در رهنمودی فرمود:

 

«اگر بخواهیم قرآن در خانه‏ها، بین بچه‏ها، بین بزرگ‏ها، بین زن و مردها رواج پیدا کند، بایستی قهرمانان قرآنی را احترام کنید».

بدین منظور، مسئولان مملکتی وظیفه دارند در زمینه گسترش و بالا بردن سطح کیفی مسابقات قرآنی، خالصانه بکوشند و ترویج مسائل کمال آفرین قرآن همت گمارند. برای مثال، از برترین‏های قرآنی به شایستگی قدردانی کنند. در این میان، صدا و سیما در زمینه اعلام برگزاری این‏گونه مسابقات و معرفی قهرمانان و چهره‏های قرآنی و میان و اهل تلاش و موفقیت آنان، نقشی بسزا دارد.

 

پیام متن:

 

بزرگداشت قهرمانان قرآنی، احترام به قرآن و افزایش رغبت مردم به قرآن را سبب می‏شود.

 

منبع: زهرا مولائی‏فر، طوبی، شماره 21، ص22

 

منبع

[ شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

نویسنده: خانم کران آرمسترانگ


مترجم: کیانوش حشمتی

 

درباره مؤلف کتاب

 

پیش از آن‌که بخواهیم کتاب حاضر را معرفی کنیم، ابتدا گزارش مختصری از زندگی نویسنده فرزانه‌ آن ارائه کنیم. پیش‌تر باید یادآور شویم که کتاب حاضر پرفروش‌ترین کتاب سال آمریکا پس از حادثه 11‌سپتامبر بوده و بارها به چاپ رسیده است.

بانو کران آرمسترانگ1 از برجسته‌ترین تفسیرگران دین در جهان انگلیسی‌زبان است. او هفت سال راهبه کلیسای کاتولیک بود. پس از ترک راهبگی، در سال 1969 در دانشگاه‌های آکسفورد و لندن در زمینه ادبیات کلاسیک مدرن تحصیل کرد. سپس چندین برنامه تلویزیونی درباره‌پولس رسول و تاریخ کلیسا تهیه نمود. (خداشناسی از ابراهیم تاکنون، کرن آمسترانگ، ص8 مقدمه مترجم.)

آرمسترانگ درباره ادیان و مبانی مطالعات بسیار کرده است تا ادیان ابراهیمی را بهتر از گذشته بشناسد و به گوهر مشترک آنها دست یابد و این ادیان را به جهانیان نیز بشناساند. آرمسترانگ بر آن بوده تا بنیاد مشترک دین‌های سامی را بیابد و از این رهگذر میان آنها پلی بزند. این بنیاد مشترک، از دید او «پیام مهر و محبت» این ادیان است. او به‌ویژه بر پیام عدالت‌خواهانه اسلام تأکید دارد که در غوغای جنگ و ستیزها و بنیادگرایی‌های غربی و شرقی از چشم‌ها پنهان مانده است. از همین‌ رو است که مرکز اسلامی جنوب کالیفرنیا کوشش‌های او را در شناساندن چهره مردمی و برابری‌طلبانه اسلام ستوده است. (همان، ص‌89).

 

آثار کرن آمسترانگ:

 

کتاب‌هایی که تاکنون از او به چاپ رسیده است به‌شرح ذیل می‌باشد:

«زبانه‌های آتش»، «جنگی از نوشته‌های دینی و شاعران»، «از در تنگ با آغاز جهان»، «انجیل به‌روایت زن»، «جنگ مقدس»، «‌صلیبیان و تأثیرشان در جهان امروز»، «عارفان انگلیسی سده چهاردهم»، «زندگی‌نامه محمد پیامبر(ص)»، «خداشناسی از ابراهیم تاکنون (که تاکنون به شانزده زبان ترجمه شده است)» و «نبرد در راه خدا.»

 

موضوع کتاب

 

موضوع این کتاب زندگی‌نامه پیامبر اسلام صلی‌الله علیه و آله است. هدف نویسده از نوشتن کتاب حاضر، شناساندن سیمای واقعی حضرت محمد(ص) و بیان حقایق مربوط به آن حضرت برای مغرب‌زمینیان است. نویسنده در مقدمه به داستان سلمان رشدی اشاره کرده که پیامبر اسلام در آن داستان به‌صورت فردی مرتد و ضددین معرفی شده و لذا آن کتاب باعث خشم مسلمانان شده است. و نیز در آن مقدمه به حادثه 11‌سپتامبر اشاره رفته است مبنی بر این که آن حادثه دستاویزی بر تعصبی‌جلوه‌دادن اسلام بود و بهانه‌ای برای برانگیختن این‌که اسلام دین ترور، قتل و وحشت است. از نظر آنان، اسلام ذاتاً دینی مداراناپذیر و متعصب بوده و حساسیت مسلمانان در مورد سیمای پیامبرشان در کتاب سلمان رشدی نیز امری بی‌مورد و غیرمنطقی است. این در حالی است که آرمسترانگ در صدد بیان حقایقی است که در پس این اتهامات قرار دارد.

این کتاب دارای دو مقدمه، یکی مربوط به نویسنده و دیگری مربوط به مترجم است. و نیز دارای ده فصل بوده که به‌شرح ذیل می‌باشد:

 

فصل اول: محمد(ص)، دشمن

 

نویسنده در فصل اول به تعصبات قرون وسطی و تفکرات دوران صلیبی و افسانه‌های توهین‌آمیز درباره محمد(ص) و اسلام اشاره کرده که حضرت محمد(ص) را به‌عنوان فردی ضدفرهنگ دینی و دشمن تمدن معرفی می‌کند و همین روش تحقیرآمیز اروپائیان نقش مهمی در بیگانه ساختن جهان اسلام از غرب به‌جای گذاشت.

 

فصل دوم: محمد(ص)، انسان الهی

 

نویسنده در فصل دوم پیامبر اسلام را بزرگ‌ترین نابغه طول تاریخ بشریت دانسته و از وی به‌عنوان یکی از پیچیده‌ترین انسان‌های مخلوق خداوند یاد می‌کند. حسن ختام فصل دوم به یکی از نکات برجسته هدف حضرت محمد(ص) که همان جداسازی دین خود از سایر ادیان است اشاره می‌کند و از دستاورد عظیم حضرت در دوران بت‌پرستی و جاهلیت و در جامعه‌ای که فقط خشونت و شهوت و قدرت‌پرستی حکمفرما بود، یاد می‌کند.

 

فصل سوم: جاهلیت

 

همانطور که از عنوان فصل پیداست، این فصل به دوران جاهلیت و اعتقادات اعراب جاهلی اشاره کرده که جایگاهی برای مسائل دینی قائل نبودند. و نیز در نظام قبیله‌ای عرب‌ها، افراد هیچ جایگاهی برای خود نداشته و جنگ خونی و قبیله‌ای (انتقام‌گیری) و وحشیگری از خصوصیات بارز آنان بوده است. همانطور که هر قبیله‌ای کشته شدن فردی از قبیله خود را تنها با کشتن فردی از قبیله مقابل جبران می‌کرد.2 در بخش آخر فصل به اوضاع دینی قبایل عرب جاهلی اشاره شده که دینشان شرک و بت‌پرستی و اعتقاد به جن و تعدد خدایان و... بود. علاوه بر آن گروهی از عرب‌ها بدون پیوستن به یهود و مسیحیت پیرو دین حضرت ابراهیم (حنیفیه) بودند.3

 

فصل چهارم: وحی

 

فصل چهارم به موضوع وحی پرداخته و ضمن اشاره به وقایع دوران زندگی پیامبر اسلام (قبل از بعثت) و زمان بعث از «تحنث» به عنوان یک قدرت ماوراء طبیعت و مافوق تفکر و تصور بشر یاد می‌کند؛ تا جایی‌که حضرت محمد(ص) می‌گوید: «من هیچ‌گاه پیام وحی را دریافت نکرم مگر آنکه تصور می‌کردم بخشی از روحم از من جدا می‌شد.»

 

فصل پنجم: بشارت‌دهنده

 

مؤلف فصل پنجم را با عنوان «بشارت‌دهنده» آغاز کرده است و به ارسال 124000 پیامبر از جانب خدا اشاره کرده است. مؤلف هدف از رسالت محمد(ص) را فقط یک بشارت‌دهنده (نذیر) ذکر کرده، بلکه قرآن خلاف ادعای مؤلف را ثابت می‌کند و پیامبر اسلام را منجی انسان‌ها و نجات‌دهنده از ظلمت‌ها و تاریکی‌ها معرفی نموده و وی را مبعوث‌شده برای تمامی جهانیان معرفی می‌کند. در جایی دیگر آمده است:‌ وقتی محمد(ص) مأموریت خود را آغاز نمود، فردپرستی شدیدی بر اخلاقیات اجتماعی مردم سایه انداخته بود. قرآن تمثیل زیبایی از این تفکر را در رابطه با روز قیامت نمایان می‌سازد و دلیل پیروزی پیامبر اسلام (ص) را امداد الهی و حق‌گویی و حق‌خواهی و عمل به حق و فضایل اخلاقی بسیار نیکو و وجود دعوت توحیدی آن حضرت در سرشت و فطرت مردم می‌داند.4

 

فصل ششم: آیه‌های شیطانی

 

فصل ششم با عنوان آیه‌های شیطانی است که از نظر متفکران و محققان غربی آیاتی به داستان آیات شیطانی ربط داده می‌شود. داستان بنابر روایت ابن‌سعد و طبری این‌گونه نقل شده است که در مقطعی خاص شیطان در دریافت وحی محمد(ص) دخالت می‌کند و دخالت آن در سوره نجم بوده که براساس این داستان، حضرت محمد(ص) احساس می‌کند که دو آیه بر او نازل شده و سه خدای لات و عزی و منات به‌عنوان رابط بین خدای واحد و مردم می‌توانند مورد پرستش قرار گیرند. این داستان دارای سند معتبر نبوده و با نص آیات قرآن منافات دارد.5

 

فصل هفتم: هجرت، راه جدید

 

فصل هفتم کتاب به سال هجرت پیامبر (ص) اختصاص یافته است که مولف در طی آن رنج‌های پیامبر را بازخوانی می‌کند ضمن این‌که به نقش یاران برجسته پیامبر نیز اشاره می‌کند و در مواضعی به بررسی آیات قرآن از نقطه‌نظرات مختلف می‌پردازد.6 نکته دیگری که در این فصل مورد توجه قرار گرفته مسأله معراج پیامبر است که چگونگی انجام آن مورد سؤال و تأمل نویسنده قرار گرفته است. او در این زمینه دیدگاه‌های مختف را مورد بررسی و ارزیابی قرار داده است. ضمن  این‌که این واقعه را با حوادث مشابه در سایر ادیان مقایسه می‌کند. معراج در واقع به پیامبر فهماند که او بیشتر از یک آگاه‌کننده عادی است به‌رغم آن‌که همانند سایر انسان‌ها در روی زمین راه می‌رود و زندگی می‌کند.7

نکته خیلی مهمی که در همین فصل مورد توجه قرار گرفته ازدواج‌های پیامبر(ص) است که مؤلف نگرش‌های رایج در مغرب‌زمین راجع به این قضیه را به‌شدت نقد می‌کند. مؤلف داشتن زنان متعدد را از نقطه‌نظر سنتی و وضع اجتماعی عصر پیامبر مورد توجه و ارزیابی قرار داده است: این بسیار نادرست است که تصور کنیم پیامبر(ص) بدون در نظر گرفتن شخصیت خود و صرفاً برای لذت بیشتر، یک باغ بهشتی در روی زمین برای خود ساخته بود. برعکس، تعداد زنان زیاد او نوعی رحمت الهی به‌شمار می‌رفت.8

 

مؤلف در ادامه به تحلیل زیبایی‌شناختی مسئله تعدد زوجات پیغمبر اکرم می‌پردازد و اتهام شهوت‌گرایی نسبت به پیامبر(ص) را نقد و نفی می‌کند و ثابت می‌کند که هیچ دلیل و انگیزه‌ای وجود ندارد تا پیامبر اسلام(ص) به‌خاطر زیبایی ظاهری و لذت‌پرستی با زنان متعدد ازدواج کرده باشد، زیرا بخش قابل توجهی از زنان پیامبر‌(ص) از نعمت زیبایی برخوردار نبودند. پس توجیهی ندارد که پیامبر(ص) به‌سبب لذت‌‌خواهی با آنها ازدواج کرده باشد.9

 

فصل هشتم: جنگ مقدس

 

فصل هشتم کتاب به جنگ مقدس اختصاص یافته است. مولف در این فصل با طرح یک مسأله که در غرب از اسلام به‌عنوان دین خشونت یاد می‌کنند، به نقد آن پرداخته و آن را وارونه‌نگری محض دانسته است.10 مضاف بر این‌که وی در این موضوع اسلام و مسیحیت را نیز با هم مقایسه می‌کند و رسانه‌های گروهی و صاحب‌نظران غربی را به چالش می‌کشاند و به نقد آنان می‌پردازد.11

 

فصل نهم: صلح مقدس

 

فصل نهم فصل متناظر فصل هشتم است. اگر در فصل نهم جنگ مقدس طرح شده در فصل نهم صلح مقدس مورد توجه قرار گرفته است. مولف بر این باور است که نگرش پیامبر(ص) عوض شده بود لذا در صدد بود تا با همه کسانی که زمانی با آنان از در جنگ وارد شده بوده از در صلح وارد شود. او در این فصل صلح‌های پیامبر(ص) از جمله صلح حدیبیه را مورد توجه قرار داده است.

 

فصل دهم: وفات پیامبر(ص)

 

فصل دهم کتاب به وفات پیامبر(ص) مربوط است. مولف به‌مناسبت، جامعه‌ای را که پیامبر(ص) ساخته مورد توجه قرار داده است و اعمال و رفتار دینی مسلمانان را بازخوانی کرده است.

 

پی‌نوشت‌ها:

 

1-karen armstrong
2-محمد (ص) ـ ص 173
3-همان ، ص 87- 88
4-همان، ص 124
5-نک: قرآن کریم، سوره17، آیات 75تا77
6-همان، ص 188
7-همان، ص 191
8-همان، ص 194- 195
9-همان، ص 195
10-همان، ص 225
11-همان، ص 222

 

 

منبع

[ چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

مجید ابوالقاسم زاده ـ مهری کاظم نژاد

 

برخی از مخالفان اسلام، که مفهوم زندگی را جز ارضای تمایلات جنسی و اشباع غرایز و امیال حیوانی چیز دیگری نمی دانند، هر روز به عناوین مختلف و صورت های گوناگون اشکالات و شبهاتی را به اسلام و احکام مقدّس آن و نیز شخص پیامبر(صلی الله علیه وآله) وارد می کنند; از جمله اینکه: فلسفه تعدّد همسران پیامبر چه بوده است؟ چرا پیامبر با ازدواج های متعدد از قانون چهار زن دایمی که بر مسلمانان تشریع گردیده، تجاوز کرده است؟ آیا پیامبر با توجه به وظیفه سنگین و رسالت بزرگی که بر عهده داشت، سزاوار بود همسران متعدّدی اختیار کند؟ و سرانجام اینکه: آیا تعدّد همسران پیامبر از روی شهوت و هوسرانی نبوده است؟ (البته به اصل مسئله تعدّد زوجات در اسلام نیز اشکالات و شبهات زیادی وارد شده است که پاسخ به آن خود نوشتار مفصّل و مستقلی می طلبد و از عهده این مقاله خارج است.)

این شبهه در ذهن برخی از محققان و اندیشمندان غربی چنان ریشه دوانیده که عامل شهوت را مسلّم پنداشته اند; مسئله ای که آنها را از دست یافتن به حقیقت بازداشته است. گوستاولوبون که تحقیقات گسترده ای درباره اسلام انجام داده است، در کتاب تمدّن اسلام و عرب می گوید: «اگر از پیامبر بتوان انتقادی کرد، فقط همان محبّت مفرطی است که به زن داشته است.»1

شبهه مذکور اگرچه در ابتدا توسط معاندان اسلام و یا جاهلان به تاریخ اسلام و شخصیت واقعی پیامبر(صلی الله علیه وآله)مطرح گردید، لیکن به دلیل ظاهر فریبنده ای که دارد، می تواند در افکار عده ای از مسلمانان که اطلاعات عمیق دینی و مذهبی ندارند نیز، در حد سؤال، مطرح گردد. از این رو، نوشتار حاضر بر آن است تا با تشریح فلسفه و علل ازدواج های پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله)، اهداف عالی و مقدّس و نیز شخصیت حقیقی آن حضرت را، که از این اتّهامات ناروا به دور است، مشخص سازد. اما پیش از آن به طور اجمال به تعداد همسران و فرزندان آن حضرت اشاره می شود.

 

همسران و فرزندان پیامبر(صلی الله علیه وآله)

 

مورخان در تعداد زنان پیامبر(صلی الله علیه وآله) اختلاف نظر دارند. برخی مانند ابن هشام تعداد آنان را سیزده2 و بعضی مانند مسعودی3 و ذهبی4 پانزده و کسانی مثل حاکم5 و ابن سعد6 تا هجده نفر دانسته اند. سبب این اختلاف آن است که بعضی از مورخان، آن تعداد از زنانی را که به عللی از پیامبر(صلی الله علیه وآله)جدا شدند و یا کنیز آن حضرت محسوب می شدند (مثل ماریه قبطیه7) جزو همسران تلقّی کرده اند. اما آنچه مورد اتّفاق مورخان بزرگ شیعه و اهل سنت می باشد این است که اولا، تعداد همسران پیامبر(صلی الله علیه وآله) تا زمان تحریم انتخاب همسر ـ که با نزول آیه 52 سوره احزاب 8 اعلام گردید و پیامبر(صلی الله علیه وآله) با آنها هم بستر شد ـ یازده نفر بودند. و ثانیاً، هنگام رحلت آن بزرگوار، نه تن از همسران آن حضرت زنده بودند. اسامی آن یازده نفر از این قرار است: خدیجه، سوده، عایشه، زینب دختر خزیمه، حفصه، امّ سلمه، زینب دختر جحش، جویریه، امّ حبیبه، صفیه و میمونه. از میان اینها حضرت خدیجه کبرا و زینب دختر خزیمه در زمان حیات پیامبر(صلی الله علیه وآله) از دنیا رفتند.

پیامبر(صلی الله علیه وآله) از بین همسران خود تنها از خدیجه صاحب فرزند شد. خدیجه فرزندانی به نام های زینب، امّ کلثوم، رقیه، فاطمه، قاسم و عبدالله (ملقّب به طیّب و طاهر) به دنیا آورد. خداوند نخواست همسران پیامبر(صلی الله علیه وآله)پس از خدیجه از او صاحب فرزند شوند، مگر کنیز آن حضرت به نام ماریه قبطیه، که از پیامبر صاحب فرزندی به نام ابراهیم شد.9

گفتنی است که پیامبر زمان تولّد ابراهیم، همه فرزندان خود بجز حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام) را از دست داده بود و آن حضرت(علیها السلام)هم در خانه شوهر به سر می برد.

 

علل تعدّد همسران پیامبر(صلی الله علیه وآله)

 

این علل را می توان به دو قسم عمومی و اختصاصی تقسیم کرد. ما ابتدا به علل عمومی، که همه ازدواج های پیامبر اسلام را به طور کلّی شامل می شود، اشاره می کنیم و سپس به علل اختصاصی هر یک از ازدواج ها به طور جداگانه می پردازیم:

 

علل عمومی

 

در این بخش ابتدا به نظریات بعضی از اندیشمندان اسلامی و سپس دیدگاه های تعدادی از محققان غربی اشاره می کنیم. علّت کلّی ازدواج های پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) بر اساس مصالح و حکمت هایی بود که در انجام مأموریت الهی به آنها نیازمند بود; چرا که اگر هدف عیش و نوش و شهوترانی بود، همانند پادشاهان و سلاطین به جای زنان سالخورده و بیوه، دختران زیبا را اختیار می کرد. محمّد رشیدرضا صاحب تفسیر المنار می نویسد: «حکمت عمومی که آن حضرت را در سال های آخر عمر و ایّام کهولت و اشتغال به تدبیر امور مردم و هنگام دفاع از دشمنان مهاجم وادار به ازدواج نمود، بر اساس یک سیاست بسیار عالی و روشی پسندیده بود.»10

به عبارت دیگر، یکی از علّت های این ازدواج ها محکم کردن ستون های ساختمان دین و ثابت نمودن پایه های اسلام بود. اشتیاق به دعوت اسلامی، حضرت را وادار کرد تا پیوند دامادی با کسانی ایجاد کند که بتوانند به عنوان تکیه گاهی برای او نیرویش را برای دعوت مردم به اسلام، چندین برابر کنند. علّت دیگر این ازدواج ها، مهر و شفقت و دلسوزی و رحمت آن حضرت نسبت به زنان بیوه و بی یاور بود. اگر نیروی هوا و هوس و عشق و شهوت بر نفس پیامبر غالب بود، پیش از نبوّت می توانست هر زنی را اختیار کند; او در آن زمان در ابتدای جوانی و کمال نیرومندی بود و هیچ قانونی نمی توانست بین او و خواسته هایش مانع شود، بخصوص که آن حضرت از این جهت مورد رغبت و توجّه شدید مردم بود و همه علاقه مند بودند هر زنی را تقدیم او کنند، اما آن حضرت هرگز این کار را نکرد.

به رغم اینکه مردان عرب آن روز بر حسب عادت، زنان زیادی (حتی بیش از ده زن) می گرفتند، امّا پیامبر اسلام پیش از بعثت تنها با حضرت خدیجه ازدواج کرد. شهید مفتح در این باره می نویسد: «محمّد در سن جوانی و در بحبوحه قدرت غریزه جنسی با زن سالخورده به سر می برد. یعنی او در حالی که 25 سال دارد، خدیجه 40 ساله را به عنوان همسری می پذیرد، 25 سال یا 24 سال با همین زن زندگی می کند و همسر دیگری اختیار نمی نماید... زنانی را که پیغمبر به عنوان همسری انتخاب نمود نوعاً سالخورده و شوهر رفته بودند که پیامبر اسلام شوهر دوّم یا سوّم آنان محسوب می شد، اگر انگیزه او در این ازدواج ها پاسخ تقاضای غریزه بود، باید به دختران و زنان زیبا و جوان بسیاری که افتخار می کردند پیغمبر اسلام آنان را بپذیرد اعتنا و توجهی می نمود و خواسته آنان را قبول می کرد، در حالی که حضرت این گونه پیشنهاد را رد می کرد.»11

مرحوم کاشف الغطاء علل تعدّد همسران پیامبر(صلی الله علیه وآله) را چنین بیان می کند: پیامبر اسلام با قبول کثرت زوجات و همسران متعدّد خواسته است نمونه بارز و برهان روشن خویشتن داری، استقامت و رعایت مساوات و عدالت را مجسّم سازد. آن حضرت در تمام ادوار زندگی خانوادگی مظهر کامل عدالت و انصاف بود. با اینکه زنان آن بزرگوار از نظر سن و جمال و شرایط خانوادگی و حسب و نسب همگی در یک سطح نبودند و اختلافات فاحشی در جهات نامبرده داشتند، در عین حال،همگی در پرتو عدالت و مساوات و رعایت شأن یکدیگر، بدون کوچک ترین اختلاف و ناراحتی با هم به سر می بردند... و تنها خواسته شان این بود که در روز قیامت به عنوان همسر پیامبر اسلام محشور گردند.

کسی که شرح زندگانی رسول خدا را مطالعه کند، در ذهن خود این گونه مجسّم می کند که پیامبر همانند شخص فارغ البالی است که هیچ گونه غم و اندوه و اهل و عیال و یا هیچ گونه علاقه و ارتباطی با زن نداشته است. دلیلش آن است که پیامبر(صلی الله علیه وآله) در طول زندگی خود با همسران متعدّد، همواره به عنوان فرمانده لشکر اسلام، تبیین کننده احکام دینی، قاضی خصومت ها، برپا کننده نماز جماعت، زاهد و عابد (که گاهی از کثرت عبادت پاهایش ورم می کرد و شب تا صبح در تهجّد و شکرگزاری به سر می برد) مطرح بود. حال چنین کسی چگونه توانسته است زنان متعدّد را اداره کند و افکارش را از توجه به مسائل اساسی و بنیادی اسلام باز ندارد؟ آیا این خود یک معجزه نیست؟ و آیا حقیقت جز این است که این ازدواج ها مصالح و عللی ماورای شهوت و هوای نفس دربر داشته است؟12

عباس محمود عقاد پس از بیان علل عمومی و اختصاصی می گوید: «هیچ یک از همسران رسول خدا، به تشرّف زوجیت وی نایل نیامدند مگر اینکه مردانگی و شرف یا مصلحت مردم و بزرگداشت آیین اسلام موجب آن گردید و آنچه در این وصلت ها محلّی نداشت، هواپرستی و خوددوستی بود.»13

مرحوم علّامه طباطبائی در تفسیرالمیزان می فرماید: افرادی که محبّت مفرط به زن و شهوت و عشق دارند فریفته آرایش و زینت و عاشق جمال و دلربایی ها و طراوت سن جوانی می گردند، در حالی که این گونه خصوصیات با زندگی و روش آن حضرت منطبق نمی گردد; چون با بیوه زنان و زنان پیر و سالخورده ازدواج کرد. پیامبر اکرم زنان خود را میان کامجویی دنیوی و گرفتن طلاق مخیّر می سازد: یا خدا و پیامبر را بگیرند و دنیا را رها سازند و یا دنیا و زینت آن را انتخاب کنند و از پیامبر طلاق بگیرند (آیات 28 و 29 سوره احزاب).14 که این عمل نیز با وضع مرد زن دوست و جمال پرست نمی سازد. علاوه بر اینکه «رفتار آن جناب با زنان و احیای حقوق از دست رفته آنان در قرون جاهلیت و تجدید حرمت به باد رفته شان و احیای شخصیت اجتماعی شان، دلیل دیگری است بر اینکه آن جناب زن را تنها یک وسیله برای شهوترانی مردان نمی دانسته و تمام همّش این بوده که زنان را از ذلّت و بردگی نجات داده و به مردان بفهماند که زن نیز انسان است.»15

دکتر هیکل نیز در این باره می گوید: پیامبر کسی نبود که هوس بر عقل او غالب شود و از این رو، زنانی را که به عقد خویش در آورد، به اقتضای عشق و شهوت نبود. سخنان مستشرقان درباره زن دوستی پیامبر چنان ناپسند و پوچ است که درباره مردان عادی و مادی نیز روا نیست تا چه رسد به فرد بزرگی که پیغمبری او صحنه زندگانی و جریان تاریخ جهان را عوض کرده است.16

وی همچنین معتقد است که پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله)در اثنای جنگ های مسلمانان که گروهی از آنان کشته می شدند و طبعاً زنانشان بیوه می ماندند، اقدام به ازدواج با آنها می کرد. آیا واقعاً تعدّد زوجات پس از جنگ ها و شورش ها که هزاران نفر تلف می شوند و عده زیادی از زنان بی شوهر می مانند، بهتر از اکتفا به یک زن نبود؟17

هیکل در پاسخ به این سؤال که چرا پیامبر(صلی الله علیه وآله)ازدواج با بیش از چهار زن را بر دیگران حرام کرده اما برای خود جایز شمرده و بیش از چهار همسر اختیار کرده است، می گوید: آیه 3 سوره نساء18 که انتخاب همسر را به چهار زن محدود می کند، در اواخر سال هشتم هجرت نازل گردید و تا زمان نزول این آیه محدودیتی در کار نبود و همه مسلمانان می توانستند بیش از چهار همسر داشته باشند و تمام ازدواج های رسول خدا قبل از آن تاریخ صورت گرفته بود; چون آخرین ازدواج با میمونه بودکه در سال هفتم هجرت واقع گردید، و پیامبر اسلام بعد از نزول این حکم الهی دیگر همسری اختیار نکرد.19

محمّد محمود صواف علت تعدّد همسران پیامبر(صلی الله علیه وآله)را این چنین بیان می کند: تعدّد همسران پیامبر خود یکی از عوامل اصلی و مهم تبلیغ و گسترش دین اسلام بوده است. به اعتقاد وی هرگاه دعوتگران زیاد شوند، توجه مردم به آن دعوت زیاد شده و طرفداران و حامیان آن دعوت چندین برابر می شوند. بدیهی است که اگر این دعوت همراه با پیوند خویشاوندی باشد، مؤثرتر و ماندگارتر است. رسول خدا در مورد اکثر ازدواج های خود (به جز ازدواج با زینب دختر خزیمه، امّ سلمه و زینب دختر جحش که از قبل نسبت فامیلی با پیامبر داشتند.) چنین هدفی را دنبال می کرد، به گونه ای که هر یک از این همسران، دعوتگرانی برای اسلام شده و هر کدامشان به تنهایی مدرسه ای برای آموزش مردم و مربیانی برای زنان و مردان امّت اسلامی در همه موضوعات زنانگی، احکام شرعی، آداب زناشویی و دستورات اسلامی محسوب می شدند. سیاست رسول خدا در زمینه ازدواج با زنان متعدّد، همان سیاست هوشیارانه ای بود که دعوت اسلامی در آن زمان اقتضا می کرد.20

احمد جاد المولی در این باره می گوید: تعداد قابل توجّهی از احکام اسلامی مختص به زنان بوده است. در اوایل ظهور اسلام بیان این احکام به عهده شخص پیامبر بود. امّا از آنجا که پیامبر بسیار با حیا بود پاسخ به سؤالات زنان برایش بسیار مشکل بود و از طرفی هم نمی خواست هیچ سؤالی بدون پاسخ بماند و چه بسا زنان هم به خاطر شرم و حیایی که داشتند از پرسیدن از رسول خدا امتناع می کردند. بنابراین، بهترین راه حل این بود که احکام زنان از زبان کسانی بیان شود که رابطه همسری با پیامبر داشته باشند تا صفت حیا مانع بیان احکام اسلامی نشود. بدون شک تعدّد همسران پیامبر نقش بسیار مهمی را در ترویج و عمل به احکام اسلامی (به ویژه احکام زنان) ایفا کرد.21 و به تعبیر محمّد رشید رضا اگر پیامبر(صلی الله علیه وآله) یک همسر اختیار می کرد، یقیناً تأثیر نه همسر در تعلیم احکام زنان را نداشت.22

استاد مهدی پیشوایی قراین و شواهدی را در مورد ازدواج های پیامبر ذکر می کند که بر انگیزه مقدّس و نیّت پاک آن حضرت دلالت دارد. ما در اینجا به سه مورد آن اشاره می کنیم:

الف. ازدواج های بعدی پیامبر [پس از خدیجه] پس از پنجاه سالگی او (اندکی پیش از هجرت و اغلب بعد از هجرت) بوده که از طرفی، سال های پیری و از طرف دیگر، دوران گرفتاری ها و اوج مشکلات سیاسی، اجتماعی و نظامی آن حضرت بوده است. آیا می توان باور کرد که کسی با این وضع در فکر هوسرانی باشد؟ آیا اصولا پیامبر، در مدینه فرصت پرداختن به این گونه کارها را داشت؟

ب. آیا زندگی با زنانی که دارای اخلاق و سلیقه های گوناگون بودند و برخی از آنها با ناسازگاری ها و حسادت های زنانه، همواره پیامبر را رنجانده و آزرده خاطر می ساختند23 با عیش و خوشگذرانی سازگار است؟

ج. هر یک از همسران پیامبر از یک قبیله بودند و با هم هیچ خویشاوندی نداشتند. آیا وصلت با قبایل مختلف، تصادفی بود [یا به خاطر ایجاد علقه میان قبایل و ترویج و تقویت اسلام]؟24

البته دلایل دیگری را نیز می توان با توجه به شرایط آن روزگار در نظر گرفت; از جمله اینکه: زنان در آن روزگار نیازهای گوناگونی از قبیل نفقه، خوراک و پوشاک داشتند که تهیه آنها با توجه به اوضاع صدر اسلام ـ که مسلمانان از مکه به مدینه مهاجرت کرده بودند و مانند آوارگان بی پناه بر روی سکویی به نام صفّه25 زندگی می کردند ـ بسیار مشکل بود. علاوه بر آن، برای زنان ممکن نبود همچون مردان در صفّه اجتماع کنند، بلکه به مأوا و مسکنی که دارای امنیت باشد نیاز داشتند. خداوند در آیات 59 تا 61 سوره احزاب26 علاوه بر دستور حجاب به زنان، به منافقان و بیماردلان مدینه که برای زنان ایجاد مزاحمت می کردند هشدار می دهد که اگر از کار خود دست برندارند، درگیر جنگ شدید با پیامبر و اخراج از مدینه و حتی محکوم به قتل خواهند شد.

از طرفی، در آن روزگار پیوندهای قبیله ای محکم ترین و مطمئن ترین پیوندها بود. از این رو، چون زنان بیوه مهاجر که از قبیله های خود جدا شده بودند از این حمایت و پشتیبانی برخوردار نبودند، تزویج انصار با آنها راه حل مناسبی به نظر می رسید.

پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) با ازدواج های خود بخصوص با زنان بیوه مهاجر، اولا مشکل تعدادی از این زنان را برطرف کرد و آنها را تحت حمایت و سرپرستی خود قرار داد و ثانیاً، اوج ایثار و فداکاری خود را در مقام عمل به انصار نشان داد تا آنها نیز برای این کار تشویق شوند و سرپرستی زنان بیوه مهاجر را بر عهده بگیرند.27

اگرچه اصل شبهه موردنظر توسط برخی مستشرقان جاهل یا کنیه توز مطرح شده است، امّا بعضی دیگر از آنها با تحقیقات گسترده به حقیقت مسئله پی بردند. اکنون به نظریات تعدادی از آنها اشاره می کنیم:

جان دیون پورت با توجه به آیه تخییر28 که زنان پیامبر را میان دو امر طلاق و ترک زینت مخیّر گذاشت، می گوید: «عده ای اهل عناد و الحاد و دسته ای از کوته نظران تصوّر می کنند که رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) از راه هوای نفس با زنان متعدّدی ازدواج کرده است. متأسفانه تصوّر این اشخاص به صورت گمان و از گمان به صورت شبهه و از شبهه به صورت سوءظن و از سوءظن به درجه سخافت رأی می رسد. ولی چیزی [که] نزد من مسلّم است این است که همه این افراد مردمی کوتاه نظر و نادان هستند; زیرا آیه قرآن که اساس آن حاکی از نفی زینت و منع همه زنان پیغمبر از استعمال آن است، و از آن گذشته رابطه زناشویی را بر اساسی قرار می دهد که مطلقاً منافی زندگانی جنس لطیف است، و ضمناً ارتباط بین پیغمبر و زنانش را به طرز روشنی که کاملا مخالف هوا و هوس است، بیان می نماید و از این بالاتر می بینیم که خداوند متعال به پیغمبر دستور می دهد که در غیر این صورت همه آنان طلاق بگیرند و مانند سایر زنان از هوس های زنانه در مورد استعمال زیور و زینت برخوردار شوند، و الاّ با طبیعت دیگری که مخالف طبیعت دنیوی است خو گرفته و راه زهد پیش گیرند. هر کسی می تواند به سهولت تشخیص دهد که همه اطراف و جوانب این آیه، بر خلاف شهوات و تمایلات نفسانی است; زیرا در عرف شهوت پرستی هیچ گاه کلماتی بدین صورت صریح و قاطع و تا حدّی خشن استعمال نمی شود... .

دلیل دیگر بر برائت رسول اکرم از هوسرانی این است که زوجاتش را از نظر تمتّع که نیروی خیال عامل آن است تزویج ننمود; زیرا اگر ازدواج وی مولود شهوت بود، لازمه آن استعمال زینت و زیور، و نمایش ظرافت و زیبایی است، در حالی که رسول اکرم با کمال صراحت آنها را از استعمال زینت منع نمود تا جایی که اگر تحمّل پذیرفتن این امر را نداشته باشند، می توانند طلاق بگیرند. با توجّه به این سابقه آیا جا دارد که کسی این نحوه فکر را جزو افکار شهوانی بداند و آیا غیر از نمایش کمال انسانیت در این عمل نکته دیگری ملاحظه می شود و آیا تبعیت نُه زن از پیغمبر معظم و صرف نظر کردن از زینت، جز این است که ما آن را دلیل بر وصول به مرحله کمال انسانیت و حصول درجه عالی عظمت بدانیم.»29

توماس کارلایل معتقد است «به رغم دشمنان، هرگز محمّد مرد شهوت پرست نبود، از روی ستم و عناد او را متهم به شهوترانی نموده اند. چقدر ستم و بی انصافی است که شخصی مانند محمّد(صلی الله علیه وآله) را به شهوترانی متّهم کنیم... . میان محمّد(صلی الله علیه وآله) و شهوت و لذّت پرستی بسیار فاصله است.»30

گئورگیو شرم و حیا را ویژگی ممتاز پیامبر می داند و پس از نقل داستان هایی درباره حیای پیامبر(صلی الله علیه وآله) می نویسد: «با اینکه پیغمبر نه زن داشت مردی بود بسیار با حیا و چندین روایت راجع به شرم و حیای محمّد(صلی الله علیه وآله) در کتب تذکره نویسان اسلامی دیده می شود.»31

بدین سان، از نظر بعضی اندیشمندان غربی هم ازدواج های پیامبر(صلی الله علیه وآله) به خاطر شهوترانی و هوا و هوس نبوده است، بلکه علت آن را باید در مقاصد عالی و اهداف تبلیغی، اسلامی و انسانی پیامبر(صلی الله علیه وآله) جستوجو کرد.

 

علل اختصاصی

 

خدیجه کبرا: او 68 سال قبل از هجرت در یکی از خانواده های اصیل و شریف مکه چشم به جهان گشود. پدرش خویلد یکی از اشراف و ثروتمندان قریش به شمار می رفت و مادرش فاطمه یکی از زنان باعفّت و نامدار مکه بود. خدیجه در ایّام جاهلیت جزیرة العرب در اثر پاکی و نجابت به «طاهره» معروف بود. مطابق قول مشهور او قبلا دو بار ازدواج کرده و همسرانش از دنیا رفته بودند و هنگام ازدواج با رسول اکرم(صلی الله علیه وآله)، چهل سال داشت. خدیجه نخستین زنی بود که پیامبر(صلی الله علیه وآله) در بحبوحه جوانی و در سن 25 سالگی، یعنی در بهار طراوت و شادابی با او ازدواج کرد و قریب 25 سال (پانزده سال قبل از بعثت و ده سال بعد از آن) با وی زندگی کرد. تا وقتی او زنده بود، پیامبر(صلی الله علیه وآله)همسر دیگری اختیار نکرد. خدیجه در سال دهم بعثت (سه سال قبل از هجرت) در مکه از دنیا رفت.

خدیجه نخستین زنی بود که به رسالت پیامبر اسلام ایمان آورد و پشت سر آن حضرت نماز خواند و در راه خدمت به اسلام از هیچ کمکی دریغ نورزید، تا حدّی که بعضی از مورخان کمک های مالی این بانوی فداکار را از عوامل مهم گسترش اسلام قلمداد کرده اند. او که شیفته خلق و خوی رسول اکرم(صلی الله علیه وآله)شده بود، افرادی را فرستاد تا پیامبر را تشویق به خواستگاری از او نمایند. در نهایت نیز این امر تحقق یافت.

البته کسی در مورد این ازدواج پیامبر شبهه ای وارد نساخته است; چون اوّلین ازدواج پیامبر(صلی الله علیه وآله) بود و خدیجه نیز طبق قول مشهور بیوه زنی بود که قبلا دو بار شوهر کرده و پانزده سال بزرگ تر از پیامبر(صلی الله علیه وآله) بود. اگر این ازدواج پیامبر(صلی الله علیه وآله) از روی شهوت بود، به جای خدیجه یک دختر جوان انتخاب و یا در کنار او همسران دیگری اختیار می کرد، اما پیامبر(صلی الله علیه وآله) با اینکه حضرت خدیجه تمام ثروتش را در اختیار او گذاشته بود و کاملا تسلیم او بود و هیچ مشکلی حتی ازدواج مجدّد برایش ایجاد نمی کرد، تا وقتی خدیجه زنده بود، همسر دیگری اختیار نکرد.

همچنین پیامبر هیچ انگیزه و یا منفعت شخصی از ازدواج با خدیجه، به خاطر ثروت و سرمایه او نداشت; چون از سرمایه خدیجه جز در راه اعتلای دین اسلام استفاده نمی کرد. شهید مطهّری در این باره می فرماید: «عجیب این است: حالا که همسر یک زن بازرگان و ثروتمند شده است، دیگر دنبال کار بازرگانی نمی رود. تازه دوره وحدت یعنی دوره انزوا، دوره خلوت، دوره تحنّف و دوره عبادتش شروع می شود. آن حالت تنهایی، یعنی آن فاصله روحی که با قوم خودش پیدا کرده است، روز به روز زیادتر می شود.»32

سوده: او دختر زمعة بن قیس از تیره عبد شمس بود. نخست با سکران بن عمرو که مسلمان بوده و به حبشه مهاجرت کرده بود، ازدواج کرد. شوهرش در حبشه، در راه خدمت به اسلام درگذشت. او پس از مرگ شوهرش تنها و بی سرپرست ماند و برای تأمین زندگانی خود در آن محیط غریب، پر تعصّب و شرک آلود، چاره ای جز این نداشت که برای تأمین معاش خود یا از آیین اسلام دست بردارد و به خاندان بت پرست و مشرک خود بپیوندد یا یک همسر مناسبی از مسلمانان پیدا کند. «او اگر به اقوامش برمی گشت یا به قتلش می رساندند و یا شکنجه اش می کردند و یا به گرویدن به کفر مجبورش می کردند، لذا رسول خدا(صلی الله علیه وآله) برای حفظ او از این مخاطر با او ازدواج نمود.»33

بنابراین، پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) که تنها هدفش ترویج دین و تحکیم مبانی آن بود، به عنوان قدردانی از خدمات یک مهاجر اسلامی و به عنوان تقویت و دلداری به مسلمانان مجاهد دیگر، و نیز سر و سامان دادن به زندگی یک زن بیوه با او ازدواج کرد. علاوه بر اینکه «هیچ کس نگفته است که سوده جمال یا مال و مقامی داشت که این ازدواج به خاطر آن رخ داده است.»34 این ازدواج یک سال پس از رحلت حضرت خدیجه، یعنی سال 11 بعثت صورت گرفت. سوده در اواخر خلافت عمر در مدینه از دنیا رفت.

عایشه: او دختر ابوبکر بود. مشهور است که هفت ساله بود که پیامبر(صلی الله علیه وآله) در مکه از او خواستگاری کرد. (این امر از خواسته های ابوبکر نیز بوده است.) دو سال در عقد پیامبر، اما در خانه پدر بود و بعد از هجرت وارد خانه پیامبر شد. زندگی فردی و اجتماعی عایشه پر از حوادث و داستان های گوناگونی است. او یکی از خبرسازترین بانوان تاریخ اسلام است که وقایع و حوادث بسیاری رقم زده است. از این رو، کتاب های متعددی درباره او نوشته شده است.35 عایشه در سال 57 هجری از دنیا رفت و در بقیع دفن شد.

چنانچه ازدواج پیامبر(صلی الله علیه وآله) با عایشه به انگیزه زناشویی بود، باید آن حضرت با یکی از دختران بالغ و یا زنان بیوه جوان ازدواج می کرد تا لازم نباشد دو سال صبر کند تا عایشه بالغ شود. از این رو، می توان گفت: اموری همانند نزدیکی و پیوند با قبیله تمیم، برداشتن مشکل از سر راه ابوبکر و دلگرم کردن بیشتر او به اسلام علل این ازدواج بوده است.36 هیکل درباره ازدواج پیامبر با عایشه و همچنین حفصه دختر عمر می گوید: «عایشه و حفصه دختران ابوبکر و عمر بودند و محمد(صلی الله علیه وآله)می خواست به وسیله رشته خویشاوندی، آنها را با خود مربوط سازد... . علاقه و محبتی که نسبت به عایشه داشت بعد از ازدواج به وجود آمد و در هنگام ازدواج وجود نداشت، از این جهت نمی توان گفت او را به اقتضای محبّت به زنی گرفت; زیرا موقعی که از عایشه خواستگاری کرد هفت سال داشت و دو سال پس از آن زفاف رخ داد، نمی توان باور کرد که محمد(صلی الله علیه وآله) او را در سن هفت سالگی دوست می داشته است.»37

زینب دختر خزیمه: وی نوه دختری عبدالمطلب و دختر عمّه رسول خدا بود. شوهر قبلی او عبیدة بن حارث بن عبدالمطلب بود که در جنگ بدر به شهادت رسید. او در مراحلواپسین زندگی خود به سر می برد که افتخار همسری پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله)را پیدا کرد. این ازدواج در سال سوّم هجرت و در مدینه صورت گرفت.

زینب از نظر ثروت و جمال معروفیتی نزد مردم نداشت، و وقتی زن پیامبر شد دوره جوانی اش گذشته بود. تنها یتیم نوازی و دلجویی او از بیچارگان و درماندگان، زبانزد مردم بود، به حدّی که لقب «اُمّ المساکین» یا مادر بیچارگان به او داده بودند. پیامبر(صلی الله علیه وآله) از روی دلسوزی و به خاطر حفظ آبرو و حیثیت زینب و نیز برای حمایت از او با وی ازدواج کرد.

زینب تقریباً دو سال، یعنی تا سال پنجم هجرت، با پیامبر(صلی الله علیه وآله)زندگی کرد که از دنیا رفت. او تنها زنی بود که پس از حضرت خدیجه در ایام حیات پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) درگذشت.

حفصه: او دختر عمر و از زنانی بود که به مدینه هجرت کرد. همسرش خنیس بن عبدالله در اثر جراحت های فراوان در جنگ بدر از دنیا رفته بود. پس از وفات شوهرش، عمر به ابوبکر پیشنهاد کرد او را به همسری بپذیرد، ولی او قبول نکرد و عمر نگران شد. پس از وفات رقیه (همسر عثمان و دختر پیامبر)، عمر او را به عثمان پیشنهاد کرد و او نیز نپذیرفت. این موضوع عمر را سخت نگران کرد و زبان به شکایت نزد پیامبر گشود. پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرمود: کسی که بهتر از عثمان است با حفصه ازدواج می کند (که مراد خودش بود).38

بنابراین، ازدواج پیامبر(صلی الله علیه وآله) با حفصه به خاطر دلداری دادن به عمر بود، بخصوص با توجه به اینکه ابوبکر و عثمان حاضر به همکاری و حل مشکل عمر نبودند. این ازدواج در سال سوّم هجرت و در مدینه رخ داد. حفصه در سال 45 هجری از دنیا رفت.

امّ سلمه: نام او هند دختر ابی امیّه حذیفة بن مغیره از قبیله مخزوم است. مادرش عاتکه دختر عبدالمطلب بود. بنابراین، امّ سلمه دختر عمّه پیغمبر بود. او یکی از بانوان پاکدامن و پرهیزکار، و طبق احادیث، پس از خدیجه کبرا از محترم ترین زنان پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله)به شمار می رفت. نخست با پسر عمویش، ابوسلمه مخزومی، ازدواج کرد و فرزندانی نیز از او داشت. شوهرش در جنگ احد جراحت شدیدی برداشت و در اثر آن از دنیا رفت. چند ماهی سرپرستی فرزندان خود را به عهده داشت که در این مدت افرادی مانند ابوبکر و عمر از او خواستگاری کردند ولی او نپذیرفت. ام سلمه پس از خواستگاری رسول خدا(صلی الله علیه وآله) از وی، ابتدا نپذیرفت، ولی سپس قانع شد. وقایع مهمّی درباره او نقل می کنند که حاکی از مقام فضیلت و کمال اوست.

از جمله فضایل اخلاقی و پسندیده او این بود که دوست نداشت هیچ گونه مزاحمتی برای دیگران ایجاد کند. یکی از دلایل او بر ازدواج نکردن با پیامبر(صلی الله علیه وآله) نیز همین مسئله بود; چرا که وی دارای چهار فرزند از شوهر سابق خود بود و نمی خواست مزاحمتی برای پیامبر(صلی الله علیه وآله)ایجاد شود. امّا چون پیامبر پدر و رهبر امّت اسلامی بود، وظیفه خود می دانست که برای تأمین نیازهای امّ سلمه، دلداری دادن به او و سرپرستی فرزندان یتیمش اقدامی کند، از این رو، فرزنددار بودن امّ سلمه را مزاحمتی برای خود و مانع ازدواج ندانست و او نیز موافقت کرد. «پیداست که هدف پیامبر از این ازدواج، سرپرستی او و فرزندان یتیمش بوده است. آیا ازدواج با زنی بیوه و مسن، و نگهداری چهار کودک یتیم او، خود نوعی ریاضت نبود؟»39 دکتر هیکل نیز در این باره می گوید: «خاورشناسان گمان می کنند که محمد(صلی الله علیه وآله)امّ سلمه را به خاطر جمالش به زنی گرفت! اگر چنین بود از دختران مهاجران و انصار کسانی بودند که در جوانی و جمال و ثروت هزار مرحله از امّ سلمه پیش بودند و فرزندی نداشتند که بار دوش او شود، می توانست آنها را به زنی انتخاب کند... . به همین جهت، علاقه مسلمانان نسبت به او زیاد شد و در عین حال که او را پیغمبر خدا می دانستند، پدر مهربان خود می شمردند; زیرا او به حقیقت برای هر بینوا و ناکام و ناتوان و بیچاره و درمانده و یتیمی که پدرش در جنگ کشته شده بود، مانند پدری دلسوز و مهربان بود.»40

این ازدواج در سال چهارم هجرت رخ داد. امّ سلمه در سال 61 هجری در مدینه در گذشت و در بقیع دفن گردید. او آخرین همسر پیامبر بود که از دنیا رفت.

زینب دختر جحش: مادرش امیمه، دختر عبدالمطلب بود. و از این رو، او نیز همچون امّ سلمه، دخترعمّه پیامبر(صلی الله علیه وآله) محسوب می شد. پیامبر(صلی الله علیه وآله) او را در سال پنجم هجرت تزویج نمود. او در سال بیستم هجرت از دنیا رفت و در بقیع دفن شد.

چون شبهات مربوط به این ازدواج، با تأکید بیشتری مطرح شده، و حتی در زمان خود پیامبر نیز منافقان به این مسئله دامن می زدند، ما نیز علل این ازدواج را با تفصیل بیشتری بیان می کنیم.

شوهر سابق زینب، زیدبن حارثه بود. زید غلام خدیجه بود که پس از ازدواج با پیامبر، او را به عنوان خدمتگزار به شوهرش هدیه کرد. قبیله زید برای آزادی اسرای خود به مکه آمدند تا با پرداخت پول، آنها را آزاد نمایند. پدر زید نیز از پیامبر(صلی الله علیه وآله) درخواست خرید او را کرد. پیامبر(صلی الله علیه وآله) بدون هیچ گونه توقّع مادی، زید را بین آزادی و اقامت در مکه مخیّر گذاشت. روحیات پاک و عواطف عالی و اخلاق نیک پیامبر(صلی الله علیه وآله)باعث شد زید اقامت در محضر پیامبر را بر آزادی و رفتن نزد بستگان خود ترجیح دهد. علاقه پیامبر(صلی الله علیه وآله) نیز به او تا حدی بود که او را به فرزندی برگزید و مردم به او به جای زیدبن حارثه، زید بن محمّد می گفتند.

یکی از اهداف پیامبر(صلی الله علیه وآله) حذف فاصله طبقاتی و پیوند دادن افراد ثروتمند با فقیر و نیز از بین بردن سنت غلط عدم ازدواج دختران آزاد و اشرافی با طبقه تهیدست و بنده بود. پیامبر(صلی الله علیه وآله)برای از بین بردن این رسم غلط ابتدا از خانواده خود شروع کرد و دختر عمّه خود زینب را به ازدواج غلام سابق خود و آزاد شده آن روز درآورد، تا مردم بدانند که ملاک برتری، تقوی و پرهیزگاری است و نه مال و ثروت. برای این کار پیامبر(صلی الله علیه وآله) خود به خانه زینب رفت و رسماً از او برای زید خواستگاری کرد. او و برادرش در ابتدا ممانعت کردند تا اینکه آیه 36 سوره احزاب41 نازل شد که هیچ مرد و زن مؤمنی در صورتی که خدا و پیامبر او درباره آنها تصمیمی گرفتند، اختیاری از خود ندارد. ایمان زینب و برادرش عبدالله به پیامبر(صلی الله علیه وآله) و وحی آسمانی موجب شد تا زینب رضایت خود را اعلام کند.

اما این ازدواج به عللی منجر به طلاق شد و علی رغم خواسته پیامبر، سرانجام آن دو از یکدیگر جدا شدند. پس از مدّتی پیامبر(صلی الله علیه وآله)برای باطل کردن سنت غلط دیگری، بر اساس وحی الهی با زینب ازدواج کرد. توضیح آنکه: جامعه عرب پسر خوانده را مانند پسر واقعی فرض می کردند و احکام پسر واقعی، مثل تحریم رابطه زناشویی، توارث و مانند آن را، در مورد پسر خوانده نیز جاری می دانستند. اگر پسرخواندگی به منظور ابراز عاطفه و علاقه باشد، عمل درستی است، اما اگر به منظور تشریک در یک سلسله احکام اجتماعی باشد که همگی از آن فرزند واقعی به شمار می روند، پذیرفتنی نیست; چرا که یک نوع بازی با عاملِ مهم در اجتماع یعنی نَسَب است. خداوند در آیه 4 سوره احزاب42 می فرماید که پسرخواندگان شما پسران واقعی شما نیستند. این حرفی است که شما از خود گفته اید ولی سخن حق پیش خداست و اوست که بشر را به راه راست هدایت می کند.

پیامبر(صلی الله علیه وآله) مأمور گردید که این سنّت و روش جاهلی و غلط را همانند سنت های خرافی دیگر درهم بکوبد و آن را با عمل، که تأثیرش بیش از گفتار و جعل قانون است، از میان مردم عرب بردارد. از آن رو که کمتر کسی جرئت داشت این برنامه را در دنیای آن روز اجرا کند، خداوند پیامبر(صلی الله علیه وآله) را رسماً با نزول آیه 37 سوره احزاب43 برای این مهم دعوت فرمود.

این ازدواج علاوه بر اینکه سنت غلطی را باطل اعلام کرد، مظهر مساوات و برابری نیز قرار گرفت; زیرا پیامبر گرامی اسلام به عنوان رهبر امّت اسلامی با زنی ازدواج کرد که در گذشته همسر بنده آزاد شده او بود و در دنیای آن روز چنین ازدواجی، مخالف شئون اجتماعی به شمار می رفت.

این عمل شجاعانه پیامبر(صلی الله علیه وآله)، موجی از اعتراض و انتقاد را از جانب منافقان و کوته فکران پدید آورد، امّا خداوند برای سرکوبی این افکار آیه 40 سوره احزاب را فرو فرستاد: محمّد پدر یکی از مردان شما نیست; او سمتی جز اینکه رسول خدا و خاتم پیامبران است ندارد و خداوند از همه چیز آگاه است. قرآن حتی پیامبر خدا را در اجرای این فرمان الهی در آیه های 38 و 39 سوره احزاب44 مورد ستایش قرار می دهد.

بدین سان، خداوند رسم فرزندخواندگی را به طور کلی از دایره مقررات روابط زناشویی در مورد پسر واقعی خارج ساخت و آن را تا ابد ملغا اعلام کرد.

اما مستشرقان و خاورشناسان بی خبر یا مغرض، صریح آیات قرآن را نادیده گرفته و دلایل بی محتوایی برای فریب افراد ساده لوح و بی اطّلاع مطرح کردند. آنان ابطال یک سنت غلط را رنگ عشق و دلباختگی داده و همچون رمان نویسان آنچه توانسته اند به یک تاریخ مجعول، پر و بال داده و آن را به ساحت مقدس پیامبر نسبت داده اند. دلیل آنها، این داستان ساختگی است که روزی چشم پیامبر(صلی الله علیه وآله)بی اختیار به زینب می افتد. زید احساس می کند که پیامبر به زینب علاقه مند شده است و چون خود علاقه زیادی به پیامبر(صلی الله علیه وآله)داشت او را طلاق می دهد تا مانعی برای ازدواج زینب با پیامبر نباشد.45دلایل ذیل بطلان این داستان سرایی موهوم و مجعول را روشن می سازد:

الف. آیه 37 سوره احزاب تصریح دارد که خداوند خود این ازدواج را ترتیب داده و آن به منظور ابطال یک سنت غلط بوده نه به منظور علاقه مندی و دلباختگی. این مطلب در صدر اسلام مورد تأیید همه بوده است و حتی یهودیان، مسیحیان و منافقان بر پیامبر به خاطر این عملش خرده نگرفتند.

ب. زینب دختر عمّه پیامبر(صلی الله علیه وآله) بود و پیش از ازدواج با زید، به پیامبر پیشنهاد ازدواج داده بود، ولی پیامبر علی رغم خواسته او اصرار ورزید که با غلامش، زید ازدواج کند. بنابراین، اگر پیامبر(صلی الله علیه وآله) علاقه داشت با او ازدواج کند، پیش از ازدواج او با زید، زمانی که او دختر بود و هیچ مانعی هم بر سر راه نبود و حتی مقتضی (خواسته زینب) هم موجود بود، می توانست با او ازدواج کند، در حالی که چنین نکرد.

ج. بسیار دور از عقل و جریان طبیعی عرف آن روز بود که پیامبر(صلی الله علیه وآله) در همسایگی منزل خود تا آن زمان آثار جمال و زیبایی زینب را بی اختیار ندیده باشد; علاوه بر آنکه دختر عمّه او نیز بود و خود پیامبر(صلی الله علیه وآله) مقدمات و لوازم عروسی زینب را فراهم ساخته بود. بنابراین، بسیار بعید است که نگاه پیامبر به زینب ـ آن گونه که در آن داستان مجعول آمده است ـ اوّلین نگاه بوده باشد.46

د. «در آن عصر [پیش از بعثت] زنان حجاب نداشتند و زینت خود را آشکار می ساختند، بعدها اسلام این کار را حرام کرد. با وجود این، محمّد کسی نبود که به زیبایی زنان فریفته شود و در زندگانی خدیجه و پیش از ازدواج با او این کار از او معروف نبود. به این ترتیب، عجیب است که پس از پنجاه سالگی ناگهان عوض شود و... به یک نظر دلباخته دختر جحش شود.»47

جویریه: او دختر حارث بن ابی ضراره، زن بیوه ای بود که پیش تر با پسر عموی خود به نام مالک بن صفوان ازدواج کرده بود. او که زنی پاک، و دارای ادب و متانت بود، در سال ششم هجرت به افتخار همسری پیامبر(صلی الله علیه وآله) در آمد و در سال 56 هجری در مدینه از دنیا رفت.

در غزوه بنی المصطلق، جویریه به همراه عده ای از زنان و مردان، اسیر مسلمانان شدند. هنگام تقسیم غنایم، جویریه که دختر رئیس قبیله بنی المصطلق بود، سهم ثابت بن قیس شد. جویره با مولای خود، ثابت بن قیس، قراردادی نوشت که در قبال پرداخت پول آزاد شود. روزی جویریه که آثار زبونی و بیچارگی در سیما و حرکاتش آشکار بود، به حضور پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) رسید و اظهار داشت: من دختر حارث رئیس قبیله بنی المصطلق هستم، بلاها و مصایبی که به من رسیده، بر شما پوشیده نیست. من برای آزادی خود عقد مکاتبه48 نوشته ام، مرا برای تهیه پول یاری کن. پیامبر(صلی الله علیه وآله)چون می خواست بالاتر از کمک مالی به او بشود، به وی پیشنهاد ازدواج داد و او نیز پذیرفت.

هنگامی که این خبر به مسلمانان رسید، به خودشان گفتند: از این پس پیامبر داماد قبیله بنی المصطلق شده است و ما در واقع خویشان و بستگان پیامبر را به اسارت نزد خود گرفته ایم، روا نیست که خویشان رسول خدا در اسارت مسلمانان باشند، از این رو، همه اسرا را، که قریب دویست نفر بودند، آزاد کردند.49 هنگامی که آزادشدگان به قبیله خود برگشتند، و این لطف و بخشش مسلمانان را مشاهده نمودند، به آیین اسلام گرویدند و حتی در صف مسلمانان و در رکاب پیامبر(صلی الله علیه وآله) جنگیدند. این رفتار رسول خدا(صلی الله علیه وآله)نه تنها در قبیله بنی المصطلق بلکه در سران قبایل دیگر نیز تأثیر مثبت گذاشت و دل های آنها را نیز به اسلام متمایل کرد. بدین سان، با یک ازدواج هزاران دل به سوی اسلام متمایل گشت.

امّ حبیبه: نام اصلی او رمله می باشد. او دختر ابوسفیان، خواهر معاویه و همسر عبیدالله بن جحش اسدی بود. به همراهی شوهرش به حبشه مهاجرت نمود. شوهرش در حبشه در اثر تبلیغات مسیحیان از آیین اسلام برگشت و مسیحی شد و در همان جا از دنیا رفت. امّ حبیبه که یک زن مسلمان بود و به همراهی اغلب مهاجران حبشه از ترس اذیت و آزار پدرش، ابوسفیان، به آنجا پناهنده شده بود، نمی توانست بی پناه و بی سرپرست بماند، از این رو، پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) به حمایت و سرپرستی او اقدام نمود. آن حضرت در سال ششم هجرت، عمروبن امیّه را نزد نجاشی، پادشاه حبشه، فرستاد و از او خواست امّ حبیبه را به عقد او در آورد. نجاشی او را به پیامبر تزویج کرد. او تا یک سال بعد در حبشه بود و در سال هفتم هجرت با آخرین گروه مهاجران حبشه به مدینه بازگشت.50 امّ حبیبه که هنگام ازدواج با رسول خدا(صلی الله علیه وآله) در حدود چهل سال داشت، در سال 44 هجری در مدینه وفات یافت.

بنابراین، در زمانی که کسی جرئت نگهداری و سرپرستی امّ حبیبه را نداشت (چون او دختر ابوسفیان، دشمن درجه یک اسلام بود)، پیامبر(صلی الله علیه وآله)به حمایت و سرپرستی او اقدام نمود تا بدین وسیله آن بیچاره را از ورطه هلاکت نجات دهد و از سوی دیگر، در جهت پیوند دادن و نرم کردن دل های بنی امیه که از دشمنان سرسخت و لجوج مسلمانان بودند، گامی بردارد. در نتیجه این وصلت، پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) با خاندان بنی امیه و هند، زن ابوسفیان، و سایر دشمنان خونین خود نسبت فامیلی و خویشاوندی پیدا کرد و امّ حبیبه نیز عامل بسیار مؤثری برای تبلیغ اسلام در خانواده های مکه شد.

استاد پیشوایی نیز معتقد است: «اگر انگیزه ای را که خاورشناسان مسیحی ادّعا کرده اند، فرض کنیم، چگونه معقول خواهد بود که شخصی، زنی را تزویج کند که در کشور دیگر اقامت دارد و وضع بازگشت او هیچ معلوم نیست؟!»51

صفیه: او دختر حُیَی بن اخطب رئیس قبیله بنی النضیر بود و سلسله نسب او به هارون، برادر حضرت موسی(علیه السلام) می رسید. او پیش از ازدواج با رسول اکرم(صلی الله علیه وآله)، ابتدا با سلام بن مشکم و سپس با کنانة بن ربیع، که در واقعه جنگ خیبر به دست مسلمانان کشته شد، ازدواج کرد.

پس از فتح خیبر در سال هفتم هجرت، بلال او را نزد پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)آورد. چشم حضرت به صورت کبود شده صفیه افتاد و علّت آن را پرسید. صفیه جواب داد: شبی در خواب دیدم که ماه در دامان من واقع شده است. صبح خواب را برای شوهرم بیان کردم، او سیلی محکمی به صورتم زد و گفت: مثل اینکه آرزوی محمّد را در دل می پروری؟ پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) فرمود: اگر اسلام را قبول کنی، تو را به همسری خود برمی گزینم و اگر بر یهودیت باقی باشی، تو را آزاد می کنم تا نزد قبیله ات برگردی. صفیه جواب داد: نزد رسول خدا برایم ارزشمندتر است.52 بدین ترتیب بود که پیامبر در همان سال (سال هفتم هجرت) او را به عنوان همسری برگزید.

صفیه عشق وافری به پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)داشت و هنگام فوت آن حضرت بی تابانه گریه می کرد و از صمیم دل از خدا می خواست که دردهای پیامبر را به جان او بیندازد و او به جای پیامبر در بستر مرگ قرار گیرد. صفیه تا دوران حکومت معاویه زنده بود. وی در سال 50 هجری درگذشت و در قبرستان بقیع دفن گردید.

علّت این ازدواج آن بود که خود مسلمانان راضی نبودند صفیه که دختر رئیس قبیله بنی النضیر بود جز به پیامبر اسلام، به کس دیگری اختصاص یابد. با این وصلت، شخصیت اجتماعی او و عشق وافرش به اسلام نادیده گرفته نمی شد. ایجاد دوستی میان یهودیان و مسلمانان و نیز تشویق و ترغیب یهودیان به پذیرش اسلام را از فواید دیگر این ازدواج می توان برشمرد.

میمونه: از او به عنوان آخرین همسر پیامبر(صلی الله علیه وآله) یاد می کنند. او دختر حارث هلالی خواهرزاده خالدبن ولید از قبیله بزرگ بنی مخزوم بود. وی زن بیوه ای بود که پس از درگذشت دوّمین شوهر خود به نام ابی رهبة، خود را به پیامبر اسلام هبه کرد. این حادثه در سال هفتم هجرت و در سن 51 سالگی میمونه رخ داد. او در سال 51 هجری وفات یافت و در «سرف» از نواحی مکه دفن شد. لازم به ذکر است که این نوع ازدواج ـ یعنی زنی خود را بدون مهر و صداق به پیامبر ببخشد و خود را به همسری پیامبر درآورد ـ طبق آیه 50 سوره احزاب53 از احکام اختصاصی رسول خداست و از این رو، نمی توان بر آن اشکال گرفت. علاوه بر آن، میمونه از قبیله بنی مخزوم (بزرگ ترین قبایل عرب) بود و قرار گرفتن وی در زمره همسران پیامبر می توانست در تحکیم روابط میان پیامبر(صلی الله علیه وآله) و قبیله بنی هاشم با قبیله بنی مخزوم مؤثر باشد.

گئورگیو نیز معتقد است که این ازدواج یک اقدام سیاسی برجسته به شمار می آمد; چرا که میمونه هشت خواهر داشت که هر یک همسر رجال برجسته مکه بودند، و محمّد(صلی الله علیه وآله) بعد از ازدواج با میمونه گویا خویشاوند تمام سکنه مکه می شد. از اهداف دیگر ازدواج پیامبر(صلی الله علیه وآله)این بود که خالدبن ولید، سردار بزرگ مکه را که نسبت فامیلی با میمونه داشت، با خود خویشاوند نماید. تأثیر این ازدواج به قدری بود که خالدبن ولید بالای کوه رفت و درباره پیامبر به اطرافیان خود گفت: این مرد که چنین دینی آورده است، اهل خدعه و تزویر نیست.54

علل منع همسران پیامبر(صلی الله علیه وآله) از ازدواج

در پاسخ به این سؤال که چرا همسران پیامبر(صلی الله علیه وآله) پس از رحلت آن حضرت حق ازدواج نداشتند و از این حق طبیعی و انسانی خود منع شدند، دلایل ذیل را می توان برشمرد:

الف. ترک ازدواج با همسران رسول خدا(صلی الله علیه وآله) یک نوع احترام و تعظیم به شخصیت پیامبر اکرم است. همان گونه که مسلمانان در حال حیات پیامبر(صلی الله علیه وآله)باید به شخصیت او احترام کنند، پس از رحلت او نیز باید احترام می کردند و این مسئله نوعی تعظیم و احترام به آن حضرت محسوب می شد.

ب. همسران رسول خدا بر اثر رابطه زناشویی با پیامبر، فضیلت و افتخار بزرگی کسب کرده بودند، تا آنجا که آنها را «اُمّهات المؤمنین» می نامیدند.55حال اگر ازدواج با آنان مشروع می شد، بسیاری از شخصیت های برجسته و رئیسان قبایل برای کسب چنین افتخاری علاقه مند وصلت با آنها می شدند و در راه آن تلاش و رقابت می کردند، و چه بسا در به دست آوردن آن به جنگ و نزاع می پرداختند، امّا اسلام با تحریم ازدواج با همسران پیامبر(صلی الله علیه وآله) ریشه نزاع و اختلاف را از بین برد.

ج. هر بستری راز و اسراری مخصوص به خود دارد. اگرچه جنبه وحی و رسالت پیامبر(صلی الله علیه وآله) بر دیگر جنبه های عادی زندگی آن حضرت برتری داشت، اما در این جنبه های عادی با مردم یکسان بود. حال اگر همسرانش پس از رحلت او ازدواج می کردند، طبیعی بود که اسرار و رموز جنبه های عادی و بشری پیامبر را در میان مردم پخش می کردند و آنان را در جریان امور عادی و بشری آن حضرت قرار می دادند. این امر فضیلت و روحانیت پیامبر(صلی الله علیه وآله)را کاهش می داد و افراد خود را شخصیتی همانند پیامبر تلقّی کرده و جنبه های رسالتی و وحیانی را عادی و معمولی می انگاشتند. خداوند برای برطرف کردن این محذورات، ازدواج با زنان پیامبر را تحریم کرد.56

د. پیوند زناشویی با همسران پیامبر(صلی الله علیه وآله) زمینه بهره برداری سیاسی از وجود آنها را برای شوهر فراهم می ساخت. چنان که در جنگ جمل قرابت و خویشاوندی زبیر با عایشه سبب شد که زبیر افراد ساده لوح را به دنبال خود بکشد و نبرد خونینی را به راه اندازد. اگر عایشه هوادار زبیر و طلحه نبود، هرگز این دو به گردآوری چنین سپاهی موفق نمی شدند.57

بنا به دلایل مزبور و احتمالا حکمت هایی دیگر، خداوند در آیه 53 سوره احزاب58 ازدواج با همسران پیامبر را پس از رحلت آن حضرت ممنوع اعلام کرد. این حکم همچون برخی احکام دیگر که در آیاتی از سوره احزاب (آیه 30 به بعد) بدان ها اشاره شده است، از احکام اختصاصی همسران پیامبر است که شامل زنان دیگر نمی شود.

 

 

پى نوشت ها

 

1ـ گوستاولوبون، تمدّن اسلام و عرب، ترجمه سید محمّدتقى فخرداعى گیلانى، چ چهارم، تهران، مؤسسه مطبوعاتى على اکبر علمى، 1334، ص 120.

2ـ ابن هشام، السیرة النبویة، بیروت، داراحیاء التراث العربى، ج 4، ص 293.

3ـ المسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، انتشارات الشریف الرضى، 1380، ج 3، ص 23.

4ـ الذهبى، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، چ سوم، بیروت، دارالکتاب العربى، 1415 ق، ج 2، ص 592ـ599.

5ـ حاکم نیشابورى، المستدرک على الصحیحین، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1411 ق، ج 4، ص 3ـ4.

6ـ ابن سعد، الطبقات الکبرى، بیروت، دار صادر، 1377 ق، ج 8، ص 52.

7ـ او دختر شمعون قبطى از زنان با فضیلت و با تقواى عصر خود بود. مقوقس (پادشاه اسکندریه) در سال هفتم هجرت او را به عنوان هدیه به پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)اهدا کرد. بنابراین، ماریه عنوان جاریه و کنیزى رسول خدا را داشت. پیامبر(صلى الله علیه وآله) از او در سال هشتم هجرت، صاحب فرزندى به نام ابراهیم شد که البته حسادت بعضى دیگر از همسران از جمله عایشه را به همراه داشت. ابراهیم پس از 16 یا 18 ماه وفات یافت و ماریه در سال 16 هجرى درگذشت و در قبرستان بقیع مدفون گردید.

8ـ «لاَ یَحِلُّ لَکَ النِّسَاء مِن بَعْدُ وَلاَ أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاج وَلَوْ أَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ إِلاَّ مَا مَلَکَتْ یَمِینُکَ وَ کَانَ اللَّهُ عَلَى کُلِّ شَىْء رَّقِیباً.»

9ـ براى آشنایى بیشتر در این باره و علل صاحب فرزند شدن پیامبر از ماریه قبطیه ر.ک: احمد عابدینى، شیوه همسردارى پیامبر(صلى الله علیه وآله) به گزارش قرآن و سنّت، چ دوم، تهران، هستى نما، 1383، ص 107ـ108.

10ـ محمّد رشیدرضا، تفسیر القرآن الحکیم الشهیر بتفسیرالمنار، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1420 ق، ج 4، ص 302.

11ـ عبدالرحیم عقیقى بخشایشى، یک بحث تاریخى و تحلیلى درباره همسران رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، (با مقدّمه شهید دکتر مفتح)، چ سوم، قم، مرکز مطبوعاتى دارالتبلیغ اسلامى، 1352ش، ص 5ـ7.

12ـ محمّدحسین کاشف الغطاء، الفردوس الاعلى، چ سوم، قم، مکتبة فیروزآبادى، 1402 ق، ص 79ـ83 (با ترجمه محتوایى و اندکى تلخیص.)

13ـ عباس محمود العقاد، عبقریة محمّد، ترجمه اسدالله مبشرى، چ پنجم، تهران، امیرکبیر، 1361، ص 138.

14ـ «یَا أَیُّهَا النَّبِىُّ قُل لِّأَزْوَاجِکَ إِن کُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا وَزِینَتَهَا فَتَعَالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ وَ أُسَرِّحْکُنَّ سَرَاحاً جَمِیلا وَ إِن کُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الاْخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنکُنَّ أَجْراً عَظِیماً.»

15ـ سید محمدحسین طباطبائى، تفسیرالمیزان، ترجمه سید محمّدباقر موسوى همدانى، قم، انتشارات اسلامى، ج 4، ص 311.

16ـ محمّدحسین هیکل، حیاة محمّد ترجمه ابوالقاسم پاینده، چ ششم، تهران، انتشارات على اکبر علمى، ص 443ـ444.

17ـ همان، ص 437ـ 438.

18ـ «وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُواْ فِى الْیَتَامَى فَانکِحُواْ مَا طَابَ لَکُم مِنَ النِّسَاء مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُواْ فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ ذَلِکَ أَدْنَى أَلاَّ تَعُولُواْ»

19ـ همان، ص 437.

20ـ محمّد محمود صواف، همسران پاک پیامبر و فلسفه تعدّد آنها، ترجمه مصطفى احمد نور کهتوئى، چ دوم، تهران، احسان، 1381، ص 20ـ22.

21ـ محمد احمد جادالمولى بک، محمّد: المثل الکامل، چ پنجم، مصر، مطبعة محمد على صبیح و اولاده، 1380 ق، ص 271. (البته نمى توان این دلیل را کافى دانست; چرا که ضرورتى نداشت احکام زنان مستقیماً توسط پیامبر(صلى الله علیه وآله) بیان مى گردید، بلکه پدرها و شوهرهاى زنان مى توانستند نقش واسطه را ایفا کنند تا صفت حیا مانع تبیین احکام مختص به زنان نباشد.)

22ـ محمّد رشیدرضا، پیشین، ص 304.

23ـ براى آگاهى بیشتر در این زمینه به تفسیر پنج آیه اوّل از سوره تحریم مراجعه شود.

24ـ مهدى پیشوایى، تاریخ اسلام، چ دوم، قم، نشر معارف، 1382، ص 176.

25ـ اصحاب صفّه: گروهى از یاران پیامبر(صلى الله علیه وآله) از مهاجران ـ که پس از هجرت به مدینه به سبب از دست دادن، یا رها کردن خانه و دارایى و جایگاه خود در قبایل، با پذیرش فقر و تنگدستى، به عبادت و تعلیم و تعلّم و شرکت در جهاد روى آوردند. اینان در قسمت شمالى مسجد پیامبر در محلّى مسقّف و بزرگ و خارج از مسجد، ولى متّصل به آن به نام «صفّه» به معناى سکّو یا ایوان زندگى مى کردند، و به اسوه هایى از پذیرش فقر و رها ساختن مظاهر دنیا براى روى آوردن صرف به آخرت تبدیل شدند. (دایرة المعارف بزرگ اسلامى، تهران، 1379، ج 9، ص 137.)

26ـ «یَا أَیُّهَا النَّبِىُّ قُل لِّأَزْوَاجِکَ وَبَنَاتِکَ وَنِسَاء الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِن جَلَابِیبِهِنَّ ذَلِکَ أَدْنَى أَن یُعْرَفْنَ فَلَا یُؤْذَیْنَ وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِیماً لَئِن لَّمْ یَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِى الْمَدِینَةِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ ثُمَّ لَا یُجَاوِرُونَکَ فِیهَا إِلاَّ قَلِیلا مَلْعُونِینَ أَیْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِیلا.»

27ـ احمد عابدینى، پیشین، ص 87ـ88.

28ـ آیه 28 و 29 سوره احزاب.

29ـ جان دیون پورت، عذر تقصیر به پیشگاه محمّد و قرآن، ترجمه سید غلامرضا سعیدى، چ دوم، تهران، انتشارات محمدحسین اقبال و شرکاء، 1335ش، ص 137ـ138.

30ـ توماس کارلایل، الابطال (تاریخ حیات پیغمبر اسلام)، ترجمه ابو عبدالله زنجانى، چ سوم، تبریز، انتشارات کتابخانه سروش، 1315 ش، ص 71ـ72.

31ـ کنستان ویرژیل گئورگیو، محمّد پیغمبرى که از نو باید شناخت، ترجمه ذبیح الله منصورى، تهران، زرّین، 1376، ص 297.

32ـ مرتضى مطهرى، سیرى در سیره نبوى، چ هشتم، تهران، صدرا، 1369، ص 275.

33ـ سید محمّدحسین طباطبائى، پیشین، ص 309.

34ـ محمدحسین هیکل، پیشین، ص 434.

35ـ در این باره ر.ک: نقش عایشه در تاریخ اسلام و نقش عایشه در احادیث اسلام تألیف علّامه سید مرتضى عسکرى.

36ـ احمد عابدینى، پیشین، ص 85.

37ـ محمّدحسین هیکل، پیشین، ص 435.

38ـ حسام الدین الهندى، کنزالعمّال فى سنین الاقوال و الافعال، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1409 ق، ج 13، ص 697ـ698 / محمد احمد جادالمولى بک، پیشین، ص 273.

39ـ مهدى پیشوایى، پیشین، ص 177.

40ـ محمّدحسین هیکل، پیشین، ص 436.

41ـ «وَ مَا کَانَ لِمُؤْمِن وَلَا مُؤْمِنَة إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالا مُّبِیناً.»

42ـ «وَ مَا جَعَلَ أَدْعِیَاءکُمْ أَبْنَاءکُمْ ذَلِکُمْ قَوْلُکُم بِأَفْوَاهِکُمْ وَاللَّهُ یَقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ یَهْدِى السَّبِیلَ.»

43ـ «وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِى أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَاتَّقِ اللَّهَ وَتُخْفِى فِى نَفْسِکَ مَا اللَّهُ مُبْدِیهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَى زَیْدٌ مِنْهَا وَطَراً زَوَّجْنَاکَهَا لِکَىْ لَا یَکُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِى أَزْوَاجِ أَدْعِیَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَ کَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولا.»

44ـ «مَّا کَانَ عَلَى النَّبِىِّ مِنْ حَرَج فِیمَا فَرَضَ اللَّهُ لَهُ سُنَّةَ اللَّهِ فِى الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلُ وَ کَانَ أَمْرُاللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَلَا یَخْشَوْنَ أَحَداً إلاَّ اللَّهَ وَکَفَى بِاللَّهِ حَسِیباً.»

45ـ گوستاو لوبون، پیشین، ص 121 / محمّدحسین هیکل، پیشین، ص 430 / جواد حدیدى، اسلام از منظر ولتر، چ پنجم، تهران، مرکز نشر دانشگاهى، 1374، ص 64ـ66.

46ـ جعفر سبحانى، فروغ ابدیت، چ دوازدهم، قم، دفتر تبلیغات اسلامى، 1376، ج 2، ص 110ـ119 / عبدالرحیم عقیقى بخشایشى، پیشین، ص 42ـ57 / احمد عابدینى، پیشین، ص 93ـ98 / محمّدحسین هیکل، پیشین، ص 438ـ442 / محمد احمد جادالمولى بک، پیشین، ص 273ـ275 / السیده مریم نورالدین فضل اللّه، نساءٌ فى القرآن، بیروت، دارالزهراء، 1414 ق، ص 580ـ584 / سید محمدامین شیخو، حقیقت حضرت محمّد(صلى الله علیه وآله) و قرن بیستم، انتشارات ذوى القربى، 1381 ش، ص 89ـ102 / ابوالفضل رشیدالدین میبدى، کشف الاسرار و عدة الابرار، چ پنجم، تهران، امیرکبیر، 1371، ج 8، ص 47ـ52.

47ـ محمّدحسین هیکل، پیشین، ص 433.

48ـ بنده اى که بین او و اربابش قراردادى منعقد شده است مبنى بر اینکه بنده ماهانه مبلغى به اربابش بپردازد تا آزاد شود. و آن بر دو قسم است: 1. مکاتبه مطلق: بنده اى که با مولایش شرط کند هر مقدار از مبلغ مقرّر را پرداخت، به همان اندازه آزاد شود; مثلا اگر نیمى از مبلغ را پرداخت، به اندازه نصف آزاد باشد. 2. مکاتبه مشروط: بنده اى که در عقد شرط کند هرگاه تمام مبلغ را پرداخت، آزاد شود و پرداخت نصف یا ربع مبلغ منجر به آزادى بخشى از او نمى شود. (سیدمحمّد حسینى، فرهنگ لغات و اصطلاحات فقهى، تهران، سروش، 1382، ص 502ـ503)

49ـ ابن الاثیر، الکامل فى التاریخ، چ چهارم، بیروت، داراحیاء التراث العربى، 1414 ق، ص 578 / ابن هشام، پیشین، ص 295.

50ـ ابن کثیر، البدایة و النهایة، بیروت، داراحیاء التراث العربى، ج 4، ص 163ـ165.

51ـ مهدى پیشوایى، پیشین، ص 176.

52ـ ابن سعد، پیشین، ص 120ـ123 / شیخ عباس قمى، سفینة البحار و مدینة الحِکَم و الاثار، چ دوم، تهران، دارالاسوه، 1416 ق، ج 5، ص 128 (البته در اینجا به جاى شوهر، تعبیر به پدر دارد.)

53ـ «یَا أَیُّهَا النَّبِىُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَکَ أَزْوَاجَکَ اللاَّتِى آتَیْتَ أُجُورَهُنَّ وَمَا مَلَکَتْ یَمِینُکَ مِمَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَیْکَ وَبَنَاتِ عَمِّکَ وَبَنَاتِ عَمَّاتِکَ وَبَنَاتِ خَالِکَ وَبَنَاتِ خَالَاتِکَ اللاَّتِى هَاجَرْنَ مَعَکَ وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِىِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِىُّ أَن یَسْتَنکِحَهَا خَالِصَةً لَّکَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِینَ قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَیْهِمْ فِى أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ لِکَیْلَا یَکُونَ عَلَیْکَ حَرَجٌ وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِیماً.»

54ـ کنستان ویرژیل گئورگیو، پیشین، ص 373.

55ـ «النَّبِىُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَ أَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ ...» (احزاب: 6)

56ـ عبدالرحیم عقیقى بخشایشى، پیشین، ص 126ـ128.

57ـ همان، ص 127 / جعفر سبحانى، منشور جاوید، قم، مؤسسه امام صادق (ع)، 1375، ج 7، ص 405.

58ـ «وَلَا أَن تَنکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذَلِکُمْ کَانَ عِندَ اللَّهِ عَظِیماً.»

 

 

 

منبع : فصلنامه تخصصی معرفت شماره 108

[ چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٦:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در زمانی که از مکه به سمت مدینه هجرت فرمود ابابکر را با خود برده و علی را در جای خویش در بستر خوابانید اگر وصی حقیقی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام بوده است چرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم او را در معرض مرگ قرار داده و ابابکر را از آنجا دور می کنند!! کدام یک سزاوار تر بر وصایت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستند؟

مطلب اول: درباره ی اصل موضوع همراهی ابوبکر با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در آغاز هجرت به مدینه تردیدهایی وجود دارد
1. هیچگاه از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و یا ابابکر حدیثی مبنی بر همراهی ابابکر با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در غار روایت نشده است.
2. به نقل از صحیح ترین کتاب اهل سنت یعنی صحیح بخاری از قول عایشه آمده که هیچ آیه ای درباره ی ما نازل نشده است. ما انزل الله فینا شیئاً فی القرآن الّا الله انزل عذری (صحیح بخاری کتاب التفسیر حدیث شماره 4827)
و منظور عایشه از ما یعنی خاندان ابوبکر و منظور قطعاً زنان پیامبر صلی الله علیه و اله نیست زیرا درباره ی زنان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم آیات زیادی در قرآن وجود دارد مانند آیاتی که در سوره ی احزاب نازل شده است و اگر آیه ای درباره ی ابابکر نازل شده بود حتماً فرزند او یعنی عایشه بیان می کرد.
3. باز در کتاب صحیح بخاری روایاتی است که صراحتاً مهاجرت ابابکر با پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را منتفی دانسته و او را یار غار عمر بن خطاب معرفی کرده است.
ابن عمر گفته است: سالم مولی ابی حذیفه در مسجد قبا به عنوان امام جماعت اولین مهاجرین که در بین ایشان ابوبکر و عمر و ابوسلمه و زید و عامر بن ربیعه قرار داشتند نماز را بر پا کرده است.
کان سالم مولی ابی حذیفه یؤمُّ المهاجرین الاولین و اصحاب النبی صلی الله علیه و آله فی مسجد قبا فیهم ابوبکر و عمر و ابوسلمه و زید و عامر بن ربیعه (صحیح بخاری کتاب الاحکام باب 25 حدیث 7175)
و باز از این روشن تر همان ابن عمر گفته است: هنگامی که اولین گروه مهاجر به موضع قبا رسیدند قبل از آنکه رسول خدا صلی الله علیه و اله بیایند سالم مولی ابی حذیفه برایشان امام جماعت شد زیرا او از همه بیشتر قرآن را بلد بود.
عن ابن عمر قال قدم المهاجرون الاولون العصبه-موضع بقبا- قبل مقدم رسول الله صلی الله علیه و آله کان یؤمهم سالم مولی ابی حذیفه و کان اکثرهم قراناً(صحیح بخاری کتاب الاذان باب 54 حدیث 692) با این وجود تردیدهایی اساسی پیرامون حضور ابابکر در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در غار وجود دارد.
جواب این شبهه با کنار هم گذاشتن چند مطلب واضح می شود:
مطلب دوم: باید بررسی کرد که آیا رسول خدا ابابکر را با خود بردند و یا اینکه او به همراه پیامبر روانه شد؟ در فرض اول پیامبر با برنامه قبلی ابابکر را به همراه خویش برده ولی در فرض دوم او خود بدون نظر پیامبر به دنبال ایشان روانه شده است.
آن طوری که طبری نوشته است نه تنها ابابکر از هجرت و سفر رسول خدا مطلع نبوده بلکه به اصرار، خویش را به همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روانه کرده است: او می نویسد که ابابکر مرتبا از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درخواست می کرد که شما نیز به مدینه مهاجرت کنید ولی پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم که گویا منتظر امر خدا بودند او را به آینده حواله می دادند تا اینکه امر خدا می رسد. پس ایشان به ابابکر می فرمایند:
قد اذن لی بالخروج الی المدینه فقال ابوبکر: یا رسول الله الصحابه الصحابه قال الصحابه... (تاریخ طبری1/245)
یعنی به من اجازه هجرت و خروج از مکه داده شده ابابکر گفت: یا رسول الله همراهی همراهی (درخواست همراهی با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را می کند) پیامبر نیز به او اجازه می دهند.
اما همین طبری در صفحاتی قبل آورده است:
وقتی که مشرکین درب خانه رسول خدا اجتماع کردند و قصد قتل ایشان را داشتند
قال لعلی بن ابی طالب نم علی فراشی... (تاریخ طبری1/243 و244)
خود به حضرت علی علیه السلام دستور می دهند که به جای من بخواب و بدان که آسیبی به تو نخواهد رسید.
و در همان جا آورده است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم حضرت علی علیه السلام را از هجرت و مکان غاری که می خواستند در آن پنهان شوند آگاه کرده بودند. در واقع ابوبکر از مکان غار مطلع نبوده ولی امام علی علیه السلام به وسیله پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خبردار شده بودند.
مطلب سوم: اهل سنت معتقدند که رسول خدا چهار خلیفه به ترتیب؛ ابابکر، عمر، عثمان و علی داشتند. حال اگر ایشان بگویند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با بردن ابابکر (که بردن نبوده بلکه خود رفته) قصد نجات جان ابابکر را داشته اند پس چرا عمر، عثمان و... را نبرده و حتی مهمتر از همه یکی از ایشان را در معرض خطر شمشیرها قرار داده اند؟ در حالی که همه می دانند نقش عمر در به خلافت رسیدن ابابکر از همه امت و بلکه از خود ابابکر هم بیشتر است. از طرفی ما وقتی به سراغ انبیاء گذشته و اوصیاء ایشان مخصوصاً حضرت موسی و هارون (می رویم موارد مشابه زیادی را می یابیم که اگر کسی بگوید در معرض خطر قرار دادن علی و او را در برابر شمشیرها قرار دادن به خاطر کم اهمیت بودن وجود او و عدم نیاز مسلمین در آینده به اوست باید در مورد آن موارد مشابه هم، چنین بگوید که بیان آن، نیاز به انکار حقایق بیشتری از قرآن و سنت دارد.
به عنوان مثال حضرت موسی، هارون را به عنوان خلیفه خویش در قومش قرار داد:
و قال موسی لاخیه هارون اخلفنی فی قومی.(اعراف/142)
و موسی به برادرش هارون گفت: در قوم من خلیفه باش.
اما این قوم نیت قتل هارون را داشتند همان طور که خود هارون به موسی گفت:
قال یابن ام ان القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی.(اعراف/150)
هارون گفت: ای فرزند مادرم، این قوم مرا به استضعاف کشیدند تا آنجا که می خواستند مرا به قتل برسانند.
آیا این که موسی هارون را به جای خود در بین قومی کافر و خونریز قرار داد علامت بی ارزشی هارون است؟ در حالی که خداوند او را به عنوان وزیر و خلیفه موسی معرفی کرده است.
مطلب چهارم: عده ای از علمای اهل سنت چون ابوالقاسم ابن صباغ در کتاب النور و البرهان علت به همراه بردن ابابکر توسط پیامبر اکرم را خوف از خبر کردن قریش توسط او بیان کرده اند:
حسان بن ثابت می گوید از قریش شنیدم که می گفتند:
امر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم علیا فنام فی فراشه و خشی من ابن ابی قحافه أن یدلهم علیه فاخذه معه و مضی الی الغار.
رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به علی امر فرمودند که در بستر آن حضرت بخوابد و از ابابکر ترسیدند که مبادا خبر هجرت را به کفار بدهد، پس او را به همراه خود به غار بردند.
مطلب پنجم: در موارد مشابهی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم امام علی علیه السلام را از معرض جنگ و کشته شدن رهانیده و ابابکر و دیگران را در معرض ششیر ها قرار می دادند.
به عنوان مثال در جنگ تبوک رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اصحاب را به جنگ برده و همه را در معرض جنگ قرار داده ولی علی علیه السلام را به عنوان خلیفه خویش در مدینه به جای گذاشتند و این اشاره به همان واقعه ای دارد که امام علی علیه السلام از آن گریان شد و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خبر از افتخار مهمی برای ایشان دادند و فرمودند: اما ترضی أن تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انک لست بنبی.(ینابیع المودّه قندوزی حنفی1/112)
آیا راضی نیستی که نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی باشی جز آنکه تو پیامبر نیستی.
آیا می توان گفت که در معرض شمشیر قرار دادن ابابکر و عمر و عثمان دلالت به عدم احتیاج به ایشان بوده و حفظ جان علی علیه السلام در آن برهه علامت ارزش جان حضرت مرتضی علیه السلام است.
این در حالی است که هم در باره خوابیدن امام علی علیه السلام در بستر پیامبر و ماندن ایشان در مدینه به جای پیامبر و همچنین تبعیت از امر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، افتخاراتی هم در قرآن هم در احادیث در مورد ایشان نقل شده که همگان آرزوی فضیلتی چون آن را دارند.
او به خاطر خوابیدن به جای رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در لیله المبیت مفتخر به مدال (و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رئوف بالعباد(بقره 207)،و بعضی از مردم از جان و نفس خویش به خاطر کسب رضایت الهی می گذرند و خدا با چنین بندگان رئوف و مهربان است.

منابعی که شأن نزول این آیه را خوابیدن حضرت علی علیه السلام در فراش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می دانند از این قرارند (البته فقط منابع اهل سنت) : مناقب خوارزمی(ص 127، فصل 12، حدیث 141) مستدرک حاکم،(ج 3 ص 4) فرائد السمطین ( ج1، ص 330، باب 60) ترجمه الامام علی لابن عساکر (ج1 ص 153) و ... به نقل از ینابیع الموده قندوزی حنفی ج 1 ص 274)

و در هنگام ماندن در مدینه به جای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در جنگ تبوک مفتخر به مدال (انت منی بمنزله هارون من موسی) گردید.(جامع الاصول 7/237 صحیح الابخاری، کتاب الاقصائل ص 659 حدیث 3706)
در حالی که در باره هجرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ورود ایشان به غار به همراهی ابابکر آیه 40 سوره توبه نازل گردید که خود در واقع از مثالب خلیفه به شمار می رود.
الا تنصروه فقد نصره الله اذ اخرجه الذین کفروا ثانی اثنین اذ هما فی الغار اذ یقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا فانزل الله سکینته علیه و ایده بجنود لم تروها و جعل کلمه الذین کفروا السفلی و کلمه الله هی العلیا و الله عزیز حکیم. (توبه/40)
اگر او را یاری نکنید خداوند او را یاری کرده است آنگاه که کافرین او را خارج کردند و دومی آنان هنگامی که در غار بودند به همراه خود گفت محزون نباش همانا خداوند با ماست. پس خداوند سکینه اش را بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل کرد و با سپاهیانی که آنان را نمی دیدی تأیید فرمود و کلمه کافرین را پست قرار داد و کلمه خداوند بلند مرتبه است و خداوند عزیز و حکیم است.
شیخ مفید می گوید: در عالم خواب، عمر بن خطاب را دیدم از او پرسیدم از کجای آیه 40 سوره توبه فضیلتی برای ابابکر اثبات می شود؟ گفت: فضیلت او در این آیه از شش راه است:
اول اینکه: خداوند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را یاد کرده و سپس از ابابکر یاد نموده که در واقع آنها را با یکدیگر ذکر کرده اند.
دوم اینکه: هر دو تن یک جا بودند.
سوم: او را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اضافه کرده و به عنوان صحابی، او را معرفی نموده است.
چهارم: شفقت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به او چون فرموده لا تحزن.
پنجم: اینکه فرموده خدا با ماست.
ششم: نزول سکینه بر ابابکر بوده (فانزل الله سکینه علیه)
شیخ مفید اعلی الله مقامه فرمود به او گفتم به او گفتم: اینکه خداوند ابابکر را دومی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ذکر کرده این فضیلتی برای او نیست بلکه این صرف یک شمارش است (اولی و دومی)
و اما اجتماع ایشان در یک مکان نیز فضیلتی برای ابابکر نیست زیرا ممکن است مؤمن و کافری با همدیگر در یک مکان جمع شوند و همه می دانند که مسجد النبی از غار با فضیلت تر است. و در آنجا نیز مؤمن و منافق و کافر گرد هم می آمدند که می توان (به آیات منافقین و همچنین) به آیه 30 و 36 سوره معارج استشهاد کرد.
و همینطور کشتی نوح که محل اجتماع رسول(نوح)، شیطان، حیوانات و حتی سگ در کنار یکدیگر بوده است. (مؤلف اضافه می کند و همینطور زندان محل اجتماع یوسف نبی با عده ای کافر مشرک بوده است آیا اینکه کافری با مسلمان بلکه پیامبری در یک مکان جمع شوند فضیلتی برای آن کافر است.)
اما اینکه گفتی خداوند او را به عنوان صاحب و همراه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم معرفی کرده این افتخاری نیست زیرا به صراحت قرآن امکان دارد که انسان مؤمن با شخص کافر مصاحب باشند: (قال له صاحبه و هو یحاوره اکفرت بالذی خلقک من تراب...) (کهف/36) رفیق (با ایمان) او در مقام گفتگو به او گفت: آیا به خدایی که تو را از خاک خلق نمود کافر شدی؟
حتی در عرب به حیوان و انسانی که در کنار یکدیگر باشند نیز مصاحب گفته و به آن حیوان صحابی آن انسان می گویند. إن الحمار مع الحمار معلیه فاذا خلوت به فبئس الصاحب.
همانا خر همراه خر دیگر... پس هنگامی که با او خلوت کنی به مصاحبی است.
و اما اینکه گفتی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از روی مهربانی به او فرمودند (لا تحزن) (غصه مخور) این نیز قباحتی برای او شمرده می شود زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم یا اینکه او را از کار خوبی نهی کرده اند که معاذالله و یا اینکه او را از کار بدی نهی کرده اند که چنین است پس در واقع نهی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از معصیتی بوده که آن مرد دچارش شده بود و این آیه دلالت به عصیان او دارد.
و اما اینکه گفتی لفظ (انّ الله معنا) دلالت بر فضیلت ابابکر دارد چون پیامبر فرموده است، خدا با من و ابابکر است.
اینگونه نیست چون اولاً رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم با لفظ جمع تعبیر از نفس شریف خود کرده مانند اینکه خداوند تعبیر از خود می کند با لفظ جمع:
(انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون). همانا ما ذکر را نازل می کنیم و ما حافظ آن هستیم.
و ثانیاً گفته شده که ابابکر به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم عرض کرد یا رسول الله من برای علی غصه می خورم( که الان با شمشیرهای برهنه قریش چه می کند؟) پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: غصه مخور، خدا با ماست یعنی با من و برادرم علی علیه السلام و اما اینکه گفتی خداوند آرامش را بر ابابکر نازل فرموده است(فانزل الله السکینه علیه) اگر چنین باشد پس باید ادامه آیه نیز بر او دلالت کند یعنی کمک کردن خداوند به او به وسیله سپاهیانی که مردم نمی بینند (وایده بجنود لم تروها) یعنی اگر او صاحب سکینه باشد باید صاحب سپاهیان هم باشد(زیرا این دو جمله با هم آمده است) و این انکار نبوت رسول خداست زیرا این جنود متعلق به اوست نه شخص دیگری.
و باید گفت اگر این مطلب را کتمان می کردی برای تو و رفیقت بهتر بود زیرا در این آیه مسلماً سکینه و آرامش بر وجود نازنین پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نازل شده و حرفی ازآن مصاحب و یار غار در آیه نیست یعنی سکینه بر او نازل نشده و اگر خداوند مؤمن دیگری را غیر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در غار به همراه رسول خودش صلی الله علیه و آله وسلم سراغ داشت حتماً سکینه بر او هم نازل می کرد زیرا در دو موضع دیگر که مؤمنینی در کنار پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم هستند خداوند می فرماید که سکینه را بر ایشان نیز نازل کردیم.
فَأَنزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِینَ وَأَلْزَمَهُمْ کَلِمَةَ التَّقْوَى (فتح/26)
پس خدا آرامش خود را بر فرستاده خویش و بر مؤمنان فرو فرستاد و آرمان تقوا را ملازم آنان ساخت.
ثُمَّ أَنَزلَ اللّهُ سَکِینَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِینَ وَأَنزَلَ جُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا(توبه/26)
آنگاه خدا آرامش را بر رسول خدا و بر مؤمنان نازل فرمود و لشکرهایی که شما نمی بینید فرستاد.
(و اینکه خداوند در آیه غار فقط سکینه را مخصوص پیامبرش کرده و کس دیگری را شامل نکرده است یا دلالت بر این دارد که کسی همراه او نبوده که این مخالف صریح خود آیه است زیرا نفر دومی را همراه پیامبر صلی الله علیه و آله ذکر کرده و یا اینکه آن همراه، مؤمن نبوده که سکینه شامل حال او شود(هذا هو الحق)
شیخ مفید می فرماید: عمر نتوانست جوابی بدهد و من از خواب بیدارشدم

 

منبع

 

[ سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٦:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

از اشکالاتی که به حدیث غدیر وارد نموده‌اند این است که:

 

اگر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم در روز غدیر خم امیرالمؤمنین علیه السّلام را به عنوان خلیفه بعد از خود معرفی نمودند؛ پس چرا در روزهای آخر عمر خود و در بستر بیماری، ابو بکر را به جای خود برای نماز به مسجد فرستادند؟ در حالی که سزاوار بود [حضرت] علی [علیه السّلام] را به مسجد بفرستند.

 و این را نیز اضافه می‌کنند که: البته انتخاب أبو بکر از جانب پیامبر به امامت نماز به معناى انتصاب ایشان به جانشینى و امامت نبود؛ بلکه اشاره‌ای به لیاقت و شایستگی وى برای خلافت بود تا اصحاب در آینده برای تعیین جانشین و خلیفه دچار سردرگمى و اختلاف نشوند.

 

پاسخ:

 

 

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٦:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

درباره مفهوم امی، سه احتمال معروف وجود دارد، نخست اینکه به معنی درس نخوانده است،دوم اینکه به معنی کسی است که در سرزمین مکه تولد یافته و از مکه برخاسته است،سوم به معنی کسی است که از میان امت و توده مردم قیام کرده است،ولی معروف‌تر از همه تفسیر اول است که با موارد استعمال این کلمه نیز سازگارتر می‌باشد، و همانگونه که گفتیم ممکن است هر سه معنی با هم مراد باشد:

 

در اینکه پیامبر اسلام(ص) به مکتب نرفت و خط ننوشت، در میان مورخان بحثی نیست و قرآن نیز صریحاً در آیه 48 سوره عنکبوت درباره وضع پیامبر(ص) قبل از بعثت می‌گوید:« و ما کنت تتلوا من قبله من کتاب و لا تخطه بیمینک اذا لارتاب المبطلون» پیش از این نه کتابی می‌خواندی و نه با دست خود چیزی می‌نوشتی تا موجب تردید دشمنانی که می‌خواهد سخنان ترا ابطال کنند گردد.

 

اصولاً در محیط حجاز به اندازه‌ای باسواد کم بود که افراد باسواد کاملاً معروف و شناخته شده بودند، در مکه که مرکز حجاز محسوب می‌شد تعداد کسانی که از مردان می‌توانستند بخوانند و بنویسند از 17 نفر تجاوز نمی‌کرد و از زنان تنها یک زن بود که سواد خواندن و نوشتن داشت.

 

مسلماً در چنین محیطی اگر پیامبر (ص) نزد معلمی خواندن و نوشتن را اموخته بود کاملاً معروف و مشهور می‌شد.

 

و به فرض اینکه نبوتش را نپذیریم او چگونه می‌توانست با صراحت در کتاب خویش این موضوع را نفی کند؟آیا مردم به او اعتراض نمی‌کردند که درس خواندن تو مسلم است،این قرینه روشنی بر امی بودن او است.

 

و در هر حال وجود این صفت در پیامبر(ص) تاکیدی در زمینه نبوت او بود تا هر گونه احتمالی جز ارتباط به خداوند و جهان ماوراء طبیعت در زمینه دعوت او منتفی گردد.

 

این در مورد دوران قبل از نبوت و اما پس از بعثت نیز در هیچ یک از تواریخ نقل نشده است که او خواندن و نوشتن را از کسی فرا گرفته باشد، بنابراین به همان، حال امی بودن، تا پایان عمر باقی ماند.

 

ولی اشتباه بزرگی که باید در اینجا از آن اجتناب کرد این است که درس نخواندن غیر از بی‌سواد بودن است و کسانی که کلمه امی را به معنی بی سواد تفسیر می‌کنند.گویا توجه به این تفاوت ندارند.

 

هیچ مانعی ندارد که پیامبر(ص) به تعلیم الهی، خواندن ـ ی ـ خواندن و نوشتن را بداند،بی‌آنکه نزد انسانی فرا گرفته باشد،زیرا چنین اطلاعی بدون تردید از کمالات انسانی است و مکمل مقام نبوت است.

 

شاهد این سخن آن است که در روایاتی که از امامان اهلبیت (ع) نقل شده می‌خوانیم:پیامبر(ص) می‌توانست بخواند و یا هم توانایی خواندن داشت و هم توانایی نوشتن.

 

اما برای اینکه جایی برای کوچک‌ترین تردید برای دعوت او نماند از این توانایی استفاده نمی‌کرد.

 

و اینکه بعضی گفته‌اند توانایی بر خواندن و نوشتن، کمالی محسوب نمی‌شود، بلکه این دو علم کلیدی برای رسیدن به کمالات علمی هستند نه علم واقعی و کمال حقیقی پاسخش در خودش نهفته است، زیرا آگاهی از وسیله کمالات خود نیز کمالی است روشن.

 

از مجموع آنچه گفتیم چنین نتیجه می‌گیریم که:

 

پیامبر (ص) به طور قطع، نزد کسی خواندن و نوشتن را فرا نگرفته بود،و به این ترتیب یکی از صفات او این است که نزد استادی درس نخوانده است.

 

این موضوع منافاتی با آن ندارد که پیامبر (ص) به تعلیم پروردگار قادر بر خواندن یا نوشتن بوده باشد.

 

تفسیر نمونه، ج 6، ص 403.

 

«قل یا ایها الناس إنّی رسول اللّه إلیکم جمیعا الّذی له ملک السموت و الأرض لا إله إلا هو یحی و یمیت فئامنوا بالله و رسوله النّبی الأمّی الّذی یؤمن باللّه و کلمته و اتّبعوه لعلکم تهتدون؛بگو:ای مردم!من فرستاده خدا به سوی شما هستم، همان خدائی که حکومت آسمان‌ها و زمین از آن اوست، معبودی جز او نیست، زنده می‌کند و می‌میراند پس ایمان بیاورید به خدا و فرستاده‌اش،آن پیامبر درس نخوانده‌ای که ایمان به خدا و کلماتش دارد و از او پیروی کنید تا هدایت یابید».

 

 

منبع : پایگاه حوزه

[ سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

سوال :

 

چرا پیامبری را که امی است و نمی توانسته بنویسد در اخرین لحظات عمرش گفته که قلم و کاغذ بیاورید که من چیزی بنویسم که گمراه نشوید این شبهه چند وقتی است که مرا آزار می دهد و هیچ جوری به جواب ان دست پیدا نمی کنم .

 

پاسخ :

 

یکی از شبهاتی که اخیراً وهابی‌ها در پاسخ به روایتی که جسارت عمر بن الخطاب را که به پبامبر گفت :

 

ان الرجل لیهجر

 

مطرح می‌کنند ، این است که پیامبر اسلام که خواندن و نوشتن نمی‌دانستند ؛ چطور شد که در آخرین لحظات عمر شریفش دستور دادند که قلم و دوات بیاورند تا چیزی را بنویسد که مسلمانان هرگز گمراه نشوند ؟

 

در پاسخ به این شبهه باید گفت که پیامبر اسلام دارای علم الهی بوده است و قطعاً هم خواندن می‌دانستند و هم نوشتن و حتی در طول عمر شریف‌شان بارها اتفاق افتاده است که ایشان هم خوانده‌اند و هم نوشته‌اند . این مطلب هم از کتاب‌های شیعه و هم از کتاب‌های اهل سنت قابل اثبات است .

 

مرحوم شیخ صدوق رضوان الله تعالی علیه در معانی الأخبار می‌نویسد :

 

عن جعفر بن محمد الصوفی قال : سألت أبا جعفر محمد بن علی الرضا علیهم السلام فقلت : یا ابن رسول الله لم سمی النبی صلى الله علیه وآله الأمی ؟ فقال : ما یقول الناس قلت : یزعمون أنه سمی الأمی لأنه لم یکتب . فقال علیه السلام : کذبوا ، علیهم لعنة الله ، أنی ذلک والله عز وجل یقول فی محکم کتابه : " هو الذی بعث فی الأمیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته ویزیکیهم ویعلمهم الکتاب والحکمة " فکیف کان یعلمهم ما لا یحسن والله لقد کان رسول الله صلى الله علیه وآله یقرء ویکتب باثنین وسبعین - أو قال ، بثلاثة وسبعین - لسانا وإنما سمی الأمی لأنه کان من أهل مکة ومکة من أمهات القرى ، وذلک قول الله عز وجل " لتنذر أم القرى ومن حولها " .

 

معانی الأخبار - الشیخ الصدوق - ص 53 – 54 و بحار الأنوار - العلامة المجلسی - ج 16 - ص 132 – 133 .

 

از امام جواد علیه السلام سؤال کردند :

 

ای فرزند رسول خدا ! چرا به پیامبر اسلام « امی » می‌گفتند ؟ حضرت سؤال کرد : "  مردم [مخالفین شیعه ] چه می‌گویند ؟ گفتند :  مردم فکر می‌کنند که آن حضرت به این خاطر امی نامیده شده بود ؛ چون نمی‌توانست بنویسد . امام جواد در جواب فرمود :

 

دروغ می‌گویند ! لعن بر آن‌ها باد . چطور نمی‌توانستند بنویسند ؛ در حالی که خداوند در آیات محکم قرآنش می‌فرماید :

 

او خدای است که رسولش را در میان بی سوادان برانگیخت تا برای آن‌ها آیات خداوند را تلاوت و آن‌ها را پاکیزه سازد و کتاب و حکمت به آن‌ها بیاموزد .

 

چطور کسی که نمی‌تواند بنوسید ، می‌تواند کتاب را به دیگران بیاموزد ؟ به خدا قسم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  به هفتاد و دو یا هفتاد و سه زبان می‌خواندند و می‌نوشتند . به این دلیل به آن حضرت «امی » می‌گفتند ؛ چون او از اهل مکه بود و مکه در آن زمان « ام القری » محسوب می‌شده است ؛ چنانچه خداوند در قرآّنش می‌فرماید :

 

ما تو را فرستادیم تا اهل «ام القری » [مکه ] را و کسانی که در اطراف آن زندگی می‌کنند ، انذار کنی .

 

 باز نظیر این روایت را عبد الرحمن بن الحجاج از آقا امام صادق علیه السلام نقل می‌کند :

 

 قال أبو عبد الله علیه السلام ان النبی صلى الله علیه وآله کان یقرأ ویکتب و یقرأ ما لم یکتب .

 

 بصائر الدرجات - محمد بن الحسن الصفار - ص 247 .

 

 پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم  هم می‌خواندند و هم می‌نوشتند و حتی چیزهایی را که هنوز نوشته نشده بود ، می‌خواندند .

 

 با این بیان امام جواد و امام صادق علیهما السلام شکی باقی نمی‌ماند که رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم هم خواندن بلد بودند و هم می‌نوشتند .

 

 از علمای اهل سنت نیز ، عامر شعبی که در نزد اهل سنت جایگاه ویژه‌ای دارد در این باره می‌نویسد :

 

 انه قد قرأ صحیفة لعیینة واخبر بمعناها .

 

 المحرر الوجیز فی تفسیر الکتاب العزیز - ابن عطیة الأندلسی - ج 4 - ص 322  و تفسیر القرطبی - القرطبی - ج 13 - ص 352 و تفسیر البحر المحیط - أبی حیان الأندلسی - ج 7 - ص 151 و مکاتیب الرسول - الأحمدی المیانجی - ج 1 - ص 96 .

 

 پیامبر اکرم نامة شخصی به نام عیینه را شخصاً مطالعه کرد و از آن‌چه در آّن نوشته شده بود ، خبر داد .

 

 بسیاری از علمای اهل سنت این روایت را نقل کرده‌اند :

 

 رأیت لیلة أسرى بی على باب الجنة مکتوبا : الصدقة بعشر أمثالها . والقرض بثمانیة عشر .

 

 سنن ابن ماجة - محمد بن یزید القزوینی - ج 2 - ص 812  و المغنی - عبد الله بن قدامه - ج 4 - ص 352 – 353  و الشرح الکبیر - عبد الرحمن بن قدامه - ج 4 - ص 352 – 353 و کشاف القناع - البهوتی - ج 3 - ص 365 و مسند الشامیین - الطبرانی - ج 2 - ص 419 و الجامع الصغیر - جلال الدین السیوطی - ج 2 - ص 5 و کنز العمال - المتقی الهندی - ج 6 - ص 210 و تفسیر القرطبی - القرطبی - ج 3 - ص 240 و تفسیر الثعالبی - الثعالبی - ج 1 - ص 527 – 528 و الدر المنثور - جلال الدین السیوطی - ج 4 - ص 153 و الکامل - عبد الله بن عدی - ج 3 - ص 11 و تهذیب التهذیب - ابن حجر - ج 3 - ص 110 و السیرة الحلبیة - الحلبی - ج 2 - ص 135 و ..

 

 متبادر از این « رأیت » این است که خود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قرائت فرموده‌اند نه این که مضمونش را از طریق خداوند فهمیده باشند .

 

 آلوسی از علمای بزرگ اهل سنت در تفسیرش : ج 21 - ص 5 بعد از نقل این حدیث می‌ نویسد :

 

 والقدرة على القراءة فرع الکتابة... ویشهد للکتابة أحادیث فی " صحیح البخاری " . وغیره کما ورد فی صلح الحدیبیة فأخذ رسول الله صلى الله علیه وسلم الکتاب ولیس یحسن یکتب فکتب هذا ما قاضى علیه محمد بن عبد الله الحدیث ،

 

 قدرت بر خواندن ، فرع بر کتاب است ... روایاتی در صحیح بخاری و ... نیز تأیید می‌کند که رسول خدا می‌توانستند بنویسند . چنانچه در قضیۀ صلح حدیبیه خود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شخصاً عقد نامه را گرفت و نوشت :

 

 هذا ما قاضى علیه محمد بن عبد الله .

 

 روایات دیگری نیز این مطلب را تأیید می‌کند ؛ از جمله :

 

الف : عن أبی هریرة قال : قال رسول الله ( صلى الله علیه وسلم ) : رأیت لیلة أسری بی إلى السماء على العرش مکتوبا : لا إله إلا أنا وحدی لا شریک لی ، ومحمد عبدی ورسولی أیدته بعلی . فذلک قوله : ( هو الذی أیدک بنصره وبالمؤمنین ) .

 

 شواهد التنزیل - الحاکم الحسکانی - ج 1 - ص 292  و الدر المنثور - جلال الدین السیوطی - ج 3 - ص 199  و ...  .   

 

ب : عن أبی الحمراء خادم النبی صلى الله علیه وسلم قال سمعت رسول الله صلى الله علیه وسلم یقول لما أسری بی إلى السماء دخلت الجنة فرأیت فی ساق العرش مکتوبا لا إله إلا الله محمد رسول الله أیدته بعلی ونصرته هلال السلمی الأسلمی .

 

 المعجم الکبیر - الطبرانی - ج 22 - ص 200  و نظم درر السمطین - الزرندی الحنفی - ص 120 و تاریخ مدینة دمشق - ابن عساکر - ج 42 - ص 336  و تهذیب الکمال - المزی - ج 33 - ص 260 و الشفا بتعریف حقوق المصطفى - القاضی عیاض - ج 1 - ص 174 و ینابیع المودة لذوی القربى - القندوزی - ج 2 - ص 160  و مناقب علی بن أبی طالب (ع) وما نزل من القرآن فی علی (ع) - أبی بکر أحمد بن موسى ابن مردویه الأصفهانی - ص 249 – 250 و المناقب - الموفق الخوارزمی - ص 320 – 321 و  مجمع الزوائد - الهیثمی - ج 9 - ص 121 و ... .

 

 ج : وأخرج ابن عدی وابن عساکر عن أنس رضی الله عنه قال قال رسول الله صلى الله علیه وسلم لما عرج بی رأیت على ساق العرش مکتوبا لا إله إلا الله محمد رسول الله أیدته بعلی .

 

 الدر المنثور - جلال الدین السیوطی - ج 4 - ص 153 و تاریخ بغداد - الخطیب البغدادی - ج 11 - ص 173 و تاریخ مدینة دمشق - ابن عساکر - ج 47 - ص 344 و شواهد التنزیل - الحاکم الحسکانی - ج 1 - ص 293 و ... .

 

د : عن جابر بن عبد الله قال : قال رسول الله ( صلى الله علیه وآله وسلم ) : مکتوب على باب الجنة قبل أن یخلق السماوات والأرض بألفی عام : لا إله إلا الله ، محمد رسول الله ، أیدته بعلی .

 

 شواهد التنزیل - الحاکم الحسکانی - ج 1 - ص 295 – 296 و ... .

 

هـ : رأیت لیلة الاسراء مکتوبا على باب النار " أذل الله من أهان الاسلام ، أذل الله من أهان أهل بیت نبی الله ، أذل الله من أعان الظالمین على المظلومین " .

 

 (ینابیع المودة لذوی القربى - القندوزی - ج 2 - ص 378 ) .

 

باز سیوطی نقل می‌کند :

 

 ما مات النبی صلى الله علیه وسلم حتى قرأ وکتب .

 

الدر المنثور - جلال الدین السیوطی - ج 3 - ص 131 .

 

 پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا نرفت ؛ مگر این که می‌نوشت و می‌خواند .

 

 و محمد بن اسماعیل بخاری در صحیح‌ترین کتاب اهل سنت اعتراف می‌کند که رسول خدا در جریان صلح حدیبیه که میان مسلمین و کفار قریش بر سر نوشتن کلمۀ « رسول الله » در عقد نامه اختلاف شده بود ، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم شخصاً عقد نامه را گرفت و متن عقد نامه را نوشت :

 

 فأخذ رسول الله صلى الله علیه وسلم الکتاب فکتب هذا ما قاضی محمد بن عبد الله لا یدخل مکة سلاح الا فی القراب .

 

 صحیح البخاری - البخاری - ج 3 - ص 168 .

 

 پیامبر اسلام عقد نامه را گرفت و نوشت :

 

 هذا ما قاضی محمد ...

 

 با این توضیحات ثابت می‌شود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هم قدرت بر خواندن داشتند و هم در موارد متعددی نوشته‌اند .

 

 حتی اگر فرض کنیم که نعوذ بالله پیامبر اسلام نوشتن نمی‌دانست ، باز هم اهل سنت نمی‌توانند این اهانت عمر بن الخطاب را توجیه کنند ؛ چرا که در طول تاریخ رسم نبوده است که خود حاکم ، پادشاه و یا امیر یک مملکت خودش قلم بردارد و شروع کند به نوشتن نامه و ... ؛ بلکه هر حاکمی نفراتی داشته است که آن‌ها نامه را می‌نوشتند و در آخر خود حاکم آن را امضاء می‌کرده است . و اگر از مردم بپرسند که این نامه را کی نوشته ، می‌گویند فلان حاکم نه کاتب او ؛ یعنی این نامه به نام همان حاکم ثبت می‌شود ؛ با اینکه خود او نامه را ننوشته ؛ بلکه کاتب او نوشته و او در آخر امضاء کرده است .

 

 این مطلب در مورد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیز صادق است . همان‌طور که در طول حکومت ده‌ سالۀ پیامبر در مدینه ، ده‌ها نامه  ،‌ به پادشاهان و امراء کشورهای دیگر نوشته بود ، این نامه را می‌نوشت . اگر آن‌ها را خودش نوشته باشد ، این نامۀ آخری را هم می‌توانست بنویسد . اگر آن‌ها را صحابه به دستور رسول خدا نوشته باشد ، این نامه را نیز همان‌طور می‌نوشتند و رسول خدا در آخر آن را مهر می‌کرد .

 

 پس هیچ راه فراری برای اهل سنت در این باره باقی نمی‌ماند و آن‌ها نمی‌توانند این جسارت به رسول خدا را توجیه کنند .

 

 

گروه پاسخ به شبهات مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر (عج

 

 

[ سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

اشکال

 

با توجه روایات فراوانی که در باب فضیلت عمر ابن خطاب رضی الله عنه وارد شده است چرا شما شیعیان به آن بزرگوار احترام نمیگذارید ؟ آیا این خلاف سنت رسول خدا در احترام به مومنین نیست ؟؟

 

 

جواب

 

{ از تمامی دوستانی که طالب حق و حقیقت هستند خواهشمندیم که کمی حوصله به خرج داده و جواب این شبهه را با دقت فراوان بخوانند تا در یابند که بحث فضیلت عمر از کجا شروع شده و در تحت چه برنامه ای اهل تسنن این بحث را براه انداخته اند . لازم بذکر است که تمامی روایاتی که از اهل تسنن نقل کردیم مستند است و شما در پایان جواب می توانید به مدرک روایات مراجعه بفرمائید } 

 

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

 مناظره امام حسین(ع) با عمر بن خطاب

  

روزی عمربن خطاب روی منبر پیامبر خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ نشسته، و برای مردم سخنرانی می‌کرد؛ در ضمن سخنان خود، یاد‌آور شد که من بر جان و مال مؤمنان ولایت دارم.

امام حسین ـ علیه‌السّلام ـ از گوشه مسجد، خطاب به عمر فرمود:

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

حضرت آیت الله العظمی تبریزی:

داخل بودن قمه‌زنی در عزاداری سید الشهداء علیه السلام و اهل‌بیت و اصحاب ایشان، سلام الله علیهم، ثابت نیست، پس بر همة مؤمنین لازم است که آنچه را که به عنوان گونه‌ای عزاداری محرز و ثابت است اختیار نمایند؛ همچون گریه نمودن و سینه‌زنی و برپا نمودن دسته‌های عزاداری و حرکت آن - تا حد امکان- به سوی امکان عمومی برای عزاداری، خداوند شما را در خدمت به اهل‌بیت، علیهم‌السلام، موفق دارد و جزای خیر در دنیا و آخرت بدان دهد.

 

حضرت آیت الله العظمی نوری همدانی:

 عزاداران محترم و متعهّد بجای این‌که قمه را بر فرق خود بکوبند در فکر آن باشند قمه را بر سر دشمنان اسلام که اراضی آنان را اشغال و در فکر تضعیف آنان می‌باشند و منابع آنان را غارت و بالاخره هر روزی با ترفند جدیدی حیات اسلامی آنها را به مخاطره می‌اندازند بکوبند.


 مقام معظم رهبری:حضرت آیت الله العظمی فاضل لنکرانی:

به نظر ما قمه‌زنی یک خلاف شرع قطعی بود و هست؛ این را ما اعلام کردیم و بزرگانی هم حمایت کردند؛ امّا بعد دیدیم از گوشه و کنار کسانی در جهت عکس این عمل می‌کنند! اگر قمه‌زنی اشکال هم نداشته باشد و حرام هم نباشد، واجب که نیست؛ چرا در جاهایی برای این چیزهای بعضاً خرافی انگیزه وجود دارد؟ آنهایی هم که جنبه خرافی محض ندارند، لااقل این مقدار هست که در دنیای امروز، در فرهنگ رایج جهانی امروز، در عقلانِیاتی که امروز در داخل خانه‌های ما و بین جوانان و دختران و پسران ما رایج است، عکس‌العمل نامناسب ایجاد خواهد کرد. اینها از بیّنات شرع نیست که ما بگوییم چه دنیا بپسندد، چه نپسندد، ما باید اینها را بگوییم.

 

از هر نوع عمل که جنبه توجیه‌پذیری ندارد و موجب سوء استفاده مغرضان و موجب وهن مذهب می‌شود باید اجتناب کرد. با توجه به گرایشی که نسبت به اسلام و تشیع بعد پیروزی انقلاب اسلامی ایران در اکثر نقاط جهان پیدا شده و ایران اسلامی به عنوان ام القرای جهان اسلام شناخته می‌شود و اعمال و رفتار ملت ایران به عنوان الگو و بیانگر اسلام مطرح است لازم است در رابطه با مسایل سوگواری و عزاداری سالار شهیدان حضرت ابی‌عبدالله‌الحسین علیه‌السلام به گونه‌ای عمل شود که موجب گرایش بیشتر و علاقه مندی شدیدتر به آن حضرت و هدف مقدّس وی گردد. پیداست در این شرایط مسئله قمه‌زدن نه تنها چنین نقشی ندارد بلکه به علّت عدم قابلیت پذیرش و نداشتن هیچ گونه توجیه قابل فهم مخاطبین نتیجه سوء بر آن مترتب خواهد شد. لذا لازم است شیعیان علاقه‌مند به مکتب آن امام از آن خودداری کنند و چنانچه در این مورد نذری وجود داشته باشد نذر واجد شرایط صحت و انعقاد نیست

 حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

برادران و خواهران ایمانی باید خلوص این مراسم را از اموری که مخالف شرع اسلام و دستورهای پیشوایان بزرگ دین است حفظ کنند ...این اعمال دست‌آویزی به دست دشمنان خواهد داد تا کلّ این مراسم عظیم و سازنده را زیر سؤال برند، قمه را باید بر سر دشمن کوبید نه بر سر دوست، قفل را باید بر دهان دشمن زد، نه بر تن دوست، درست است که انگیزه این افراد عشق به امام حسین علیه السلام و مکتب اوست ولی باید توجّه داشت که مقدّس بودن انگیزه به تنهایی کافی نیست باید نفس عمل هم مقدّس باشد، کیفیّت عزاداری یا باید در نصوص اسلامی وارد شده باشد و یا مشمول عمومات و اطلاقات ادلّه گردد، و این‌گونه کارها مسلماً نه منصوص است و نه مصداق عزاداری در عرف عقلا و اهل شرع.

مقام معظم رهبری:

 مقام معظم رهبری:

عرایض اینجانب به مردم متدین و عاشق خاندان نبوت و ولایت، علیهم‌السلام، از روى دلسوزى است، اینجانب مى‏بینم که چگونه اخلاص و محبت مردم به سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام مورد جفا و قضاوت‌هاى جهانى واقع مى‏شود؛ چگونه درک روشن بینانة آنان در اعتقاد به مقام والاى اهل‌بیت، علیهم‌السلام، به خاطر بعضى اعمال جاهلانه حمل بر امورى مى‏شود که از ساحت شیعه و ائمة بزرگوارشان بسى دور است؛ مى‏بینم که چگونه عزادارى بر جگر گوشه‏گان زهراى اطهر، علیهم‌السلام، مورد تبلیغ سوء دشمنان متعصب و تبلیغات‏چى‏هاى شیطان استعمار قرار مى‏گیرد؛ مى‏بینم که بعض اعمالى که هیچ ریشه دینى هم ندارد بهانه به دست دشمن مغرض مى‏دهد که بدان وسیله، هم اسلام و تشیع را ـ العیاذ بالله ـ به عنوان آیین خرافه معرفى کنند و هم بغض و عداوت خود را نسبت به نظام مقدّس جمهورى اسلامى در تبلیغات خود آشکار سازند. شیعه محب و مخلصى که در روز عاشورا با قمه سر و روى خود و حتى کودکان خردسال خود را خونین مى‏کند، آیا راضى است که با این عمل خود در روزگارى که هزاران چشم عیب‏جو و هزاران زبان بدگو در پى بد معرفى کردن اسلام و تشیع است عمل او را مستمسک دشمنى خود قرار بدهد؟ آیا راضى است که با تظاهر به این عمل، خون دهها هزار جوان بسیجى صفت عاشق را که براى آبرو دادن به اسلام و تشیع و نظام جمهورى اسلامى بر زمین ریخته شده است ضایع سازد؟

آنچه از قول مراجع سلف، رحمت الله علیهم، نقل شده است، بیش از این نیست که اگر این کار ضرر معتنى به ندارد، جایز است. آیا سبک کردن شیعه در افکار جهانیان ضرر معتنى به نیست؟ آیا مخدوش کردن محبت و عشق شیعیان به خاندان مظلوم پیامبر، صلی الله علیه وآله، و به خصوص شیفتگى بى‏حد و حصر آنان به سالار شهیدان علیه‌السلام را بد جلوه دادن ضرر نیست؟ کدام ضرر از این بالاتر است. اگر قمه‌زدن به صورت عملى انفرادى در خانه‏هاى در بسته انجام مى‏گرفت، ضررى که ملاک حرمت است فقط ضرر جسمى بود؛ وقتى این کار على رؤس‌الاشهاد و در مقابل دوربین‏ها و چشم‏هاى دشمنان و بیگانگان بلکه در مقابل چشم جوانان خودمان انجام مى‏گیرد، آن وقت دیگر ضررى که باید معیار حرمت باشد فقط ضرر جسمى و فردى نیست، بلکه مضرات بزرگ تبلیغى که با آبروى اسلام و شیعه سر و کار دارد نیز باید مورد توجه باشد

 

استفتا از آیت الله وحید درباره شیعه و سنی

استفتاء صورت گرفته از دفتر معظم له و پاسخ آن

بسمه تعالی
ما جمعی هستیم ساکن در محلی که اهل سنت زندگی می کنند و آنها ما را کافر می دانند و می گویند شیعه کافر است در اینصورت آیا ما هم می توانیم با آنها معامله به مثل کنیم و همانطوری که آنها ما را کافر می دانند ما هم با آنها معامله کفار کنیم. مستدعی است وظیفه شرعی ما را در مقابل این حملات بیان کنید.
امضاء: جمعی از مؤمنین

جواب:
 بسم الله الرحمن الرحیم
هر کس شهادت به وحدانیت خداوند متعال و رسالت خاتم انبیاء صلی الله علیه و آله و سلم بدهد مسلمان است، و جان و عرض و مال او مانند جان و عرض و مال کسی که پیرو مذهب جعفری است محترم است.
و وظیفه شرعی شما آن است که با گوینده شهادتین هر چند شما را کافر بداند به حسن معاشرت رفتار کنید، و اگر آنها به ناحق با شما رفتار کردند شما از صراط مستقیم حق و عدل منحرف نشوید، اگر کسی از آنها مریض شد به عیادت او بروید، و اگر از دنیا رفت به تشییع جنازه او حاضر شوید، و اگر حاجتی به شما داشت حاجت او را برآورید، و به حکم خدا تسلیم باشید که فرمود: « و لایجرمنکم شنأن قوم علی الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی » و به فرمان خداوند متعال عمل کنید که فرمود: « و لا تقولوا لمن القی الیکم السلام لست مؤمنا » و السلام علیکم و رحمه الله

 

منبع

[ دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

کلید واژه‌ ها: وحدت اسلامی، عمرکشون، لعن خلفاء، فحش، مدارا، تقیه، زیارت عاشورا، امام خمینی

 

  

اعوذ بالله من‌ الشیطان‌ الرجیم‌. بسم‌ الله الرحمن‌ الرحیم‌. رب‌ اشرح‌ لی‌ صدری‌ و یسر لی‌ امری‌ واحلل‌ عقدة من‌ لسانی‌ یفقهوا قولی‌.

 

هفته‌، هفته‌ وحدت‌ است‌ در جمهوری‌ اسلامی‌ و قوانین‌ جمهوری‌ اسلامی‌ مراعاتش‌ واجب‌ است‌، تخلفش‌ حرام‌ است‌ و همین‌ طور که‌ از چراغ‌ قرمز و لو نصف‌ شب‌ نمی‌شود رد شد و باید مراعات‌ کرد، ما بقی‌ قوانین‌ جمهوری‌ اسلامی‌ هم‌ چنین‌ است‌ اگر کسی‌ جمهوری‌ اسلامی‌ را قبول‌ داشته‌ باشد که‌ باید داشته‌ باشد مراعات‌ قوانین‌ واجب‌ است‌، مخالفت‌ آن‌ قوانین‌ حرام‌ است‌ و از جمله‌ این‌ قانون‌ وحدت‌ که‌ جمهوری‌ اسلامی‌ دارد خیلی‌ قانون‌ خوبی‌ است‌ انصافاً خیلی‌ بالاست‌، در زمان‌ ائمه‌ طاهرین‌: هم‌ چنین‌ بوه‌ است‌، که‌ از روایات‌ بخوبی‌ فهمیده‌ می‌شود که‌ آن‌ وحدتی‌ که‌ ائمه‌ طاهرین‌ مخصوصاً امام‌ باقر، امام‌ صادق‌ فرمودند می‌فرمودند تخلف‌ از آن‌ قوانین‌ حرام‌ است‌، ثواب‌ هم‌ برای‌ آن‌ وحدت‌ بار می‌کردند، روایات‌ صحیح‌ السند ظاهر الدلاله‌ مرحوم‌ صاحب‌ وسایل‌ نقل‌ می‌کنند که‌ نماز خواندن‌ شیعه‌ پشت‌ سر سنی‌ها مثل‌ نماز خواندن‌ پشت‌ سر پیغمبر است‌ ترغیب‌ می‌کردند که‌ بروید پشت‌ سر اینها نماز بخوانید، خیال‌ هم‌ نمی‌کنم‌ که‌ گفته‌ باشند نمازها را اعاده‌ نکنید، نه‌، نماز امام‌ صادق‌، نماز وحدت‌ غیر از آن‌ است‌ که‌ انسان‌ نمازهایش‌ را اعاده‌ نکند، نماز ظهر و عصرش‌ را درخانه‌ بخواند یابعد بخواند اما برود پشت‌ سر اینها نماز بخواند، ثوابش‌ مثل‌ نه‌ نماز جماعت‌ پشت‌ سر شیعه‌ است‌ که‌ خیلی‌ ثواب‌ دارد علاوه‌ بر آن‌ مثل‌ نماز خواندن‌ پشت‌ سر پیغمبر اکرم‌ و انسان‌ روایات‌ تقیه‌ را مطالعه‌ بکند از آن‌ روایتها، خیلی‌ چیز بدست‌ می‌آید که‌ فقها به‌ این‌ گونه‌ چیزها می‌گویند تقیه‌ مدارایی‌ و این‌ تقیه‌ مدارایی‌ را ائمه‌ طاهرین‌: خیلی‌ روی‌ آن‌ پافشاری‌ داشتند. لذا این‌ هفته‌ وحدت‌ که‌ جمهوری‌ اسلامی‌ گذاشت‌ خیلی‌ نتیجه‌ گذاشت‌ انصافاً و بین‌ شیعه‌ و سنی‌ اختلافهای‌ عجیبی‌ بود، چنانچه‌ الان‌ هم‌ افراطیهای‌ از شیعه‌ و افراطیهای‌ از سنی‌ کارهای‌ عجیب‌ و غریب‌ می‌کنند و این‌ هفته‌ وحدتی‌ که‌ جمهوری‌ اسلامی‌ گذاشت‌ توانست‌ به‌ تمام‌ معنا بدست‌ آورد، در اوائل‌ جمهوری‌ اسلامی‌ به‌ عنوان‌ شیعه‌ گری‌ سر شعیه‌ را زنده‌ زنده‌ می‌کندند پوستش‌ را می‌گرفتند، کلاه‌ گوشی‌ می‌کردند و رهایش‌ می‌کردند در این‌ سیستان‌ و بلوچستان‌ در کردستان‌ به‌ عنوان‌ شیعه‌ و سنی‌ خیلی‌ از این‌ کارها کردند البته‌ دشمن‌ دامن‌ به‌ آتش‌ می‌زند، بالاخره‌ آنها هم‌ واجب‌ می‌دانستند و در سیستان‌ و بلوچستان‌ کارها شد الان‌ هم‌ که‌ بعضی‌ از کارها می‌شود برای‌ تندیهای‌ ما و برای‌ تندیهای‌ آنهاست‌ همین‌ ریگی‌ که‌ (خدا لعنتش‌ کند) که‌ چند وقت‌ قبل‌ 22 نفر از بیگناهان‌ را آن‌ جوری‌ سر برید، آنجوری‌ ترور کرد شوهر را در مقابل‌ زن‌ سر برید چند روز قبل‌ صحبت‌ کرده‌ که‌ ما واجب‌ می‌دانیم‌ شیعه‌ را قتل‌ عام‌ کنیم‌ برای‌ خاطر اینکه‌ شیعه‌ لعن‌ به‌ عمر می‌کند و این‌ افراط‌ گریها، آن‌ افراط‌ گریها مخصوصاً دشمن‌ هم‌ که‌ از خدایش‌ است‌ یک‌ اختلافی‌ بین‌ شیعه‌ و سنی‌ بیندازد، خدا رحمتش‌ کند، درجاتش‌ عالیست‌، عالیتر کند، مرحوم‌ آیت‌ الله مرعشی‌، من‌ مکاسب‌ پیش‌ ایشان‌ خواندم‌، هم‌ کفایه‌ خواندم‌، هم‌ مکاسب‌، اتفاقاً من‌ پیش‌ 5 و 6 نفر کفایه‌ خواندم‌، کفایه‌ ایشان‌ به‌ قول‌ خودشان‌ هم‌ تحقیقی‌ بود هم‌ ملاسلیمانی‌ بود خیل‌ رسا بود خیلی‌ از مکاسب‌ را پیش‌ ایشان‌ خواندم‌. ایشان‌ بنایشان‌ این‌ بود برای‌ اینکه‌ خسته‌ نشوند، یک‌ قصه‌ای‌ گاهی‌ اوقات‌ یا خیلی‌ از اوقات‌ در میان‌ درس‌ برای‌ شاگردها می‌گفتند، و یکی‌ از قصه‌ هایشان‌ این‌ بود که‌ می‌گفتند پدر من‌ از علمای‌ نجف‌ بوده‌ یک‌ شاگرد سنی‌ داشت‌ این‌ بالاخره‌ می‌خواست‌ برود کردستان‌ و کرمانشاه‌، این‌ با پدر من‌ خداحافظی‌ کرده‌ علاقه‌ به‌ پدر من‌ داشت‌، رفت‌، پدر من‌ آمد ایران‌ و رفت‌ مشهد، و این‌ عالم‌ جلیل‌ القدر گفته‌ بود در برگشت‌ قافله‌ ما غروب‌ رسید کرمانشاه‌، من‌ خیلی‌ وحشت‌ کردم‌ که‌ حالا چه‌ می‌شود آن‌ وقت‌ وضع‌ کرمانشاه‌ وضع‌ کردستان‌ روی‌ قاعده‌ شیعه‌ و سنی‌ گری‌ خیلی‌ بد بود می‌گوید دیدم‌ ناگهان‌ اتفاقی‌ آن‌ شاگرد من‌ پیدا شد، خیلی‌ با من‌ گرم‌ گرفت‌ و بالاخره‌ با زور و رودربایستی‌ من‌ را برد خانه‌ خیلی‌ هم‌ خدمت‌ کرد به‌ من‌ بعد آخر شب‌ به‌ من‌ گفت‌ آقا ما یک‌ جلسه‌ای‌ داریم‌ شما بیاید برویم‌ توی‌ این‌ جلسه‌، گفتم‌ می‌آیم‌، می‌گوید مرا بردند توی‌ آن‌ جلسه‌، مرحوم‌ آقا نجفی‌ گفتند، پدرم‌ می‌گفتند وقتی‌ نشستم‌ توی‌ جلسه‌، دیدم‌ این‌ سبیل‌ گنده‌ها، سبیل‌ کشیده‌ها دارند می‌آیند تعجب‌ کردم‌ چه‌ خبر است‌ یک‌ وقت‌ منقلی‌ پر از آتش‌ که‌ آتش‌ زغالی‌ که‌ الو داشت‌ این‌ را هم‌ آوردند، یک‌ مجمع‌ را هم‌ آوردند گذاشتند روی‌ این‌ آتش‌ها، روی‌ این‌ منقل‌ می‌گوید من‌ تعجب‌ کردم‌، ترس‌ هم‌ من‌ را گرفته‌ بود که‌ اینها چه‌ کار می‌خواهند بکنند یک‌ وقت‌ دیدم‌ یک‌ جوانی‌ زیر غل‌ و زنجیر، آقای‌ نجفی‌ می‌ گفتند پدر من‌ گفتند چون‌ من‌ همدانی‌ها را می‌شناختم‌ این‌ قیافه‌، قیافه‌ همدانی‌ بود، بالاخره‌ آوردندش‌ زیر غل‌ و زنجیر، یک‌ سفره‌ چرمی‌ هم‌ پهن‌ کردند، او را نشاندند روی‌ سفره‌ چرمی‌ و یک‌ کسی‌ با یک‌ ضربت‌ گردن‌ آن‌ را زد آن‌ مجمع‌ که‌ داغ‌ بود گذاشتند روی‌ گردن‌ این‌ که‌ خون‌ بیرون‌ نیاید، غل‌ و زنجیرها را هم‌ باز کردند این‌ هی‌ دست‌ و پا می‌زد اینها هم‌ قاه‌ قاه‌ می‌خندیدند، گفت‌ من‌ غش‌ کردم‌ بالاخره‌ قضیه‌ تمام‌ شد و من‌ در حال‌ غش‌ بودم‌، کم‌ کم‌ مرا به‌ هوش‌ آوردند اما آن‌ موقعی‌ که‌ نزدیک‌ بود به‌ هوش‌ بیایم‌ می‌دیدم‌ با هم‌ زمزمه‌ دارند این‌ شیعه‌ است‌ این‌ را هم‌ بیایید دومی‌ اش‌ باشد آن‌ طلبه‌ می‌گفت‌ نه‌ بابا من‌ درس‌ پیش‌ ایشان‌ خواندم‌، این‌ از آن‌ سنی‌های‌ داغ‌ است‌ معلم‌ من‌ بوده‌، بالاخره‌ من‌ را نجات‌ داد، آمدیم‌ خانه‌، وقتی‌ من‌ حال‌ آمدم‌، این‌ طلبه‌ به‌ من‌ گفت‌ آقا من‌ سنی‌ هستم‌، اما مرید شما هستم‌، می‌دانید شما را خیلی‌ دوست‌ دارم‌، نمی‌خواستم‌ ناراحتتان‌ کنم‌، اما بردم‌ آنجا یک‌ پیام‌ بدهید به‌ علمای‌ نجف‌ و پیام‌ این‌، که‌ شما عمرکُشون‌ کنید ما هم‌ اینجور می‌کنیم‌ ما رسممان‌ است‌ یک‌ شیعه‌ را یک‌ جایی‌ پیدا می‌ کنیم‌ زندانی‌ اش‌ می‌کنیم‌ غل‌ و زنجیر می‌کنیم‌ تا شب‌ چهارشنبه‌، شب‌ چهارشنبه‌ همه‌ ما جمع‌ می‌شویم‌ برای‌ رضایت‌ خدا، قربة الی‌ الله این‌ را می‌آوریم‌ و این‌ بلا را به‌ سرش‌ می‌آوریم‌ که‌ تو دیدی‌، خب‌ زمان‌ امام‌ صادق‌ هم‌ همین‌ جورها بود لذا امام‌ صادق(ع) هی‌ مرتب‌ می‌گفتند «التقیة دینی‌ و دین‌ آبائی‌» در روایات‌ ما بعضی‌ اوقات‌ به‌ اینجا می‌رسید که‌ امام‌ صادق‌ لعن‌ می‌ کردند به‌ مثل‌ زراره‌، ما یک‌ اختلاف‌ در رجال‌ داریم‌ راجع‌ به‌ بعضی‌ از بزرگان‌ اهل‌ رجال‌ مثل‌ محمد بن‌ مسلم‌ مثل‌ ابن‌ ابی‌ عمیر مثل‌ زراره‌ مثل‌ عبید بن‌ زراره‌ که‌ اینها بعضی‌ اوقات‌، طعن‌ و لعن‌ و طرد از ائمه‌ طاهرین‌ برایشان‌ است‌ بعد می‌گویند که‌ اینها چی‌ بوده‌ کجا بوده‌ از روایات‌ استفاده‌ می‌کردند که‌ امام‌ صادق‌ برای‌ اینکه‌ اینها خونشان‌ محفوظ‌ بماند، امام‌ صادق‌ طردشان‌ می‌کرد امام‌ صادق‌ می‌گفتند این‌ از ما نیست‌ امام‌ صادق‌ می‌گفت‌ این‌ سنی‌ است‌، امام‌ صادق‌ می‌گفتند این‌ روایتش‌ درست‌ نیست‌ و این‌ «التقیة دینی‌ و دین‌ آبائی‌» یک‌ معنای‌ عرفی‌ هم‌ هست‌ یک‌ معنای‌ عقلی‌ است‌ که‌ انسان‌ باید برای‌ خاطر حفظ‌ اسلام‌ یا حفظ‌ جان‌ و مال‌ خودش‌ باید تقیه‌ کند و رسم‌ ائمه‌ طاهرین‌: همین‌ بوده‌ این‌ نمازی‌ که‌ گفتم‌ از باب‌ مثال‌ بود و الا وقتی‌ برویم‌ تو روایات‌ تقیه‌ مرحوم‌ صاحب‌ وسایل‌ روایات‌ را نقل‌ کرده‌ می‌بینیم‌ که‌ یک‌ وظیفه‌ سنگین‌ می‌دادند مخصوصاً نماز جمعه‌ می‌دادند به‌ شیعه‌ «واجب‌ می‌کردند» که‌ باید در نماز جمعه‌ شرکت‌ کنید خود امام‌ صادق‌ گاهی‌ یا غالباً هم‌ شرکت‌ می‌کردند همه‌ ائمه‌ طاهرین‌ همه‌ در نماز جمعه‌ شرکت‌ می‌کردند در نماز جماعت‌ آنها شرکت‌ می‌کردند برای‌ حفظ‌ وحدت‌.

 

امیرالمومنین‌ برای‌ حفظ‌ اسلام‌ برای‌ اینکه‌ بخوبی‌ از تاریخ‌ استفاده‌ می‌شود ثقیفه‌ بنی‌ ساعده‌ پشتیبانی‌ داشته‌، یعنی‌ مثل‌ الان‌ که‌ این‌ ضدانقلاب‌ها پشتیبانی‌ (مثل‌ آمریکا، این‌ پیاده‌ نظامهای‌ آمریکا، دنیای‌ غرب‌ برای‌ براندازی‌ جمهوری‌ اسلامی‌ پشتوانه‌ دارند) آدم‌ خوب‌ می‌فهمد که‌ در صدر اسلام‌ اینجوری‌ بوده‌، هم‌ روم‌ و هم‌ ایران‌ هم‌ جاهای‌ دیگر اینها پشت‌ به‌ پشت‌ یکدیگر کرده‌ بودند برای‌ اینکه‌ این‌ اسلام‌ عزیز را سرنگون‌ کنند، تا زمان‌ پیغمبر اکرم‌ که‌ دیدند نمی‌شود و قرآن‌ که‌ آن‌ سوره‌ کوثر بخوبی‌ دلالت‌ دارد که‌ آنها می‌خواستند براندازی‌ کنند نمی‌شد می‌گفتند که‌ صبر می‌کنیم‌ پیغمبر که‌ از دنیا رفت‌ ابتر است‌ دیگر کسی‌ را ندارد وقتی‌ کسی‌ را نداشت‌ ما کار خودمان‌ را می‌کنیم‌ می‌خواستند براندازی‌ کنند، چه‌ کسی‌ نگذاشت‌ آنها براندازی‌ کنند؟ امیرالمؤمنین‌. برای‌ چه‌؟ با چی‌ نگذاشت‌؟ با حفظ‌ وحدت‌ و امیرالمؤمنین‌(ع) آن‌ 25 سال‌ انصافاً کار کرد، یعنی‌ امام‌ صادق‌ و امام‌ باقر از نظر فرهنگی‌ خیلی‌ کار کردند اما امیرالمؤمنین‌ از نظر سیاسی‌ خیلی‌ کار کردند و حافظ‌ اسلام‌ عزیز بود حتی‌ در آن‌ 5 سال‌ که‌ نگذاشتند امیرالمؤمنین‌ کار بکند، کار کردند خیلی‌، اما آن‌ 25 سال‌ خیلی‌ کار امیرالمؤمنین‌ بالاتر از آن‌ 5 سال‌ حکومتشان‌ بود بلکه‌ اگر انسان‌ راستی‌ بگوید کار امیرالمومنین‌ (ع) بالاتر از کار همه‌ ائمه‌ طاهرین‌: بوده‌ اشتباه‌ نکرده‌ایم‌، شما همه‌ می‌دانید علت‌ موجده‌ اسلام‌ عزیز امیرالمومنین‌ است‌ 84 جنگ‌ امیرالمؤمنین‌ پشت‌ سر گذاشت‌، علت‌ موجده‌ پیغمبراکرم‌، امیرالمؤمنین‌ است‌ علت‌ مبقیه‌ که‌ بهتر از علت‌ موجده‌ است‌ امیرالمؤمنین ‌(ع) است‌ و اگر ثقیفه‌ بنی‌ ساعده‌ که‌ جلو آمد امیرالمومنین‌ تقیه‌ نمی‌کردند، امیرالمومنین‌ حفظ‌ وحدت‌ را مراعات‌ نمی‌کردند ما اسلام‌ نداشتیم‌ از تاریخ‌ به‌ خوبی‌ استفاده‌ می‌شود که‌ مهیا بودند برای‌ حمله‌ کردن‌، ابی‌ سفیان‌ می‌آمد پیش‌ امیر المومنین‌ می‌گفت‌ یا علی‌ اجازه‌ بده‌، من‌ لشکرها می‌آورم‌ در همین‌ مدینه‌، مدینه‌ را قتل‌ عام‌ می‌کنم‌ حکومت‌ را می‌دهم‌ به‌ شما، که‌ امیرالمومنین‌ هم‌ به‌ او می‌فهماندند که‌ تو مرموزی‌، تو سیاستمداری‌، تو از جای‌ دیگر آب‌ می‌خوری‌، برو گم‌ شو، برو دنبال‌ کارت‌، این‌ در زمان‌ امیرالمؤمنین‌، در زمان‌ ائمه‌ طاهرین‌ هم‌، همین‌ طور، زمان‌ ائمه‌ طاهرین‌ خیلی‌ کار شد انصافاً و یکی‌ از پیشرفتهای‌ که‌ ائمه‌ طاهرین‌ مخصوصاً امام‌ صادق‌ و امام‌ باقر داشتند این‌ حفظ‌ وحدت‌ بود بواسطه‌ حفظ‌ وحدت‌ امام‌ صادق‌ و امام‌ باقر توانستند فرهنگ‌ اسلام‌ را پیاده‌ کنند و انسان‌ اگر روایات‌ را مطالعه‌ کند بخوبی‌ می‌فهمد، که‌ فرهنگ‌ اسلام‌ را امام‌ صادق‌ و مقدمه‌اش‌ امام‌ باقر که‌ ما می‌گوییم‌ فرهنگ‌ مذهب‌ جعفری‌، مرهون‌ زحمت‌ امام‌ صادق‌ بود اما اگر جلوی‌ داغ‌ را نمی‌گرفتند اگر امر به‌ وحدت‌ نمی‌کردند مسلم‌ امام‌ صادق‌ نمی‌توانستند 1000 نفر قال‌ الصادق‌ و قال‌ الباقر بگویند تو این‌ قال‌ الصادق‌ و قال‌ الباقر یک‌ داغ‌ پیدا می‌شد حسابی‌ امام‌ صادق‌ جلوی‌ آن‌ را می‌گرفتند حتی‌ طردش‌ می‌کردند بعد هم‌ مرتب‌ حفظ‌ وحدت‌ می‌کردند، با هم‌ باشید، با هم‌ رفت‌ و آمد بکنید به‌ هم‌ دیگر زن‌ بدهید از همدیگر زن‌ بگیرید، اسمتان‌ را (اسم‌ عمر و ابی‌ بکر و عثمان‌) حتی‌ ائمه‌ طاهرین‌ اسم‌ می‌گذاشتند فکر نمی‌کنید که‌ چقدر مشکل‌ بوده‌ اما می‌کردند، اسم‌ پسرش‌ را می‌گذاشت‌ عمر برای‌ خاطر حفظ‌ وحدت‌ و این‌ خیلی‌ کار کرد مخصوصاً امیرالمؤمنین‌ در آن‌ 25 سال‌. امام‌ باقر، و امام‌ صادق‌ در آن‌ 10،20 سال‌ اما پایه‌ حفظ‌ وحدت‌ بود و می‌گفتند که‌ زیارت‌ عاشورا را بخوانید اما توی‌ خانه‌ در را ببندید به‌ زنتان‌ هم‌ نگویید می‌خواهید لعن‌ بکنید، خب‌ بله‌ باید کرد آیا لعن‌ مقدم‌ است‌ یا صلوات‌ مشهور می‌گویند لعن‌ مقدم‌ بر صلوات‌ است‌، خب‌ بله‌، می‌خواهید لعن‌ بکنید خیلی‌ هم‌ خوب‌ است‌ در یک‌ مجلس‌ خصوصی‌ در یک‌ جلسه‌ در منزل‌ خودتان‌، لعن‌ چهار ضرب‌، 290 چقدر ثواب‌ دارد و مقدم‌ بر صلوات‌ هم‌ هست‌ اما توی‌ مردم‌ حفظ‌ وحدت‌ باید بشود دیگر بالاتر از یهودی‌ و نصرانی‌ که‌ نیست‌ پیغمبر اکرم‌ می‌گوید یا رسول‌ الله وحدت‌ «قل‌ تعالوا»، «قل‌ یا اهل‌ الکتاب‌ تعالو الی‌ کلمة سواءٍ بیننا و بینکم‌ ان‌ لانعبد الا الله و لانشرک‌ به‌ شیئا و لایتخذ بعضنا بعضاً ارباباً من‌ دون‌ الله فان‌ تولوا فقول‌ اشهدوا بانّا مسلمون‌» یهودی‌ و نصرانی‌ ما با هم‌ قدر اشتراک‌ داریم‌ بیایید قدر اشتراکمان‌ را با هم‌ بگیریم‌ بعد هم‌ یا رسول‌ الله به‌ آنها بگویید ما گفتیم‌ شما عمل‌ نکنید حرف‌ است‌ ما می‌گوییم‌ وحدت‌ ،خب‌ این‌ قرآن‌ است‌ دیگر، بعد هم‌ پیغمبر اکرم‌، بعد هم‌ ائمه‌ طاهرین‌ مخصوصاً امیرالمومنین‌، بعد هم‌ ائمه‌ طاهرین‌، مخصوصاً امام‌ صادق‌، امام‌ باقر، به‌ هم‌ دیگر زن‌ بدهید، از همدیگر زن‌ بگیرید اینها از نظر فقهی‌ شبهه‌ دارد اما بالاخره‌، امر است‌، معاشرت‌ با هم‌ داشته‌ باشید، رفت‌ و آمد با هم‌ داشته‌ باشید، نمازشان‌ بروید، ثواب‌ نمازشان‌، ثواب‌ نماز پشت‌ سر پیغمر اکرم‌ است‌ که‌ حتی‌ مثل‌ حضرت‌ امام‌ خیلی‌ها(ظاهراً آقای‌ خوئی‌ هم‌ می‌فرمایند) خیلی‌ها، من‌ می‌گویم‌ اعاده‌ دارد اینها می‌گویند نه‌ اعاده‌ هم‌ ندارد، خب‌ نماز باطل‌ است‌ این‌ نماز که‌ پشت‌ سر سنی‌ می‌خوانیم‌ این‌ نماز باطل‌ است‌، برای‌ خاطر اینکه‌ از همه‌ چیز که‌ بگذریم‌ وضو ندارند برای‌ اینکه‌ وضو ندارند برای‌ اینکه‌ وضوشان‌ باطل‌ است‌، اما حضرت‌ امام‌ می‌گویند، همین‌ نماز درست‌ است‌ نمی‌دانم‌ حمد و سوره‌ شان‌ بسم‌ الله ندارد و سوره‌ نمی‌خوانند رکوعشان‌، سجده‌ شان‌ سر تا پا نماز باطل‌ است‌ ولایت‌ ندارد ولایت‌ که‌ ندارد نماز باطل‌ است‌، باطل‌ واقعی‌ است‌ اما همین‌ نماز که‌ باطناً باطل‌ است‌، ظاهراً هم‌ باطل‌ است‌ اما مسلم‌ پیش‌ اصحاب‌ است‌ شاید بیش‌ از ده‌ روایت‌ هم‌ داریم‌ که‌ نماز خواندن‌ پشت‌ سر اینها مثل‌ نماز پشت‌ سر پیغمبر اکرم‌ است‌، که‌ بسیاری‌ از فقها هم‌ گفتند اصلاً اعاده‌ هم‌ ندارد، همین‌ نماز است‌ و همچنین‌ سایر چیزها.

 

جمهوری‌ اسلامی‌ آمد جلو، حضرت‌ امام‌ خب‌ دیگر حضرت‌ امام‌ مرجع‌ تقلید است‌ ،حضرت‌ امام‌ یک‌ فرد تعبد دار است‌، حضرت‌ امام‌ از نظر ولایت‌ خیلی‌ بالا بود و من‌ چهل‌ سال‌ دست‌ عنایت‌ حضرت‌ امام‌ روی‌ سرم‌ بود خیلی‌ از فقها و بزرگان‌ و از مراجع‌ را دیدم‌، ولایت‌ به‌ مثل‌ ولایت‌ حضرت‌ امام‌ من‌ ندیدم‌ مثلا همین‌ جمله‌ که‌ تو این‌ وصیت‌ نامه‌ آمده‌ شما از احدی‌ نمی‌توانید پیدا بکنید حتی‌ از آن‌ صوفی‌های‌ خیلی‌ داغ‌ البته‌ صوفی‌ احمق‌ نه‌، صوفی‌ که‌ سواد داشته‌ باشد (یعنی‌ عرفا) مثل‌ ملاصدرا عرفان‌ را نشان‌ همه‌ دارد فلسفه‌ را نشان‌ همه‌ دارد این‌ جمله‌ را نمی‌توانید پیدا کنید (پروردگار عالم‌ تجلی‌ کرد با همه‌ اسماء و صفاتش‌ حتی‌ اسماء و صفات‌ مستأثره‌اش‌ 14 معصوم‌ پیدا شد، لذا کل‌ واحد اینها تجلی‌ خدا، تجلی‌ ذاتی‌ با همه‌ اسماء و صفات‌، حتی‌ اسماء و صفات‌ مستأثره‌اش‌، که‌ این‌ مضمون‌ دعای‌ رجبیه‌ هم‌ هست‌ که‌ «لافرق‌ بینها و بینک‌ الا انهم‌ عبادک‌» این‌ همین‌ حرف‌ از حضرت‌ امام‌ است‌ اما گفتنش‌ خیلی‌ دهان‌ می‌خواهد خیلی‌ جرأت‌ می‌خواهد، ولی‌ حضرت‌ امام‌ گفت‌ ولایت‌ ایشان‌ خیلی‌ بالا بود، همین‌ حضرت‌ امام‌ 15 سال‌ در نجف‌ بود یک‌ شب‌ نشد که‌ زیارت‌ نرود هیچ‌ کدام‌ از مراجع‌ نجف‌ را نمی‌توانید این‌ حرف‌ را درباره‌اش‌ بزنید، چه‌ گذشته‌ها بحرالعلوم‌ها، صاحب‌ جواهرها، آقای‌ حکیم‌ها، آقای‌ خویی‌ها، آقای‌ شاهرودیها، خب‌ همه‌ اینها ولایتشان‌ انصافاً خیلی‌ بالا بود، اما یک‌ نفر مثل‌ حضرت‌ امام‌ را پیدا کنید که‌ یک‌ شب‌ نشد که‌ به‌ حرم‌ نرود که‌ حتی‌ آقای‌ آقا مصطفی‌ خدا رحمتشان‌ کند می‌گفت‌ یک‌ شب‌ به‌ جای‌ اینکه‌ باران‌ بیاید شن‌ می‌آمد سرما، سوز و گداز به‌ من‌ گفتند یک‌ کاری‌ بکن‌ امشب‌ حضرت‌ امام‌ حرم‌ نرود و می‌گوید من‌ علمی‌ آمدم‌ جلو به‌ حضرت‌ امام‌ گفتم‌ آقا امیرالمومنین‌ دور و نزدیک‌ دارد فرمودند: همه‌ جا محضر امیرالمومنین‌ که‌ بارها این‌ جمله‌ را ایشان‌ می‌فرمودند که‌ معمولا نگفتند نمی‌گفتند، اینها مال‌ حضرت‌ امام‌ است‌ «و قل‌ اعملوا فسیری‌ الله عملکم‌» را مفسرین‌ فقها، مراجع‌ می‌گویند شبهای‌ دوشنبه‌، شبهای‌ جمعه‌ ولی‌ حضرت‌ امام‌ می‌گوید نه‌، همه‌ جا محضر ائمه‌ طاهرین‌ است‌ ما در محضر ائمه‌ طاهرین‌ هستیم‌ ادب‌ حضور باید مراعات‌ شود شما اگر توانستید چنین‌ جمله‌ای‌ را از بزرگان‌ پیدا کنید که‌ حضرت‌ امام‌ گفته‌، آقا مصطفی‌ همین‌ را گرفته‌، گفت‌ گفتم‌، آقا امیرالمومنین‌ دو و نزدیک‌ دارد فرمودند نه‌، گفتم‌ خب‌، اگر نه‌، این‌ زیارت‌ را که‌ تو حرم‌ می‌خوانید، امشب‌ اینجا بخوانید، یک‌ جمله‌ دارد، گفت‌: تبسّم‌ کردند و گفتند مصطفی‌ ذهن‌ عوامانه‌ ما را از ما نگیر، پا شدند آمدند، تو همان‌ سوز و شن‌ و سرما، ایشان‌ رسم‌ داشتند سر ساعت‌ 9 سر دقیقه‌، سر ساعت‌ می‌آمدند زیارت‌ جامعه‌ می‌خواندند با یک‌ حال‌ خاصی‌ هم‌ می‌آمدند خودش‌ را می‌چسباندند به‌ حرم‌ با یک‌ سوز و گدازی‌ زیارت‌ جامعه‌ می‌خواندند 15 سال‌ اما همین‌ می‌گوید که‌ هفته‌ وحدت‌ از همه‌ اینها مقدم‌ است‌ اگر کسی‌ ذره‌ای‌ به‌ این‌ هفته‌ وحدت‌ ضرر بزند «ذنب‌ لایغفر» است‌ گفتم‌ این‌ همه‌ روی‌ این‌ حرف‌ که‌ این‌ لعنهای‌ در میان‌ مردم‌ چیست‌؟ خب‌ روش‌ اگر روش‌ پیغمبر اکرم‌ می‌خواهید غیر از این‌ است‌، زیارت‌ عاشورا می‌خواهید خب‌ توی‌ زیارت‌ عاشورا لعن‌ به‌ عمر نیست‌ اما با اشاره‌ می‌فهماند که‌ بشود توجیه‌ کرد که‌ شیخ‌ طوسی‌ توجیه‌ کردند خود شیخ‌ طوسی‌ که‌ می‌فهمد الثانی‌ و الثالث‌ و الرابع‌ کیست‌؟ اما بالاخره‌ چادر یک‌ شاخ‌ نمی‌اندازد بر اینکه‌ قابل‌ توجیه‌ نیست‌ زیارت‌ عاشورا از قدسیات‌ است‌ از طرف‌ خدا بر پیغمبر اکرم‌ از پیغمر اکرم‌ به‌ ائمه‌ طاهرین‌ لذا سندش‌، پیش‌ اهل‌ دل‌ خیلی‌ بالاست‌. مضمون‌ هم‌ خیلی‌ بالاست‌ به‌ تجربه‌ هم‌ اثبات‌ شده‌ که‌ آن‌ کسانی‌ که‌ استمرار داشته‌ باشند به‌ مقامهای‌ بالا بالا می‌رسند حتی‌ با یک‌ لعن‌ و یک‌ سلام‌ چه‌ رسد با صد لعن‌ و صد سلام‌، صد لعن‌ و صد سلام‌ را هم‌ تأکید می‌کنند نمی‌توانی‌ توی‌ راه‌ بگو، خدا رحمت‌ کند پدر من‌ استمرار داشت‌ به‌ این‌ کار بعد از نماز صبح‌ زیارت‌ را شروع‌ می‌کرد شب‌ می‌آمد توی‌ خانه‌ سجده‌ زیارت‌ را می‌کرد بعد هم‌ نمازشان‌ را می‌خواندند و لعن‌ و سلام‌ را هر وقت‌ که‌ وقت‌ داشتند و حال‌ داشتند (توی‌ راه‌) می‌خواندند و این‌ تأکید هم‌ شده‌ و خیلی‌ هم‌ ثواب‌ دارد خیلی‌ ثواب‌ دارد اما علنی‌ گفتنش‌ همیشه‌، چنین‌ بوده‌ حرام‌ است‌ ضرر برای‌ تشیع‌ دارد ضرر برای‌ اسلام‌ عزیز دارد و باید ما از دل‌ بغض‌ غیر علی‌ را داشته‌ باشیم‌ و حتی‌ من‌ نمی‌دانم‌ چه‌ اندازه‌ درست‌ باشد برای‌ اینکه‌ من‌ اراده‌ به‌ مختار خیلی‌ دارم‌ خیلی‌ کار کرد انصافاً و من‌ مختار را شیعه‌ می‌دانم‌ اما مثلا بعضی‌ از روایات‌ دارد مختار را جهنم‌ می‌برند بعد پاک‌ می‌شود، برای‌ خاطر اینکه‌ یک‌ ذره‌ محبت‌ عمر در دلش‌ بوده‌ و حالا نظیرش‌ را زیاد داریم‌، زیاد که‌ ائمه‌ طاهرین‌: می‌فرمایند اگر صد سال‌ عبادت‌ بین‌ رکن‌ و مقام‌ اما ذره‌ای‌ از محبت‌ دشمنان‌ اهل‌ بیت‌ در دلت‌ باشد یا ولایت‌ نداشته‌ باشی‌ ذره‌ای‌ این‌ عبادت‌ فایده‌ ندارد به‌ رو توی‌ جهنم‌ می‌افتی‌، خب‌ عقیده‌ ما اگر این‌ باشد از نظر کردار، ما هم‌ باید صلوات‌ داشته‌ باشیم‌ هم‌ باید لعن‌ هم‌ داشته‌ باشیم‌ باید زیارت‌ عاشورا داشته‌ باشیم‌، باید ما همین‌ طور که‌ امیرالمؤمنین‌ را تا سرحد عشق‌ دوست‌ داریم‌، دشمنان‌ امیرالمؤمنین‌ را تا سر حد بغض‌ دشمن‌ داشته‌ باشیم‌ اینها مسلم‌ است‌، اما حالا علناً شما بعضی‌ از ائمه‌ جماعت‌ پشت‌ بلندگویتان‌ چهار ضرب‌ بخوانید اینها حرام‌ است‌، تو فاسق‌ می‌شوی‌ دیگر نمی‌شود پشت‌ سر تو نماز خواند تو خیال‌ می‌کنی‌ اینها شد دوستی‌، اینها شد دشمنی‌ اسلام‌، اینها شد دشمنی‌ امیرالمؤمنین‌ اینها شد مخالفت‌ ائمه‌ طاهرین‌ چون‌ تو جمهوری‌ اسلامی‌ را قبول‌ نداری‌ حالا می‌خواهی‌ ضربه‌ به‌ جمهوری‌ اسلامی‌ بزنی‌، نه‌ بابا ضربه‌ به‌ شیعه‌ می‌زنی‌، ضربه‌ به‌ خودت‌ می‌زنی‌ جمهوری‌ اسلامی‌ آن‌ است‌ که‌ می‌بینید چه‌ جور شده‌ می‌بینید که‌ در این‌ 27 سال‌ دنیا را تکان‌ داد، در این‌ 27 ساله‌ زانوی‌ دنیا را به‌ خاک‌ مالید دماغشان‌ را به‌ خاک‌ مالید، این‌ جمهوری‌ اسلامی‌ است‌ حالا تو توی‌ مسجدت‌ یا با حرفهایت‌ یا با یک‌ اعلامیه‌، چه‌ غلطی‌ می‌توانی‌ بکنی‌، که‌ بخواهی‌ ضربه‌ به‌ جمهوری‌ اسلامی‌ بزنی‌، این‌ مثل‌ همان‌ است‌، گنجشک‌ نشست‌ روی‌ درخت‌ چنار یک‌ وقت‌ هم‌ گفت‌، محکم‌ شو، گفتند چه‌ خبراست‌، گفت‌ می‌خواهم‌ پا شوم‌، گفت‌ آن‌ وقتی‌ که‌ نشستی‌ چه‌ غلطی‌ بودی‌ کی‌ بودی‌، حالا هم‌ که‌ می‌خواهی‌ پا شوی‌.

 

الان‌ مخالفت‌ با جمهوری‌ اسلامی‌ اینجوری‌ است‌ (گنجشک‌ روی‌ درخت‌ چنار) حالا تو هم‌ توی‌ مسجد یک‌ غلطی‌ بکن‌ اما حرام‌ است‌، مخالفت‌ قوانین‌ جمهوری‌ اسلامی‌ حرام‌ است‌، جمهوری‌ اسلامی‌ را قبول‌ نداشته‌ باشیم‌ مخالفت‌ با امیرالمؤمنین‌ است‌، مخالفت‌ با ائمه‌ طاهرین‌ است‌ حرام‌ است‌، اینها که‌ من‌ می‌گویم‌ که‌ از خودم‌ نمی‌گویم‌ اینها همه‌ روایت‌ است‌ اینها همه‌ قرآن‌ است‌ روایتش‌ خب‌ بروید در کتابی‌ مثل‌ وسائل‌ الشیعه‌ پیدا بکنید.

 

بیایید خوب‌ شویم‌ جمهوری‌ اسلامی‌ را نمی‌شود کاری‌ کرد، مسلم‌ است‌ این‌ جمهوری‌ اسلامی‌ بالاخره‌ بدست‌ همین‌ بسیجی‌ها، بدست‌ همین‌ کسانی‌ که‌ ببینید چه‌ کار کردند، دنیا را گول‌ زدند، اصلا بازی‌ دادند، ناگهان‌ دیشب‌ رئیس‌ جمهورشان‌ گفت‌ ما کردیم‌ آنچه‌ شما نمی‌خواستید یعنی‌ کار تمام‌ شد، دعا باید به‌ جمهوری‌ اسلامی‌ کرد و از اول‌ تا حالا هم‌ همین‌ بوده‌ راستی‌ اصلا این‌ جمهوری‌ اسلامی‌، آمریکا(آمریکا که‌ احمق‌ است‌) اروپا را همیشه‌ بازی‌ داده‌ دنیا ایستاد برای‌ اینکه‌ این‌ جمهوری‌ اسلامی‌ را از بین‌ ببرد، سنی‌ها، مسلمانهای‌ خلیج‌ فارس‌ (قارونهای‌ خلیج‌ فارس‌) پولش‌ را دادند، سیا و موصاد سیاستش‌ را کردند، تمام‌ غرب‌ اسلحه‌اش‌ را دادند، تمام‌ آمریکا هشت‌ سال‌ پول‌ و اسلحه‌ داد، بمبهای‌ شوروی‌ روی‌ سر همین‌ اصفهان‌ ریخته‌ شد و بالاخره‌ دنیا با این‌ جمهوری‌ اسلامی‌ جنگید هیچ‌ غلطی‌ نتوانست‌ بکند یعنی‌ آن‌ می‌خواست‌ براندازی‌ بکند، اتفاقاً مثل‌ میخی‌ که‌ توی‌ سرش‌ بزنند محکم‌ بشود بعد از هشت‌ سال‌ جنگ‌ محکم‌ شد، الان‌ جمهوری‌ اسلامی‌ خیلی‌ محکم‌ است‌، نمی‌دانید دیشب‌ چه‌ خبرها بوده‌، تمام‌ دنیا تعجب‌ می‌کردند که‌ جمهوری‌ اسلامی‌ عجب‌ همه‌ را بازی‌ داد به‌ این‌ رفقا می‌گفتم‌ فردا داد بزند بگوید اتم‌ را هم‌ ساختیم‌ حالا تو بخواهی‌ یا نخواهی‌، حالا اینجوری‌ شده‌ حالا یک‌ بچه‌ طلبه‌ نفهم‌ بی‌ شعور، علیه‌ امام‌ صحبت‌ بکند اعلامیه‌ پخش‌ بکند به‌ درو دیوار لعن‌ بر عمر بکند، حالا یک‌ پشه‌ای‌ هم‌ اذیت‌ کرد خب‌ بکند، اما پشه‌ اذیت‌ نکن‌، تو پشه‌ نابود می‌شوی‌ آن‌ کسانی‌ هم‌ که‌ به‌ تو گفتند نابود می‌شوند و بالاخره‌ با جمهوری‌ اسلامی‌ نمی‌شود جنگید هرکه‌ با جمهوری‌ اسلامی‌ جنگید نابود شده‌، و آمریکا باشد نابود می‌شود یقین‌ داشته‌ باشید شوروی‌ باشد نابود شد، اروپا باشد نابود می‌شود و بالاخره‌ من‌ یقین‌ دارم‌ بدست‌ این‌ جمهوری‌ به‌ رهبری‌ امام‌ زمان‌ پرچم‌ اسلام‌ روی‌ کره‌ زمین‌ افراشته‌ می‌شود، امیدواریم‌ هرچه‌ زودتر بشود دیگر، کلک‌ کنده‌ شود دیگر اینها بروند گورشان‌ را گم‌ بکنند ولی‌ عل‌ کل‌ حال‌ قدر این‌ جمهوری‌ را بدانیم‌ خیلی‌ بی‌ وفایی‌ است‌ یا خیلی‌ احمقی‌ است‌ یا هر دو نکنید این‌ بازیها، این‌ بازیها چیست‌ ببینید بزرگان‌ چه‌ می‌گویند، طبق‌ گفته‌ بزرگان‌ عمل‌ کنید، نگردید این‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌، آن‌ طرف‌ یک‌ آخوند را پیدا بکنید، این‌ آخوند این‌ جور گفته‌، اینکه‌ حرف‌ نشد این‌ معلوم‌ است‌ این‌ حرف‌ احمقانه‌ای‌ است‌، ببینید مراجع‌ تقلید چی‌ گفتند و مراجع‌ تقلید چه‌ می‌گویند و ما باید با عقلمان‌ کار بکنیم‌، مخصوصاً ما طلبه‌ها، هم‌ باید متدین‌ باشیم‌ هم‌ باید عادل‌ باشیم‌ هم‌ باید عاقل‌ باشیم‌، اگر عاقل‌ نباشیم‌ ضرر ما از هر بمبی‌ بیشتر است‌ اگر عاقل‌ نباشیم‌ همین‌ علم‌ و دینمان‌ هم‌ خودمان‌ را خراب‌ می‌کند هم‌ دین‌ را. بیایید عاقل‌ باشیم‌ با عقل‌ کار کنیم‌ نباید این‌ها را بگویم‌، کم‌ کم‌ می‌ترسم‌( اصفهانیها از این‌ کارها خیلی‌ بلد هستند کم‌ کم‌ تکفیر مان‌ هم‌ می‌کنند) تا حالا تکفیر نکردند حالا تکفیر هم‌ شروع‌ می‌شود، اعلامیه‌ هایش‌ پخش‌ می‌شود ولی‌ نکنید آنکه‌ من‌ بلد هستم‌ و از گفته‌ همه‌ مراجع‌ می‌گویم‌ از گفته‌ همه‌ اهل‌ بیت‌ می‌گویم‌ از نظر همه‌ روایات‌ اهل‌ بیت‌ می‌گویم‌ آیه‌ قرآنش‌ این‌ است‌ وحدت‌، وحدت‌، وحدت‌.

 

خدا را قسمش‌ می‌دهیم‌ به‌ حق‌ آقا امام‌ زمان‌ فرج‌ آقا امام‌ زمان‌ را نزدیک‌ فرما.

 

خدایا به‌ دست‌ ما و به‌ رهبری‌ همه‌ بسیجی‌ها، خدایا به‌ دست‌ ما به‌ رهبری‌ امام‌ زمان‌ پرچم‌ اسلام‌ را روی‌ کره‌ زمین‌ افراشته‌ بفرما.

 

و صلی‌ الله علی‌ محمد و آل‌ محمد.

 

 

 

منبع

[ دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

 تشابه اسمی سه فرزند حضرت علی(علیه السّلام) با خلفا

 

در مورد عمر فرزند علی(علیه السّلام) که همنام عمر بن خطاب بود: این نامگذاری توسّط خود عمر بن خطاب انجام شد. چنانچه در مورد افراد دیگری هم این واقعه صورت گرفته بود. و این در زمانی بود که عمر بن خطاب حتّی نام افرادی را که همنام پیامبران بودند، تغییر می داد. مخالفت با دخالت های عمر در تغییر نام افراد نیز به مصلحت نبود؛ چراکه هر گونه مخالفتی٬ از سوی عمر  با تندی و خشونت پاسخ داده می شد و ارزش و ثمر مثبتی هم  برای اسلام نداشت.

درمورد ابوبکر فرزند علی(علیه السّلام) که همنام خلیفه اول ابوبکر، عبدالله بن عثمان بود، باید بدانید که اولاً: ابوبکر کنیه است و اسم نیست. ثانیاً: در میان عرب مرسوم است که هر اسمی ، کنیه خاصی دارد. مثلا اسم علی  با کنیه ی ابوالحسن همراه است. این همراهی گاهی وابسته به نام فرزند بزرگتر است وگاهی مربوط به دخالت های دیگران است و گاهی هم تابع شهرت و عرف جامعه است. از آنجاکه ظاهراً اسم اصلی فرزند امیرالمؤمنین علیه السلام، عبدالله همنام خلیفه اول بود، مطابق همان رسم، او کنیه ی ابوبکر به خود گرفت و حضرت علی(علیه السّلام) هم بخاطر احترام و علاقه شدید اطرافیان نسبت به خلفای قبلی و شرایط روزگار خود، ضرورتی ندیدند تا با این کنیه گذاری که از سوی دیگران انجام شده بود، مخالفت کنند و آن را تغییر دهند.

در مورد عثمان بن علی(علیه السّلام) که همنام عثمان بن عفان بود: نامگذاری این فرزند به نام عثمان به گفته خود حضرت علی(علیه السّلام) بخاطر عثمان بن مظعون بوده است.

 

*عمر بن علی علیه السلام نخستین فرزند امیرالمومنین که مورخین نام یکی از خلفا را برای وی برشمرده اند.*

 

در نامگذاری فرزند امیرالمومنین علی علیه السلام از همسرش صهباء (:ام حبیب بنت ربیعه- از بنی تغلب) به نام ((عمر)) (برخی منابع تاریخی از کنیه او نیز یاد کرده و آن را ابوالقاسم ثبت نموده اند.) هیچ اختلافی بین مورخین مشاهده نمیشود و جای تردید در این زمینه وجود ندارد. اما سوال اصلی این است که انگیزه نامیده شدن فرزند علی ابن ابیطالب به چنین نامی چه بوده است و دلیل تشابه در اسم چیست؟ اهل سنت این نامگذاری را نشاندهنده محبت خاندان پیامبر و حضرت علی علیه السلام نسبت به خلفا میدانند! در حالی اکه اسناد معتبر تاریخی وجود چنین رابطه دوستانه ای را به شدت انکار مینمایند.

-----------------------------------------
آیا روابط حضرت علی علیه السلام با خلیفه دوم دوستانه بود؟

 

سند شماره ۱)

اعتراف عمر بن خطاب مندرج در کتاب ((صحیح مسلم))
مسلم بن حجاج نیشابوری (متوفی
۲۶۱ه) در کتاب "صحیح" سخنانی را از عمر بن خطاب نقل میکند که در حضور (عثمان - عبدالرحمان بن عوف - زبیر - سعد ابی وقاص) خطاب به عباس ابن عبدالمطلب و علی بن ابیطالب ایراد گردیده است.
وی مینویسد: خلیفه دوم در حضور افراد مذکور رو به عباس و حضرت علی علیه السلام کرد و خطاب به آنان چنین گفت: ثم توفی ابوبکر و انا ولی رسول الله و ولی ابی بکر- فرایتما کاذبا آثما غادرا خائنا (صحیح مسلم حدیث شماره
۳۳۰۲)
 ترجمه: سپس ابوبکر  از دنیا رفت و من جانشین پیامبر و ابوبکر (در سرپرستی و زعامت شما) میباشم. پس شما دو نفر مرا دروغگو - گناهکار- حیله گر- و پیمان شکن میدانید.

 

سند شماره ۲)

 

اعتراف عایشه - مندرج در کتاب صحیح بخاری


محمد بن اسماعیل بخاری (متوفی
۲۵۶ه) درکتاب "صحیح" از قول عایشه نقل میکند که علی بن ابیطالب علیه السلام از ملاقات با عمر بن خطاب کراهت داشته است.
عایشه دلیل امتناع حضرت علی علیه السلام از ملاقات با خلیفه دوم را چنین بازگو میکند: کراهیه لمحضر عمر (صحیح بخاری حدیث شماره
۳۹۳۱. این سخن عایشه در کتاب صحیح مسلم حدیث شماره ۳۳۰۴چنین ثبت شده است: کراهیة محضر عمر بن الخطاب. )
ترجمه : به دلیل ناخوشایندی از حضور عمر .

 

سند شماره ۳)

 

اعتراف ابن عباس- مندرج در کتاب "شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید"


ابوحامد معتزلی (متوفی ۶۵۶ه) در کتاب شرح نهج البلاغه از قول ابن عباس نقل میکند که علی بن ابیطالب پیوسته بر عمر ابن خطاب غضبناک و خشمگین بود.
وی مینویسد: خلیفه دوم در سفر شام - رو به ابن عباس کرد و درباره حضرت علی علیه السلام چنین گفت: اشکو الیک ابن عمک - سالته ان یخرج معی فلم یفعل و لم ازل اراه واجدا. فیم تظن موجدته؟ (شرح نهج البلاغه (چاپ اسماعیلیان) ج
۱۲ ص ۷۸).
ترجمه من از پسر عمویت به تو گله دارم. از وی خواستم که با من به شام بیاید ولی نپذیرفت. من پیوسته وی را نسبت به خود در حالت غضب می یابم. به نظر تو علت خشم گرفتن او چیست ؟ 

آنچه ملاحظه فرمودید تنها دورنمایی از رابطه امیرالمونین با خلیفه دوم میباشد و تدبر در فرازهای آن خواننده فرهیخته را به این نتیجه میرساند که : دلیل نامگذاری و تشابه اسمی را در جای دیگر باید جست.

 

------------------------------


*چه کسی نام فرزند حضرت امیر علیه السلام را عمر نهاد؟ *

 

اسناد و مدارک معتبر تاریخی قضاوت نهایی درباره علت نامگذاری فرزند حضرت علی به نام عمر را بسیار سهل و آسان نموده اند.

 

سند شماره ۱)

 

دیدگاه بلاذری مورخ مشهور اهل سنت(اهل سنت بلاذری را در کتب رجالی خود در مرتبه بالایی مورد مدح و تمجید قرار داده اند. برای مثال: ذهبی: تذکره الحفاظ ج۳ ص ۸۹۲)

احمد بن یحیی بن جابر بلاذری (متوفی ۲۷۹ه) مینویسد:
و کان عمر بن الخطاب سمی عمر بن علی باسمه . ترجمه: عمر بن خطاب - عمر بن علی را به اسم خود نام نهاده بود. (انساب الاشراف ج
۲ ص ۱۹۲(تحقیق:محمد باقرمحمودی). جمل من انساب الاشراف ج۲. ص ۴۱۳ (تحقیق: سهیل زکار))

 

سند شماره ۲)

 

تایید دیدگاه از سوی سایر مورخین اهل سنت

-- جمال الدین مزی (متوفی ۷۴۲ ه ) در کتاب "تهذیب الکمال" جلد ۲۱ صفحه ۴۶۷

--شمس الدین ذهبی (متوفی
۷۴۸ ه ) در کتاب "سیر اعلام النبلاء " جلد ۴ صفحه ۱۳۴

--ابن حجر عسقلانی (متوفی
۸۵۲ ه ) در کتاب "تهذیب التهذیب" جلد ۷ صفحه ۴۱۱

سخن بلاذری (متوفی ۲۷۹ ه ) را تاکید کرده و تصریح نموده اند که :
هنگامی که از صهباء بنت ربیعه فرزند پسری برای امیر المونین علیه السلام متولد شد. عمر بن خطاب نام این فرزند را عمر گذارد.

 

------------------------------------------


*آیا جلوگیری از نتیجه اقدام خلیفه دوم امکان پذیر بود؟ *

 

شاید تصور نمایید که تغییر نام یک فرد به گونه ای که اسم اصلی او فراموش گردد چندان هم ساده نباشد! حال چطور میتوان پذیرفت که خلیفه دوم نام خود را بر فرزند امیرالمومنین علیه السلام بنهد و نام اصلی او از خاطرها پاک شود؟


در پاسخ میگوییم:


از بررسی اسناد تاریخی چنین به دست می آید که تغییر نام افراد و شهرت آنان به اسم جدیدشان چندان هم در میان قریش بی سابقه نمی باشد.

 

نمونه اول)

جناب عبدالمطلب


همگان جد بزرگ رسول خدا صلی الله علیه و آله را با نام عبد المطلب میشناسند در حالیکه نام اصلی وی "شیبة الحمد" میباشد. پژوهشگران جریان فراموشی نام وی را چنین نگاشته اند:
(( هاشم در یکی از سفرهای خود به مدینه با سلمی دختر عمرو خزرجی ازدواج کرد و عبدالمطلب از وی تولد یافت. و در موقع وفات هاشم-عبدالمطلب نزد مادر خویش در مدینه ماند و هنوز پسری نابالغ بود. مطلب بن عبدمناف بعد از برادرش هاشم امر مکه و سقایت و رفادت حاجیان را به عهده گرفت. و چون عبدالمطلب بزرگ شد. مطلب خود به مدینه رفت و از مادر وی اجازه گرفت و او را با خود به مکه آورد. و چون او را ردیف خویش سوار (مرکب) کرده بود. مردم بی خبر از حقیقت گفتند: مطلب بنده ای خریده است. اما مطلب میگفت: وای بر شما! این پسر برادر من هاشم است و ارا از مدینه می آوردم. از آن روز برای او نام عبدالمطلب معروف گشت و نام اصلی او که شیبه یا شیبة الحمد بود از یاد رفت . (دکتر محمد ابراهیم آیتی: تاریخ پیامبر اسلام. انتشارات دانشگاه تهران ص
۴۶)

 

نمونه دوم)

 

ابوجهل


همگان یکی از سرسخت ترین دشمنان رسول خدا صلی الله علیه و آله را با نام ابوجهل میشناسند. در حالیکه که کنیه و نام اصلی او "ابوالحکم- عمرو بن هشام" مباشد. شهرت نام ابوجهل در میان مسلمانان که آغاز آن دوران صدر اسلام میباشد موجب گردید که حتی در دایرة المعارف ها نیز زنگینامه او را تحت عنوان ابوجهل به ثبت برسانند. (دائرة المعارف بزرگ اسلامی ج
۵ص۳۰۵. المنجد فی الاعلام.ص۱۴)

 

------------------------------------------


*آشنایی با سایر قربانیان دخالت های خلیفه دوم در نامگذاری افراد * 

 

نمونه اول)

 

ابن اثیر جزری (متوفی ۶۳۰ ه ) نقل میکند:
عبد الرحمان بن الحارث بن هشام بن المغیره المخزومی در دامان عمر بزرگ شد و اسم او ابراهیم بود. پس عمر اسم او را تغییر داد. همان زمان که اسم افرادی که با نامهای پیامبران خوانده میشدند تغییر میداد. و او را عبدالرحمان نامید.  (اسدالغابه ج
۳ ص۲۸۴)

 

نمونه دوم)

 

ابن سعد بصری (متوفی ۲۳۰ ه ) نقل میکند:
اسم ابو مسروق اجدع بود. پس عمر او را عبدالرحمان نامید. (الطبقات الکبری ج
۶ص ۷۶)

 

نمونه سوم)

 

عبدالرزاق صنعانی (متوفی ۲۱۱ه) نقل میکند:
طحیل برادر بلال است و عمر او را خالد نام نهاده است. ( المصنف ج
۱ ص۶۱)

 

نمونه چهارم)

 

ابن حجر عسقلانی (متوفی ۸۵۲ ه) نقل میکند:
نام کثیر بن صلت-قلیل بود. پس عمر او را کثیر نامید. (فتح الباری ج
۲ ص۳۷۴)

 

------------------------------------------------


*آیا مخالفت با دخالت های خلیفه دوم در تغییر نام افراد برای قربانیان آن امکان پذیر بود ؟ *

 

پاسخ به این سوال نیازمند رفتارشناسی دقیقی از خلیفه دوم میباشد که تنها از طریق تدبر در اسناد معتبر تاریخی میتوان بدان دست یافت.

 

رفتارشناسی خلیفه دوم



پژوهشگران در تحلیل شخصیت خلیفه دوم به موارد ذیل استناد کرده اند:

نمونه اول)


او نخستین کسی بود که شلاق (دره) در دست گرفت. ( رسول جعفریان: تاریخ خلفا. ص
۶۵. به نقل از طبری: تاریخ الامم و الملوک ج ۴ ص ۲۰۹)

 

نمونه دوم)


شخصی به عمر گفت: مردم از تو خشمگین اند! مردم از تو خشمگین اند! مردم از تو متنفرند!  عمر پرسید: برای چه؟ آن مرد گفت از زبان و عصای تو ! ( همان منبع ص۶۶ به نقل از : نمیری: تاریخ المدینه المنوره ج۲ ص۸۵۸)

 

نمونه سوم)


عایشه فرزند عثمان بر این اعتقاد بود که تندی عمر- دیگران را از انتقاد به او بازداشته است. ( همان منبع ص۶۹. به نقل از: ابی سعید منصور بن الحسین: نثر الدر ج۴ ص۳۴)

 

نمونه چهارم)


یک بار غلام زبیر بعد از نماز عصر به نماز ایستاد. در همان لحظه متوجه شد که عمر با دره (شلاق) خود به طرف او می آید. بلافاصله از آنجا فرار کرد. ( همان منبع: ص۶۶. به نقل از: فسوی: المعرفه و التاریخ ج۱ ص۳۶۴-۳۶۵)

 

نمونه پنجم)


ابن عباس میگوید: من برای پرسیدن یک سوال از عمر دو سال صبر کردم. مانع من از پرسش ترس از عمر بود. (علی محمد میر جلیلی: امام علی علیه السلام و زمامداران ص
۱۱۰. به نقل از ابن جوزی :تاریخ عمر بن الخطاب ص ۱۲۶)

 

نمونه ششم)


خشونت عمر به حدی رسید که ابن عباس در عصر وی. جرات ابراز حکم شرعی ارث را نداشت. وقتی بعد از مرگ عمر بر خلاف نظر وی در زمینه ارث سخن گفت و به او اعتراض شد که چرا در زمان عمر نمیگفتی. جواب داد: به خدا قسم از او میترسیدم. ( همان منبع ص ۱۱۰ به نقل از: ابن حزم اندلسی: المحلی ج۸ ص۲۷۹-۲۸۰)

 

جمع بندی


همین برخوردها را میتوان به عنوان مانعی بر سر راه اعتراضات مردم نسبت به عملکرد خلیفه دوم در زمینه تغییر نام افراد به شمار آورد.

منبع

[ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٩:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

  

در دو بخش گذشته این سلسله بحث‏ها، انتقادهاى امیرمؤمنان علیه السلام را نخست در قالب نقد عام «مربوط به سه خلیفه قبلى‏» و سپس بخشى دیگر از آن را که در قالب نقد خاس «مربوط به خلیفه اول‏» است، از نظر خوانندگان گرامى گذراندیم، اینک دنباله بحث نقد خاص علیهم السلام

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

  

در شماره گذشته بخشی از نقد و تحلیل‏های عام امیرمؤمنان علیه السلام که مربوط به دوره سه خلیفه قبلی است، زیر سه عنوان مورد بحث و بررسی قرار گرفت، اینک دنباله نقد عام، اینک ادامه مطلب علیهم السلام

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٩:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 در این سلسله بحث‏ها، نقد امیرمؤمنان علی علیه السلام از عملکرد خلفای قبلی، در دو بخش مورد بررسی قرار می‏گیرد:

1 . نقدها و تحلیل‏های عام .

2 . نقدها و تحلیل‏های خاص .

در این شماره بخشی از نقدهای عام، زیر چند عنوان از نظر خوانندگان گرامی می‏گذرد:

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٩:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

این عبارت که از زبان خلیفه دوم عمر بن خطاب ، در جریانهای مختلفی و بارها از زبان وی نسبت به حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام صادر شده است که ما ابتدا اسناد آن از کتب شیعه نقل کرده و سپس جریانات را از منابع معتبر اهل سنت نقل می کنیم که برای اهل سنت نیز قابل اعتماد باشد .

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

این سخن به گزاف نیست اگر بگوییم معرفت و شناخت فاطمه(س) آن گونه که شأن و منزلت اوست برای آحاد بشر دور از مقام عصمت غیر ممکن است و بازگزاف نیست اگر گفته شود، کسی می‏تواند فاطمه(ع) را بشناسد که بتواند علی(ع) را با آن همه عظمت و بزرگی بشناسد و بدیهی است که شناخت حقیقی و کامل امیرالمؤمنین علی(ع) فقط و فقط از عهده معصوم(ع) بر می‏آید و بس.

بنابراین شناخت کامل و حقیقی فاطمه(س) نیز فقط و فقط از عهده و توان معصوم(ع) بر می‏آید بس.

سرّ مطلب با این گفتار روشن می‏شود که در روایات متواتره و صحیح از جمیع فرق اسلامی القابی از زبان پیغمبر اکرم(ص) برای امیرالمؤمنین(ع) نقل شده است.

 

یکی از آن القاب همین لقب امیرالمؤمنین است، دیگری امام المتقین، سوی سید الاوصیاء و ده‏ها لقب دیگر. و چه بسیار می‏فرمود: علیٌّ مع القرآن و القرآن مع العَلی، علیٌّ مَعَ الحقّ مع العلی.

از این بیانات و تعابیر پیامبر اکرم(ص) شأن والای امیرالمؤمنین در پیشگاه خدا و رسولش به خوبی به دست می‏آید. اما امام صادق(ع) می‏فرمایند: «اگر امیرمؤمنان علی(ع) نبود، برای فاطمه(س) تا روز قیامت در سراسر زمین کفو و همتایی نبود.»[30] بیت الاحزان - محدّث قمی - ص 21.

 

تمام عظمت و بزرگی همه و همه یکجا در وجود امیرالمؤمنین علی(ع) جمع شده است و علی با این همه عظمت همتا و کفو فاطمه(س) است که اگر علی(ع) نمی‏بود فاطمه(س) همتایی نمی‏داشت. بنابراین اصولاً زندگانی فاطمه(س) را باید در کنار امیرالمؤمنان علی(ع) مشاهده کرد، چرا که علی و فاطمه را تنها وصلت ازدواج به هم پیوند نداده است بلکه آن دو در ایمان خویش به هم پیوسته‏اند؛ آنان دو تن نیستند بلکه دو بعد عنصری یک ایمانند، دو دست یک پیکره جهادند، دو فرزند یک فضیلتند، دو سوی یک کعبه‏اند، دوروی یک خورشیدند، همچون دو بخش کلمه «توحید» بیانگر یک وحدتند؛ صلابت حق در رخسار علی(ع) می‏درخشد و عطوفت خدا در چهره فاطمه(س) لبخند می‏زند...

 

علی(ع) جلال خداست و فاطمه(س) جمال او، علی(ع) سطوت الهی است و فاطمه(س) رحمت آن؛ علی(ع) پدر مؤمنان است و فاطمه(س) مادر مهربان آنان، علی را با فاطمه باید دید و فاطمه را با علی، فاطمه(س) پیراهن علی(ع) است و علی ردای فاطمه است، امامت شهسواری است که عصمت همسر اوست، عصمت ملیکه‏ای است که امامت شوهر اوست... پیامبر عظیم(ص) در دو تندیس قدسی جلوه‏گر است: قاطعیّت او در علی(ع) و رحمت او در فاطمه(س)؛ فاطمه را با علی باید شناخت، عقاب آسمان معرفت که همبال با شهبازی چون علی(ع) در اوجهای نور پرواز می‏کند و کدام فضیلت برتر از این می‏توان تصوّر کرد که انسانی همبال امیر مؤمنان علی(ع) در اوجهایی که آن بزرگ زیر بال دارد پرواز نماید، امام راستین علم و شرف که سزاوار خویش، فرموده است: یَنهدرُ عَنّی السَّیْلُ و لا یَرْقَی‏ الیَّ الطَّیُر...»[31]« نهج البلاغه - خطبه شقشقیه.

 

من آن کوهسار بلندم که سیل علم و معرفت از دامانم سرازیر است و پرنده‏ای به سوی اوج‏های من توان پرواز ندارد، و تنها فاطمه(س) است که همبال علی(ع) در عقابگاه قلّه‏های زندگی او پرواز کرده است.

 

سراسر زندگی پر نور فاطمه(س) همچون همسرش امیرمؤمنان(ع) به زهد و تقوی و عبادت و انجام وظایف الهی سپری شده است؛ و اینک در متن روایات و تاریخ، فرازهایی از زندگی پر نور او را به روایت همسر بزرگوارش بررسی می‏کنیم.

 

رفتار حضرت زهرا(س) با شوهر در عالیترین مرحله صفا و مهربانی بود، نه تنها هرگز خاطر شوهر را نرنجانید، بلکه یاور مهربان و نوازشگر دلسوز برای شوهر بود، و در همه صحنه‏های زندگی، همدم و همدرد و شریک زندگی علی(ع) بود، برای روشن شدن این مطلب به نمونه‏هایی اشاره می‏کنیم:

1- پیامبر(ص) روزی نزد دخترش فاطمه(س) آمد و ضمن احوالپرسی، پرسید: «شوهرت را چگونه یافتی؟» فاطمه(س) در پاسخ گفت: «اور ا بهترین شوهر یافتم» پیامبر(ص) فرمودند: «دخترم! شوهرت، نیکو همسری است، در هیچ کاری از دستور او سرپیچی نکن».[32] کشف الغمّه، ج 1، ص 491.

 

2- امیر مؤمنان علی(ع) در سخنی در شأن حضرت زهرا(س) فرمود:

سوگند به خدا من زهرا(س) را تا آن هنگام که خداوند او را به سوی خود برد، خشمگین نکردم، در هیچ کاری موجب ناخشنودی او نشدم، او نیز مرا خشمگین نکرد و هیچگاه موجب ناخشنودی من نشد.[33] کشف الغمّه، ج 1، ص 492.

 

3- پیوند مقدّس همسری زهرا(س) و علی(ع) به قدری با صفا و پر مهر بود، و وجود زهرا(س) به قدری برای حضرت علی(ع) مایه آرامش و خشنودی بود که علی(ع) در سخنی می‏فرماید: «من به چهره زهرا نگاه می‏کردم، همین نگاه، هرگونه غم و اندوه را از من برطرف می‏نمود».[34] کشف الغمّه، ج 1، ص 492.

 

4- فاطمه(س) در یاری علی(ع) و همکاری با او در رنج‏ها و دشواری‏ها و غم‏ها به قدری کوشا بود، که وقتی پیامبر(ص) از علی(ع) پرسید: «زهرا(س) را چگونه همسری یافتی؟» علی(ع) بی‏درنگ در پاسخ گفت: او را در راستای اطاعات خداوند، یاوری نیکو یافتم.[35] بحار الانوار - ج 43، ص 117.

حضرت علی(ع) در مورد خانه داری همسرش می‏فرماید:

 

فاطمه(س) با اینکه از محبوبترین افراد نزد رسول خدا(ص) بود، آنقدر با مشک آب کشید و حمل کرد که اثر بند مشک در سینه‏اش نمایان شد، و آنقدر خانه را جارو کرد که لباس‏هایش غبار آلود شد، و آنقدر زیر دیگ آتش افروخت که رنگ لباسش تغییر کرد، زحمات طاقت فرسای او به جایی رسید که به او گفتم: نزد پدرت برو و تقاضای کنیز کن، تا در کارها تو را کمک کند، او نزد پدر رفت، چند نفر از جوانان را در محضر پدر دید، چیزی نگفت و بازگشت، روز بعد صبح شخص رسول خدا(ص) به خانه ما آمد و به فاطمه(س) فرمود: «دیروز نزد من آمدی، چه حاجتی داشتی؟» فاطمه(س) از روی شرم چیزی نگفت، ترسیدم پیامبر(ص) برخیزد و برود، عرض کردم: «ای رسول خدا! فاطمه آنقدر آسیا را گردانده که دست هایش آبله نموده، و آنقدر خانه را جارو کرده که لباسش غبار آلود شده، و آنقدر آتش زیر دیگ گذارده، که رنگ لباسش دگرگون شده، به او گفتم: اگر نزد پدر بروی و کنیزی را برای کمک، کنی بجا است.» پیامبر(ص) فرمود: چیزی را به شما بیاموزم که بهتر از خدمتکار است، آنگاه گفتن ذکر 33 مرتبه «اَلْحَمْدُللَّهِ» و 33 بار «سُبحان اللَّه» و 34 بار «اللَّهُ اکَبر» هنگام خواب را به ما آموخت، فاطمه(س) 3 بار فرمود: «از خدا و رسولش خشنود شدم.»[36] بیت الاحزان - ص 43.

 

 

  

منبع

[ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

ولادت غم‏انگیز محسن علیه‏السلام همانا روز شهادتش نیز بود، و کیفیت شهادتش قبلاً پیشگویى شده بود.
این دلیل بر بزرگى مصیبتى است که با قتل محسن علیه‏السلام بر اسلام وارد شد و نشانه‏ى شدت غصه‏اى است که مادر دلسوخته‏اش حضرت زهرا علیهاالسلام با از دست دادن این پسر کشید.
نامش را محسن علیه‏السلام گذاشت
محسن علیه‏السلام عزیز پیامبر صلى اللَّه علیه و آله بود و آن حضرت قبلاً نام او را تعیین کرده بود. اگر این آخرین گل زهرا علیهاالسلام به دنیا مى‏آمد همه به عنوان یادگار پیامبر صلى اللَّه علیه و آله از او یاد مى‏کردند و گرامیش مى‏داشتند.
ولى خوب شد به دنیا نیامد، چه آنکه هنوز متولد نشده اینچنین او و مادرش را گرامى داشتند!!!
قال أمیرالمؤمنین علیه‏السلام: إنّ أسقاطکم إذا لقوکم یوم القیامة و لم تسموهم، یقول السقط لأبیه: «ألا سمیتنی و قد سمّى رسول‏اللَّه صلى اللَّه علیه و آله محسناً قبل أن یولد». امیرالمؤمنین علیه‏السلام فرمود: اگر فرزندان سقط شده‏ى شما روز قیامت شما را ببینند در حالى که نامى براى آنان نگذاشته‏اید، سقط به پدرش مى‏گوید: چرا براى من نامى تعیین نکردى در حالى که پیامبر صلى اللَّه علیه و آله محسن علیه‏السلام را قبل از اینکه به دنیا بیاید نامگذارى کرده بود.
قالت أسماء: فما دخلنا البیت إلّا و قد أسقطت جنیناً سماه رسول‏اللَّه صلى اللَّه علیه و آله محسناً.
اسماء مى‏گوید: وارد خانه‏ى حضرت زهرا علیهاالسلام شدیم وقتى که حضرت جنین خود را سقط کرده بود؛ همان که پیامبر صلى اللَّه علیه و آله او را محسن نامیده بود.
فاطمه‏ى من... سقط جنین؟!
چه سوزناک است که پیامبر صلى اللَّه علیه و آله از شهادت یادگار خود خبر دهد و بفرماید: این شهادت در اثر ضربتى است که بر دخترم فاطمه علیهاالسلام وارد مى‏شود!
قال رسول‏اللَّه صلى اللَّه علیه و آله: و تضرب و هی حامل،... و تطرح ما فی بطنها من الضرب و تموت من ذلک الضرب.
پیامبر صلى اللَّه علیه و آله فرمود: حضرت زهرا علیهاالسلام زده مى‏شود در حالى که باردار است. در اثر این ضربت فرزندى که همراه دارد سقط مى‏شود، و خود او در اثر همان ضربت از دنیا مى‏رود.
مقتل حضرت محسن علیه‏السلام
گل زهرا علیهاالسلام اول شهید شد و سپس سقط گردید! اما چگونه؟ این سؤالى است که باید جزئیات ماجرا آن را روشن کند.
مادرى که فرزند همراه دارد مواظبت زیادى مى‏خواهد. رعب و وحشتى که مهاجمین سقیفه پشت در خانه به راه انداخته بودند، و فریادهاى بلند و بى‏ادبانه‏اى که سر داده بودند و قصد ورود اجبارى به خانه را داشتند، مى‏توانست به تنهایى باعث سقط محسن شود.
فریاد «آتش مى‏زنیم»، و صداى بر زمین انداختن هیزم، و چیدن آنها با خار مغیلان کنار دیوار و در خانه و آتش زدن آنها، و دود و شعله‏هایى که از زیر در و بالاى دیوار خانه دیده مى‏شد، هر خانم باردارى را نگران مى‏کرد و به وحشت مى‏انداخت.
اکنون بانویى پشت در آمده که از یک سو رحلت پدر مهربانى چون پیامبر صلى اللَّه علیه و آله بار عظیمى از غم بر قلب او نشانده، و از سوى دیگر جفاى مردم در حق شوهر مظلومش دل او را سخت آزرده است.
او احساس مى‏کند مهاجمین قصد ورود به خانه را دارند و در وضعیت فوق‏العاده خطرناکى قرار گرفته است. لذا با تمام وجود در را گرفته تا باز نشود.
آتش به چوب در گرفته و شعله‏ها به صورت او اصابت مى‏کند. در صاف نیست! چوبهاى ناهموار دارد، میخ دارد، داغ شده است! بانویى که محسن علیه‏السلام همراه اوست چگونه باید مواظب فرزندش باشد؟!
در را با لگد مى‏شکنند و صداى وحشتناکى ایجاد مى‏شود، و در به روى بانو مى‏افتد. دریاى عصمت و حیا با مهاجمین بى‏حیا روبه‏رو مى‏شود. بر دستش تازیانه مى‏زنند تا در را رها کند.
در با میخش و با ناهمواریش سینه را مى‏شکافد و خون جارى مى‏کند. استخوان پهلو از درون مى‏شکند و خون جارى مى‏شود! لابد اینها براى کشتن فرزندى که کنار این پهلو و سینه به تلاطم افتاده کم است؟!
حمله‏کنندگان سقیفه یک نفر نیستند. دستور خود را هم از پیش گرفته‏اند. آن سیلى که گوشواره را مى‏شکند، تازیانه‏اى که بازو را سیاه مى‏کند، و بر سر و کتف بانو مى‏خورد و بى‏محابا از هر سو فرود مى‏آید و خون جارى مى‏کند، پایى- که شکسته باد- بر بانوى باردار ضربه مى‏زند. آیا با همه‏ى اینها هنوز محسن علیه‏السلام زنده است؟ باید بپرسیم هنوز مادر زنده است؟!!
با این همه وحشت و ضربت و جراحت... مادر چه گفت؟ چه کرد؟ فضه چه کمکى توانست نماید؟ امیرالمؤمنین علیه‏السلام چه کرد؟ بچه‏ها چه حالى داشتند؟ محسن علیه‏السلام کجا رفت؟ تاریخ، این داستان جگرسوز را با تمام تلخى‏هایش حفظ کرده تا معلوم شود فاطمه و محسنش علیهماالسلام باهم و از یک سبب به شهادت رسیدند!! چه ضرباتى و چه حملاتى که مرد را از پا درمى‏آورد، چه رسد به بانویى که کنار قلبش یادگار زیبایى پیامبر صلى اللَّه علیه و آله را در آغوش گرفته است.
آتش، فشارِ در، تازیانه، سیلى
آتش از کجا آغاز شد و تا کجا پیش رفت؟ بانویى که درِ خانه را محکم گرفته بود چرا رها کرد؟ درِ خانه چگونه به فاطمه علیهاالسلام اصابت نمود؟ مهاجمین از کجا وارد خانه شدند؟ گوشواره ى بانو کِى شکست؟ کجا گریه و فریاد بهم آمیخت؟
امیرالمؤمنین علیه السلام عبایش را کجا روى فاطمه علیهاالسلام انداخت؟ درب شکسته ى نیم سوخته چه شد؟ محسن علیه السلام این همه مصیبت را نزد کِه به شکایت برد؟ این همه پرسش را خدمت امام صادق علیه السلام مى بریم.
قال الصادق علیه السلام:... و أخْذ النار فی خشب الباب؛ و إدخال قنفذ لعنه اللَّه یده یروم فتح الباب، و ضَرْب عمر لها بالسوط على عضدها حتى صار کالدملج الأسود، و رَکْل الباب برجله حتى أصاب بطنها و هی حاملة بالمحسن لستة أشهر و إسقاطها إیاه، و هجوم عمر و قنفذ و خالد بن الولید، و صفقة خدّها حتى بدا قرطاها تحت خمارها و هی تجهر بالبکاء و تقول: «وا أبتاه! وا رسول اللَّه! ابنتک فاطمة تُکذَّب و تُضرب و یُقتل جنین فی بطنها»، وخروج أمیرالمؤمنین علیه السلام من داخل الدار محمرُّ العین حاسراً حتى ألقى ملاءته علیها و ضمّها إلى صدره. و صاح أمیرالمؤمنین علیه السلام بفضة: «یا فضة! مولاتک، فاقبلی منها ما تقبله النساء، فقد جاءها المخاض من الرفسة و ردِّ الباب»، فأسقطت محسناً.
فقال أمیرالمؤمنین علیه السلام: إنّه لاحقٌ بجدّه رسول اللَّه صلى اللَّه علیه و آله فیشکو إلیه.
بحارالانوار: ج 53 ص 19.]
امام صادق علیه السلام
فرمود: آتش به چوب در خانه گرفت. قنفذ با دست فشار مى داد و مى خواست در را باز کند. عمر با تازیانه بر بازوى فاطمه علیهاالسلام چنان زد که مانند بازوبندِ سیاه شد. و نیز چنان با لگد به در زد که به شکم فاطمه علیهاالسلام اصابت کرد در حالیکه به محسن علیه السلام ششماهه باردار بود، و این فرزند در معرض سقط قرار گرفت. عمر و قنفذ و خالد به خانه هجوم آوردند.
عمر چنان سیلى بر روى فاطمه علیهاالسلام زد که پوشش سر کنار رفت و گوشواره ى آنحضرت دیده شد، در حالیکه آن حضرت با صداى بلند گریه مى کرد و مى فرمود: «اى پدر، اى رسول خدا! سخن دخترت فاطمه را دروغ پنداشتند و او را زدند و جنین او را کشتند».
امیرالمؤمنین علیه السلام در این حال از داخل خانه با چشمان سرخ شده و آستین بالا زده برخاست، و عباى خود را روى فاطمه علیهاالسلام انداخت و آنحضرت را به سینه چسبانید... و فریاد زد: «فضه! بانوى خود را دریاب که فرزند او از ضرب لگد در حال سقط است»!
امیرالمؤمنین علیه السلام درِ شکسته را به جاى خود باز گردانید، و در همان حال محسن علیه السلام سقط شد. حضرت فرمود: محسن علیه السلام به جدش ملحق مى شود و نزد آنحضرت شکایت مى نماید.
مسمار نوشیده! نشد شیر ولایت از تو نوشد محسن مظلوم نشد شیر ولایت از تو نوشد محسن مظلوم
که خون سینه ات مسمار نوشیده است یا زهرا که خون سینه ات مسمار نوشیده است یا زهرا
براى این که در جنّت شود همبازى محسن براى این که در جنّت شود همبازى محسن
على اصغرت بر مرگ خندیده است یا زهرا على اصغرت بر مرگ خندیده است یا زهرا
نگاهِ حسرت!
بیاد محسن و بشکستن پهلو ز ضرب کین بیاد محسن و بشکستن پهلو ز ضرب کین
نگاه از روى حسرت مى کنم بر پشت در هر شب نگاه از روى حسرت مى کنم بر پشت در هر شب
خانه ى من... قتلگاه من!
تنها نگشت خانه ى من قتلگاه من تنها نگشت خانه ى من قتلگاه من
جان داد پشت در پسر بیگناه من جان داد پشت در پسر بیگناه من
محسن علیه السلام و شیرِ من؟
خوب شد محسن من کشته شد آنجا، ور نه خوب شد محسن من کشته شد آنجا، ور نه
من به این سینه چسان شیر به او مى دادم من به این سینه چسان شیر به او مى دادم
تنم آب شد!
اعضاى تنم آب شد و خلق ندیدند اعضاى تنم آب شد و خلق ندیدند
آن مهره ى داغى که از او بر جگرم بود آن مهره ى داغى که از او بر جگرم بود
غلافِ شمشیر... کتف فاطمه... خون!
مى توان باور کرد که شکستن در، مادر و فرزند را به شهادت رساند؟ آرى اگر با لگدِ پر کینه اى شکسته باشد!!
غلاف شمشیر بر کتف فاطمه علیهاالسلام خون جارى کرد! چه ضربت وحشتناکى؟! اکنون براى همه روشن است که مادر و پسر در برابر چه دشمن کینه توزى قرار گرفته بودند!
فلکز عمر برجله على الباب فانقلع و أصاب ببطنها، فسقط جنینها المحسن و مرضت من ذلک الضرب إلى أن ماتت.
فأخذ عمر سیف خالد بن الولید و ضرب بالغلاف على کتفها ثلاثاً حتى جرحه، و بقیت تلک الجراحة على کتفها إلى أن ماتت.
جنات الخلود: ص 19.]
عمر با پا به در لگد زد بطورى که در کنده شد و به شکم فاطمه علیهاالسلام خورد و در نتیجه جنین او (حضرت محسن علیه السلام) سقط شد، و حضرت در اثر این ضربت مریض شد و از دنیا رفت.
سپس عمر شمشیر خالد بن ولید را گرفت و با غلاف آن سه مرتبه بر کتف آنحضرت زد بطورى که آن را مجروح کرد، و این جراحت در کتف آنحضرت بود تا از دنیا رفت.
محسن پسرم، سوخت
گویید به پروانه: مگو بال و پرم سوخت گویید به پروانه: مگو بال و پرم سوخت
پروانه اگر سوخت پرش، من جگرم سوخت پروانه اگر سوخت پرش، من جگرم سوخت
اى خانه مکن شکوه تو از شعله ى آتش اى خانه مکن شکوه تو از شعله ى آتش
پهلو تو مکن شکوه، که محسن پسرم سوخت پهلو تو مکن شکوه، که محسن پسرم سوخت
استخوانِ پهلو... شکست!
چرا فاطمه علیهاالسلام در بستر افتاد؟ فشار در و دیوار و شکستن استخوان سینه، نتیجه اى بهتر از این نخواهد داشت. محسن علیه السلام که رفت، مادر هم با سینه ى مجروح براى شیر دادن او رفت...!!
فألجأها قنفذ إلى عضادة باب بیتها و دفعها فکسر ضلعاً من جنبها؛ فألقت جنینها من بطنها. فلم تزل صاحبة فراش حتى ماتت صلى اللَّه علیها من ذلک شهیدة.
بحارالانوار: ج 28 ص 269.]
قنفذ حضرت زهرا علیهاالسلام را پشت چهار چوب در قرار داد و سپس در را فشار داد. در نتیجه یکى از استخوانهاى پهلوى زهرا علیهاالسلام شکست و جنین خود را سقط کرد. از همین جا آنحضرت در بستر بیمارى افتاد تا به شهادت رسید.
بوى محسن علیه السلام
بخوابد زینبش گر در شب تار بخوابد زینبش گر در شب تار
بگیرد فاطمه دستش به دیوار بگیرد فاطمه دستش به دیوار
به شبها گیرد او دستش به پهلو به شبها گیرد او دستش به پهلو
رود آهسته تا در را کند بو رود آهسته تا در را کند بو
چه بوئى دارد این درب شکسته چه بوئى دارد این درب شکسته
که زهرا پشت در گریان نشسته که زهرا پشت در گریان نشسته
گمانم بوى محسن دارد این در گمانم بوى محسن دارد این در
همان ششماهه ى نشکفته پرپر همان ششماهه ى نشکفته پرپر
سیلى... گوشواره!!
زهرا علیهاالسلام کجا، سیلى کجا؟! آن دست بى شرم- که بریده باد- با
کدامین جرأت چنین جسارتى نسبت به مادرِ اسلام روا داشت که گوشواره شکست؟... و لابد از جاى آن خون جارى شد؟!
قال الصادق علیه السلام: فرفسها برجله و کانت حاملة بابنٍ اسمه المحسن، فأسقطت المحسن من بطنها. ثم لطمها فکأنّی أنظر إلى قرط فی أذنها حین
الاختصاص: ص 185.]
امام صادق علیه السلام مى فرماید: عمر با پا به فاطمه علیهاالسلام زد در حالیکه به پسرى بنام محسن باردار بود، و در اثر این ضربه آن پسر سقط شد. سپس سیلى به روى مبارک آنحضرت زد بطورى که گویا مى بینم گوشواره ى حضرت در گوشش شکست. را ز اسم محسن علیه السلام
در اسم محسن این معنى نهفته در اسم محسن این معنى نهفته
هزاران رازها دل باز گفته هزاران رازها دل باز گفته
جواب بدعت کین است محسن جواب بدعت کین است محسن
شهید عترت دین است محسن شهید عترت دین است محسن
هیزم و خار... آتش... فریاد!
آنکه براى آتش زدن مهبط وحى آستین بالا زده بود، فکر لوازم آن را هم کرده بود. دستور داده بود هیزم بیاورند، و براى زود بر پا شدن آتش خار مغیلان هم آورده بود.
پشتوانه ى جمعیت مهاجم، اسب سواران و نیزه دارانى بودند که گوش بفرمان سقیفه آماده ى خراب کردن خانه بر سر اهلش بودند.
فریادهاى ناهنجارِ شمشیر به دستان از بیرون در، صداى ناله ى جانسوز بانوى خلوت کبریا را از درون خانه تا دورترین آینده هاى تاریخ رساند و قلب میلیاردها فدایىِ زهرا علیهاالسلام را پاره پاره کرد؛ اما هنگامى که کار از کار گذشته بود!!
فدخل الثانی على الأول و قال له: «قم، فقد جمعت لک الخیل والرجال». فخرجا و خرج معهما المغیرة بن شعبة، و جمع حزمة من حطب العوسج، وأمر بغیلان فحملها على عاتقه. ثم ساروا یریدون منزل علی علیه السلام.
قال أُبیّ بن کعب: فسمعنا صهیل الخیل و قعقعة اللجم واصطفاق الأسنّة، فخرجنا من منازلنا مشتملین بأردیتنا مع القوم، حتى وافوا منزل علی علیه السلام فوافوا الباب مغلقاً.
فتقدّم الثانی و رفس الباب برجله و نادى: «یا علی اخرج! ولقد احتجبت فی منزلک عن بیعة أبی بکر. اخرج و إلاّ أحرقنا البیت بالنار».
فقال أُبیّ بن کعب: فسمعت رنّة من وراء البیت، فالتفتُّ و إذاً أنا بالطاهرة المصونة فاطمة الزهراء علیهاالسلام فبکت.
الکوکب الدرى: ج 1 ص 194.]
عمر نزد ابوبکر آمد و گفت: برخیز که اسب و افراد براى تو جمع کرده ام. آن دو همراه مغیره بیرون آمدند. عمر مقدارى از چوب عوسج جمع کرد و دستور داد خار مغیلان آوردند و آنها را بر دوش خود حمل
کرد و آمدند تا به منزل على علیه السلام رسیدند.
اُبَىّ بن کعب مى گوید: صداى شیهه ى اسبان و افسار آنان و برخورد نیزه ها را شنیدیم. لباسهاى خود را پوشیده از خانه ها بیرون آمدیم و همراه آنان تا منزل على علیه السلام آمدیم در حالیکه درِ خانه بسته بود. عمر پیش رفت و لگدى به در زد و صدا زد: اى على، خارج شو! چرا از بیعت ابوبکر خود را در خانه پنهان کرده اى؟! بیرون بیا و گرنه خانه را به آتش مى کشیم!
اُبىّ بن کعب مى گوید: از پشت دیوار خانه صداى ناله اى بگوشم رسید و متوجه شدم صداى بانوى طاهره فاطمه زهرا علیهاالسلام است که گریه مى کند.
آتش به دامان گل
چه سازم در میان کینه هاى شعله خیز خلق چه سازم در میان کینه هاى شعله خیز خلق
اگر افتد به جان محسن دردانه ام آتش؟ اگر افتد به جان محسن دردانه ام آتش؟
اگر چه شمع آسا سوختم، اما ز غم دیدم اگر چه شمع آسا سوختم، اما ز غم دیدم
به دامان گل، آتش! بر تن پروانه ام، آتش! به دامان گل، آتش! بر تن پروانه ام، آتش!
فرزند و مادر... بین دیوار و در!؟
عمر شخصاً اقدام کرد تا مبادا دلى به رحم آید و بازگردد! فاطمه علیهاالسلام نمى گذاشت در باز شود، اما وقتى دانست دشمن دست بردار نیست در را رها کرد تا محسنش را نجات دهد!
در این میان «چرا»هایى هست که پاسخ آن را فقط مهدى زهرا علیه السلام مى داند؛ ولى فوران خون از پهلو و سینه در آن لحظات اشاره هاى پر معنایى به محبین فاطمه علیهاالسلام دارد!
دنباله ى ماجرا براى کسانى است که هنوز در نیمه راه باوَرَند: بانو تا صحن خانه بیشتر تاب نیاورد و در حالیکه بر زمین مى افتاد همه ى اهل خانه را براى کمک فراخواند.
داستان تازیانه و سیلى یک بار بوده یا تکرار شده؟ نمى دانم! بعد از فریاد «یا فضه» هم...؟!! باز نمى دانم! ولى رویت سیاه باد اى دشمن کینه توز، که تازیانه ات بر «سر» فاطمه علیهاالسلام اصابت کرد و تا «کتف» او را سیاه نمود!به صورت بانو هم... یا نه؟ نمى دانم! ولى دستت بریده باد که جاى سیلى ات بر چهره ى زهرا علیهاالسلام ماند... و آنچنان رفت تا به پیامبر صلى اللَّه علیه و آله نشان دهد صورت نیلى را...!!
ثم جعل الثانی یعالج الباب لیحرقه، فلما رأت علیهاالسلام إصرار القوم على ذلک... فتحت لهم الباب و لاذت خلفه. فعصرها الثانی ما بین الحائط و الباب حتّى کادت روحها أن تخرج من شدّة العصرة، و نبع الدم من صدرها و من جنبیها.
فدخلت إلى دارها ونادت: «یا أسماء و یا فضّة و یا فلانة، تعالین و تعاهدن منّی ما تتعاهد النساء من النساء».
قالت أسماء: فما دخلنا البیت إلا و قد أسقطت جنیناً سمّاه رسول اللَّه صلى اللَّه علیه و آله محسناً.
فقال الثانی لعبده قنفذ: «ویلک، إضربها»!! و کان بیده سوء فجعل یضربها على رأسها و السوط یلتوی بین کتفیها کالدملج و هی تنادی: «المستعان المستغاث باللَّه و برسوله».
ثم لطمها الثانی على خدّها لطمة حتّى أثّرت فی خدّها من وراء الخمار و سقط القرط من أُذنها.
الکوکب الدرى: ج 1 ص 194.]
سپس عمر دست به کار شد که درِ خانه را آتش بزند. حضرت زهرا علیهاالسلام که اصرار مردم را دید در را باز کرد و خود به پشت در پناه برد. عمر آنحضرت را بین در و دیوار فشار داد بطورى که از شدت آن نزدیک بود روح آنحضرت بیرون آید، و خون از سینه اش جارى شد.
در این حال حضرت به داخل خانه رفت و صدا زد: «اى اسماء، اى فضّه... بیایید و در آنچه زنان به یکدیگر احتیاج دارند مرا دریابید».
اسماء مى گوید: وارد نشدیم مگر وقتى که حضرت جنین خود را سقط کرده بود، همان که پیامبر صلى اللَّه علیه و آله او را محسن نامیده بود.
عمر به غلامش (قنفذ) گفت: واى بر تو، فاطمه را بزن! در دست قنفذ تازیانه اى بود و با آن بر سر آنحضرت زد بطورى که بین دو کتف حضرت اصابت نمود و ورم کرد. در همان حال مى فرمود: به خدا و رسولش پناه مى برم و از آنان کمک مى خواهم.
سپس عمر بر صورت آن حضرت سیلى زد بطورى که از روى پوشش بر گونه ى حضرت اثر کرد و گوشواره از گوش حضرت افتاد.
قتلگاه محسن
به زحمت قتلگاه محسنم را مى کنم جارو به زحمت قتلگاه محسنم را مى کنم جارو
گلاب قتلگاهش اشک چشمان است، اى فضه گلاب قتلگاهش اشک چشمان است، اى فضه
روم در پیش محسن، گر جدا مى گردم از زینب روم در پیش محسن، گر جدا مى گردم از زینب
که آن ششماهه قبرش نیز پنهان است، اى فضه که آن ششماهه قبرش نیز پنهان است، اى فضه
فشار در... با تازیانه
فاطمه علیهاالسلام- همان عزیز آفرینش- بین در و دیوار هم ناله کرد ، هم گریست، هم فریاد زد!! شاید «فریاد» ترجمه ى «صیحه» نباشد!؟
«
صیحه»، فریاد بلندى است که از اضطرار و اضطراب و با هجوم درد ناگهانى از سینه بر آید؛ و فاطمه علیهاالسلام پشت در به حالى افتاد که با تمام وجود صیحه اى زد و بیهوش شد...!!
فقامت فاطمة علیهاالسلام خلف الباب، فضغطها خالد بن الولید فصاحت، فضربها قنفذ على ذراعها و هجموا البیت.
الکشکول: ص 83.]
فاطمه علیهاالسلام پشت در ایستاده بود. خالد بن ولید در را فشار داد بطورى که آنحضرت فریاد کشید. در اینجا قنفذ بر بازوى فاطمه علیهاالسلام زد و به خانه هجوم آوردند.
طاقت این ضربه
بشکست در، و باز شد، و شعله زد، و گفت: بشکست در، و باز شد، و شعله زد، و گفت:
کِى طاقت این ضربه زن حامله دارد؟! کِى طاقت این ضربه زن حامله دارد؟!
شعله ى آتش... صورت فاطمه
چه کسى همچون صاحب مصیبت مى تواند رفتار دژخیمان را توصیف کند؟ اى اشک اگر اجازه دهى گوش بر سخن فاطمه علیهاالسلام بسپاریم تا آتش و سیلى و محسن علیه السلام را یکجا بگوید.
منتظران مهدىِ ت و یا زهرا با شنیدن سخنت که اشک خالص است، بر خاک سیاه نشسته اند! بگو تا بسوزیم و براى یارى مهدیت آماده شویم!
قالت فاطمة علیهاالسلام: و رکل الباب برجله، فردّه علیَّ و أنا حامل. فسقطت لوجهی و النار تسعر و تسفع وجهی، فیضربنی بیده حتى انتثر قرطی من أذنی، و جائنی المخاض فأسقطت محسناً بغیر جرم.
بحار الانوار: ج 8 (قدیم ) ص 231.]
حضرت زهرا علیهاالسلام مى فرماید: عمر با پایش به در کوبید و آن را روى من برگرداند در حالیکه باردار بودم. من به صورت روى زمین افتادم و در همان حال آتش شعله مى کشید و به صورتم مى خورد. عمر چنان سیلى به من زد که گوشواره از گوشم افتاد، و حالت وضع حمل بر من عارض شد و من محسن بى گناه را سقط نمودم.
آشیانه ى سوزان
یگانه مرغ پر و بال بسته اى کآخر یگانه مرغ پر و بال بسته اى کآخر
ز آشیانه ى سوزان پرید محسن بود ز آشیانه ى سوزان پرید محسن بود
فریاد... یا فضه!
اى سرکرده ى سقیفه، تو خوب مى دانى با عزیز پیامبر چه کرده اى؟ با همان کینه اى که در دل دارى بازگو، تا با همان کینه اى که از تو در دل داریم بشنویم. از تو شنیدنِ قصه ى دردناکِ شکستن در، و آنچه از بیرون و درون خانه شنیده اى و دیده اى، سوز دیگرى در دلِ ما جان نثاران فاطمه علیهاالسلام برمى انگیزد.
قال عمر:... فذکرت أحقاد علیّ و ولوعه فی دماء صنادید العرب و کید محمّد و سحره، فرکلتُ الباب و قد ألصقَت أحشائها بالباب تترسه. و سمعتُها وقد صرخَت صرخة حسبتُها قد جعلَت أعلى المدینة أسفلها، و قالت: «یا أبتاه یا رسول اللَّه! هکذا کان یُفعل بحبیبتک و ابنتک؟ آه یا فضّة! إلیک فخذینی فقدو اللَّه قُتِل ما فی أحشائی من حمل»!!! وسمعتُها تمخض و هی مستندة إلى الجدار، فدفعتُ الباب و دخلت...
بحار الانوار: ج 8 ( قدیم ) ص 222.]
عمر مى گوید: (آنگاه که به خانه ى فاطمه آمدم) کینه هاى على و ولع او را به خون بزرگان عرب و حیله و سحر محمد را به یاد آوردم. لذا لگد به در زدم در حالیکه فاطمه علیهاالسلام خود را به درب خانه چسبانده بود و با کمک در از جنینش محافظت مى کرد.
او فریادى کشید که گمان کردم مدینه را زیر و رو کرد و گفت: «اى پدر! یا رسول اللَّه! آیا قبلاً هم با حبیبه ى تو و دخترت چنین مى کردند؟ آه! اى فضه مرا دریاب که فرزندم را کشتند».
من صداى ناله ى او را شنیدم در حالیکه به دیوار تکیه داده بود. با این همه در را فشار دادم و وارد شدم!
از فضه بپرسید
از فضه غم مادر و فرزند بپرسید از فضه غم مادر و فرزند بپرسید
کو شاهد حال من و قتل پسرم بود کو شاهد حال من و قتل پسرم بود
خانه دهد گواهى
فضه دهد شهادت، خانه دهد گواهى فضه دهد شهادت، خانه دهد گواهى
از مادر شهیده، و ز طفل بى گناهى از مادر شهیده، و ز طفل بى گناهى
روزهایى با یاد مادر و فرزند
جاى خالى فاطمه و محسن علیهماالسلام داغى بر دل اهل این خانه گذاشت که با نگاههاى پر معنى بر در و دیوار خانه تازه مى شد. اینجا دیگر خانه نیست! مقتل مادر و پسر است که هر روز برابر دیدگان على علیه السلام و فرزندان اوست. بلکه حرم زهرا و محسن علیهماالسلام است و قبر هر دو در این خانه است.
امیرالمؤمنین علیه السلام هر روز و هر ساعت با دیدن درِ سوخته و آثار جراحات فاطمه اش آرزوى مرگ مى کرد. هفتاد و اندى از روز حادثه گذشته، هنگام غسل هنوز خون از پهلوى فاطمه علیهاالسلام جارى بود و هنوز بازویش کبود بود! اینجا بود که على علیه السلام سر بر دیوار گذاشت و اشک ریخت! دختر چهار ساله اش نیز با تعجب پرسید: چرا پهلوى مادر کبود است؟
قاتل نیز به بزرگى جنایت خویش پى برده بود؛ و این امیرالمؤمنین علیه السلام بود که او را مورد عتاب قرار مى داد و مى فرمود: «با همان آتشى که بپا کردى تو را خواهیم سوزاند»!
اینها برگهاى اول تاریخ محسن علیه السلام است که پدر داغدار و برادران و خواهران چشم انتظار مانده ى او و اصحاب وفادارشان هر روز باید مرور مى کردند و اشک مى ریختند.
زهراى على را... زدند؟!!!
مولاى مظلوم! یا على! اگر خود نمى گفتى شاید ما از پیش خود نقشى از سوزِ دلِ تو ترسیم مى کردیم. اکنون که خود لب باز کرده اى بگو تا بسوزیم. را ستى جاى تعجب دارد که کسانى جرأتِ زدن فاطمه علیهاالسلام را داشته اند! ما نیز- همچون تو- با شنیدن چنین خبرى آرزوى مرگ مى کنیم، و آه از نهاد برمى آوریم که اى کاش جلوى درِ خانه بودیم و جان فداى زهرایت مى شدیم... ولى افسوس...!؟! لمّا أوقف علیّ بن أبی طالب أمیرالمؤمنین علیه السلام تکلَّم فقال: أوَ تُضرب الزهراء نهراً؟! فلیت ابن أبی طالب مات قبل یومه فلا یرى الکفرة الفجرة قد ازدحموا على ظلم الطاهرة البرّة.
فقد عزّ علَى ابْن أبی طالب أن یسودَّ متن فاطمة ضرباً فلایثور إلى عقیلته و لایصرَّ دون حلیلته.
نوائب الدهور: ج 3 ص 158.]
آنگاه که با تازیانه بر بازوى زهرا علیهاالسلام زدند و دست او را از دامان امیرالمؤمنین علیه السلام رها ساختند و طناب بر گردن آن شیر خدا انداختند و شمشیرها بر سر او گرفتند و براى بیعت اجبارى بردند؛ در آن حال فرمود: آیا فاطمه با جسارت زده مى شود؟! اى کاش پسر ابى طالب قبل از چنین روزى مرده بود و کافران فاجر را نمى دید که براى ظلم بانوى طاهره ازدحام کرده اند! بر پسر ابى طالب سخت است که کمر فاطمه در اثر زدن سیاه شود... و او نتواند به کمک بانویش رود و از همسرش دفاع کند!!
یاد محسن
چو زهرا دست بر دیوار مى برد چو زهرا دست بر دیوار مى برد
قرار از حیدر کرار مى برد قرار از حیدر کرار مى برد
به اشک از محسن خود یاد مى کرد به اشک از محسن خود یاد مى کرد
بجان مى آمد و فریاد مى کرد بجان مى آمد و فریاد مى کرد
چون آن گل یاد از گلبرگ مى کرد چون آن گل یاد از گلبرگ مى کرد
دمادم آرزوى مرگ مى کرد دمادم آرزوى مرگ مى کرد
از آن دامان زهرا پر ستاره است از آن دامان زهرا پر ستاره است
که چشم او بسوى گاهواره است که چشم او بسوى گاهواره است
محسن زیبا
اى کشته ى دیوار و در اى کشته ى دیوار و در
گفتى تو با خون جگر گفتى تو با خون جگر
کو محسن زیباى من کو محسن زیباى من
زهراى من زهراى من زهراى من زهراى من
جاى تازیانه ى مادرم را... دیدم!
سه ماه ناله ى مادر را شنیدن که درد و جراحتش را مخفى مى کند براى دخترى چهار ساله چون زینب علیهاالسلام، دل ناآرام او را کنجکاو مى کند تا خیلى چیزها را بداند اگر چه بعد از رحلت مادر باشد!
هنگام غسل مادر هنگامه بود! فراتر از اشک! بالاتر از غصه! پاسخ به سؤالاتِ ناتمام بود. مادر که نمى گذاشت بچه ها بدن سراسر جراحتش را ببینند، و اکنون فرصتى بود تا با ذره بینِ قلب آن را نظاره کنند. با چشمانى که کاسه ى اشک است و خونابه در آن رگ کشیده تازه هاى نشنیده اى مى بینند؛ و از پدر سؤال مى کنند که اینها چیست و چرا و چگونه و در کجا و به دست چه کسى...؟!!
قالت زینب علیهاالسلام: رأیت حین اغتسال أُمّی علیهاالسلام سواد جنبها، فسألت أبی علیه السلام فقال: هذا أثر السیاط...!!
تذکرة المصائب: ص 135.] .
حضرت زینب علیهاالسلام مى فرماید: هنگام غسل مادرم، کبودىِ پهلوى او را دیدم و درباره ى آن از پدرم سؤال کردم؟ حضرت فرمود: اینها جاى تازیانه ها است.
خواهر نبیند
مبادا خواهرى غلطیده در خون مبادا خواهرى غلطیده در خون
برادر را به پشت در ببیند برادر را به پشت در ببیند
مبادا نو گلى گلبرگ خود را مبادا نو گلى گلبرگ خود را
به دست باد یغماگر ببیند به دست باد یغماگر ببیند
على بر جاى تازیانه ها... اشک...!
اى کوه حلم! آنجا که نام صبر به سرخى گرایید تو استوار بودى! چرا در غسل زهرایت به زانو در آمدى؟ مى دانم!آنچه دیدى گذشته هاى تلخ سه ماهه را پیش چشمانت آورد، و ماجراى پشت درِ خانه را تازه کرد.
چه کسى مى تواند تنِ آزرده ى همسر خود را که اینک در برابرش بى حرکت مانده و در اثر تازیانه سیاه شده نظاره کند؟
فرموده اى روز قیامت با همین تن نیلى شده از ضرب تازیانه وارد صحراى محشر مى شود. ما را نیز در آن روز کارى هست: با فاطمه و محسنش علیهماالسلام، و با قاتل او و هیزم شکنانش!!
إنّ علیّاً علیه السلام لمّا فرغ من تغسیل فاطمة علیهاالسلام خرج باکیاً، فقیل له:ما یبکیک یا أباالحسن؟ من فراق الزهراء علیهاالسلام؟ فقال: «لا، فما یبکینی إلاّ أثر سیاط بجسمها اسودّ کأنّه النیل، فهکذا تحشر یوم القیامة و تلقى اللَّه».
مصائب الائمة: ص 127.]
آنگاه که امیرالمؤمنین علیه السلام از غسل حضرت زهرا علیهاالسلام فارغ شد گریان بیرون آمد. پرسیدند: اى اباالحسن، چرا گریه مى کنى؟ آیا از فراق زهراست؟ فرمود: نه، آنچه مرا به گریه درآورده اثر تازیانه ها برَ جسم زهرا علیهاالسلام است که همچون نیل کبود شده است. روز قیامت نیز چنین محشور مى شود و به ملاقات خدا مى رود.
خون محسنم
تخته ى در، صفحه ى تاریخ غمهاى على است تخته ى در، صفحه ى تاریخ غمهاى على است
من به خون محسنم این صفحه را امضا کنم من به خون محسنم این صفحه را امضا کنم
قتلگاه همسر و فرزند من
ساکتم! امّا جدا گردیده بند از بند من ساکتم! امّا جدا گردیده بند از بند من
خانه ام شد قتلگاه همسر و فرزند من خانه ام شد قتلگاه همسر و فرزند من
هنوز... خون... از پهلو...!
قاتل با جمعیتى براى تشییع جنازه ى مقتول آمده، که روز مقتل نیز با همین جمعیت آمده بود که توانست در را بشکند و آتش بزند و مادر و فرزند را به شهادت برساند.
اکنون که به او مى گویند: «دیشب فاطمه علیه السلام را به خاک سپردیم»،قدرتمندانه سیلى بر رخ مقداد مى کشد!!
پاسخ این سیلى چه مى تواند باشد تا شرم کند؟ جوابى زنده در یک جمله: «شرم کن،که تا دم مرگ خون از پهلوى زهرا علیه السلام مى چکید»!!
قال المقداد لعمر: خرجت بنت رسول اللَّه صلى اللَّه علیه و آله من الدنیا وظهرها وجنبها ینزفان بالدم لِما ضربتموها بالأمس وخرجت من الدنیا وظهرها مضرَّج بدم و هی غیر راضیة عنکما.
کامل بهائى: ج 1 ص 312.]
مقداد به عمر گفت: دختر پیامبر صلى اللَّه علیه و آله در حالى از دنیا رفت که از کمر و پهلوى او خون جارى بود، بخاطر همان ضرباتى که روزهاى
قبل بر او وارد کردید. او در حالى از دنیا رفت که کمر او خون آلود بود و از شما دو نفر (ابوبکر و عمر) راضى نبود.
محسن و میخ در
وقتى که دشمن جانب در حمله ور شد وقتى که دشمن جانب در حمله ور شد
من پشت در بودم ولى محسن سپر شد من پشت در بودم ولى محسن سپر شد
تا بود محسن پهلوى من در امان بود تا بود محسن پهلوى من در امان بود
با سقط محسن میخ در هم کارگر شد با سقط محسن میخ در هم کارگر شد
فاطمه... حسرت، مصیبت، غصه!
آنچه بعد از پیامبر صلى اللَّه علیه و آله براى یگانه دخترش پیش آمد غصه اى بود بعد از غصه اى، و دیگر هیچ! محنت سه ماهه کمر فاطمه علیهاالسلام را خم کرده بود؟ آنها را برد تا نشان خدا و رسول دهد، براى روزى که...!!!
قال أمیرالمؤمنین علیه السلام: «اللهمّ إنّها خرجت من دنیاها مظلومة مغشومة، قد مُلئت داءً و حسرةً و کمداً و غصةً، تشکو إلیک و إلى أبیها ما فعل بها».
الطرائف: ص 252.]
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: خدایا، فاطمه علیهاالسلام از دنیا رفت در حالیکه مظلوم و از حقش محروم بود. قلب او را پر از مریضى و حسرت و مصیبت و غصه کرده بودند. آمد تا نزد تو و پدرش از ستمى که به او روا داشتند شکایت کند.
پیشمرگ تو
با تو اى کاش همسفر بودم با تو اى کاش همسفر بودم
پیشمرگ تو با پسر بودم پیشمرگ تو با پسر بودم
کاش در موقع شکستن در کاش در موقع شکستن در
من به جاى تو پشت در بودم من به جاى تو پشت در بودم
با آتش خود مى سوزى... اى برپاکننده ى آتش!
آتش پس از سوزاندن خاموش مى شود! اما آتشى که با آن خانه ى وحى را آتش زدند با هیزم و آتشگیره اش نزد خداوند محفوظ است تا برپاکنندگانش را با همان بسوزانند و خاکسترشان را بر باد دهند. این را به خود او هم گفته اند!!
قال أمیرالمؤمنین علیه السلام لعمر: ثم یُؤتى بالنار، و هی النار التی أضر متموها على باب داری لتحرقونی و فاطمة بنت رسول اللَّه صلى اللَّه علیه و آله و ابنیَّ الحسن و الحسین و ابنتیَّ زینب و أم کلثوم، حتى تحرقا بها.
امیرالمؤمنین علیه السلام به عمر فرمود: (در زمان مهدى علیه السلام) همان آتشى را مى آورند که بر در خانه ام براى سوزاندن من و فاطمه دختر پیامبر و دو پسرم حسن و حسین و دو دخترم زینب و امّ کلثوم برافروختید؛ و بعد با همان آتش تو و ابوبکر را مى سوزانند.

 منبع

[ شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]


یکى دیگر از افرادى که بر وقوع چنین جنایتى نسبت به حضرت زهرا علیها السلام تصریح دارد، نَظّام معتزلى (درگذشته سال 231) است. نَظّام یکى از بزرگان معتزله و از افراد بى باک و نترس بوده است. وى از بزرگانِ علما به شمار مى آید. و در مسائل کلامى، نظرات خاصّى دارد که گاه، خلاف مشهور است. نظریات او در لابه لاى کتاب ها مطرح شده است. او مى گوید:
«إنّ عمر ضرب بطن فاطمة یوم البیعة حتّى ألقت الجنین من بطنها، وکان یصیح عمر: أحرقوا دارها بمن فیها!!
وما کان بالدار غیر علی وفاطمة والحسن والحسین»
«در روز بیعت، عمر به شکم فاطمه زد و در اثر این ضربه، جنین از شکم فاطمه افتاد و عمر فریاد مى زد: خانه را بر هر که در آن است، بسوزانید!!
و در خانه، کسى جز على، فاطمه، حسن و حسین نبود».
این سخن نَظّام را شهرستانى در الملل والنحل(1) و صَفَدى در الوافى بالوفیات(2) نقل کرده اند و در کتاب هاى دیگر نیز دیده مى شود.
ابن قُتَیْبَه نیز در کتاب المعارف این موضوع را آورده بود، امّا اکنون که به چاپ جدید و موجود از کتاب المعارف مراجعه مى کنیم، عبارت مورد نظر را نمى یابیم; چرا که کتاب تحریف شده است!
ابن شهرآشوب (درگذشته سال 585) از کتاب المعارف این گونه نقل مى کند: «محسن با ضربه قنفذ عددى سقط شد»(3).
ولى در متنى که اخیراً چاپ و تحقیق شده(!!) این گونه آمده است: «محسن بن على در کودکى از دنیا رفت».
سبط بن جَوزى در تذکرة الخواص مى گوید: «او در دوران کودکى مُرد»(4).
از میان محدّثان متأخّر، حافظ، محمّد بن معتمدخان بَدَخْشانى در کتاب نزل الأبرار فیما صحّ من مناقب أهل بیت الأطهار مى گوید: «او در کوچکى مُرد»(5).
وقتى به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید مراجعه مى کنیم، مى بینیم که او از شیخ و استاد خود نقل مى کند که وقتى ماجراهاى هَبّار بن الأسود ـ که زینب، دختر رسول خدا صلّى اللّه علیه وآله را ترساند و او سقط جنین کرد و رسول خدا صلّى اللّه علیه وآله هَبّار را مهدور الدّم خواند ـ در نزد او نقل شد; شیخ گفت: اگر هنگامى که این مردم به خانه فاطمه هجوم آوردند و او را ترساندند ـ تا آن چه در شکم داشت سقط شد ـ ، رسول خدا صلّى اللّه علیه وآله زنده بود; حتماً، به مهدور الدّم بودن کسى که فاطمه را ترسانده بود، حکم مى فرمود.
ابن ابى الحدید به او مى گوید: آیا آن چه برخى از محدّثان روایت کرده اند که: «فاطمه ترسید و محسن سقط شد» را از قول شما روایت کنیم؟ شیخ به او گفت: نه! از من، نه این روایت و نه بطلان آن را نقل نکنید!(6)
آرى، روایت نمى کنند و هر گاه که روایت کنند، تحریف مى نمایند و اگر کسى چنین روایاتى را ذکر کند، انواع تهمت ها را بر او مى بندند.

(1) الملل والنحل: 1 / 59.
(2) الوافى بالوفیات: 6 / 17.
(3) مناقب آل أبى طالب: 3 / 358.
(4) تذکرة الخواصّ: 54.
(5) نزل الأبرار: 74.
(6) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: 14 / 192.

 

 

منبع

[ شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۳:٢۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

یک. نوروز در روایات

1) روایات موافق

الف. احادیث شیعه

ب.احادیث اهل سنت

2) روایات مخالف

الف. احادیث شیعه

ب. احادیث اهل سنّت

دو. دیدگاه ها

الف. مخالفان

ب. موافقان

سه. ارزیابى نهایى




نوروز در روایات اسلامى

 

دین جهانى، با آداب و سُنن ملّى چه رفتارى دارد؟ آیا آنها را کنار مى نهد و خود به ساختن آداب و رسوم تازه مى پردازد؟ یا آنها را تأیید مى کند و در کنار خویش مى نشاند؟ و یا از میان آنها گزینش مى کند؟

 

نخست باید دانست که دین کامل، آن نیست که خود، همه چیز را برعهده گیرد و به جاى همه استعدادهاى آدمى و همه نهادهاى مدنى بنشیند؛ بلکه دین کامل، دینى است که همه اینها را در جاى خود، به درستى مى بیند و جهتى کلّى به آنها مى دهد و آنچه را از توان (قُواى فردى) و (نهادهاى جمعى) خارج است، بر عهده مى گیرد و این، فلسفه اى عمیق دارد؛ زیرا چنان که دین، فعل تشریعى خداوندى است، قواى آدمى و لوازم تابعه آن (مانند نهادهاى جمعى) نیز فعل تکوینى الهى اند و هیچ گاه تکوین و تشریع، ناسازگارى ندارند؛ چرا که از مبدأ واحدى دستور مى گیرند.

 

اگر با این پیش زمینه عقلى به منابع و مصادر دینى بنگریم، مى یابیم که خواست دین، برچیدن بساط سُنن ملّى قومى نیست؛ بلکه بر آن است که این سنّت ها را سَمت و سوى عالى بخشد و دین، تنها آنچه را که با فطرت آدمى مغایرت دارد، برمى چیند. چنان که قرآن کریم، حرمت و احترام ماه هاى حرام را که رسمى جاهلى بود پاس داشت:

 

فإذا انسلخ الأشهر الحُرم فاقتلوا المشرکین. [1]

پس چون ماه هاى حرامْ سپرى شدند، مشرکان را بکشید.

 

یا أیها الذین آمنوا! لاتحلّوا شعائر اللّه ولا الشهر الحرام. [2]

اى کسانى که ایمان آورده اید! حرمت شعائر خدا و ماه حرام را نگه دارید.

 

رسول خدا فرموده است:

 

مَنْ سَنَّ سُنَةً حَسَنَةً عُمِلَ بِها مِنْ بَعْدِهِ، کانَ لَهُ أجُرهُ وَ مِثْلُ اُجورهِم مِنْ غَیْرِ أنْ یَنْقُصَ مِنْ اُجورِهِمْ شَیْئاً وَمَنْ سَنَّ سُنَّةً سَیِئَةً فَعُمِلَ بِها بَعْدَهُ، کانَ عَلَیْهِ وِزْرهُ وَ مِثْلُ أوزارِهِمْ مِنْ غَیرِ أنْ یَنْقُصَ مِنْ أوزارِهِمْ شَیْئا. [3]

آن که سنّتى نیک را پایه گذارى کند و بدان عمل شود، پاداش عمل خودش به اندازه پاداش دیگر عاملان، به وى داده مى شود، بدون آن که از پاداش عاملان کم شود؛ و آن که سنّتى بد را پایه گذارَد و بدان عمل شود، وَبال عمل خودش و دیگران برعهده اوست، بدون آن که از وِزْر و وَبال دیگران کاسته شود.

 

امیرالمؤمنین به مالک اشتر فرمود:

 

ولاتَنْقُضْ سُنّةً صالِحَةً عَمِلَ بها صدورُ هذِهِ الاُمَةِ وَاجْتَمَعَتْ بِها الاُلْفَة وَصَلُحَتْ علیها الرعِیَّةُ وَلاتَحْدُثَنَّ سنّةً تَضُرُّ بشى‏ء مِنْ ماضى تلکَ السُّنَنِ فیکونُ الأجْرُ لِمَنْ سَنَّها وَالوِزْرُ علیکَ بِما نَقَضْتَ مِنها. [4]

آیین پسندیده اى را بر هم مریز که بزرگان این امتْ بِدان رفتار نموده اند و به وسیله آن، مردم به هم پیوسته اند، و رعیّت با یکدیگر سازش کرده اند؛ و آیینى مگذار که چیزى از سنّت هاى نیک گذشته را زیان رسانَد تا پاداش از آنِ نهنده سنّت باشد و گناه شکستن آن بر تو مانَد.

 

از سوى دیگر ،به نمونه هایى از سنّت هاى پیش از اسلام (جاهلى) برمى خوریم که مورد تأیید اسلام قرار گرفته‏اند:

 

1) دیه در جاهلیت، صد شتر بود. پیامبر(ص) آن را امضا نمود. [5]

2) زنان حائض، در جاهلیت از شرکت در اعیاد مذهبى و مراسم قربانى ممنوع بودند و اسلام نیز آن را حفظ کرد. [6]

3) پیامبر(ص) در «حِلفُ الفضول» در سن 25 سالگى شرکت کرد و بعدها بدان افتخار مى کرد و مى فرمود: (اگر بار دیگر بدان پیمان دعوت شوم، مى پذیرم). [7]

4) تحریم لباس شُهرت در فقه، شاهدى دیگر بر پذیرش سنّت هاى ملّى صالح است. [8] روشن است که لباس شهرت در هر جامعه اى با آداب و رسوم همان جامعه مشخّص مى گردد.

5) ارجاع مسائلى چند به عُرف، گواه دیگرى بر این موضوع است: مقدار نَفَقه، [9] استطاعت در حج‏ [10] و زکات‏ [11] این شواهد، گواهى مى دهند که آیین اسلام، بر محو همه سنّت ها توصیه نمى کند؛ بلکه آنچه را که خیر و صلاحى در پى دارد، و یا این که مفسده اى به دنبال ندارد، مى پذیرد و جز آن را طرد مى کند که مى توان از این نمونه ها نام بُرد:

1) سنّتى که نشانگر یک آیین باطل باشد. حرمت حمل و ساخت و نگهدارى صلیب، از این قبیل است. [12] رسول خدا وقتى عَدیّ بن حاتم را دید که صلیب به گردن دارد، فرمود: «این بت را کنار بگذار». [13]

2) سنّتى که ترویج خُرافه باشد. حلیمه سعدیه، وقتى در کودکیِ پیامبر(ص)، خواست مهره اى به بازوى رسول خدا ببندد، با اعتراض پیامبر(ص) رو به رو شد. رسول خدا فرمود: «خداوند، نگهدار ماست و از این مهره، کارى ساخته نیست». [14]

3) سنّتى که با احکام شرعْ ناسازگار باشد. پیامبر(ص) با زینب، همسر زید (پسر خوانده خود) ازدواج کرد تا نشان دهد این سنّت جاهلى که: «نمى توان با زنِ پسر خوانده ازدواج کرد»، غلط است. [15]

حال که نظرگاه کلّى دین در باب آداب و سنن بومى و ملّى روشن شد، به یکى از رسم هاى کهن و ریشه دار ایرانى، یعنى نوروز، مى‏نگریم.

 

اگر در باب نوروز، دستورى خاص از سوى دین در تأیید یا رد، به دست ما نمى رسید، براساس همان قاعده نخست مى گفتیم نوروز به عنوان رسمى ایرانى که مردمانى آن را از دیربازْ حرمت مى نهاده اند، جاى مذمّت و منع ندارد؛ چرا که اصل «نوروز» به عنوان نشانى از آیین هاى باطل، مورد تکریم و احترام نیست؛ بلکه رنگ و بوى ملّى و بومیِ آن، منظور نظر مردمان است. بلى؛ اگر در آن، ناشایستى نهفته باشد، یا ترویج خُرافه اى صورت گیرد، باید آن را وانهاد.

 

لیک، احادیثى در مصادر شیعه و اهل سنّتْ روایت شده اند که برخى بر آن، مُهر تأیید مى زنند و برخى دیگر، قهر مى ورزند و با آن مى ستیزند. این دوگانگیِ روایت ها سبب شده است که از دیرباز، عالمان حوزه دین، به چگونگیِ حلّ این تعارض بیندیشند؛ برخى جانب تأیید را گرفته، از آن دفاع کنند و برخى دیگر، جانب رد را اختیار نمایند.

 

رسالت این نوشتار، نخست، گزارش تلاش عالمان در برخورد با این روایت هاست و در پس آن مى کوشد از منظر دیگرى بِدان بنگرد. شاید ثمر بخشد!

 

پیش از طرح دیدگاه ها سزاوار است روایت ها نقل شوند. بر این اساس، مباحث این نوشتار، در سه بخشْ تنظیم مى گردد: نوروز در روایات، دیدگاه ها، و ارزیابى نهایى.

 



یک. نوروز در روایات

 

چنان که گذشت، روایت ها در زمینه نوروز، به دو گروه تقسیم مى شوند: گروهى به تصریح یا اشاره، آن را تأیید کرده‏اند و گروهى دیگر، آن را مذمّت مى‏کنند.

 



1) روایات موافق



الف. احادیث شیعه

 

1. کلینى (م‏329ق) در «الکافى» چنین روایت مى کند:

 

عدّة من أصحابنا، عن سهل بن زیاد و أحمد بن محمد جمیعاً، عن ابن محبوب، عن ابراهیم الکرخى، قال: سألتُ أباعبداللّه(ع) عن الرجل تکون له ضیعة، فإذا کان یوم المَهرَجان أو النَّیروز، أهدوا الیه الشى‏ء لیس هو علیهم، یتقرّبون بذلک الیه. فقال(ع): «ألیس هم مُصلّین؟». قلتُ: بلى. قال: فلیقبل هدیّتهم و لْیُکافِهِم؛ فإنّ رسول اللّه(ص) قال: «لو أهدى الیّ کراع لقبلتُ، و کان ذلک من الدین، ولو أنّ کافراً أو منافقاً أهدى الیّ وسقاً ما قبلت، و کان ذلک من الدین. أبى اللّه عزّ وجلّ لى زبد المشرکین والمنافقین وطعامهم». [16]

ابراهیم کرخى مى گوید: از امام صادق(ع) پرسیدم که: شخصى مزرعه اى دارد. روز مهرگان یا نوروز، هدایایى به او داده مى شود و قصد تقرّب جُستن به وى را ندارند [آیا بپذیرد؟ ]. فرمود: آیا نمازگزار هستند؟ گفتم: آرى. فرمود: باید هدیه آنان را بپذیرد و تلافى کند. به درستى که رسول خدا فرمود: اگر برایم ران بُزى هدیه آورند، مى پذیرم و این، جزو دیندارى است و اگر کافر یا منافقى ران گاو یا گوسفندى برایم هدیه آورد، نخواهم پذیرفت و این هم جزو دیندارى است. خداوند، خوراک و دستاورد مشرک و منافق را براى ما روا نداشته است.

 

2. شیخ صدوق (م‏381ق) در «کتاب من لایحضره الفقیه» آورده است:

 

أتى على(ع) بهدیة النَّیروز، فقال(ع): «ما هذا؟». قالوا: یا أمیرالمؤمنین! الیوم النَّیروز. فقال(ع): «إصنعوا لنا کلّ یوم نَیروزاً». [17]

براى على(ع) هدیه نوروز آوردند. فرمود: «این چیست؟». گفتند: اى امیرمؤمنان! امروز، نوروز است. فرمود: هر روزِ ما را نوروز سازید!

 

3. همو نقل مى کند: روى أنّه قال (ع): نیروز ناکل یوم. [18]

روایت شده است که على(ع) فرمود: هر روزِ ما نوروز است.

 

4.نعمان بن محمد تمیمى (م 363ق ) در کتاب «دعائم الاسلام» روایت مى کند:

 

عنه [على ](ع) أنّه اُهدى الیه فالوذج، فقال: «ماهذا». قالوا: یوم نیروز. قال: فَنَیرزوا إن قدرتم کلَّ یومٍ [یعنى تهادوا و تواصلوا فى اللّه ]. براى على(ع) فالوده هدیه آوردند. فرمود: «این چیست؟». گفتند امروز، نوروز است. فرمود: اگر مى توانید، هر روز را نوروز سازید [یعنى به خاطر خداوند، به یکدیگر هدیه بدهید و به دیدار یکدیگر بروید]. [19]

5. شیخ طوسى (م‏460ق) در «مصباح المتهجّد» چنین آورده است: عن المُعلَّى بنِ خُنیس، عن مولانا الصادق(ع) فى یوم النَّیروز، قال(ع): إذا کان یوم النیروز، فاغتسل و البس أنظف ثیابک و تطیب بأطیب طیبک و تکون ذلک الیوم صائماً، فإذا صلّیت النوافل والظهر والعصر فصلّ بعد ذلک أربع رکعات، تقرأ فى أوّل کلّ رکعة فاتحة الکتاب و عشر مرّاتٍ «إنّا أنزلناه فى لیلة القدر»، و فى الثانیة فاتحة الکتاب و عشر مرّات «قل یا أیها الکافرون»، وفى الثالثة فاتحة الکتاب و عشر مرّاتٍ «قل هو اللّه أحد»، و فى الرابعة فاتحة الکتاب و عشر مرّاتٍ «المعوّذتین»، و تسجد بعد فراغک من الرکعات سجدة الشکر و تدعو فیها، یغفر لک ذنوب خمسین سنة. [20]

امام صادق(ع) در روز نوروز فرمود: هنگامى که نووز شد، غسل کن و لباس پاکیزه بپوش و خودت را خوشبو ساز و آن روز را روزه بدار. پس هنگامى که نماز ظهر و عصر و نافله هاى آن را به جاى آوردى، نمازى چهار رکعتى بگزار که در رکعت اوّل آن، سوره حمد و ده مرتبه سوره قدر را مى خوانى. در رکعت دوم آن، سوره حمد و ده مرتبه سوره کافرون را مى خوانى. در رکعت سوم آن، سوره حمد و ده مرتبه سوره توحید را مى خوانى و در رکعت چهارم، سوره حمد را با سوره هاى فلق و ناس. پس از نماز هم سجده شکر مى گزارى و دعا مى کنى. [بدین ترتیب، ] گناهان پنجاه ساله‏ات بخشوده مى شود.

 

6. ابن فهد حلّى (م‏841ق) در کتاب «المهذّب البارع» چنین آورده است:

 

و ممّا ورد فى فضله و یعضد ما قلناه، ما حدّثنى به المولى السید المرتضى العلاّمة بهاء الدین على بن عبدالحمید النسّابة دامت فضائله ، ما رواه بإسناده إلى المعلّى بن خُنیس عن الصادق(ع): إنّ یوم النوروز، هوالیوم الّذى أخذ فیه النّبى(ص) لأمیرالمؤمنین(ع) العهد بغدیرخم، فأقرّوا له بالولایة، فطوبى لمن ثبت علیها والویل لمن نکثها، وهو الیوم الّذى وَجَّه فیه رسول اللّه(ص) علیّاً(ع) إلى وادى الجن، فأخذ علیهم العهود والمواثیق. وهو الیوم الذى ظفر فیه بأهل النَّهروان، و قتل ذَا الثَدْیة. وهو الیوم الذى یظهر فیه قائمنا أهل البیت وولاة الأمر و یظفّره اللّه تعالى بالدجّال، فیصلبه على کناسة الکوفة. و ما من یوم نوروز إلاّ و نحن نتوقّع فیه الفرج؛ لأنه من أیّامنا حفظه الفرس وضیَّعتموه. ثم إنَّ نبیّاً من أنبیاء بنى إسرائیل سأل رَبَّه اَنْ یُحییَ القوم الّذین خرجوا من دیارهم وهم اُلوف حذر الموت فأماتهم اللّه تعالى، فأوحى إلیه أنْ «صُبِّ علیهم الماء فى مضاجعهم»، فصَبَّ علیهم الماء فى هذا الیوم، فعاشوا وهم ثلاثون ألفاً، فصار صبُّ الماء فى یوم النیروز سنّة ماضیةً لایعرف سببها إلاّ الراسخون فى العلم. وهم أوّل یوم ٍ من سنة الفرس.

 

قال المعلّى: وأَملى علیّ ذلک، فکتبته من إملائه. [21]

از آنچه در فضلیت نوروزْ روایت شده و گفته ما را تأیید مى کند، حدیثى است که علامه سید بهاءالدین على بن عبد الحمید، با سند خود از مُعلّى بن خُنیس نقل کرده است که: روز نوروز، همان روز است که پیامبر(ص) در غدیرخم براى امیرالمؤمنین(ع) بیعت گرفت و مسلمانان به ولایت وى اقرار کردند. خوشا به حال آنان که به این بیعت، استوار ماندند و واى بر آنان که آن را شکستند. و این، همان روزى است که پیامبر(ص) على(ع) را به منطقه جنّیان روانه ساخت و از آنان عهد و پیمان گرفت. و همان روز است که على(ع) بر نهروانیان پیروز شد و ذوالثدیه (صاحب پستان) را به قتل رساند. و همان روز است که قائم ما و صاحبان حکومت، ظهور مى کنند و خداوند، او را بر دجّالْ پیروز مى گرداند و دجّال را در زباله دان کوفه به دار مى آویزد. ما در هر نوروز، امید فرج داریم؛ چرا که نوروز، از ایّام ماست که پارسیانْ آن را پاس داشتند و شما آن را تباه نمودید.

 

همچنین پیامبرى از پیامبران بنى اسرائیل، از خداوند خواست که گروهى چند هزار نفره را که از بیم مرگ، دیار خویش را ترک گفتند و گرفتار مرگ شدند، زنده سازد. خداوند، بر آن پیامبر، وحى فرستاد که بر محل گورستان آنان آب بپاشد. پیامبر در روز نوروز، چنین کرد. سپس زنده شدند و تعدادشان سى هزار نفر بود. از همین روز، پاشیدن آب در نوروز، سنّتى دیرینه شد که سبب آن را جز آنان که دانشى پایدار دارند، ندانند و همان، آغاز سال پارسیان است.

 

معلّى گوید: امام صادق(ع) این سخنان را بر من املا کرد و من نوشتم.

 

7. علاّمه مجلسى (م‏1111ق) در «بحارالأنوار» آورده است:

 

رأیت فی بعض الکتب المعتبرة، روى فضل اللّه بن على بن عبید اللّه بن محمد بن عبداللّه بن محمد بن محمد بن عبید اللّه بن الحسین بن على بن محمد بن الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن بن على بن أبى طالب، عن أبی عبداللّه جعفر بن محمد بن أحمد بن العباس الدوریستی، عن أبی محمد جعفر بن أحمد بن علی المونسی القمی، عن علی بن بلال، عن أحمد بن محمد بن یوسف، عن حبیب الخیر، عن محمد بن الحسین الصائغ، عن أبیه، عن مُعَلّى بن خُنَیس، قال: دخلت على الصادق جعفر بن محمد(ع) یوم النَّیروز، فقال(ع): «أتعرف هذا الیوم؟». قلت: جعلت فداک، هذا یومٌ تعظّمه العجم وتتهادى فیه. فقال أبو عبداللّه الصادق(ع): «والبیت العتیق الذی بمکة، ما هذا إلاّ لأمر قدیم اُفسّره لک حتى تفهمه». قلت: یا سیدی! إن علم هذا من عندک أحب إلیّ من أن یعیش أمواتی و تموت أعدائی. فقال: «یا مُعلّى! إن یوم النیروز هو الیوم الذی أخذ اللّه فیه مواثیق العباد أن یعبدوه و لا یشرکوا به شیئاً، و أن یؤمنوا برسله و حججه، و أن یؤمنوا بالأئمة(ع)». وهو أوّل یوم طلعت فیه الشمس، و هبت به الریاح، و خلقت فیه زهرة الأرض. وهو الیوم الذی استوت فیه سفینة نوح(ع) على الجودی. و هو الیوم الذی أحیى اللّه فیه الذین خرجوا من دیارهم و هم ألوفٌ حذر الموت، فقال لهم اللّه موتوا ثمّ أحیاهم. وهو الیوم الذی نزل فیه جبرئیل على النبی(ص). و هو الیوم الذی حمل فیه رسول اللّه(ص) أمیرالمؤمنین(ع) على منکبه حتى رمى أصنام قریش من فوق البیت الحرام فهشمها، و کذلک إبراهیم(ع). و هو الیوم الذی أمر النبى(ص) أصحابه أن یبایعوا علیاً(ع) بإمرة المؤمنین. و هو الیوم الذی وجه النبی(ص) علیاً(ع) إلى وادی الجن یأخذ علیهم البیعة له. وهو الیوم الذی بویع لأمیرالمؤمنین(ع) فیه البیعة الثانیة. و هو الیوم الذی ظفر فیه بأهل النهروان و قتل ذا الثدیّة. وهو الیوم الذی یظهر فیه قائمنا و ولاة الأمر. وهو الیوم الذی یظفر فیه قائمنا بالدجال فیصلبه على کناسة الکوفة. و ما من یوم نَیروز إلاّ و نحن نتوقّع فیه الفرج؛ لأنه من أیامنا وأیام شیعتنا، حفظته العجم وضیّعتموه أنتم.

 

وقال(ع): (إن نبیاً من الأنبیاء سأل ربه کیف یحیی هؤلاء القوم الذین خرجوا، فأوحى اللّه إلیه أن یصب الماء علیهم فی مضاجعهم فی هذا الیوم، وهو أول یوم من سنة الفرس، فعاشوا و هم ثلاثون ألفاً، فصار صب الماء فی النیروز سنّة).

 

فقلت: یا سیدی! ألا تعرّفنی جعلت فداک أسماء الأیام بالفارسیة؟ فقال(ع): «یا مُعَلّى! هی أیام قدیمة من الشهور القدیمة، کلّ شهر ثلاثون یوماً لا زیادة فیه ولا نقصان». [22]

مُعلّى پسر خُنَیس گوید: در روز نوروز، بر امام صادق(ع) وارد شدم. فرمود: «آیا این روز را مى شناسى؟». گفتم: قربانت گردم! این روز را فارسیانْ گرامى مى دارند و به یکدیگر هدیه مى دهند. فرمود: «سوگند به خانه کعبه که این، رمزى دیرینه دارد و برایت روشن مى سازم تا آگاه گردى». گفتم: سرورم !آموختن این امر از شما برایم بهتر از آن است که مردگان زنده شوند و دشمنانم بمیرند.

 

آن گاه فرمود: «اى معلّى! روز نوروز، همان روز است که خداوند از بندگان پیمان گرفت او را بپرستند و به او شرک نورزند، به پیامبران و حجت هایش بگروند و به امامان ایمان آورند. این همان روز است که خورشید طلوع کرد، بادها وزیدن گرفت و گل هاى زمین روییدند. این همان روزى است که کشتى نوح(ع) بر ساحل جودى آرامش یافت و همان روزى است که خداوند، گروهى چند هزار نفره را که از ترس مرگ از خانه ها بیرون رفته بودند زنده ساخت، پس از آن که آنان را میرانده بود. این، روز فرود جبرئیل بر پیامبر اسلام است و روزى است که پیامبر(ص) امام على(ع) بر دوش گرفت تا بت هاى قریش را در مسجد الحرام شکست و در همین روز، ابراهیم، بت ها را شکست. این همان روزى است که پیامبر به یارانش دستور داد با على(ع) بیعت کنند و در همین روز، على را براى بیعت گرفتن از جنیان فرستاد. در همین روز، دومین بیعت با امیرالمؤمنین انجام شد. در همین روز بر نهروانیان پیروز شد و ذوالثدیه (صاحب پستان) را به قتل رساند. در این روز، قائم ما و صاحبان حکومتْ قیام کنند و در همین روز، قائم ما بر دجّال پیروز گردد و او را در زباله دان کوفه به دار آویزد. در هر روز نوروزى، ما آرزوى فرج داریم؛ چرا که آن از روزهاى ما و شیعیان ماست. فارسیان، آن را گرامى داشتند و شما آن را ضایع کردید.»

 

و فرمود: یکى از پیامبران بنى اسرائیل از خداوند پرسید چگونه مردمانى را که خارج شدند، زنده مى کند. خداوند بدو وحى کرد که در نوروز، آب بر قبر آنان بپاشد و آن، اولین روز سال فارسیان است و آنها زنده شدند، در حالى که سى هزار نفر بودند. از همین جا پاشیدن آب در نوروز، سنّت شده است.

 

گفتم: آیا نام هاى روزهاى فارسى را به من تعلیم نمى‏دهى؟ فرمود: اى معلّى! اینها روزهایى کهن از ماه هایى کهن است. هر ماه، سى روز است، بدون کم و کاست.

 

گفتنى است ابن فهد نیز بخشى از این روایت را پیش از علاّمه مجلسى در کتاب «المهذّب البارع» آورده است. [23]

8. مُحدث نورى (م‏1320ق) در «مستدرک الوسائل» به نقل از کتاب حسین بن همدان آورده است:

 

عن المفضّل بن عمر، عن الصادق(ع)، قال له فى خبر طویل فى جملة کلامه(ع):أ فأوحى اللّه الیه: «یا حزقیل! هذا یوم شریف عظیم قدره عندى، و قد آلیت أن لایسألنى مؤمن فیه حاجة الا قضیتها فى هذا الیوم و هو یوم نیروز». [24]

مفضّل، فرزند عمر از امام صادق(ع) نقل مى کند که: خداوند بر حزقیلْ وحى فرستاد که: «این روز، روزى گرامى و بلند مرتبه نزد من است. با خود عهد کرده ام هر مؤمنى در این روز از من حاجتى بخواهد آن را برآورده سازم و آن روز، نوروز است».

 



ب.احادیث اهل سنت

 

9. بخارى (194-256ق) در «التاریخ الکبیر» چنین روایت مى کند:

 

حمّاد بن سلمة بن على بن زید، عن السعر التمیمى: أتى علیٌّ بفالوذج. قال: «ما هذا؟». قالوا: الیوم النیروز. قال: فنَیرِزوا کل یوم! [25]

سعر تمیمى گوید: براى على(ع) فالوده آوردند. فرمود: «این چیست؟». گفتند: امروز نوروز است. فرمود: هر روز را نوروز کنید!

 

10. بیرونى (م‏440ق) در «الآثار الباقیة» آورده است:

 

أو قسّم الجام بین أصحابه و قال: لیت لنا کلّ یومٍ نوروز! [26]

[از آن جا که نسخه عربى مورد استفاده ما افتادگى دارد، ترجمه حدیث را از جدیدترین کتاب که بر اساس برخى نسخه ها کامل شده است، در این جا مى آوریم: ] آورده اند که در نوروز، جامى سیمین، پر از حلوا، براى پیغمبر(ص) هدیه آوردند. آن حضرت پرسید: «این چیست؟». گفتند: امروز، روز نوروز است. پرسید: «نوروز چیست؟» گفتند: عید بزرگ ایرانیان است. فرمود: «آرى در این روز بود که خداوند، عسکره را زنده کرد». پرسیدند: عسکره چیست؟ فرمود: «عسکره، هزاران مردمى بودند که از ترس مرگ، ترک دیار کرده، سر به بیابان نهادند و خداوند به آنان فرمود: "بمیرید" پس مردند. پس آنان را زنده کرد و ابرها را امر فرمود که بر آنان ببارند. از این روست که سنّت آب پاشیدن [ در نوروز ]، رواج یافته است». آن گاه از حلوا تناول کرد و جام را میان اصحابْ قسمت کرد و فرمود: کاش هر روز براى ما نوروز بود! [27]

11. فیروز آبادى (729-817ق) در «القاموس» آورده است:

 

قدم الى على شى‏ء من الحلاوى، فسأل عنه، فقالوا: «للنیروز»، فقال: «نیروزنا کل یوم!» و فى المهرجان قال: مَهرِجونا کل یوم! [28]

مقدارى حلوا براى على(ع) آوردند. پرسید که چیست. گفتند: براى نوروز است. فرمود: هر روز ما نوروز است.

 

و در مهرگان گفت: هر روز را براى ما مهرگان کنید!

 



2) روایات مخالف



الف. احادیث شیعه

 

12. قطب الدین راوندى (م‏573) در کتاب «لبّ اللباب» آورده است:

 

عن رسول اللّه(ص): أبدلکم بیومین یومین: بیوم النیروز و المهرجان، الفطر والأضحى. [29]

دو روز را براى شما جانشین دو روز کردم: عید فطر و قربان را به جاى عید نوروز و مهرگان.

 

13. ابن شهرآشوب (م‏588ق) در کتاب «المناقب» روایت مى کند:

 

و حکی أن المنصور تقدّم إلى موسى بن جعفر(ع) بالجلوس للتهنئة فی یوم النیروز و قبض ما یحمل إلیه فقال (ع): «إنی قد فتشت الأخبار عن جدی رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله فلم أجد لهذا العید خبراً وإنه سنة للفرس و محاها الإسلام، و معاذ اللّه أن نحیی ما محاه الإسلام». فقال المنصور: «إنما نفعل هذا سیاسةً للجند، فسألتک باللّه العظیم إلاّ جلست»؛ فجلس و دخلت علیه الملوک والأمراء والأجناد یهنؤونه، و یحملون إلیه الهدایا و التحف، و على رأسه خادم المنصور یحصی ما یحمل، فدخل فی آخر الناس رجل شیخ کبیر السنّ، فقال له: یا ابن بنت رسول اللّه! إننی رجل صعلوک لا مال لی أتحفک ولکن أتحفک بثلاثة أبیات قالها جدّی فی جدّک الحسین بن على(ع):

 

عجبت لمصقول علاک فرنده یوم الهیاج وقد علاک غبار

 

ولأسهم نفذتک دون حرائر یدعون جدّک والدموع غزار

 

ألاّ تغضغضت السهام وعاقها عن جسمک الإجلال والإکبار

 

قال: «قبلت هدیتک، اجلس بارک اللّه فیک»، و رفع رأسه إلى الخادم و قال: «امض إلى أمیرالمؤمنین و عرّفه بهذا المال، و ما یصنع به». فمضى الخادم وعاد وهو یقول: «کلها هبة منى له، یفعل به ما أراد». فقال موسى للشیخ: اقبض جمیع هذا المال فهو هبة منى لک. [30]

آورده اند که منصور به امام کاظم(ع) پیشنهاد کرد که نوروز را براى تبریک و شاد باش و گرفتن هدایا جلوس کنند.

 

حضرت کاظم در جواب فرمود: من در میان روایت هاى جدّم رسول خدا(ص) جستجو کردم و تأییدى براى این عید نیافتم. همانا این سنّت فارسیان است که اسلام، آن را نابود ساخته است و پناه مى برم به خدا که آنچه را اسلامْ نابود ساخته، زنده بدارم.

 

منصور گفت: «این کار را جهت اداره نظامیان انجام مى دهیم و شما را به خداوند سوگند مى دهم که جلوس داشته باشید». آن گاه حضرت پذیرفت و فرمانروایان و لشکریان، براى تبریک آمدند و هدایایى با خود آوردند. خدمتگزار منصور، بالاى سر حضرت ایستاده بود و هدایا را مى شمرد. آخرین نفر، مردى کهن سال بود. به امام کاظم(ع) گفت: «اى فرزند دختر پیامبر خدا! من مردى تهى دستم و مالى ندارم تا هدیه دهم؛ ولى چند بیت شعر که جدّ من درباره جدّتان حسین(ع) سروده، به شما هدیه مى کنم».

 

حضرت فرمود: «هدیه‏ات را پذیرفتم. بنشین. خداوند به تو برکت دهد!».

 

آن گاه حضرت، سر بلند کرد و به خدمتگزار منصور گفت که نزد منصور روانه شود و این هدایا را برایش بازگو کند. خدمتگزار رفت و باز گشت و گفت منصور گفته است: «این هدایا از آنِ شماست. هر چه مى خواهید با آنها انجام دهید». امام کاظم(ع) هم به پیرمرد فرمود: «این اموال را به عنوان هدیه براى خودت بردار».

 



ب. احادیث اهل سنّت

 

14. بخارى (م‏256ق) در «التاریخ الکبیر» آورده است:

 

أیوب بن دینار، عن أبیه: «إنّ علیّاً لا یقبل هدیة النیروز». حدّثنى ابراهیم بن موسى عن حفص بن غیاث، وقال أبو نعیم: حدّثنا أیوب بن دینار أبو سلیمان المکتب، سمع علیاً بهذا. [31]

ایوب بن دینار گوید: على(ع) هدیه نوروز را نمى پذیرفت.

 

15. آلوسى (م‏1342ق) در «بلوغ الارب» مى گوید:

 

قدم النبى(ص) المدینة ولهم یومان یلعبون فیهما، فقال: «ما هذا الیومان؟». فقالوا: «کنّا نلعب فیهما فى الجاهلیة. فقال: قد أبدلکم اللّه تعالى بهما خیراً منهما یوم الأضحى و یوم الفطر». قیل: هما النیروز والمهرجان. [32]

پیامبر(ص) وارد مدینه شد. مردمان مدینه دو عید داشتند که در آنها به سرگرمى و خوشى مى پرداختند. رسول خدا فرمود: «این دو روز چیست؟». گفتند دو یادگار جاهلیت است. فرمود: «خداوند، بهتر از آنها را جایگزین کرده است: عید قربان و عید فطر». گفته شده که آن دو روز، نوروز و مهرگان بود.

 

تا این جا شانزده حدیث از مصادر مختلف شیعه و سنّى در تأبید یا ردّ نوروز گرد آمد. تلاش ما در این بخش، فحص کامل و استقصاى همه روایت ها بود و تلاش شد روایت ها براساس تاریخ ثبت و کتابتْ تنظیم گردد؛ چنان که کوشیدیم هر روایت را مصدریابى کرده، به منابع گوناگونش ارجاع دهیم. حال، پس از نقل روایت ها به بیان دیدگاه‏ها و ارزیابى نهایى رو مى کنیم.

 



دو. دیدگاه ها

 

تردیدى نیست که روایت هاى متفاوت، زمینه شکل گیرى آراى متفاوت اند و جستجو در کتب فقه و حدیث، این امر را روشن مى سازد.

 

پاره‏اى از دانشوران، به نقد روایت هاى نوروز پرداخته و با ذکر خلل ها و سستى هایى که در آنهاست، آنها را قابل اعتنا و اتکا نشمرده اند؛ چنان که در مقابل، بیشتر فقیهان به مضمون روایت هاى دسته نخستْ فتوا داده و آدابى را براى نوروز در کتب فقهى خویش برشمرده اند. اینان ضمن فتوا دادن به محتواى روایات، در مقام پاسخگویى به ناقدان و منتقدان نیز برآمده‏اند.

 

اینک مرورى بر این دو دیدگاه مى افکنیم.

 



الف. مخالفان

 

ناقدان و مخالفان احادیث نوروز، بسیار نیستند. اینان کوشیده اند خلل هاى موجود در روایت هاى دسته نخست را برملا سازند و در نتیجه به محتواى دسته دوم از روایت ها ملتزم شده اند؛ گرچه کوشش آنان در تصحیح و تأیید دسته دوم متمرکز نیست.

 

اینان براى روایت هاى موافق، ضعف ها و کاستى هایى از این دست برشمرده‏اند:

 

1. ضعف سند،

 

2. تناقض و تهافت در روایت هاى معلّى،

 

3. ذکر نشدن روایت هاى معلّى در مصادر کهن،

 

4. عدم تطبیق وقایع ذکر شده در روایت ها با واقعیت هاى تاریخى،

 

5. معلوم نبودن نوروز ایرانى،

 

6. ترویج شعائر مجوس.

 

مخالفان، بر پایه این ایرادها، روایات موافق را بى اعتبار مى دانند و به هیچ رو گرامیداشت نوروز را روا نمى انگارند. اینان بر این باورند که آداب و سنن ذکر شده در این روایت ها قابل اخذ و عمل نیست و نمى توان با قاعده «تسامح در ادلّه سنن» از ضعف و سستى اینها چشم پوشید؛ چرا که با محذور بزرگى چون ترویج شعائر مجوسى روبه رور هستیم. در این جا پاره‏اى از این دیدگاه ها را مى آوریم:

 

آقا رضى قزوینى (در رساله اى که در سال 1062قمرى نگاشته)، شاید نخستین کسى باشد که به تفصیل، نوروز را نقد کرد. وى به طور عمده منکر تطبیق نوروز رایج با نوروز یاد شده در روایات است و از این طریق بر روایت هاى مؤید، خرده مى گیرد و پس از نقل روایت معلّى مى نویسد:

 

با توجه به استحباب اعمال مذکوره در نوروز و این که این اعمال، موقته است و در امثال این عبادات، اگر التزام وقت خاص نشود و در اوقات دیگر به عمل آید، بدعت مى باشد، بنابراین، تعبد به این عمل [را ] مکلّفى تواند که لااقل ظن به تعیین وقت مذکور تحصیل کرده باشد. تحصیل این ظن، لامحاله از امارات شرعیه و عرفیه تواند بود و چون در عرف به اعتبار اختلاف اصطلاحات حالیه نوروز متعدد است چنان که بعضى از آن، بعد از این مذکور مى گردد و اشهریت بعضى به بعضى ازمنه اماره نمى شود و در ظاهر قرآنْ چیزى در این باب نیست، اماره آن از روایات و اخبارْ تتبّع باید نمود. [33]

محمد اسماعیل خواجویى (م‏1173ق) تناقض هاى روایت هاى معلّى را دلیل ناتمام بودن آن مى داند و مى نویسد:

 

فقیر بى بضاعت گوید: به حسب ظاهرى میان این حدیث و حدیث سابق تناقض است؛ چه، در حدیث سابق مذکور است که پیغمبر(ص) در روز نوروز، امیرالمؤمنین(ع) را به دوش مبارک برداشته تا بتان قریش را از فوق کعبه به زیر انداخته، شکست و فانى ساخت، و این، بلاشبهه در سال فتح مکه معظمه بود، چنان که اخبار بسیار از طرق خاصه و عامه دلالت بر این دارد و فتح مکه معظمه در ماه مبارک رمضان سال هشتم هجرت واقع شد، چنان که شیخ مفید و نیز طبرسى و این شهرآشوب و دیگرانى روایت کرده اند، و احادیث معتبره بر این دلالت کرده است، و اکثر برآن اند که در روز سیزدهم ماه بوده، و بعضى بیستم هم گفته اند، و حرکت حضرت از مدینه در روز جمعه دوم ماه مبارک رمضان، بعد از نماز عصر بوده، و روز غدیر خم در سال دهم هجرت در حجة الوداع در روز هجدهم ذى الحجة الحرام بود. پس چگونه تواند بود که هر دو در روز، نوروز باشد؟ چه، نوروز، از قرار حساب گذشته، بعد از شش هفت سال از فتح مکه معظمه، بلکه بیشتر، به ذى الحجة خواهد رسید، نه بعد از یک سال، چنان که مقتضاى این دو حدیث است. [34]

وى ادامه مى دهد:

 

و چون هر دو به یک طریق از معلّى منقول است، پس ترجیح احدهما بر دیگرى من حیث السند متصور نیست، و بنابراین، مضمون هیچ یک حجت نخواهد بود، و بر آن، اعتماد نشاید کرد، و به او استدلال نتوان نمود؛ چه، تناقض در کلام معصومین(ع) غیر واقع است. پس، از این جا فهمیده مى شود که این دو حدیث، کلاهما او احدهما از معصوم تلقى نگردیده، و چون از او نباشد، حجیت را نشاید و سند شرعى نتواند بود. [35]

استاد محمد تقى مصباح در حاشیه بر «بحارالأنوار»، ذیل این روایت ها نگاشته است:

 

در باب نوروز، دو دسته روایت مختلف روایت شده است. یکى را معلّى از امام صادق(ع) آورده و بر عظمت و ارزش نوروز دلالت دارد و دیگرى حدیث امام کاظم(ع) است که آن را از سنّت هاى پارسیان دانسته که اسلام، آن را از میان برداشته است.

 

باید دانست که هیچ یک از آنها صحیح نیست و از اعتبار برخوردار نمى باشد تا بتوان بر پایه آن، حکم شرعى را اثبات کرد. گذشته از آن که روایت معلّى، ایرادهاى دیگرى دارد، از جهت تطبیق نوروز بر مناسبت هاى ماه هاى عربى. [36]

آن گاه مى نویسد:

 

ظاهر روایت منصور، حرمت بزرگداشت نوروز است؛ چرا که این کار، بزرگداشت شعائر کفار و زنده داشتن سنّت هایى است که اسلام، آنها را میرانده است. این روایت گرچه واجد شرایط حجّیت نیست اما مطلب کلى اى که در آن آمده (یعنى حرمت بزرگداشت شعائر کفار)، با ادلّه عامه به اثبات رسیده است و این که نوروز از آن آداب و رسوم است، به وجدانْ اثبات مى شود.

 

و اما فتواى فقیهان، مبنى بر استحباب غسل و روزه در نوروز، مبتنى بر قاعده تسامح در ادلّه سنن است؛ ولى این جا محل اجراى آن قاعده نیست؛ زیرا قاعده تسامح در ادلّه سنن، از مواردى که احتمال حرمت تشریعى دارند، انصراف دارد. [37]

جناب آقاى سید جواد مدرّسى در مقاله اى در مجلّه «نور علم» مى نویسد: با وجود تضارب روایات و عدم توجه قدما و کدورت متن و عدم صحت سند، فتواى به مشروعیت نوروز، و تعیین روز آن، مشکل است. راهى که باقى مى ماند، تمسک به ادلّه «تسامح در ادله سنن» است؛ و لکن تعیین روز، گفتار بعض فقهاست نه مضمون روایت؛ و ادله مذکور، شامل کلام فقها نمى شود.

 

از جهت دیگر، عید نوروز از شعائر مجوسى و محتمل الحرمه است و ادله تسامح در سنن چنان که بعضى گفته اند از چنین موردى منصرف است. [38]

آقاى رسول جعفریان نیز در این باره گفته است: این بود آنچه در منابع شیعه قرن ششم درباره نوروزْ نقل شده است. در این باره، مهم، همان روایت معلّى بن خنیس است و جز آن، چیزى درباره تایید نوروز به چشم نمى خورد. منشأ آنچه در آثار بعدى درباره استحباب غسل روز نوروز و نماز و دعاى مربوطه آمده، همین نص است و بس. البته مطالب دیگرى نیز افزوده شده که منشأ آنها را اشاره خواهیم کرد. [39]

و در جاى دیگر گفته است:

 

و مشکل این دو حدیث (منظور، دو حدیثى است که ابن فهد حلّى در تأیید نوروز از معلّى نقل کرده است)، آن است که در منابع کهن شیعه نیامده است. افزون بر آن، روایات مزبور که در اصل باید یکى باشد، حاوى دو نوع آگاهى درباره روز نوروز است که این، خود، منشأ شبهه درباره آن شده و احتمال جعل آن را تقویت مى کند. افزون بر آن، دانسته است که، ابن غضایرى گفته: «غالیان روایاتى را به معلّى بن خنیس نسبت داده اند و نمى توان بر اخبار وى اعتماد کرد». در این صورت، این روایت که بى گرایش غالیانه یا نگرش افراطى همه نیست ، از همان دسته مجعولاتى مى باشد که غالیان به معلّى نسبت داده اند. باید این دو نکته را نیز یادآورى کرد که گفته شده قرامطه (گرایشى وابسته به مذهب افراطى اسماعیلیه) دو روز را در سال که نوروز و مهرگان بوده روزه مى گرفته اند. بلافاصله باید تأکید کنیم که مجوسیان، نه تنها نوروز را روزه نمى گرفته اند، بلکه به نقل بیرونى اساساً «مجوس را روزه‏اى نیست و هر کس از ایشان روزه بگیرد، گنه کرده است». [40]



ب. موافقان

 

آداب نوروز از قبیل روزه، نماز، ادعیه، در کتب حدیثى و فقهى، از زمان شیخ طوسى در میان عالمان شیعه رواج داشته است.

 

شیخ طوسى (م‏460ق) در «مصباح المتهجد)، [41] پس از او ابن ادریس (م‏598ق) در «السرائر) [42] و سپس یحیى بن سعید (م‏589ق) در «الجامع للشرائع) [43] و پس از وى، شهید اول (م‏786ق) در «القواعد و الفوائد) [44] و نیز «الدروس) [45]و «البیان) [46] و «الذکرى) [47] و «اللمعة) [48] بدان اشاره دارد.

ابن فهد (م‏841ق) در «المهذّب البارع) [49] و محقق کَرَکى (م‏940ق) در «جامع المقاصد) [50] و شهید ثانى (م‏966ق) در «المسالک) [51] و «شرح اللمعة) [52] و محقق اردبیلى(م‏993ق) در «مجمع الفائدة و البرهان) [53] و شیخ بهایى(م‏1030ق) در «جامع عباسى) [54] و «الحبل المتین) [55] و فاضل هندى(م‏1137ق) در «کشف اللثام) [56] و شیخ یوسف بحرانى (م‏1186ق) در «الحدائق الناضرة) [57] و کاشف الغطاء (م‏1228ق) در «کشف الغطاء) [58] و نراقى (م‏1245ق) در «مستند الشیعة) [59] و صاحب جواهر در (م‏1266ق) «جواهر الکلام) [60] و شیخ انصارى (م‏1281ق) در «کتاب الطهارة) [61] بدین آدابْ فتوا داده‏اند.

همچنین در کتب فتوایى و فقهى معاصر، چون: العروة الوثقى، [62] جامع المدارک، [63] المستند [64] فتوا بدین آداب به چشم مى خورد.

در کتب روایى نیز چنان که در بخش نخست آوردیم ، آداب نوروز، در: مصباح المتهجّد، وسائل الشیعة و بحارالأنوار، یاد شده است؛ چنان که روایت هایى نیز که به گونه اى ضمنى نوروز را تأیید مى کنند در: الکافى، کتاب من لایحضره الفقیه و دعائم الاسلام منقول است.

 

شاید همین کثرت فتواها و نقل ها سبب شده است که صاحب «جواهر» بگوید:

 

غسل روز نوروز، نزد متأخران مشهور است؛ بلکه مخالفى در آن ندیدیم. [65]

بجز این، تلاش محدّثان و فقیهان در پاسخگویى به دیدگاه مخالفان نیز درخور درنگ است. علامه مجلسى در «بحارالأنوار»، بیشترین کوشش را در این باره به انجام رسانده و شبهه هاى مخالفان را پاسخ گفته است؛ وى در قسمتى از نوشتار مفصلش در نقد روایت ابن شهرآشوب (در مذمت نوروز)، مى نویسد:

 

این حدیث، با روایت هایى که معلّى بن خنیس آورده مغایرت دارد و بر جایگاه نداشتن نوروز در شریعتْ دلالت دارد؛ لیک روایت هاى معلّى از نظر سند، قوى تر و نزد اصحاب ،مشهورتر ند.

 

از سوى دیگر مى توان گفت که این، حدیث تقیه است؛ چرا که در روایات «مناقب»، مطالبى ذکر شده که زمینه تقیه دارد. [66]

پس از وى نیز عالمان دیگرى به پاسخگویى اجمالى یا تفصیلى گام برداشته‏اند.

 

شیخ انصارى در نقد روایت «مناقب» مى گوید:

 

روایت «مناقب» نمى تواند با احادیث معلّى معارضه کند؛ زیرا روایت معلّى نزد اصحاب، از شهرت بیشترى برخوردار است و احتمال تقیّه در روایت «مناقب» وجود دارد. [67]

همچنین صاحب «جواهر» در دفاع از روایت هاى معلّى و نقد حدیث «مناقب» مى نویسد:

 

روایت معلّى جاى مناقشه در سند و دلالت ندارد؛ چنان که حدیث «مناقب» نمى تواند با آن معارضه کند؛ چرا که با سستى اى که در آن مشهود است، احتمال تقیه نیز در آن مى رود. [68]

گفتنى است حمل روایت «مناقب» بر تقیه بعید نیست؛ چرا که اهل سنّت، روزه نوروز را مکروه مى دانند. [69] و بدین جهت، در تعارض روایت هاى معلّى و «مناقب»،

جانب روایات معلّى رجحان مى یابد.

 

بجز اینها، رساله ها و کتبى نیز در تأیید فضیلت نوروز و روایات معلّى تدوین شده، که برخى به چاپ رسیده و برخى دیگر، خطى باقى مانده>اند. [70]</P< p>

سه. ارزیابى نهایى

 

چنان که پیش از این یاد شد، این نوشتار، نوروز را از منظر حدیث و روایت مى کاود و از تاریخ و تقویم نگارى و فقه، تنها آن را برمى رسد که به گونه اى با حدیث و روایتْ مرتبط شود و در نقد یا تأیید آن، سودمند افتد.

 

اینک نکته هایى درباب این روایاتْ آورده مى شود تا پس از آن به جمع بندى نهایى نزدیک شویم.

 

یکم: در نقد نوروز، چهار حدیث آوردیم. این احادیث، به هیچ رو قابل تصحیح و اعتبار نیستند؛ زیرا:

 

1. روایت اول و چهارم، مضمونى واحد دارند که اوّلى در مصادر شیعه و دومى در مصادر اهل سنّت یاد شده است. روایت شیعى را به قطب راوندى (از عالمان قرن ششم) نسبت داده اند که در کتاب «مستدرک الوسائل» حاجى نورى (م‏1320ق) روایت شده است. این روایت، گذشته از آن که در مصادر کهنْ موجود نیست، مضمون آن را هم نمى توان تأیید کرد؛ زیرا چگونه دو عید باستانى ایرانى در جزیرة العرب در سال هاى نخستین اسلام، رایج و مرسوم بود که پیامبر(ص) آنها را با فطر و اضحى منسوخ بدارد؟! بى تردید، نوروز و مهرگان، از آیین هایى باستانى ایرانیان اند که آوازه شان، پس از ارتباط اعراب با ایرانیان، بدان سرزمین رفته است و پیش از آن، آن چنان مقبول مردمان نبوده اند که پیامبر(ص) آنها را با اعیاد اسلامى نسخ کند.

 

حدیث دیگر، آن است که آلوسى آورده است و تعبیرهاى «نوروز» و «مهرگان» در متن آن نیست و ظاهراً راویان، این دو را از روى احتمال (نه قطع و یقین)، به روایت افزوده اند. بدین رو آلوسى پس از نقل حدیث مى گوید: «قیل: هما النیروز والمهرجان». گفتنى است که برخى نویسندگان، این اضافه را به آلوسى نسبت داده اند که جزو حدیث آورده است:

 

آلوسى در «بلوغ الارب»(ج‏1، ص‏364، قاهره، 1925م) نقل مى کند که انصار، عید نوروز و مهرگان را بر حضرت رسول(ص) عرضه کردند. حضرت فرمودند: خداوند متعال، بهتر از آن را (فطر و اضحى را) به من داده است. [71]

چنان که پیش از این آوردیم، روایت آلوسى چنین است:

 

قدم النبى(ص) المدینة و لهم یومان یلعبون فیهما. فقال: «ما هذا الیومان؟». فقالوا: کنّا نلعب فیهما فى الجاهلیة. فقال: «قد أبدله اللّه تعالى بهما خیراً منهما: یوم الأضحى و یوم الفطر». قیل: هما النیروز و المهرجان.

 

2. روایت «مناقب»، گذشته از آن که مرسل است و با تعبیر «حُکیَ (آورده اند)» نقل شده است، نه حاکى آن معلوم است و نه مصدر نقل ابن شهرآشوب.

 

3. روایت بخارى که على(ع) هدیه نوروز را نمى پذیرفت، گذشته از آن که با روایت دیگر بخارى که على(ع) هدیه نوروز را مى پذیرفت معارضه دارد، با نقل هاى بسیار دیگر شیعى نیز ناسازگار است و نمى توان به آن، استناد جُست.

 

دوم: در ارزیابى سندى روایت هاى موافق، مى توان چنین گفت:

 

1. روایت کلینى از سند معتبر برخوردار است.

 

2. روایت شیخ طوسى از معلّى، اگر چه بدون سند است، لیکن وى در کتاب «فهرست» به کتاب معلّى سند معتبر دارد. [72] محتمل است آن روایت، براساس همین سند باشد.

3. علامه مجلسى در« زاد المعاد» مى گوید: «به اسانید معتبره از معلّى بن خنیس که از خواص حضرت صادق(ع) بوده است، منقول است) [73] و سپس روایتى را نقل مى کند که ذیل آن، مطابق روایتى است که شیخ در «مصباح» آورده است.

4. نقل این روایت ها در مصادر کهنى چون: الکافى، کتاب من لا یحضره الفقیه، مصباح المتهجّد و دعائم الاسلام، مى تواند شاهدى بر اعتبار آنها باشد.

 

بر این پایه مى توان گفت از مجموع احادیث دوازده گانه مى توان این مطلب را به پیشوایان دینى نسبت داد که رفتار ایرانیان در گرامیداشت نوروز، در مرأى و منظر آنان بوده و نه تنها مخالفتى با آن نکرده اند، بلکه نسبت به اصل آن و پاره اى رفتارهاى ضمنى آن، روى خوش نشان داده و تشویق کرده‏اند.

 

بلى؛ ما معتقدیم که بر پایه این احادیث و بدون شواهد تاریخى دیگر، نمى توان خصوصیت هاى موجود در آنها را به اثبات رساند و اشارات تاریخى موجود در آنها را تأیید کرد. چنان که به جهت برخى نکات تاریخى نامعلوم در آنها نمى توان این کلیّت را تضعیف کرد و نادیده انگاشت.

 

سوم: بررسى مصادر کهن، نشان مى دهد که نوروز به عنوان یک آیین ایرانى، در فرهنگ مسلمانان و شیعیانْ رواج داشته است.

 

اینک شواهد این امر را بجز روایات یاد شده، بازگو مى کنیم:

 

1. به اعتقاد برخى متخصصان تبدیل گاه شمار، در جلسه مشورتى خلیفه دوم براى تعیین تقویم، هرمزان تازه مسلمانْ شرکت داشت و تقویم ایرانى را براى حاضران شرح کرد و خلیفه، آن تقویم را براى امور دیوانى و خراج پذیرفت‏ [74] و روشن است که نوروز، جزئى از تقویم ایرانى به شمار مى رود.

2. نجاشى در شرح حال ابوالحسن نصر بن عامر بن وهب سنجارى نوشته است که وى از ثقات شیعیان است و کتاب هایى دارد، از جمله: «کتاب ما روى فى یوم النیروز». [75]

همچنین ابن ندیم درباره صاحب بن عبّاد، آورده است که «کتاب الأعیاد و فضائل النیروز» نگاشته است. [76]

در دوره صفویه نیز نوروزیه هایى بسیار به قلم علماى دینْ تحریر شد. [77]

3. خراج در دوره عباسیان بر اساس نوروز تنظیم مى شده است. [78]

4. خلفاى اموى و عباسى هدایاى نوروز را مى پذیرفته اند؛ بلکه دستور مى داده اند تا برایشان ارسال گردد. [79]

گفتنى است در برخى مناطق، حاکمان اهل سنّت، گرفتن هدایاى نوروز را منع مى کردند؛ چنان که از برگزارى مراسم نوروز، ممانعت به عمل مى آوردند. [80]

5. از دیرباز تاکنون، نوروز در سروده هاى شاعران تازى گو و پارسى زبانْ حضور جدّى دارد و این نیز شاهدى گویا بر حضور نوروز در فرهنگ ایرانیان مسلمان است. [81]

با توجه به این شواهد و امور دیگر، نوروز را در دوره اسلامى از شعائر مجوسى دانستن، سخنى نا صواب است؛ چنان که آن را ترویج آیین آتش پرستان انگاشتن، واقعیت خارجى ندارد. گذشته از اینها در روایات اسلامى و سخن فقیهان، فضیلت روزه نوروز مطرح است و به نقل بیرونى: «مجوس را روزه اى نیست و هر کس از ایشان روزه بگیرد، گناه کرده است». [82]

گیریم روزگارى نیز نوروز چنان بود؛ ولى زمانى که در عرف ایرانیان مسلمان، آن حالت از میان رفت، دیگر ذَمّى بر آن نیست. همان گونه که امام خمینى فتوا داد که شطرنج، اگر روزى ابزار قمار نباشد، حرمتى در بازى با آن نیست‏ [83] و استاد مطهرى، مجسمه سازى را مجاز دانست؛ چرا که فلسفه حرمت آن،به جهت فاصله گرفتن از دوران بت پرستى، از میان رفته است‏ [84] و نمونه هاى بسیار دیگر.

اصولیان را قاعده اى است که در این جا به کار آید. آنان گویند اگر در میان مردمان، آداب و رسومى رواج داشت و در جان و دل آنان رسوخ یافته بود، چنانچه شرع با آن روى خوشى ندارد و مى خواهد آن را طرد سازد، باید ادله اى روشن و قوى که همپاى سیره باشد، ارائه دهد وگرنه نمى توان گفت شارع از آن سیره بیزار است و آن را طرد کرده است. به تعبیر دیگر، سیره هاى راسخ و استوار را نمى توان با عمومات یا ادلّه سست بنیان طرد کرد؛ بلکه دلیل مانع و رادع باید به اندازه قوت سیره، قوت داشته باشد.

 

بر این اساس و با توجه به آنچه در ریشه دارى نوروز و گذشته اش در میان ایرانیان گفته شد، دلیلى بر منع و ردع آن از سوى شرع در دست نیست؛ چرا که ادلّه خاص چنان که یاد شد موهون است که وجهش گذشت و عمومات را نیز در چنین مواردى یاراى رویارویى نخواهد بود.

 

چهارم: اگر بپذیریم که روایت هاى موافقْ قابل اعتماد نیستند و نمى توان بر پایه آنها رأى و حکمى را اثبات کرد، همچنان که نمى توان بر دسته دوم از احادیث تکیه زد، در این فرض باید حکم نوروز را با اصل اوّلى و قاعده عام دینى نشان داد.

 

همان گونه که در ابتداى مقاله گذشت، اسلام که دینى جهانى است و همه انسان ها را به سوى خود فراخوانده است، به اقتضاى خصلت جهان شمولى اش، هیچ گاه به معارضه سنّت ها و آداب و رسوم ملّى نرفته، مگر آن جا که ترویج باطل باشد یا به تثبیت خرافه اى انجامد و یا ملازم با محرّمات شرعى گردد.

 

آیین نوروز، قرن هاست در ایران اسلامى بر پاداشته مى شود و مسلمانان، نه به عنوان ترویج آیین مجوس، بلکه به عنوان آیینى ملّى بدان مى نگرند. بمانَد که رسم نوروز، پیش از آیین زردتشت نیز در ایران برپا بوده است. [85]

از سوى دیگر، نوروز، تثبیت خرافه اى باطل که با دین ناسازگار باشد، نیست و در سرشت خود، محرّمات شرعى را به همراه ندارد؛ ولى اگر کسى یا کسانى آن را به محرّمات بیالایند، این بدان ماند که سایر کردارهاى مباح و حتى امور شرعى را با محرّمات شرعى همراه کنند، که طبعاً معنایش ناپسند شدن آن امر مباح یا شرعى نیست؛ بلکه آنان که چنین مى کنند، قابل سرزنش و مذمت اند.

 

از سوى دیگر، بسیارى از رفتارهاى پسندیده، چون: پاکیزگى و آراستگى، سیر و سفر، دید و بازدید، بخشش و دلجویى، هدیه دادن در این رسم و آیین به انجام مى رسد که از نگاه شرع و عقل، ستودنى است.

 

با این وصف، ایستادگى در برابر این آیین ملّى، از زاویه شرع و دین، مستندى محکم ندارد و نشاید بدان دامن زد.

 

پنجم: آنچه تأیید شده یا مورد ردع قرار نگرفته، چیزى است که در عرف عمومى ایرانیان، نوروز نامیده مى شود. اگر در طول زمان، تغییراتى در آن صورت گرفته است که همین عرف عمومى آنها را برمى تابد، خللى در این امضا یا عدم ردع شرعْ وارد نمى سازد.

 

بر این پایه، ایرادى که برخى فقیهان و نویسندگان در این موضوع گرفته اند (که نامعلوم بودن روز نوروز و تغییر آن، به شرعى بودنش لطمه مى زند)، پذیرفتنى نیست.

 

حاصلْ آن که:

 

1. روایت هاى وارد شده در مخالفت با نوروز، به هیچ روى قابل تأیید و اعتبار نیستند.

 

2. در روایت هاى موافق، به جهت شواهد و قرائن یاد شده، مى توان گفت که اصل آیین نوروز، مورد امضا و تأیید است؛ گرچه خصوصیت هاى یاد شده در احادیث را نمى توان تأیید کرد.

 

3. از آن رو که نوروز در میان ایرانیان در دوره اسلامى رایج بود و به عنوان سیره اى عمومى استمرار داشت، نمى توان طرد و ردع آن را از سوى شارع با قواعد کلّى یا ادلّه سست پذیرفت؛ بلکه ردع چنین سیره هایى نیازمند ادلّه خاص و قوى است.

 

4. اگر بپذیریم که ادلّه موافق و مخالف، هیچ کدام قابل اعتماد و تأیید نیست، اقتضاى قواعد عمومى دینى، عدم مخالفت با نوروز است. [86]

پى نوشت‏ها


[*]. مجله علوم حدیث.

[1]. سوره توبه، آیه 5.

[2]. سوره مائده، آیه 2.

[3]. کنزالعمّال، ج‏15، ص‏78.

[4]. نهج البلاغة، تحقیق: صبحى صالح، ص‏431.

[5]. وسائل الشیعة، ج‏19، ص‏142.

[6]. دائرة المعارف الاسلامیة، ج‏8، ص‏165.

[7]. تاریخ سیاسى اسلام، ج‏1، ص‏72.

[8]. بحارالأنوار، ج‏70، ص‏251.

[9]. جواهر الکلام، ج‏16، ص‏59.

[10]. نظریة العرف، ص‏96.

[11]. شرح اللمعة، ج‏1، ص‏308.

[12]. تحریرالوسیلة، ج‏1، ص‏496.

[13]. بحارالأنوار، ج‏9، ص‏98.

[14]. فروغ ابدیت، ج‏1، ص‏33.

[15]. بحارالأنوار، ج‏43، ص‏234.

[16]. الکافى، ج‏5، ص‏141؛ کتاب من لایحضره الفقیه، ج‏3، ص‏300؛ تهذیب الأحکام، ج‏6، ص‏378؛ وسائل الشیعة، ج‏12، ص‏215.

[17]. کتاب من لا یحضره الفقیه، ج‏3، ص‏300؛ وسائل الشیعة، ج‏12، ص‏213.

[18]. کتاب من لا یحضره الفقیه، ج‏3، ص‏300؛ وسائل الشیعة، ج‏12، ص‏213.

[19]. دعائم الاسلام، ج‏2، ص‏326 .

[20]. مصباح المتهجّد، ص‏591؛ وسائل الشیعة، ج‏12، ص‏428 و ج‏5، ص‏288 و ج‏7، ص‏346.

[21]. المهذّب البارع، ج‏1، ص‏194-195.

[22]. بحارالأنوار، ج‏56، ص‏91.

[23]. المهذّب البارع، ج‏2، ص‏195-196.

[24]. مستدرک الوسائل، ج‏1،ص‏471؛ (چاپ سنگى) ج‏6، ص‏354 (چاپ آل البیت).

[25]. التاریخ الکبیر ،البخارى، ج‏1، ص‏414.

[26]. الآثار الباقیة، بغداد: مکتبة المثنّى، ص‏230 .

[27]. القاموس، ج‏2، ص‏279 (داراحیاء التراث العربى).

[28]. آثار الباقیه، ترجمه: اکبر داناسرشت، تهران: امیرکبیر، 1363، ص‏325.

[29]. مستدرک الوسائل، ج‏6، ص‏152 (چاپ آل البیت).

[30]. المناقب، ج‏4، ص‏319، ج‏3، ص‏433؛ بحارالأنوار، ج‏48، ص‏108-109 و ج‏95، ص‏419.

[31]. التاریخ الکبیر، ج‏4، ص‏201.

[32]. بلوغ الارب، ج‏1، ص‏364.

[33]. نامه مفید، ش‏9، ص‏215.

[34]. همان، ص‏218.

[35]. همان جا.

[36]. بحارالأنوار، ج‏56، ص‏100(پاورقى).

[37]. همان جا.

[38]. نور علم، ش‏20، ص‏115.

[39]. نامه مفید، ش‏9، ص‏206.

[40]. همان، ص‏210.

[41]. مصباح المتهجد، ص‏591.

[42]. السرائر، ج‏1، ص‏315.

[43]. الجامع للشرائع، ص‏33.

[44]. القواعد و الفوائد، ج‏1، ص‏3.

[45]. الدروس، ص‏2.

[46]. البیان، ص‏4.

[47]. الذکرى، ص‏23.

[48]. اللمعة، ص‏34.

[49]. المهذّب البارع، ج‏1، ص‏194-195.

[50]. جامع المقاصد، ج‏1، ص‏75.

[51]. شرح اللمعة، ج‏1، ص‏316.

[52]. مسالک الأفهام، ج‏1، ص‏171.

[53]. مجمع الفائدة والبرهان، ج‏2، ص‏73.

[54]. جامع عباسى، ص‏11 و 78.

[55]. الحبل المتین، ص‏80.

[56]. کشف اللثام، ج‏1، ص‏11.

[57]. الحدائق الناضرة، ج‏4، ص‏212.

[58]. کشف الغطاء، ص‏324.

[59]. مستند الشیعة، ج‏1، ص‏208.

[60]. جواهر الکلام، ج‏5، ص‏40.

[61]. کتاب الطهارة، ص‏328.

[62]. العروة الوثقى، ج‏1، ص‏461 و ج‏22، 242.

[63]. جواهر الکلام، ج‏5، ص‏40.

[64]. جامع المدارک، ج‏3، ص‏182.

[65]. المستند، ج‏17، ص‏299.

[66]. بحارالأنوار، ج‏56، ص‏100.

[67]. کتاب الطهارة، ص‏328.

[68]. جواهر الکلام، ج‏5، ص‏40.

[69]. بدائع الصنائع، ج‏2، ص‏79؛ المغنى، ج‏3، ص‏99.

[70]. چاپ شده ها مانند: رساله نوروزیه، سید هاشم نجفى یزدى، 1371قمرى. براى نسخه هاى خطى بنگرید به: الذریعة الى تصانیف الشیعة، ج‏24، ص‏379-384؛ نامه مفید، ش‏9، ص‏213-215، مقاله« نوروز در فرهنگ شیعه».

[71]. نور علم، ش‏8، ص‏108.

[72]. الفهرست، شیخ طوسى، ص‏193.

[73]. زاد المعاد، ص‏482.

[74]. گاهشمارى هجرى قمرى و میلادى، دکتر رضا عبداللهى، ص‏25-26.

[75]. رجال النجاشى، ص‏428.

[76]. الفهرست، ابن الندیم، ص‏190.