جام صبوح
صلی الله علیک یا حسن بن علی ایها المجتبی ( علیه السلام) 
قالب وبلاگ

درباره‏ شخصیت ممتاز زهراى اطهر (س)، گفتارها و نوشتارها و اظهارنظرها، چه از دوست و چه از دشمن- به ویژه دشمن دانا و با انصاف- بسیار فراوان است. در جهان اندیشه و علم و پژوهش، وجود ذیجود فاطمه (ع)، محور برخورد آراء و افکار گوناگون گردیده و میدان‏هاى گسترده‏اى را براى قلم‏فرسایى‏هاى پرشور ایجاد کرده است.

هم‏اکنون که نگارنده، مشغول تنظیم این بخش از گفتارهاى کتاب حاضر است، دهها کتاب مختلف، از نویسندگان و متفکران اطراف و اکناف جهان را پیش روى خود دارد، که در فصل فصل هر کدام از این کتب و رسالات، شخصیت و زندگى پربار و افتخارآمیز آن حضرت، از ابعاد مختلف مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است. از آنجا که نقل و بررسى مجموع آن گفته‏ها و نوشته‏ها، در این مجال اندک به هیچ وجه ممکن و میسر نیست، ناگزیر سعى مى‏شود که در این فصل کتاب، برخى از نقطه‏نظرهاى چند تن از انبوه نویسندگان و متفکران مختلف، به اختصار نقل و بازگویى شود. با این امید که خوانندگان این نوشتار، تنها با مختصرى از بازتاب عظمت روح و شموخ مقام علمى و معنوى و مذهبى آن بانوى بزرگ اسلام، در جهان تحقیق و نگارش آشنا شوند، و انعکاس نیمرخ آن چهره‏ى درخشان را در آئینه‏ى کتابها و رسالات نظاره کنند. در این بخش، نخست قسمتى از آراى دانشمندان غیر اسلامى بازگو مى‏شود و سپس آرا و نظرات مشاهیر صاحبنظران اسلامى منعکس مى‏گردد.

نخست از یک نویسنده و شاعر و ادیب مسیحى به نام «سلیمان کتانى» که داراى تألیفات مشهور و موفقى در چهره‏نگارى شخصیتهاى اسلامى است، مطلب را آغاز مى‏کنیم.

براى آشنایى با وى لازم به تذکر است که: چند سال قبل، کتابخانه‏ى عربى اسلامى در نجف اشرف، مسابقه‏اى در میان عموم نویسندگان عرب ترتیب داد، تا درباره‏ى شخصیت والا و ممتاز مولاى متقیان على بن ابیطالب (ع) قلمفرسایى کنند. در آن مسابقه، نویسنده‏ى چیره‏دست لبنانى، و ادیب و شاعر صاحب انصاف نصرانى، آقاى سلیمان کتانى، با نوشتن کتابى تحت عنوان «الإمام على نبراس و متراس» شرکت جست. پس از بررسى تمام کتب و آثار شرکت داده شده در مسابقه، کتاب سلیمان کتانى مقام نخست را به دست آورد و نویسنده مزبور برنده‏ى جایزه‏ى اول شد.

بار دوم، همان کتابخانه، نگارش کتابى را در مورد شخصیت درخشان بانوى بزرگ اسلام، فاطمه زهرا (ع) به مسابقه گذاشت و نویسندگان و محققان و شخصیت‏هاى علمى و ادبى متعددى در این مسابقه شرکت جستند. این بار نیز نویسنده‏ى مسیحى نامبرده با نوشتن کتابى تحت عنوان «فاطمه الزهرا، وترٌ فى غمدٍ» (فاطمه زهرا، زهى در نیام) مقام نخست را به خود اختصاص داد و برنده‏ى جایزه شد.

گرچه در این گزینش‏ها، در مرحله‏ى اول احتمال تشویق کردن یک فرد مسیحى که در عالم مسایل اسلامى به تحقیق و نگارش پرداخته است بى‏وجه نیست. و باز گرچه همین امر، در صورتى که نوشته‏هاى شرکت‏کنندگان در مسابقه در سطح مساوى و برابر قرار داشته باشند، خود مى‏تواند مجوز برنده شدن یک فرد مسیحى در مسابقه باشد، ولى با مطالعه‏ى کتاب مزبور روشن مى‏شود که این حد اطلاعات و آگاهى و این شور و حماسه قابل تحسین است که یک فرد بیگانه و خارج از اسلام، آنچنان از غناى فرهنگى و ادبى و احساسى و عاطفى سرشار باشد که در مورد یک شخصیت اسلامى کتاب بنویسد، و در جمع نویسندگان مسلمان شرکت جوید و عرض وجود کند و تا حدود زیادى هم به حقیقت مطلب برسد. لذا اگر کتاب او حائز مقام اول و برنده‏ى جایزه مى‏گردد، جاى حرفى و بحثى نیست، چرا که شخصیت زهرا اطهر (ع) یک شخصیت جهانى و الهى است که عموم مردم در مورد او حق اظهار نظر و قلمفرسایى دارند، و سخن دوست را، از هر زبان و قلمى که انسان بشنود و بخواند، زیبا و پسندیده است و مصداق «الفضل ما شهدت به الأعداء» خواهد بود. امروزه که شخصیت جمیله بوپاشاها، ایندیرا گاندى‏ها، فلورانس‏ها، الیزابت‏ها و بنت‏الهدى‏ها و نظایر آن در سطح وسیعى از جهان مورد تجزیه و تحلیل قرار مى‏گیرد، آیا جا ندارد که شخصیت فوق‏العاده والاى این بانوى بزرگ اسلامى در عرصه‏ى جهانى مورد معرفى و شناسایى قرار گیرد؟

نویسنده‏ مورد بحث، درباره‏ى شخصیت زهرا، شعر و حماس به کار مى‏برد، سمفونى احساساتش اوج مى‏گیرد و بهترین شورها و عواطف شاعرانه را نثار او مى‏کند...

او در آغاز کتابش مى‏نویسد: «فاطمه‏ زهرا (ع) مقامى والاتر از آن دارد که سندهاى تاریخى و روایتى به سوى او اشاره کنند، و گرامى‏تر از آن است که شرح حال گونهها به جانب وى راهنما باشند. فاطمه (علیهاالسلام) را همین چهارچوب کافى است که: وى دختر محمد (ص) و همسر على (ع) و مادر حسن و حسین (ع) و بزرگ بانوى جهان است». (۱) و در پایان کتابش مى‏گوید: «فاطمه، اى دخت مصطفى! اى روشن‏ترین چهره‏اى که زمین را بر روى دو کتف خود بلند کرد، تو جز دو نوبت براى زمین لبخند نزدى: یک بار در سیماى پدر، آن دم که در بستر آرمیده بود و تو را مژده‏ى قرب وصل مى‏داد لبخند زدى. و لبخندى دیگر، بدان هنگام گرداگرد لبان تو مى‏گردید که جان بر لب داشتى و واپسین دم خویش را فروفرستادى... تو همیشه با محبت زیست کردى، تو با پاکى و پاکدامنى زیستى، براى پاکیزه‏ترین مادرى که دو ریحانه زادى و پروردى و بر قامت آن دو جامه‏اى از خز بخشندگى پوشاندى... تو زمین را همراه با لبخندى استهزاآمیز رها کردى و به ابدیت پیوستى، اى دختر پیامبر! اى همسر على! اى مادر حسن و حسین، و اى بزرگ بانوى بانوان همه جهانها و اعصار» (۲)و باز در جاى دیگر مى‏نویسد: «قهرمانى نیرویى نیست که مستند به تن و بازو باشد، یا مستند به تاج و تخت، بلکه قهرمانى چیزى است که منطق عقل، رشد و فهم را به کار گیرد، آنگاه هدف‏ها را تعیین کند و برنامه را ترسیم نماید. و قهرمانى زهرا، چیزى جز این معنى بزرگ نبود. از این رو از هر چه عامل روشنایى دیگران مى‏شد بهره گرفت، بى آنکه بازوان ناتوان و نزار، و پهلوهاى لاغر و نحیف وى در این خواست از مؤثر باشد». (۳)

۱ـ کتاب «فاطمه الزهراء وترٌ فى غمد»، پیشگفتار، ص ۳.

۲ـ ص ۲۰۵ ترجمه‏ى همان کتاب.

۳ـ ص ۲۱۱ همان ترجمه.

منبع:موسسه جهانی سبطین

[ یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

لغت

بقیع در لغت به زمین گسترده و بزرگى گویند که داراى درخت باشد که یکى از آنها، بقیع (غرقد) است. غرقد، نام درختى است که در آن محیط بوده است،  گرچه بعدها آن درختان را کندند، ولى اسم آن باقى ماند و این زمین، معروف به بقیع الغرقد شد.

 مساحت

 این قبرستان از زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تا کنون باقى است و حدود ده هزار نفر از یاران پیامبر (ص) را در خود جاى داده است.

بقیع، زمین مستطیل شکلى در شرق مدینه است که 100 در 150 متر بوده است؛ ولى بارها توسعه پیدا کرده است. برخى آن را در اصل 80 در 80 متر دانسته‏اند که بعدها با اضافه شدن حش کوکب و... به آن، به 150 در 100 متر رسید.

 آغاز

 ابورافع مى‏گوید: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در صدد تهیه مکانى براى دفن یاران خود بود و جاهاى مختلفى را در اطراف مدینه ملاحظه کرد تا آن که به بقیع الغرقد رسید و فرمود: به من دستور داده شده که این مکان را قرار دهم.

 اولین مدفن در بقیع

 از برخى روایات، استفاده مى‏شود که اولین کسى که در بقیع دفن شد، عثمان بن مظعون بود؛ همان گونه که از حضرت امیرمؤمنان على علیه‏السلام روایت شده که اولین کسى که در بقیع دفن شده، عثمان بن مظعون و پس از او، ابراهیم، پسر پیامبر بود. از برخى روایات نیز فهمیده مى‏شود که اولین کسى که در بقیع دفن شد، اسعد بن زرارة بود. او به هنگام ساخت مسجد النبى، از دنیا رفت. ممکن است گفته شود که اولین کسانى که در بقیع دفن شدند، از مهاجران، عثمان بن مظعون و از انصار، اسعد بن

زراره بوده‏ است ، و یا آن که گفته شود که اسعد بن زرارة، در بقیع دفن شد؛ پیش از آن که آن مکان، به عنوان قبرستان عمومى، در نظر گرفته شود.

 وقفى نبودن بقیع

 بقیع، یک زمین وقفى نیست؛ چون ملک کسى نبوده است و وقفیت، فرع ملکیت است؛ وپس از تصمیم براى دفن، مردم درختان آن را کندند و عده‏اى هم آمدند و براى خود در آن خانه ساختند. بنابر این چلوگیری وهابیون از بازسازی بقیع تحت عنوان وقف بودن بقیع بهانه ای بیش نیست، علاوه بر آنکه خصوص امامان بقیع در خانه شخصی عقیل بن ابی طالب دفن گردیدند.

 فضیلت بقیع

 بقیع به خاطر قدوم مبارک رسول خدا و ائمه معصومین علیهم‏السلام و دفن چهار تن از امامان علیهم‏السلام و سایر مؤمنان، شهیدان ونیکان، داراى شرافت زیادى است. ابوحجر اسلمى از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، چنین روایت کرده است: کسى که در مکه یا مدینه بمیرد، مورد حساب واقع نگردد و مهاجر به سوی خدا محسوب شود و روز قیامت، با اصحاب بدر محشور مى‏شود همچنین از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، چنین روایت شده است که روز قیامت، هفتاد هزار نفر از بقیع، بى‏حساب راهى بهشت مى‏شوند؛ در حالى که صورت آنها چون ماه شب چهاردهم، مى‏درخشد.

 نزول یک آیه در بقیع

 سیوطى از انس روایت مى‏کند که دو آیه «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً. إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً» در بقیع نازل شد.

 پیامبر و بقیع

 رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، به قبرستان بقیع مى‏رفت و مشغول دعا مى‏شد و براى مردگان، طلب رحمت و آمرزش مى‏کرد. علاوه بر این، وى در شامِ هر پنج‏شنبه، به همراه عده‏اى از مردم، به بقیع مى‏رفت. از این رو، فقیهان ما، فتواى مستحب بودن زیارت قبور را داده‏اند. علاوه به این، گاهى پیامبر، آخر شب به تنهایى به بقیع مى‏رفت و براى اهل بقیع، دعا مى‏کرد. جالب اینجاست که جایگاه ایستادن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در بقیع، کنار قبور فعلى ائمه بقیع بوده است. جعفر خالد بن عوسجى، نقل مى‏کند که شبى در گوشه خانه عقیل بن ابیطالب، مشغول دعا بودم که امام صادق علیه‏السلام از کنارم عبور کرد و مى‏خواست به سمت عریض برود که فرمود: این جایى که ایستاده‏اى، جایگاه شبانه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در بقیع بوده است و مى‏دانیم که اهل بیت علیهم‏السلام، در خانه عقیل، به خاک سپرده شدند.

 همچنین در برخى روایات، از حضور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، در شب نیمه شعبان در بقیع و نیز از سجود رسول خدا صل(صلی الله علیه و آله و سلم) در بقیع ، نماز رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در بقیع،  خواندن نماز باران در بقیع  و دعاى آن حضرت در آن جا  مطالبى نقل شده است. سلمان فارسى نیز مهر نبوت رسول خدا را در قبرستان بقیع دید.  برخى روایات نیز از زبان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در قبرستان بقیع نقل شده است که برخى از آنها در فضیلت امیرمؤمنان على علیه‏السلام  و امام مهدى علیه‏السلام است.   که تفصیل آن را در کتاب (بقیع الغرقد فی دراسه شامله) آورده ایم.

 بقیع و عترت پیامبر(ص)

 امیرمؤمنان على علیه‏السلام، یک شب در بقیع، درباره اسرار حرف «با» بسم الله الرحمن الرحیم، تا طلوع فجر سخن گفت  و به پایان هم نرسید.

 محل نماز حضرت فاطمه علیهاسلام در قبرستان بقیع، مشخص بود. شیخ صدوق سفارش مى‏کرد که پس از زیارت امامان بقیع، در مسجدى که در آن جاست و گفته مى‏شود که مکانى است که فاطمه علیهاسلام در آن نماز گزارده است، دو رکعت نماز بخوانید.  ظاهراً مقصود، همان بیت الاحزان است که در نزدیکى قبور امامان بقیع بوده است و وهابیان آن را تخریب کردند. بیت الاحزان فاطمه را باید خانه اسرار فاطمه نامید. این جا، جایى بود که على علیه‏السلام آن را براى فاطمه علیهاسلام ساخته بود آن حضرت با حسنین علیهماالسلام، در آن جا حضور مى‏یافت و تا شب، به گریه مى‏پرداخت.

 امامان بقیع درباره بقیع، گفت‏وگوهایى دارند که تفصیل آن در جاى خود آمده است.

 عنایت مسلمانان به زیارت بقیع

 عالمان شیعه و سنى در کتاب‏هاى خود، مردم را به زیارت قبرستان بقیع ترغیب نموده‏اند. علاوه بر فقیهان وعالمان بزرگ شیعى، شخصیت‏هایى از اهل سنت چون عبدالکریم بن عطاء الله مالکى، محمد بن شربینی، بکری دامیاطی، فاکهى، نووى، غزالى، صالحى شامى و... به آن تصریح کرده‏اند.

 آداب زیارت قبور ائمه بقیع

 مستحب است که براى این زیارت، سه کار انجام شود؛ غسل، زیارت و خواندن هشت رکعت نماز (براى هر امام، دو رکعت).

 بنا به تصریح برخى از مراجع بزرگوار، مانند حضرت آیه‏الله وحید خراسانى، ادب زیارت حکم مى‏کند که براى زیارت ائمه در قبرستان بقیع، با پاى برهنه وبدون کفش وارد شوند و زیارت کنند.

 پیراستن حرم امامان بقیع

 مسلمانان از دیرباز، اقدام به بازسازى و ساختن گنبد براى شخصیتهای بزرگ اسلامی کردند که گنبد سبز پیامبر و گنبدهایى که در عراق، ایران، سوریه، مصر، ترکمنستان و .. وجود دارند، شاهد این مطلب هستند و تنها وهایبان، به خاطر تحجر و کج‏فهمى‏اى که دارند، بااین کار مخالفت کرده‏اند.

 یکى از کسانى که اقدام به ساخت گنبد بر مزار امامان بقیع نمود، ابوالفضل اسعد بن محمد بن موسى قمى اردستانى مجدالملک است. او در آخر قرن 5، کشته شد.  همچنین الناصر لِدین الله، خلیفه عباسى، در سال 560 ق. اقدام به تعمیر گنبد امامان بقیع کرد  و نیز ابوطالب عبدالله بن حسین بن میرزا رفیع‏الدین حسینى مرعشى نیز اقدام به تعمیر و بازسازى حرم امامان بقیع نمود.

 در دوره قاجاریه، محمد بن على امین السلطنه، اقدام به نهادن ضریحى از فولاد بر روى قبور نمود. او قصد داشت ضریحى نقره‏اى نیز براى آنها قرار دهد که مانع کار او شدند.

 سید على قطب هزار جیبى نیز آخرین ضریح فولادى را - که در اصفهان ساخته شده بود - به مدینه برد و با زحمت و سه سال معطلى در جده، بر قبور مطهر ائمه بقیع نهاد  که این ضریح نیز در سال 1343 ق. توسط وهابیان از جا کنده شد و قطعاتى از آن، تا سال ۱۳۸۵ هـ.ش بر دیوار شهداى احد وجود داشت.

 مرحوم سید محسن امین مى‏نویسد: سلطان عبدالمجید عثمانى - که گنبد قبر پیامبر را ساخت - دستور داده بود که براى امامان بقیع نیز گنبدى همانند گنبد پیامبر (ص) بسازند؛ ولى با مخالفت برخى از اهل مدینه مواجه شد.  غیر از قبور مطهر امامان بقیع، بیت الاحزان، قبر حلیمه سعدیه، قبور دختران و همسران پیامبر، قبر مالک و قبور عمه‏هاى پیامبر نیز داراى گنید بودند که همه آنها توسط سلفیان تخریب شد.

 فاجعه تخریب بقیع

 همانگونه که گفته شد مسلمانان از آغاز، به قبور بزرگانشان توجه داشتند و بر فراز آنها، گنبدهایى مى‏ساختند که از جمله آنها، گنبد قبر مطهر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)است که از اول تا کنون، بوده است. مزار بزرگان و امامان بقیع نیز از این قاعده مستثنى نیست. ابن جبیر (قرن 6) در سفرنامه خود، بقیع را به زیبایى توصیف کرده، از گنبد زیبا و بسیار بلند ائمه بقیع، یاد کرده است.  پس از او، ابن بطوطه نیز همان توصیف را دارد.

 سمهودى نیز از گنبد ائمه اهل بیت، به عنوان گنبد باعظمت و بلند یاد کرده است؛ اما جریان واپس‏گرا و متحجر وهابى، در 8 شوال سال 1344ق. اقدام به تخریب آن نمود و به احساسات میلیون‏ها نفر از مسلمانان، توجهى نکرد. جالب این جاست که آنها اقدام به نگهدارى از لباس‏ها و اسباب منزل، خانه، شمشیر و تخت‏خواب آل‏سعود نموده‏اند و از آثار یهودیان مدینه نیز تا کنون محافظت کرده‏اند؛ ولى آثار رسول خدا و اهل بیت او علیهم‏السلام را خراب کردند.

 عکس‏العمل مسلمانان در تخریب بقیع

 تخریب بقیع، با عکس‏العمل شدید مسلمانان و به ویژه، شیعیان جهان، مواجه گردید. مسلمانان ایران، عراق، قفقاز، آذربایجان، ازبکستان، ترکمنستان، قزاقستان، تاتارستان، یاشقیرستان، ترکیه، افغانستان، چین، مغولستان و هندوستان، در برابر این مسئله، موضع‏گیرى کردند  دولت و مجلس آن روز ایران نیز در این زمینه، موضع‏گیرى رسمى کرد.  همچنین فقیهان وبزرگانى چون سید ابوالحسن اصفهانى، شیخ محمد خالصى و شهید سید حسن مدرس، این اقدام را محکوم کردند.

 در کنفرانس کشورهاى اسلامى، مرحوم شیخ محمدحسین کاشف الغطاء، سید امین حسینى مفتی فلسطین، و سید محمدتقى طالقانى (آل احمد) نماینده آیه‏الله بروجردى در مدینه، شرکت کردند. همچنین مراجع وبزرگانى دیگرى مانند حاج شیخ عبدالکرى حائرى، حاج آقا حسین قمى، سید محسن حکیم، سید هبه‏الدین شهرستانى و امام خمینى، در این مورد، موضع‏گیرى کردند وحضرت امام خمینى در این زمینه، نامه‏اى خطاب به شاه عربستان نگاشت.

 اجساد جاویدان

 بدن سالم ۲ تن از فرزندان امام جعفر صادق علیه‏السلام -پس از گذشت بیش از ۱۰۰۰ سال از فوتشان- در بقیع دفن شده است.

 یکى از آنان، اسماعیل بن جعفر است که قبر وى پیش از درب اصلی فعلىِ قبرستان بقیع بوده است. به هنگام ایجاد خیابان ابوذر - که امتداد آن به بقیع رسید - مجبور به نقل جسد على و جعفر شدند که به هنگام خاک‏بردارى، قبر وى ویران شد و جسد سالم وى یافت شد که به درون قبرستان بقیع منتقل و در ضلع شرقى شهداى حره، دفن شد. علامت قبر وى، پس از مدتى توسط وهابیان برداشته شد.

 على بن جعفر عریضی، فرزند دیگر امام صادق علیه‏السلام است که تا دوره امام جواد علیه‏السلام زنده بود. قبر وى در عریض - یکى از روستاهاى اطراف مدینه منوره و نزدیک به منطقه احد - قرار داشت که اینجانب به زیارت آن رفته بودم، وچند سال پیش، عوامل مزدور وهابیت، اقدام به تخریب قبر وى نمودند؛ ولى -بنا به شهادت برخی از موثقین مثل حجت الاسلام والمسلمین شیخ حسن راضی از علمای احساء وحجت الاسلام والمسلمین شیخ حسین رضوانی مسئول وقت دفتر نماینگی بعثه مقام معظم رهبری در مدینه- با جسد سالم وى مواجه شدند که با انتقال جسد مطهر وی  به قبرستان بقیع، نزدیک قبور اهل بیت دفن گردید.

 محمدامین پورامینى

 

[ دوشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

 

احترام بزرگان

جریربن عبدالله گوید: چون رسول خدا مبعوث گردید، من به حضورش آمدم تا با او بیعت کنم، فرمود: یا جریر به چه منظورى پیش من آمده‏اى، گفتم: یا رسول الله (ص) آمده‏ام تا بر دست تو مسلمان شوم، حضرت عباى خود را براى نشستن من به زمین پهن کرد. بعد به یاران خود فرمود: چون کسى که در میان قوم خویش محترم است پیش شما آید احترامش کنید: «اذا اتا کم کریم قوم فاکرموه»2

نهى از بدگویى‏

ابن مسعود گوید: رسول خدا (ص) فرمود: کسى در پیش من از اصحابم بدگوئى نکند، مى‏خواهم وقتى که پیش شما مى‏آیم قلبم نسبت بشما آرام و بى دغدغه باشد: «قال رسول الله (ص): لا یبلغنى احد منکم عن اصحابى شیئا فانى احب ان اخرج الیکم و انا سلیم الصدر»3.

صبر و مقاومت

آنگاه که پسرش ابراهیم در حال جان دادن بود چنین فرمود: اگر فرزند در گذشته، براى پدر اجرى نداشت و اگر این نبود که زندگان به مردگان ملحق خواهند شد، در این صورت بر تو محزون مى‏شدیم اى ابراهیم، بعد به گریه افتاد و فرمود: چشم اشک مى‏ریزد، قلب مى‏سوزد ولى جز آنچه خدا راضى باشد سخنى نمى‏گوئیم و اى ابراهیم ما در فراق تو محزونیم :

«و قال لابنه ابراهیم و هو یجود بنفسه: لولا ان الماضى فرط الباقى و ان الاخر لاحق بالاول لحزّنا علیک یا ابراهیم ثم دمعت عینه و قال: تدمع العین و یحزن القلب و لا نقول الا ما یرضى الرب و انّا بک یا ابراهیم لمحزونون: 7».

تواضع‏

روزى خواهر رضاعیش محضر وى آمد، حضرت چون او را دید شاد شد، عباى خویش را پهن کرد و او را در آن نشانید، با او سخن مى‏گفت و بر رویش مى‏خندید، بعد برخاست و رفت، آنگاه برادر آن زن آمد حضرت با او مثل خواهرش رفتار نکرد، گفتند: یا رسول الله با خواهرش رفتارى کردى که با برادرش نکردى با آنکه او مرد است؟!

فرمود: آن خواهر بر پدرش از این برادر نیکوکارتر بود. 10

پناه بردن به خدا

روزى به مردى از بنى فهد گذر کرد که بنده‏اش را مى‏زد بنده در زیر شکنجه مى‏گفت: اعوذ بالله، مولایش از او دست بر نمى‏داشت چون حضرت را دید گفت: «اعوذ بمحمد» (ص) به محمد (ص) پنام مى‏برم، مولایش از زدن او دست کشید.

حضرت فرمود: به خدا پناه مى‏برد دست بر نمى‏دارى ولى به محمد (ص) پناه مى‏برد دست بر مى‏دارى؟!! خدا از محمد (ص) سزاوارتر است که پناه آورنده‏اش را پناه دهد، مرد گفت: براى خدا او را آزاد کردم: «هو حر لوجه الله»فرمود: به خدائى که مرا بحق مبعوث فرموده، اگر چنین نمى‏کردى، چهره‏ات با حرارت آتش جهنم مواجهه مى‏شد. «والذى بعثنى بالحق نبیا لو لم تفعل لواقع و جهُک حرّالنار»11.

مزاح‏

آن حضرت پیر زنى از قبیله اشجع را دید فرمود: پیر زن داخل بهشت نخواهد شد، زن نشست و شروع به گریه کرد، بلال بن ریاح گفت: چرا گریه مى‏کنى؟! گفت: رسول خدا فرمودند: پیر زنان داخل بهشت نخواهند شد، بلال محضر آن حضرت آمد و گفت: یا رسول الله شما چنین فرموده‏اید؟

فرمود: آرى، سیاهان هم به بهشت نخواهند رفت، بلال هم با آن زن شروع به گریه کرد، عباس عمومى حضرت آن دو را دید، سبب گریه‏شان را پرسید، گفتند: رسول خدا (ص) چنین فرمود: عباس محضر حضرت آمد، جریان را پرسید، فرمود: آرى حتى پیرمردان هم به بهشت نمى‏روند، عباس نیز مانند آن دو شروع به ناله و شیون نمود.

آنگاه حضرت آن سه نفر را بحضور طلبید، قلوبشان آرام کرد و فرمود: خداوند پیر زنان و پیرمردان و سیاهان را در بهترین شکل و قیافه زنده مى‏کند، همه در حالى که جوان و نورانى‏اند داخل بهشت مى‏شوند «و قال: ان اهل الجنة جُرْدْ مُرْدٌ مُکَحّلوُنَ» 12.

ساده زیستى‏

امام صادق صلوات الله علیه فرمود: روزى على بن ابیطالب (ع) محضر رسول خدا (ص) آمد، جامه آن حضرت کهنه شده بود، دوازده درهم به على (ع) داد و فرمود: یا على این پول را بگیر و براى من لباسى بخر، تا بپوشم.

على (ع) فرمود: پول را به بازار آورده و پیراهنى به دوازده درهم براى آن حضرت خریدم و به محضرش آوردم، حضرت چون آنرا دید فرمود: یا على این را خوش ندارم ببین فروشنده حاضر است معامله را برگرداند؟ گفتم نمى‏دانم؟ آنگاه به نزد فروشنده آمد و گفتم: رسول خدا (ص) این را خوش ندارم، دیگرى را مى‏خواهم، این معامله را اقاله کن.

فروشنده پول را بمن پس داد، آنرا پیش رسول خدا (ص) آوردم، حضرت با من به بازار آمد تا پیراهنى بخرد، در راه کنیزى را دید که گریه مى‏کرد، فرمود: چرا گریه مى‏کنى؟

گفت: از خانه به من چهار درهم داده بودند تا متاعى بخرم ولى پولم گم شده، جرأت نمى‏کنم که پیش آنها بر گردم، رسول خدا (ص) چهار درهم به او داد و فرمود: به سوى اهل خویش برگرد.

آنگاه به بازار رفت و پیراهنى به چهار درهم خرید و پوشید و خدا را حمد کرد، چون از بازار خارج شد تا به خانه بر گردد، دید مرد عریانى در سر راه نشسته و مى‏گوید: هر که به من لباس پوشاند خدا او را از لباسهاى بهشت بپوشاند«من کَسانى کَساه اللّهُ من ثیاب اِلجنة» آن حضرت پیراهنى را که خریده بود از بدنش درآورد و بر او بپوشانید.

سپس به بازار بازگشت و با چهار درهمى که باقى مانده بود پیراهنى خرید و پوشید و خداى عزّوجل را حمد کرد و به منزل برگشت.

ناگاه دید همان کنیز در راه نشسته، گریه مى‏کند، رسول خدا (ص) فرمود: چه شده که پیش خانواده‏ات بر نمى‏گردى؟! گفت: اى رسول خدا (ص) تأخیر کرده‏ام مى‏ترسم مرا تنبیه کنند، فرمود پیشاپیش من برو، خانواده‏ات را به من نشان بده.

کنیز ک در پیش رفت تا رسول خدا (ص) به درخانه آنها آمد، فرمود: «السلام علیکم یا اهل الدار» جواب نیامد، دفعه دوم فرمود: سلام علیکم جواب ندادند، بار سوم سلام فرمود، جواب دادند و علیک السلام یا رسول الله و رحمة الله و برکاته.

فرمود: چرا در سلام اول و دوم جواب ندادید؟ گفتند: یا رسول الله سلام تو را شنیدیم، خوش داشتیم که کلام تو را بیشتر بشنویم.

حضرت فرمود: این دختر تأخیر کرده او را در اینکار مقصر ندانید، گفتند: یا رسول الله چون شما تشریف آورده‏اید، او را آزاد کردیم، حضرت فرمود: الحمد لله، هیچ دوازده درهمى پر برکت‏تر از این ندیده‏ام، خدا با آن، دو نفر عریان را پوشانید و انسانى را آزاد کرد. 13

کمک به دوستان و نیازمندان

جابربن عبدالله یکى از اصحاب بزرگوار رسول خداست، پیوسته در خدمت آن جناب بود، پدرش در جنگ «احد» اشتباهاً توسط مسلمانان شهید گردید، او بعد از رحلت رسول خدا (ص) با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بسر برد، اوست که با عطیه عوفى در اولین اربعین به زیارت ابا عبدالله الحسین (ع) مشرف گردید و اوست که بقدرى زنده ماند تا سلام رسول خدا (ص) را به امام باقر (ع) رسانید.

مى‏گوید: رسول خدا (ص) در بیست و یک جنگ شرکت کرد، و من در نوزده تاى آنها در رکاب ایشان بودم، فقط در دو تا از آنها موفق نشدم. در یکى از آن غزوات شتر من از رفتن درماند و خوابید، آن حضرت در آخر لشکریان حرکت مى‏کرد تا به بازماندگان یارى رساند و آنها را به مرکب خود سوار کند.

من در کنار شتر خویش ایستاده و مى‏گفتم: اى واى مادرم این چه شتر بدى است، در این هنگام رسول خدا رسید و فرمود: این شخص کیست؟ گفتم من جابرهستم پدر و مادرم به فدایت یا رسول الله (ص).

فرمود: چرا در اینجا مانده‏اى؟

گفتم: شترم از رفتن درمانده است، فرمود: چوب دستى دارى؟ گفتم: آرى. با چوب دستى به شتر زد و او را بلند کرد، آنگاه آنرا خوابانید و قدم بر دو بازوى آن گذاشت، فرمود: سوار شو، سوار شدم و با او راه مى‏رفتم، آن شب بیست و پنج بار براى من استغفار کرد، شتر من (در اثر قدم آن بزرگوار) حتى بر شتر او سبقت مى‏کرد.

در آن شب که با هم راه مى‏رفتیم فرمود: پدرت عبدالله چند نفر فرزند بعد از خود گذاشته است؟ گفتم: هفت دختر.

فرمود: آیا قرضى هم دارد؟ گفتم: آرى. فرمود: چون به مدینه برگشتى وعده کن که با اقساط خواهى داد14 اگر قبول نکردند، وقت چیدن خرمایتان مرا مطلع کن.

بعد فرمود: زن گرفته‏اى؟ گفتم: آرى. فرمود کدام را؟ گفتم: فلان زن بیوه را که در مدینه بود. فرمود: چرا دختر نگرفتى که با تو بازى کند و تو با او بازى کنى؟

گفتم: یا رسول الله (ص) هفت خواهر کم تجربه در منزل دارم، ترسیدم اگر دخترى مثل آنها را بگیرم کار به اشکال کشد، گفتم: این زن بیوه و تجربه دیده با آنها بهتر مى‏سازد، فرمود: خوب کرده‏اى، راه همانست .

فرمود: این شتر را به چند خریده‏اى؟ گفتم: به پنج ششم نصف رطل.15.

فرمود: او را به من بفروش، و تا برگشتن به مدینه حق سوار شدن دارى، چون به مدینه برگشتیم، شتر را به محضرش آوردم، فرمود: بلال شش «اواق» طلا به او بده تا در اداى قروض پدرش از آنها استفاده کند، سه «اواق» دیگر اضافه کن، شترش را نیز به خودش بده.

آنگاه فرمود: آیا با صاحبان قرض پدرت مقاطعه کردى؟ گفتم: نه یا رسول الله (ص) فرمود آیا داده شده؟ 16 گفتم: نه یا رسول اللّه. فرمود: مانعى نیست چون وقت چیدن خرمایتان رسید مرا خبر کن.

وقت چیدن خرما به محضرش رفتم، به نخلستان ما تشریف آورد و براى ما دعا کرد( و از خدا برکت خواست) خرما را چپدیم، به همه قرض‏ها کفایت کرد و بیشتر از آنچه آنها بردند، براى ما باقى ماند.

حضرت فرمود: اینها را بردارید و پیمانه نکنید، آنها را برداشتیم و مدتى از آنها خوردیم .17

ترحم ودلسوزى

رسول خدا (ص) لشکرى براى سرکوبى قبیله طىّ فرستاد فرماندهى آن را على بن ابیطالب (صلوات الله علیه) بر عهده داشت، عدى بن حاتم طائى که از دشمنان سرسخت رسول خدا (ص) بود، به شام فرار کرد.

على (ع) با مدادان بر آن قبیله حمله کرد، آنها را شکست داد مردان و زنان و اسباب و چهارپایان آنها را به مدینه آورد. 18

وقتى که اسیران را به حضرت رسول (ص) نشان دادند، سفانه دختر حاتم طائى برخاست و گفت، یا محمد (ص) پدرم از دنیا رفت، برادرم از قبیله‏ام ناپدید شد، اگر مصلحت بدانى مرا آزاد کن، مرا به شماتت قبائل عرب مگذار.

پدر من پیشواى قبیله بود، اسیران را آزاد مى‏کرد، جانیان را مى‏کشت، بهر که پناه مى‏داد حمایتش مى‏کرد، از حریم دفاع مى‏نمود، ازمبتلایان دستگیرى مى‏کرد، مردم را طعام مى‏داد، سلام را آشکار مى‏ساخت، یتیم و فقیر را بى نیاز مى‏کرد، در پیشامدها مددکار مردم بود، کسى نبود که حاجت پیش او آورد، نا امید بر گردد، من دختر حاتم طائى هستم.

رسول خدا (ص) از سخن او در عجب شد، فرمود: اى دختر اینها که گفتى صفات مؤمنان است اگر پدرت مسلمان بود از خدا برایش رحمت مى‏خواستم .19

آنگاه فرمود: این دختر را آزاد کنید که پدرش اخلاق خوب را دوست مى‏داشته، سپس فرمود: «ارحموا عزیزاً ذلّ و غنیا افتقر و عالماً ضاع بین جهّال»: رحم کنید عزیزى را که ذیل گشته و توانگرى را که فقیر شده و عالمى را که میان نادانان ضایع گردیده است .

و نیز در اثر گفتار آن زن فرمود: همه اسیران را آزاد کنند، دختر حاتم که چنین دید گفت: اجازه بدهید شما را دعا بکنم، حضرت اجازه فرمود و بیاران گفت که بدعاى او گوش فرا دهند.

دختر گفت: خدا احسان تو را در جاى خود قرار دهد، تو را به هیچ آدم لئیم محتاج نکند، نعمت هیچ بزرگ قومى را از دستش نگیرد مگر آنکه تو را وسیله برگرداندن آن قرار دهد.

دختر چون آزاد شد، به نزد برادرش عدى بن حاتم که در «دومة الجندل» بود، رفت، گفت: برادرم پیش از آنکه نیروهاى این مرد تو را گرفتار کند، پیش او برو، من در او هدایت و دقت رأى دیدم، حتما بر دیگران پیروز خواهد گردید، در او خصلتهائى دیدم که به تعجبم واداشت، او فقیر را دوست مى‏دارد، اسیر را آزاد مى‏کند، بصغیر رحم مى‏کند، قدر آدم بزرگ را مى‏داند، من سخى‏تر و بزرگوارتر از او ندیده‏ام اگر پیامبر باشد، تو پیش از دیگران ایمان آورده و برترى یافته‏اى و اگر پادشاه باشد در حکومت او پیوسته با عزت زندگى مى‏کنى.

این سخنان در عدى بن حاتم موثر واقع شد، لذا به مدینه آمد و به دست رسول خدا (ص) اسلام آورد، خواهرش سفانه نیز مسلمان شد.20

عدى بن حاتم مى‏گوید: به مدینه آمدم، داخل مسجد رسول الله (ص) شدم، سلام کردم، فرمود: تو کیستى؟ گفتم: عدى بن حاتم، فورى برخاست و مرا بخانه‏اش برد. او متوجه من بود، ناگاه پیرزنى ضعیف پیش آمد و گفت: حاجتى دارم، حضرت مفصل ایستاد و درباره نیاز آن زن صحبت مى‏کرد.

من در دلم گفتم: به خدا این شخص پادشاه نیست وگرنه با ضعفاء چنین نمى‏کرد، این قدر اهمیت دادن به یک پیرزن کار شاهان نیست، چون به خانه‏اش رسیدیم، وساده‏اى که از لیف خرما داشت به طرف من انداخت فرمود: روى آن بنشین، گفتم: نه شما روى آن بنشینید، فرمود: نه تو بنشین، من روى وساده نشستم و او به زمین نشست.

باز در دلم گفتم: والله این پادشاه نیست، آنگاه فرمود: اى عدى آیا تو رکوسى نبودى 21؟ گفتم آرى. فرمود: آیا از قو خویش مالیات مرباع 22 نمى‏گرفتى؟ گفتم: آرى. فرمود: آن در دین تو جایز نبود. گفتم: آرى به خدا حرام بود، دانستم که او پیامبر است که غیب را مى‏داند23.

بدین طریق مى‏بینیم که اخلاق نیکو کار خود را مى‏کند تا جائى که انسانها در مقابل آن از اعتقادات خود دست بر مى‏دارند.

عبادت و مناجات شب‏

عبدالله بن سیار از امام صادق (ع) نقل مى‏کند: رسول خدا (ص) شبى در منزل ام سلمه بود، او در اثناى شب بیدار شد، آن حضرت را در بستر نیافت، فکر کرد که به منزل بعضى از زنانش رفته است. لذا به جستجوى آن حضرت برخاست، حضرت را در گوشه‏اى از منزل یافت که ایستاده و دست به آسمان برداشته و گریه مى‏کرد و مى‏گفت :

خدایا نعمتهاى خوبى که بمن داده‏اى از من مگیر. و مرا بخودم ولو بقدر چشم بهم زدن وامگذار. خدایا هیچ وقت مرا بشماتت دشمن و آدم بدخواه مبتلا مکن. خدایا هیچ وقت مرا به آن بدبختى که از آن نجاتم داده‏اى بر مگردان .

«اللهم لا تنزع عنى صالح ما اعطیتنى ابداً، ولا تکلنى الى نفسى طرفة عین ابداً، اللهم لا تشمت بى عدواً ولا حاسداً ابدا اللهم لا تردنى فى سوء استنقذتنى منه ابداً»

ام سلمه با شنیدن این سخنان به گریه افتاد و برگشت و به شدت مى‏گریست بطورى که رسول خدا با شنیدن گریه او برگشت و فرمود: اى ام سلمه علت گریه‏ات چیست؟

گفت: پدر و مادرم بفدایت یا رسول الله، چرا گریه نکنم در حالى که تو با آن مقامى که از خدا دارى و خدا گناه قدیم و جدید تو را آمرزیده 24از او مى‏خواهى که بشماتت دشمن مبتلایت نکند و تو را به نفس خودت ولو به قدر چشم بهم زدن وامگذارد و تو را ببدى که از آن نجاتت داده بر نگرداند و از تو هیچ وقت نعمت خوبى که داده نگیرد!!!

رسول خدا (ص) در جواب فرمود: اى ام سلمه چه چیز مرا خاطر جمع مى‏کند، خداوند یونس بن متى را فقط به اندازه چشم بهم زدن به نفس خویش واگذاشت تا به سرش آمد آن بلائى که آمد «یا امّ سلمة ما یُؤمّننى و انّما و کل اللّه یونس بن متى الى نفسه طرفة عین فکان منه ما کان»25.

قاطعیت درمبارزه با گناه

رسول خدا (ص) در سال دهم هجرت با مسلمانان به جنگ تبوک رفت، سه نفر از مسلمانان به نامهاى کعب بن مالک و مرارة بن ربیع و هلال بن امیه، روى غفلت و اشتباه از آن حضرت تخلف کردند، رسول خدا بعد از برگشتن دستور فرمود: کسى با آنها سخن نگوید، زمین و زمان بر آنها تنگ شد، حدود 50 روز گریسته و به درگاه خدا ناله کردند تا آیه:

«و على الثلاثة الذین خلّفوا حتى اذا ضاقت علیهم الارض بما رحبت و ضاقت علیهم انفسهم و ظنّوا ان الا ملجأ من الله الا الیه ثم تاب علیهم لیتوبوا ان الله هو التواب الرحیم»26.

نازل گردید، توبه‏شان قبول شد و جریان خاتمه یافت.

عبدالله پسر کعب بن مالک از پدرش نقل کرده که مى‏گفت: در هیچ جنگى که رسول خدا (ص) در آن شرکت داشت تخلف نکردم، مگر در جنگ تبوک.

من در جنگ «بدر» هم نبودم ولى کسى براى نبودن در آن مورد عتاب واقع نشد، من در بیعت عقبه شرکت کردم و با رسول خدا (ص) با اسلام پیمان بستیم که در نظر من از «بدر» مهم‏تر بود.

در جنگ تبوک از همه وقت قوى‏تر بودم، شرکت در جنگ براى من از هر وقت آسانتر بود، به خدا قسم پیش ازآن براى من دو مرکب نبود، ولى در آن، دو مرکب داشتم، رسول خدا (ص) خودش در آن جنگ شرکت کرد، در یک گرماى بسیار شدید، سفر دورى را در پیش گرفت، با دشمن بیشترى روبرو بود.

آن حضرت در جنگها مقصد خود را روشن نمى‏کرد ولى در این جنگ از اول مقصدش را بیان فرمود، رسول خدا و مسلمانان آماده سفر مى‏شدند، من هم مى‏خواستم آماده شوم ولى آماده نمى‏شدم، پیش خود مى‏گفتم: مانعى نیست من قادرم به فوریت آماده شوم.

بالاخره آن حضرت با مسلمانان از مدینه حرکت کردند، گفتم عیبى ندارد من هم آماده مى‏شوم، و بعداً به آنها مى‏رسم، اما کارى نکردم تا آنها از مدینه بسیار فاصله گرفتند، خواستم حرکت کنم و به آنها برسم اما موفق نشدم.

گاهى در شهر حرکت مى‏کردم، بعضى از منافقان را مى‏دیدم که در مدینه مانده بودند از این جهت بسیار غمگین مى‏شدم زیرا مى‏دیدم فقط منافقان و صاحبان عذر در شهر مانده‏اند.

رسول خدا (ص) تا رسیدن به تبوک در مورد من سؤالى نکرده بود ولى در تبوک فرموده بود: کعب بن مالک چه شد؟! مردى از بنى سلمه جواب داده بود: لباس فاخر و تکبر او را از آمدن بازداشت، معاذبن جبل به آن مرد گفته بود: بد گفتى و سپس گفته بود: یا رسول الله (ص) ما از کعب جز خوبى ندانسته‏ایم، رسول خدا (ص) دیگر سخنى نگفته بود.

روزى خبر رسید که رسول خدا (ص) از تبوک برگشته و نزدیک است به مدینه برسد این سخن سبب اندوه من شد، فکر کردم دروغ بگویم و عذر جعل کنم، زیرا از خشمش در امان نخواهم بود، با کسان خویش در این رابطه مشورت کردم، گفتند: بزودى حضرت داخل مدینه خواهد شد، افکار باطل از مغز من رفت، صلاح را در آن دیدم که راست بگویم هر چه باداباد.

تا رسول خدا (ص) وارد مدینه شدند، عادتش آن بود که وقت برگشتن از سفر وارد مسجد مى‏شد.27 دو رکعت نماز مى‏خواند و آنگاه براى پذیرائى مردم مى‏نشست چون چنین کرد، آنها که در جنگ حاضر نشده بودند آمدند و عذر مى‏آوردند که نتوانستیم در جنگ شرکت کنیم و قسم مى‏خوردند، آنها حدود هشتاد نفر بودند، آن حضرت عذر ظاهرى آنها را قبول کرد و فرمود: از باطنتان خدا آگاه است و براى آنها از خدا مغفرت خواست.

در آن هنگام من پیش رفتم و سلام کردم، حضرت تبسمى توأم با غضب کرد، فرمود: جلو بیا، رفتم تا در کنار وى نشستم، فرمود: چرا تخلف کردى مگر مرکبت را نخریده بودى؟! گفتم: بلى به خدا قسم اگرپیش دیگرى از اهل دنیا مى‏نشستم خوش داشتم که با عذر تراشى از غضب او در امان باشم، لیکن مى‏دانم اگر امروز دروغى بگویم که از من راضى شوى احتمال هست فردا خدا تو را بر من خشمگین کند، ولى اگر راست بگویم امیدوارم خدا از گناه من بگذرد. به خدا قسم هیچ عذرى نداشتم و از هر وقت تواناتر بودم و شرکت درجنگ بر من آسانتر بود.

حضرت فرمود: این که گفتى راست است ولى برخیز و برو تا ببینم خدا درباره تو چه حکم خواهد کرد.

از محضر آن حضرت بیرون آمدم، مردانى از بنى سلمه در پى من آمده، گفتند: به خدا نمى‏دانیم که پیش از این تقصیرى کرده باشى؟ چه مانعى داشت مانند دیگران عذر مى‏آوردى، استغفار رسول خدا سبب آمرزش دروغت مى‏شد؟ به قدرى ملامتم کردند که خواستم پیش آن حضرت برگشته و گفته‏هایم را تکذیب نمایم.

به آنها گفتم: آیا با کس دیگرى نیز مانند من رفتار کرد؟ گفتند: آرى، دو نفر نیز مانند تو اقرار کردند به آن دو نیز مانند تو گفته شد. گفتم: آن دو کیستند؟ گفتند: مرارة بن ربیع و هلال بن امیه، گفتم: عجبا!! دو مرد نیکوکار که در جنگ «بدر» شرکت کرده و مسلمان نمونه‏اند؟! چون این را شنیدم دیگر پیش آن حضرت برنگشتم (ملعوم شد که پاکان حساب دیگرى خواهند داشت).

رسول خدا (ص) مسلمانان را از سخن گفتن با ما سه نفر نهى فرمود، مردم از ما دورى کردند، و نسبت بما عوض شدند، از این جهت زمین بر ما تنگ گردید فکر مى‏کردم مدینه همان مدینه سابق نیست، پنجاه شب کار چنین بود، اما آن دو نفر در خانه نشسته، مرتب گریه و ناله مى‏کردند، ولى من از آنها جوانتر بودم، از منزل خارج مى‏شدم، به نماز جماعت مى‏رفتم، در بارزار حرکت مى‏کردم ولى کسى با من سخن نمى‏گفت .

من محضر رسول خدا (ص) مى‏آمدم، سلام مى‏کردم، به خودم مى‏گفتم: آیا زبانش را حرکت داد و به سلامم جواب گفت یا نه؟ نزدیک آن حضرت مى‏نشستم و او را زیر نظر مى‏گرفتم، چون به نمازمى ایستادم بمن نگاه مى‏کرد، چون به او نگاه مى‏کردم فورى از من روى بر مى‏گردانید.

طول مدت مرا به تنگ آورد، روزى به باغ عموزاده‏ام ابوقتاده رفتم، او از همه پیش من محبوبتر بود، از دیوار باغ بالا رفتم باو سلام کردم، جواب نداد، گفتم: اى اباقتاده تو را به خدا قسم مى‏دهم آیا مى‏دانى که من خدا و رسولش را دوست دارم؟ او جواب نگفت .

سه دفعه سؤال را تکرار کردم در سومى گفت: خدا و رسولش بهتر مى‏دانند. اشک در چشمانم حلقه زد، برگشتم و از دیوار بیرون رفتم .

روزى دربازار مدینه بودم، مردى از اهل شام که براى تجارت آمده بود، ندا مى‏کرد کعب بن مالک را بمن نشان دهید اهل بازار بمن اشاره کردند، او پیش من آمد و نامه‏اى به من داد، نامه از پادشاه غسّان بود، نوشته بود: به من خبر رسید که رفیق تو از تو قهر کرده است ،خدا تو را درخانه ذلت قرار نمى‏دهد، پیش ما بیا تا با تو خوبى کنیم .

گفتم: این هم یک نوع امتحان است، از اسلام ببرم و به دامن کفر پناه برم، لذا نامه را در آتش سوزاندم .

چهل روز بود ه در تب و تاب مى‏سوختم نماینده رسول خدا (ص) پیش من آمد که رسول خدا (ص) مى‏فرمایند از زن خود دورى کن. گفتم: او را طلاق بدهم؟ گفت: نه فقط با او نزدیکى نکن، به دو نفر رفیق مبغوض من نیز چنین دستور داد.

من به زنم گفتم: برو پیش پدر و مادرت و در نزد آنها باش تا خدا چه حکمى کند، زن هلال بن امیه پیش رسول خدا (ص) آمد که یا رسول الله او پیرمردى است ،خدمتکارى ندارد آیا اجازه مى‏دهى باو خدمت کنم؟ فرمود: مانعى ندارد ولى به تو نزدیک نشود، زن گفت: به خدا او چنین حالى ندارد، از اول پیشامد ،کارش گریه کردن است .

بعضى از خانواده‏ام به من گفتند: تو هم از حضرت اجازه بگیر تا زنت تو را خدمت کند، گفتم: به خدا اجازه نخواهم خواست، نمى‏دانم چه جوابى خواهد داد، من که جوان هستم. ده شب این جریان ادامه داشت تا مدت تحریم به پنجاه روز رسید.

صبح روز پنجاهم نماز صبح را خواندم و در پشت بام بودم، در همان حال که نشسته و خدا را ذکر مى‏کردم، زمین و وجودم بر من تنگ شده بود، شنیدم که مردى با صداى بلند در بالاى کوه «سلع» فریاد مى‏کشید: اى کعب بن مالک مژده‏ات باد. از شنیدن این صدا به سجده افتاده و دانستم که فرجى حاصل شده است .

رسول خدا اعلام کرده بود که خدا به ما عنایت فرموده و توبه ما را قبول کرده است، مردم به بشارت من و دو رفیقم آمدند، اسب سوارى این خبر را به من آورد، لباس خویش را براو پوشاندم، خود دو لباس عاریه پوشیده، به محضر رسول خدا (ص) آمدم، مردم فوج فوج پیش من مى‏آمدند، قبول شدن توبه‏ام را تبریک مى‏گفتند.

داخل مسجد شدم، حضرت در آنجا نشسته، مردم اطرافش را گرفته بودند، طلحة بن عبیدالله برخاست و با من دست داد و تبریکم گفت، من بر رسول خدا سلام کردم، آن حضرت که شادى در قیافه‏اش آشکار بود فرمود: بشارت باد تو را به روزى که از وقت بدنیا آمدن بهتر از آنرا ندیده‏اى «أَبْشِر بخَیرِ یومٍ مرّ علیک منذ ولدتْک اُمّک».

گفتم: آیا این بشارت از جانب خداست یا رسول الله یا از جانب شما؟ فرمود: نه بلکه از جانب خداست، رسول خدا (ص) چون شاد مى‏شد صورتش مانند قرص قمر مى‏درخشید و ما این حال را از آن حضرت مى‏دانستیم .

آنگاه گفتم یا رسول الله همه ثروتم را در راه خدا و رسول مى‏دهم فرمود قسمتى را براى خودت نگاه‏دار که بهتر است، گفتم: فقط سهمى که در خیبر دارم براى خود نگاه مى‏دارم، بعد گفتم یا رسول الله خدا بوسیله راستگوى و توبه‏ام مرا نجات داد. همانا آننکه تا هستم دروغ نخواهم گفت...

خدا در این رابطه آیه «لقد تاب الله على النبى و المهاجرین... و على الثلاثة الذین خلفوا... و کونوا مع الصادقین» (توبه 117 - 119 را نازل فرمود.

این جریان در صحیح بخارى جزء ششم باب اول نقل شده، ما از آنجا ترجمه کردیم، و در صحیح مسلم ج 2 ص 500 -505 باب حدیث توبه کعب بن مالک و در مسند احمد ج 3 ص 457 نیز منقول است و در بحار ج 21 ص 219 بطور مختصر از تفسیر قمى نقل کرده است .

دعاى پیامبر(مباهله)

در جنوب شرقى قبرستان تاریخى بقیع در مدینه منوره، مسجدى بنا شده بنام «مسجدالاجابه» 28 آنجا محل وقوع جریان بهت آور مباهله است و آن مسجد به یادگار همان واقعه بنا شده است.

در سال دهم هجرت که رسول خدا (ص) تازه از حجة الوداع و غدیر خم برگشته بود، هیئتى از نصاراى نجران 29 در اجابت به دعوت آن حضرت به مدینه آمد.

وقت نمازشان در مسجد رسول الله (س) ناقوس زدند (و بطرف مشرق) نماز خواندند، اصحاب آنحضرت گفتند: یا رسول الله، در مسجد شما چنین کنند؟!! فرمود: کارى بکارشان نداشته باشید، چون از نماز فارغ شدند پیش آن حضرت آمدند، بحث میان آنها شروع شد، از حضرت پرسیدند: به کدام دین دعوت مى‏کنى؟

فرمود: به شهادت لااله‏الاالله و اینکه من رسول خدایم و عیسى بنده و مخلوق خداست، طعام مى‏خورد، آب مى‏آشامید و بول و غائط مى‏کرد. گفتند: پدرش کدام بود؟

وحى آمد که از آنها بپرس: درباره آدم چه مى‏گوئید آیا بنده مخلوق نبود که مى‏خورد و مى‏آشامید و حدث از او ظاهر مى‏شد و زن مى‏گرفت؟ گفتند: آرى. فرمود: پدرش کى بود؟ در جواب عاجز ماندند، خدا در جواب آنها نازل فرمود که: خلقت عیسى نظیر خلقت آدم است که خدااو را از خاک آفرید «ان مثل عیسى عندالله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون» (آل عمران: 59)

یعنى: اگر پدر نداشتن ملاک پسر خدا بودن باشد، باید آدم (ع) نیز چینى باشد که نه پدر داشت و نه مادر، به دنباله آیه فوق، خداوند به آن حضرت فرمود: هر که بعد از این درباره عیسى با تو محاجّه کند، بگو: بیائید شما و ما فرزندان و زنان و خودمان را جمع کنیم و مباهله نمائیم و از خدا بخواهیم بهر که دروغگو است عذاب بفرستد.30

حضرت به آنها فرمود: با من مباهله کنید اگر راستگو باشم عذاب بر شما نازل شود و اگر دروغگو باشم بر من، گفتند: با انصاف سخن گفتى، لذا وعده مباهله گذاشتند31.

یعنى: هر دو گروه به خدا عقیده داریم یا من حقم یا شما، بیائید از خدا بخواهیم هر که ناحق است او را نابود کند، این دعوت از کهکشانها و از همه جهان بزرگتر است، این دعوت را فقط کسى مى‏تواند بکند که در حد اعلاى یقین و اطمینان از طرف خدا باشد، مسأله، مسأله سرنوشت است، شکست در اینجا شکست حتمى اسلام خواهد بود، اما رسول خدا با آن اعتقاد راسخى که به وعده خدا داشت با کمال اطمینان خاطر، پا در میدان گذاشت. و پیشنهاد مباهله فرمود.

قرار شد روز بیست و چهارم ذوالحجه از سال دهم هجرت مباهله انجام شود، رسول خدا بااطمینان به وعده خدا، با کمال آرامش به محل معین آمدند.

على بن ابیطالب در پیش، فاطمه زهرا در پشت سر، آن حضرت در وسط دست حسنین علیهماالسّلام را گرفته حرکت مى‏کردند. سپس آن بزرگوار به دو زانو نشست و آماده مباهله شد، قرار بود، آن چهار نفر به دعاى حضرت آمین‏

گویند: 32.

مردم به تماشا ایستاده بودند، رئیس نصارى گفت این چهار نفر کیستند؟ جواب شنید: آن جوان داماد و پسر عمویش على بن ابیطالب، آن زن، دخترش فاطمه و آن دو بچه، نواده‏هایش حسن و حسین‏اند.

صحنه عجیبى بود، دلها به طپش افتاده، مغزها را طوفان در گرفته بود، تماشاگران از خود بیخود شده بودند، اگر دعاى هر دو گروه مستجاب مى‏شد، اسلام از بین رفته بود، و اگر دعاى هیچ یک مستجاب نمى‏شد باز اسلام شکست یافته بود، اگر دعاى نصارى مستجاب مى‏گشت، باز فاتحه اسلام خوانده مى‏شد، فقط یک راه پیروزى در بین بود و آن اینکه دعاى آن حضرت مستجاب شود.

بزرگ مردى تمام عزیزان خویش را حاضر کرده و با ادعائى بزرگتر از کهکشانها، مانند کوه پا برجا ایستاده و حریف مى‏طلبد و مى‏گوید مدار کائنات زیر لب من است اگر لب‏تر کنم جهان را بر سر نصارى خراب مى‏نمایم.

رئیس هیئت نصارى از دیدن این صحنه پى برد که آن حضرت اگر جزئى‏ترین تردیدى در رسالت خویش داشت، باین کار خطرناک دست نمى‏زد، لذا از مباهله منصرف شد و بیاران خود گفت:

«یا معشر النصارى انى لأَرى وجوها لوشاء الله ان یزیل جبلاً من مکانه لأَزاله بها فلا تباهلوا فتهلکوا و لایبقى على وجه الارض نصرانىٌ الى یوم القیامة» اى گروه نصارى من چهره‏هائى مى‏بینم اگر خدا بخواهد کوهى را از جایش برکند، بجهت آنها بر مى‏کند، مباهله نکنید و گرنه هلاک مى‏شوید و تا قیامت در روى زمین یک نفر نصرانى باقى نمى‏ماند.

آنگاه پیش حضرت آمده و گفتند: یا اباالقاسم رأى ما بر این شد که با تو مباهله نکنیم و تو را در دین خودت بگذاریم ما هم در دین خود بمانیم.

فرمود: حالا که مباهله نکردید پس اسلام بیاورید تا در نفع و ضرر مسلمانان شریک باشید. گفتند: حاضر باسلام نیستیم، فرمود: پس با شما مى‏جنگم.

گفتند: طاقت جنگ با تو را نداریم ولى مصالحه مى‏کنیم که با ما جنگ نکنى و از دینمان ما را برنگردانى، در مقابل هر سال دو هزار حله (لباس - پارچه) به شما (به عنوان جزیه) مى‏دهیم، هزار تا در ماه صفر و هزار تا در ماه رجب... حضرت این مصالحه را قبول فرمودند.

آنگاه فرمود: به خدائى که جانم در دست اوست: هلاک بر اهل نجران نزدیک شده بود، اگر مباهله مى‏کردند بصورت میمونها و خوکها در مى‏آمدند و بیابان بر آنها آتش مى‏شد...33 بدین گونه: رسول خدا از آن صحنه حیرت آور سرفراز بیرون آمد (ولا حول ولا قوة الا بالله).

کرامتى عجیب و خوابى عجیبتر

به سال پانصد و پنجاه و هفت هجرى مردى از اتابکان شام به نام نور الدین محمودبن زنگى بر شام و حجاز حکومت داشت، او حاکمى بود نیکوکار و اهل تهجد و شب زنده‏دارى، شبى پس از تهجد و اعمال شب به خواب رفت و رسول خدا (ص) را در خواب دید.

آن حضرت دو نفر آدم سرخ پوست را به نورالدین نشان داد و فرمود: مرا از دست این دو نفر نجات بده: «یا نورالدین انقذنى من هذین الرجلین» نورالدین با وحشت از خواب پرید، وضو گرفت و نماز خواند و بخوابد رفت، باز آن حضرت را در خواب دید که مى‏فرمود: مر از دست این دو نفر نجات بده.

نورالدین باز از خواب پرید و مات و مبهوت درباره خواب فکر مى‏کرد دفعه سوم که به خواب رفت باز حضرت را در خواب دید که فرمود: مرا از دست این دو نفر نجات بده، دیگر خواب به چشمانش نرفت.

او وزیر صالح و نیکوکارى بنام جمال الدین موصلى داشت، فرستاد وزیر را بیدار کرده و آوردند، او خواب عجیب خود را با وزیرش در میان گذاشت. وزیر گفت: خواب عجیبى است لابد در مدینه اتفاقى افتاده که علاج آن از تو ساخته است، دیگر توقف روا نیست، هم اکنون باید به طرف مدینه حرکت کنى، خوابت را نیز به کسى نگو.

نورالدین همان شب با بیست نفر و وزیرش به مدینه حرکت کردند پول زیادى نیز با خود بهمراه برد، این کاروان پس از شانزده روز به مدینه رسید، چون به نزدیک مدینه رسید، در خارج آن غسل کرد، بعد داخل شهر شد در روضه ما بین قبر شریف و منبر آن حضرت نماز خواند و آنگاه نشست و نمى‏دانست چه کار بکند.

شب اول فرا رسید، در اولین شب رعد و برق عجیبى در آسمان پیدا شد، و زمین چنان بشدت لرزید که نزدیک بود، کوهها از جا کنده شود، چون صبح شد مردم در مسجد جمع شدند.

وزیر به مردم گفت سلطان به قصد زیارت رسول خدا (ص) به مدینه آمده و با خود پول زیادى آورده که به اهل مدینه (حرم الرسول) تقسیم خواهد کرد از آمدن به محضر سلطان غفلت نکنید.

مردم گروه گروه مى‏آمدند، نورالدین به آنها جایزه مى‏داد و در قیافه‏شان دقت مى‏کرد تا مگر آن دو نفر را که درخواب دیده بود پیدا کند، همه آمده و پول گرفتند ولى آن دو قیافه پیدا نشدند، نورالدین به مأموران گفت: آیا کسى ماند که پول نگرفته باشد؟ گفتند: نه. مگر دو نفر از اهل مغرب که آنها هم پول نمى‏گیرند. دو مرد نیکو کارند و بى نیاز، بهمه اهل حاجت کمک مى‏کنند، پیوسته روزه مى‏گیرند و دائم الجماعه هستند، گفت: آن دو را نیز بیاورید، چون حاضر شدند، دید همانها هستند که رسول خدا (ص) در خواب نشان داده است .

نورالدین پرسید شما اهل کجاهستید؟ گفتند: از بلاد مغرب (اروپا) براى حج آمده‏ایم، قصد داریم که امسال در مدینه در محضر رسول خدا (ص) باشیم. گفت: راست بگوئید قصّه شما چیست، آن دو ساکت شدند، پرسید منزل شما کجاست؟ گفتند: در کاروانسرائى نزدیک حجره شریفه حضرت رسول (ص).

نورالدین آنها را در آنجا نگاه داشت و خود به منزل آنها آمد، دید در منزل آنها پول زیاد و دو عدد توبره و مقدارى کتاب و یک عدد حصیر است. در اینجا حاضران شروع به تعریف و تمجید آن دو نفر کر دند که اهل شهر از آنها بسیار خوبى دیده‏اند و هر روز در زیارت آن حضرت و زیارت بقیع هستند و هر هفته به زیارت مسجد «قبا» مى‏روند، نورالدین گفت: سبحان الله.

آنگاه وى به کاویدن در منزل آنها پرداخت و چون حصیر را برداشت سردابى ظاهر شد که بطرف حجره شریفه قبر حضرت رسول (ص) مى‏رفت، حاضران از دیدن سرداب که به طرف قبر آن حضرت کنده شده به وحشت افتادند.

نورالدین پس از احضار آن دو گفت: جریان خودتان را باز گوئید، بعد آن دو را به شدت شلاق زدند.

بالاخره آنها در اثر شلاق به سخن درآمده و گفتند: ما دو نفر مسیحى هستیم، پادشاه نصارى و کشیش بزرگ، ما را به صورت وزىّ حاجیان به اینجا فرستاده و پول زیادى به ما داده تا جسد شریف حضرت رسول را بیرون آورده و به اسپانیا (اندلس) ببریم.

لذا در این کاروانسرا که نزدیک قبر آن حضرت است منزل گرفته‏ایم، ما شبها این سرداب را مى‏کندیم، روزها به بهانه زیارت بقیع، خاک آنرا در میان قبور مى‏پاشیدیم و مدتى است که این کار را مى‏کنیم و چون به حجره شریفه نزدیک شدیم، رعد و برق و زلزله ما را هراسان کرد.

نورالدین فرداى آنروز، آن دو را در میان مردم حاضر کرد و در حضور مردم از آنها اقرار گرفت، آن وقت خواب رسول (ص) را به نظر آورد که آنحضرت او را براى رفع این مشکل اهل دانسته است به شدت گریه کرد.

بعد فرمان داد هر دو نفر را در کنار حجره شریفه گردن زدند، سپس دستور داد، سرب زیادى آماده کردند و در اطراف حجره شریفه خندقى کندند که به آب رسید، بعد سرب را ذوب کرده و در آن خندق ریختند که به حکم حصارى در اطراف حجره شریفه شد، بعد از این کار به شام محل حکومت خویش بازگشت.

ناگفته نماند: این خواب و این معجزه را مرحوم محدث نورى در دارالسلام ج 2 ص 109 از کتاب تحفة الازهار سید ضامن مدنى نقل کرده و گوید: در آن سال فضل بن امیر هاشم حاکم مدینه بود.

و نیز سمهودى آنرا در کتاب وفاءالوفاء ج 2 ص 648 نقل کرده و بچند منبع نیز اشاره نموده است و تصریح کرده که نورالدین محمودبن زنگى در سال پانصد و پنجاه و هفت هجرى به مدینه آمده است .

و نیز ناگفته نماند: نورالدین محمود بن زنگى از اتابکان شام است که از سال پانصد و چهل تا پانصد و هفتاد و هفت در شام حکومت کردند، نورالدین محمود یکى از سرشناسان آن سلسله است، ابن اثیر در تاریخ کامل ج 9 حالات او را بتفصیل نقل کرده است .


پى‏نوشتها:

1- روضة الواعظین 448 مجلس 59.
2- مکارم الاخلاق ص 25.
3- مکارم الاخلاق ص 17.
4- مکارم الاخلاق ص 25.
5- کافى ج 6 ص 18 باب الاسماء والکنى.
6- تحف العقول ص 37.
7- اصول کافى 2 ص 183.
9- بحار ج 16 ص 281 - 282.
10- بحار الانوار ج 16 ص 295.
11- روضة الواعظین ص 495 مجلس 74، علامه مجلسى آن را در بحار ج 16 ص 214 از خصال و امالى صدوق نقل کرده است و در آنجاست که دوازده درهم را کسى به حضرت رسول (ص) آورد و او به على (ع) داد.
12- عبارت عربى «فقاطعهم» است یعنى با آنها مقاطعه کن به نظر مى‏آید منظور اقساط باشد.
13- عبارت عربى «خمس اواق من الذهب» است در اقرب الموارد گوید: «الاوقیة: سدس نصف الرطل».
14- عبارت عربى «أتُرِکَ وفاًء» است .
15- مکارم الاخلاق طبرسى؛ ص 20 فصل 2، علامه مجلسى نیز آن را در بحار ج 16 ص 233 از مکارم الاخلاق نقل کرده است .
16- آنها کافر حربى بودند، این عمل به مقتضاى شریعت اسلام بود.
17- سیره حلبیه ج 3 ص 224.
18- قصص العرب ج 1 ص 180 نقل از اغانى.
19- رکوسى دینى بود میان نصرانیت و صابئین.
20- مرباع مالیاتى بود که رؤسا از قبائل مى‏گرفتند.
21- سیره ابن هشام ج 4 ص 228.
22- اشاره است به «لیغفرلک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر» فتح: 2.
23- تفسیر برهان ج 3 ص 68 نقل از تفسیر على بن ابراهیم قمى.
24- یعنى خدا توبه کردبر آن سه نفر که از جنگ باز داشته شدند، تا چون زمین بر آنها با آن فراخى تنگ شد، دلشان نیز بر آنها تنگ گردید، دانستند که پناهى از خدا نیست مگر خود خدا، سپس خدا به آنها توبه کرد تا توبه کنند خدا تواب و رحیم است سوره توبه: 118.
25- در روایات هست که به وقت آمدن، اول به خانه فاطمه علیها السلام تشریف مى‏برد.
26- اکنون داخل شهر است.
27- شهرى است از شهرهاى یمن از طرف مکه معظمه.
28- آیه شریف چنین است: «فمن حاجک فیه من بعد ما جائک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابناءکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الکاذبین» آل عمران: 61.
29- بحار ج 21 ص 340 از امام صادق (ع).
30- شیعه و اهل سنت اتفاق دارند، در اینکه: آن حضرت جز چهار نفر فوق شخص دیگرى را با خود همراه نبرده است، على (ع) در اینجا مصداق «انفسنا» مى‏باشد که یکى از دلائل خلافت آن حضرت است .
31- تفسیر کشاف ذیل آیه 61 از آل عمران.


(خاندان وحى، سید على اکبر قریشى، ص 31 - 56)

 

[ یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢ ] [ ۸:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

تعبیر اربعین در متون دینی

 

 

 نخستین مسئله‌ای که در ارتباط با «اربعین» جلب توجه می‌کند، تعبیر اربعین در متون دینی است. اربعین واژه‌ای است عربی که در متون دینی ما زیاد به آن توجه شده است. به گونه‌ای که این کلمه از قداست خاصی برخوردار است. در رقم اربعین خصوصیتی وجود دارد که در سایر ارقام، آن خصوصیت وجود ندارد.

 1-    یک نمونه آنکه سن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در زمان مبعوث شدن، چهل بوده است. گفته شده که عدد چهل در سن انسان‌ها، نشانه بلوغ و رشد فکری است.

 2-     از ابن عباس (گویا به نقل از پیامبر (ص)) نقل شده که اگر کسی چهل ساله شد و خیرش بر شرش غلبه نکرد، آماده رفتن به جهنم باشد. در نقلی آمده است که مردمان طالب دنیایند تا چهل سالشان شود، پس از آن در پی آخرت خواهند رفت. (مجموعه ورام، ص 35)

 3- در قرآن آمده است «میقات» موسی با پروردگارش طی چهل روز حاصل شده است.

 وَ واعَدْنا مُوسى‏ ثَلاثِینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ‏ لَیْلَةً

 ( اعراف: 142)

 4- در نقل است که حضرت آدم چهل شبانه روز بر روی کوه صفا در حال سجده بود. (مستدرک وسایل، ج 9، ص 329)،

 5-     درباره بنی اسرائیل هم آمده که برای استجابت دعای خود چهل شبانه روز ناله و ضجه می‌کردند (مستدرک ج 5، ص 239).

 6-    در نقلی آمده است:

 من أخلص للَّه أربعین‏ صباحا جرت ینابیع الحکمة من قلبه الى لسانه.

 ( هلالى، سلیم بن قیس، کتاب سلیم بن قیس الهلالی، 2جلد، الهادى - ایران ؛ قم، چاپ: اول، 1405ق.)

  که اگر کسی چهل روز خالص برای خدا باشد، خداوند او را در دنیا زاهد کرده و راه و چاه زندگی را به او می‌آموزد و حکمت را در قلب و زبانش جاری می‌کند. بدین مضمون روایات فراوانی وجود دارد.

  7-    اعتبار حفظ چهل حدیث که در روایات فراوان دیگر آمده، سبب تالیف صدها اثر با عنوان اربعین در انتخاب چهل حدیث و شرح و بسط آنها شده است. در این نقل‌ها آمده است که اگر کسی از امت من ، چهل حدیث حفظ کند که در امر دینش از آنها بهره برد، خداوند در روز قیامت او را فقیه و عالم محشور خواهد کرد.

 مَنْ‏ حَفِظَ عَلَى أُمَّتِی أَرْبَعِینَ‏ حَدِیثاً بَعَثَهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَقِیهاً عَالِما

 8- در نقل دیگری آمده است که امیر مومنان (علیه السلام) فرمودند: اگر چهل مرد با من بیعت می‌کردند، در برابر دشمنانم می‌ایستادم (الاحتجاج، ص 84).

  9-  درباره نطفه هم تصور بر این بوده که بعد از چهل روز علقه می‌شود. همین عدد در تحولات بعدی علقه به مضغه تا تولد در نقل‌های کهن به کار رفته است، گویی که عدد چهل مبدا یک تحول دانسته شده است.

 10- در روایت است که کسی که چهل روز طعام حلال بخورد، خداوند قلبش را نورانی می‌کند.

 11- رسول خدا (ص) فرمود: کسی که لقمه حرامی بخورد تا چهل روز دعایش مستجاب نمی شود. (مستدرک وسایل، ج 5، ص 217).

 12- چله نشینی صوفیان هم درست یا غلط‌، از همین بابت بوده است‌. علامه مجلسی در کتاب بحار الانوار در این باره که برگرفتن چهل نشینی از حدیث مزبور نادرست است‌، به تفصیل سخن گفته است‌.

 اربعین امام حسین (ع‌)

 باید دید در کهن‌ترین متون مذهبی ما، از «اربعین‌» چگونه یاد شده است‌. به عبارت ‌دیگر دلیل برزگداشت اربعین چیست‌؟ چنان که در آغاز گذشت‌، مهمترین نکته درباره اربعین‌، روایت امام عسکری (ع‌) است‌. حضرت در روایتی که در منابع ‌مختلف از ایشان نقل شده فرموده‌اند: نشانه‌های مؤمن پنج چیز است‌: 1 ـخواندن پنجاه و یک رکعت نماز (17 رکعت نماز واجب + 11 نماز شب + 23نوافل‌) 2 ـ زیارت اربعین 3 ـ انگشتری در دست راست 4 ـ وجود آثار سجده ‌بر پیشانی 5 ـ بلند خواندن بسم الله در نماز.

 این حدیث تنها مدرک معتبری است که جدای از خود زیارت اربعین که درمنابع دعایی آمده‌، به اربعین امام حسین (ع‌) و بزرگداشت آن روز تصریح کرده ‌است‌.

 اما این که منشأ اربعین چیست‌، باید گفت‌، در منابع به این روز به دو اعتبارنگریسته شده است‌.

 نخست روزی که اسرای کربلا از شام به مدینه مراجعت کردند.

 دوم روزی که جابر بن عبدالله انصاری‌، صحابی پیامبر خدا (ص‌) از مدینه به ‌کربلا وارد شد تا قبر حضرت اباعبدالله الحسین (ع‌) را زیارت کند. شیخ مفید (م 413) در«مسار الشیعه» که در ایام موالید و وفیات ائمه اطهار علیهم السلام است‌، اشاره به روز اربعین‌کرده و نوشته است‌: این روزی است که حرم امام حسین (ع‌)، از شام به سوی مدینه مراجعت کردند. نیز روزی است که جابر بن عبدالله برای زیارت امام ‌حسین (ع‌) وارد کربلا شد.

  عدد چهل درباره امام حسین (علیه‏السلام)

 در روایات چنین آمده است: زمین در سوگ انبیا و اولیای الهی و بندگان مؤمن، که بر روی آن خدا را عبادت کرده‏اند، چهل روز می‏گرید، ولی در شهادت امام حسین (علیه‏السلام) آسمان و زمین، چهل روز خون گریه کردند. البته اشک یا خون را در این‏گونه از روایات نباید بر اشک یا خون ظاهری حمل کرد؛ چنان‏که نباید آن را انکار کرد.

 گفتنی است: گرامیداشت یاد متوفا پس از مرگ او در همه ملل و ادیان رسمیت دارد و بعضی با گذشت یک ماه و بسیاری نیز پس از چهل روز از متوفای خود تجلیل می‏کنند. در میان مسلمانان، به ویژه شیعیان، پس از شهادت امامان معصوم (علیهم‏السلام) در نخستین اربعین آنان مراسم گرامیداشت انجام می‏شده است؛ ولی شهادت امام حسین (علیه‏السلام) این ویژگی را دارد که روز اربعین حسینی هر ساله تا قیامت ادامه خواهد داشت.

  ارزش و جایگاه اربعین حسینی

    اهمیت اربعین از کجاست ؟ صرف اینکه چهل روز از شهادت شهید می گذرد ، چه خصوصیتی دارد ؟ اربعین خصوصیتش به خاطر این است که در اربعین حسینی یاد شهادت حسین زنده شد و این چیز بسیار مهمی است . شما فرض کنید اگر این شهادت عظیم در تاریخ اتفاق می افتاد یعنی حسین بن علی و بقیه شهیدان در کربلا شهید می شدند ، اما بنی امیه موفق می شدند همانطور که خود حسین را و یاران عزیزش را از صفحه روزگار برافکندند و جسم پاکشان را در زیر خاک پنهان کردند ، یاد آنها را هم از خاطره نسل بشر در آن روز و روزهای بعد محو کنند .ببینید در این صورت آیا این شهادت فایده ای برای عالم اسلام داشت ؟ یا اگر هم برای آن روز یک اثری می گذاشت ، آیا این خاطره در تاریخ هم ، برای نسلهای بعد هم، برای گرفتاریها و سیاهی ها و تاریکی ها و یزیدیهای دوران آینده تاریخ هم اثری روشنگر و افشا کننده داشت ؟ اگر حسین شهید می شد، اما مردم آن روز و مردم نسلهای بعد نمی فهمیدند که حسین شهید شده ، آیا این خاطره چه اثری و چه نقشی می توانست در رشد و سازندگی و هدایت و برانگیزانندگی ملتها و اجتماعات و تاریخ بگذارد ؟

 می بینید که هیچ اثری نداشت ، بله حسین که شهید می شد ، خود او به اعلی علیین رضوان خدا می رسید ، شهیدانی که کسی نفهمید و در غربت ، در سکوت  در خاموشی شهید شدند ، به اجر خودشان در آخرت رسیدند ، روح آنها فتوح و گشایش را در درگاه رحمت الهی به دست آورد ، اما آیا چقدر درس شدند ، چقدر اسوه شدند ، درس ، آن شهیدی می شود که شهادت او و مظلومیت او را نسلهای معاصر و آینده او بدانند و بشنوند ، درس و اسوه آن شهیدی می شود که خون او بجوشد و در تاریخ سرازیر بشود ، مظلومیت یک ملت آن وقتی می تواند زخم پیکر ستم کشیده شلاق خورده ملتها را شفا بدهد و مرهم بگذارد که این مظلومیت فریاد بشود ، این مظلومیت به گوش انسانهای دیگر برسد ، برای همین است که امروز ابرقدرتها صدا توی صدا انداختند که صدای ما بلند نشود ، برای همین است که حاضرند پولهای گزاف خرج کنند تا دنیا نفهمد که جنگ تحمیلی چرا به وجود آمد ، با چه انگیزه ای ، با دست که ، با تحریک که . آن روز هم دستگاههای استکباری ، حاضر بودند هر چه دارند خرج کنند به قیمت این که نام و یاد حسین و خون حسین و شهادت عاشورا مثل درس در مردم آن زمان و ملتهای بعد باقی نماند و شناخته نشود . البته در اوائل کار درست نمی فهمیدند که چقدر مطلب با عظمت است . هر چه بیشتر گذشت ، بیشتر فهمیدند .

 در اواسط دوران بنی عباس حتی قبر حسین بن علی علیه السلام را ویران کردند ، آب انداختند ، خواستند از او هیچ اثری باقی نماند . نقش یاد و خاطره شهیدان و شهادت این است ، شهادت بدون خاطره ، بدون یاد ، بدون جوشش خون شهید ، اثر خودش را نمی بخشد و اربعین آن روزی است که برافراشته شدن پرچم پیام شهادت کربلا در آن روز آغاز شد و روز بازماندگان شهداست . حالا چه در اربعین اول ، خانواده امام حسین علیه السلام به کربلا آمده باشند و چه نیامده باشند . اما اربعین اول آن روزی است که برای اولین بار زائران شناخته شده حسین بن علی به کربلا آمدند ؛ جابربن عبدالله انصاری است و عطیه از اصحاب پیغمبر ، از یاران امیر المومنین و آمدند آن جا و جابربن عبدالله حتی نابینا بود - آن طور که در نوشته ها و اخبار هست - و دستش را عطیه گرفت و برد روی قبر حسین بن علی گذاشت و او قبر را لمس کرد و گریه کرد و با حسین بن علی علیه السلام حرف زد و با آمدن خود و با سخن گفتن خود خاطره حسین بن علی را زنده کرد و سنت زیارت قبر شهداء را پایه گذاری کرد . یک چنین روزمهمی است روز اربعین.

 اساساً اهمیت اربعین در آن است که در این روز، با تدبیر الهى خاندان پیامبر(ص)، یاد نهضت حسینى براى همیشه جاودانه شد و این کار پایه‏گذارى گردید. اگر بازماندگان شهدا و صاحبان اصلى، در حوادث گوناگون - از قبیل شهادت حسین‏بن‏على(علیه‏السّلام) در عاشورا - به حفظ یاد و آثار شهادت کمر نبندند، نسلهاى بعد، از دستاورد شهادت استفاده‏ى زیادى نخواهند برد.

 درست است که خداى متعال، شهدا را در همین دنیا هم زنده نگه مى‏دارد و شهید به طور قهرى در تاریخ و یاد مردم ماندگار است؛ اما ابزار طبیعى‏یى که خداى متعال براى این کار - مثل همه‏ى کارها - قرار داده است، همین چیزى است که در اختیار و اراده‏ى ماست. ما هستیم که با تصمیم درست و بجا، مى‏توانیم یاد شهدا و خاطره و فلسفه‏ى شهادت را احیا کنیم و زنده نگهداریم.

 رمز زنده‏ ماندن واقعه‏ى عاشورا

 اگر زینب‏کبرى‏(سلام‏اللَّه‏علیها) و امام سجّاد(صلوات‏اللَّه‏علیه) در طول آن روزهاى اسارت - چه در همان عصر عاشورا در کربلا و چه در روزهاى بعد در راه شام و کوفه و خود شهر شام وبعد از آن در زیارت کربلا و بعد عزیمت به مدینه و سپس در طول سالهاى متمادى که این بزرگواران زنده ماندند - مجاهدات و تبیین و افشاگرى نکرده بودند و حقیقت فلسفه‏ى عاشورا و هدف حسین‏بن‏على و ظلم دشمن را بیان نمى‏کردند، واقعه‏ى عاشورا تا امروز، جوشان و زنده و مشتعل باقى نمى‏ماند.

 چرا امام صادق(علیه السّلام) - طبق روایت - فرمودند که هر کس یک بیت شعر درباره‏ى حادثه‏ى عاشورا بگوید و کسانى را با آن بیت شعر بگریاند، خداوند بهشت را بر او واجب خواهد کرد؟چون تمام دستگاههاى تبلیغاتى، براى منزوى کردن و در ظلمت نگهداشتن مسأله‏ى عاشورا و کلاً مسأله‏ى اهل‏بیت، تجهیز شده بودند تا نگذارند مردم بفهمند چه شد و قضیه چه بود. تبلیغ، این‏گونه است. آن روزها هم مثل امروز، قدرتهاى ظالم و ستمگر، حداکثر استفاده را از تبلیغات دروغ و مغرضانه و شیطنت‏آمیز مى‏کردند. در چنین فضایى، مگر ممکن بود قضیه‏ى عاشورا - که با این عظمت در بیابانى در گوشه‏یى از دنیاى اسلام اتفاق افتاده - با این تپش و نشاط باقى بماند؟ یقیناً بدون آن تلاشها، از بین مى‏رفت.

 آنچه این یاد را زنده کرد، تلاش بازماندگان حسین‏بن‏على(علیه‏السّلام) بود. به همان اندازه که مجاهدت حسین‏بن‏على(علیه‏السّلام) و یارانش به عنوان صاحبان پرچم، با موانع برخورد داشت و سخت بود، به همان اندازه نیز مجاهدت زینب (علیهاالسّلام) و مجاهدت امام سجّاد(علیه‏السّلام) و بقیه‏ى بزرگواران، دشوار بود. البته صحنه آنها، صحنه‏ى نظامى نبود؛ بلکه تبلیغى و فرهنگى بود. ما به این نکته‏ها باید توجه کنیم.

 درسى که اربعین به ما مى‏دهد

 درسى که اربعین به ما مى‏دهد، این است که باید یاد حقیقت و خاطره‏ى شهادت را در مقابل طوفان تبلیغات دشمن زنده نگهداشت. شما ببینید از اول انقلاب تا امروز، تبلیغات علیه انقلاب و امام و اسلام و این ملت، چه قدر پرحجم بوده است. چه تبلیغات و طوفانى که علیه جنگ به راه نیفتاد جنگى که دفاع و حراست از اسلام و میهن و حیثیت و شرف مردم بود. ببینید دشمنان علیه شهداى عزیزى که جانشان - یعنى بزرگترین سرمایه‏شان - را برداشتند و رفتند در راه خدا نثار نمودند، چه کردند و مستقیم و غیرمستقیم، با رادیوها و روزنامه‏ها و مجله‏ها و کتابهایى که منتشر مى‏کردند، در ذهن آدمهاى ساده‏لوح در همه جاى دنیا، چه تلقینى توانستند بکنند.

 اگر در مقابل این تبلیغات، تبلیغات حق نبود و نباشد و اگر آگاهى ملت ایران و گویندگان و نویسندگان و هنرمندان، در خدمت حقیقتى که در این کشور وجود دارد، قرار نگیرد، دشمن در میدان تبلیغات غالب خواهد شد. میدان تبلیغات، میدان بسیار عظیم و خطرناکى است. البته، اکثریت قاطع ملت و آحاد مردم ما، به برکت آگاهىِ ناشى از انقلاب، در مقابل تبلیغات دشمن بیمه هستند و مصونیت پیدا کرده‏اند. از بس دشمن دروغ گفت و چیزهایى را که در مقابل چشم مردم بود، به عکس و واژگون نشان داد و منعکس کرد، اطمینان مردم ما نسبت به گفته‏ها و بافته‏ها و یاوه‏گوییهاى تبلیغات جهانى ، بکلى سلب شده است.

 دستگاه ظالم جبار یزیدى با تبلیغات خود، حسین‏بن‏على(ع) را محکوم مى‏ساخت و وانمود مى‏کرد که حسین‏بن‏على(ع) کسى بود که بر ضد دستگاه عدل و حکومت اسلامى و براى دنیا قیام کرده است!! بعضى هم، این تبلیغات دروغ را باور مى‏کردند. بعد هم که حسین‏بن‏على(علیه‏السّلام)، با آن وضع عجیب و با آن شکل فجیع، به وسیله‏ى دژخیمان در صحراى کربلا به شهادت رسید، آن را یک غلبه و فتح وانمود مى‏کردند! اما تبلیغات صحیح دستگاه امامت، تمام این بافته‏ها را عوض کرد. حق، این گونه است.

 

[ یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢ ] [ ٩:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]

امسال محرم با تمام عزاداری های قبلی تفاوت داشت. البته عامل اصلی این تفاوت نگرش و تصمیم خودم بود. برنامه های جاری و به نظم رسیده را تعطیل و به دنبال تغییرات جدیدی در روش نوکری بودم و البته فکر نمی کردم که خدا هم تا به این حد به حرف من حقیر گوش بدهد و آن را کامل کند.

وقتی همه داشتند در حسینیه محل سینه می زدند با یکی از رفقا مشغول صرف تخم مرغ! و دیدن تلویزیون بودیم و یا از همه از عجیب تر مجلسی بود که دعوت شده بودم که اگر وصفش کنم شاید بسیاری باور نکنند فقط همین را بگویم که مجبور بودم در مجلسی سخنرانی کنم که ظاهرا اکثر حضار از نوع تفکر و قیافه من بدشان می آمد و چند نفر از اهل سنت هم در مراسم حظور داشتند !

حالا شما حساب بکنید که چی گفته باشم خوبه!

[ دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی حسینعلی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مجموعه ای از پرسشهایی که همیشه در ذهنم بوده و وقت زیادی را برای پیدا کردن آنها صرف کردم و اکنون بدون اتلاف وقت در اختیار شماست .
موضوعات وب
امکانات وب
...... .....